ابزارِ محافظت از دنیا

آگوست 10, 2013 دیدگاه‌ها برای ابزارِ محافظت از دنیا بسته هستند

عینک دسته شاخی نماد گرافیکی وودی آلن است.
او بیش از چهل سال است که با این عینک مقابل دوربین‌ها ظاهر می‌شود و امروز به سختی می‌توان چهره‌ای را با چنین فریم‌ی دید  و او را با نشانه‌شناسی آلن نسنجید.
اگر عینک در  تلقی عامه نمادی از روشنفکری یا سر و کار داشتن با کتاب است، عینک دسته شاخی با تاکید غلوآمیزی روی قطر فریم مشکی ، شکل بولد شده این باور است. کاراکتر سینمایی آلن نیز از همین ویژگی بهره می‌گیرد. او در اغلب فیلمهایش – و به طور خاص در آنی هال- روشنفکری معترض بدبین، اندکی عصبی مزاج و اندکی کودک است. عینک او توامان چند کارکرد دارد. جدا از تاکید بر روشنفکر بودن کاراکتر، انگار دژی‌ست که قرار است از «چشمان» شخصیت  در مقابل جهان» بیرون» محافظت کند. روشنفکر وودی آلنی با عینک دسته شاخی بین خودش و جهان ابژکتیو فاصله گذاری می‌کند تا از این راه قادر به حفظ تعادل روانی‌اش باشد. گرچه کسی چه می‌داند؛ شاید هم قرار است این استحکام از جهان خارج مقابل نگاه گزنده کاراکتر محافظت کند.
از طرفی عینک دسته شاخی موکدا بزرگسالانه است. وقتی کاراکتری چون الوی سینگر ( یا ویرژیل استارکول در پول و بردار و فرار کن) که مدام به جهان کودکی‌شان در رفت و آمد است،چنین عینکی به چشم می‌زند، احتمالن قرار است در واکنشی جبرانی تظاهر به بزرگسالی کنند.
عینک دسته‌شاخی بخاطر سنگینی‌اش نسبت به سایر فریم‌ها مدام روی بینی لیز می‌خورد و صاحب عینک ناچار است هر از گاهی با انگشت آن را به جای اول برگرداند. این حرکت مثل تیکي‌ رفتاری در ترکیب  با «مِن مِن» کردنهای مدام کاراکتر وودی آلنی ، شخصیتی مردد و نامطمئن می‌سازد. او پایش روی زمین سفت نیست و آماده است که به همه بدیهیات شک کند.
به هر حال شاید کم کم وقت آن شده نام عینک دسته شاخی را به عینک وودی آلن‌ی تغییر بدهیم. سالهاست که فریم این  عینک -برخلاف نمونه‌های اولیه- بخاطر ساخته شدن از شاخ یا لاک مشهور نیستند. این فریم‌ مشهور است چون نمادی شده از خرده‌فرهنگ‌های انتلکتوئل منتقد جریان‌های اصلی.
چون یک نابغه عزیز نیویورکی نیم قرن است آن را به چشم دارد.

– منتشر شده در ماهنامه 24 مرداد ماه

25 نکته‌ شغلی که کسی بهم نگفت

ژوئیه 19, 2013 § 37 دیدگاه

دهه اول کار کردن،احتمالن مزخرف‌ترین دوران زندگی هر کسی‌ست.

آدم مثل دونده‌ای کور به در و دیوار می‌خورد. نه می‌داند چه می‌خواهد و حتا اگر بداند، نمی‌داند چطور به آن برسد. من هم  تجربیات کار را به سخت‌ترین و پرهزینه‌ترین راه‌های ممکن کسب کردم. چهارده سال پیش هیچ‌کس نبود که اینها را بهم بگوید. شاید اگر بود هم به حرفهاش گوش نمی‌کردم. شاید هم زندگی‌م تغییر می‌کرد. اینجا می‌نویسمشان به این امید که شما ناچار نباشید از راه سخت یادشان بگیرید.

 

1  کاری را انجام بدهید که ازش لذت می‌برید.
اگر لذت می‌برید معنیش این است که خوب انجامش می‌دهید. وقتی خوب انجامش می‌دهید معنیش این است که آدم «اون کاره» هستید ( فحش نیست!) وقتی آدم اون‌کاره هستید یعنی همیشه برایتان موقعیت کاری خوب وجود دارد.
یک نجار درجه یک از یک پزشک درجه سه می‌تواند بیشتر درآمد داشته باشد.

 

2  تا زمانی که به کاری برسید که ازش لذت می‌برید همین که کاری بکنید که آزارتان ندهد کافی‌ست.
قرار است هشت ساعت در روزتان را به ازای درآمد بدهید. نات ئه بیگل دیل. همه دنیا دارند این کار را می‌کنند. بعضی جاهای دنیا کارگران بیست ساعت از شبانه‌روزشان را در عوض یک وعده غذای گرم و جای خواب غیر مسقف می‌فروشند. پس زیاد سخت نگیرید.
من در دوران خدمت تایپیست بودم. دو سال تمام روزی هشت ساعت کارم این بود که نامه ‌های اداری پر از غلط نگارشی را ( که سرهنگ جان می‌نوشت) تایپ کنم. بعد مدتی فهمیدم می‌توانم هشت ساعت مغزم را به حالت اسلیپ ببرم و بگذارم دستم کار کند. می‌توانم نیمه پر لیوان را ببینم: بعد آن هشت ساعت مغزم با کلی انرژی ذخیره شده آماده نوشتن بود و الان در تایپ ده انگشتی می‌توانم با تایپیست‌های حرفه‌ای مسابقه بدهم.

 

3 اگر شغلتان آزارتان می‌دهد آن را رها کنید.
همین الان رهایش کنید. کسی بخاطر رها کردن شغلش از گرسنگی نمرده. ولی روان آدم‌های زیادی بخاطر شغل بد به کل نابود‌ شده‌ است. آدمیزاد برای زندگی بیش از از اجاره خانه به روانش نیاز دارد.

 

4 اگر تازه‌کار هستید بند پیش شامل حالتان نمی‌شود!
اگر تازه وارد دنیای کار شده‌اید از سختی‌ها استقبال کنید. شرایط دشوار برای آدم تازه‌کار موقعیت بی‌نظیری‌ست که می‌تواند طی مدت کوتاه بسیار به تجربیات و توانایی‌های شما بیافزاید. شما می‌توانید در این دشواری‌ها قسمت هایی از وجودتان را کشف کنید که اصلن نمی‌دانستید آنجاست. بنابراین سوسول‌بازی را بگذارید کنار و به شیوه آن بزرگمرد بگویید: «خرده شیشه بپاش! شن بریز!»

 

5 اگر شرایطی که پیشنهاد می‌دهند زیادی سخاوتمندانه است کار را قبول نکنید!
چرا؟ چون پولتان را می‌خورند. به همین سادگی. بازار کار پر از کهنه‌گرگ‌هایی‌ست که دنبال جوانک‌های ساده‌دل و بلندپرواز می‌گردند. کلاهبرداری شاخ و دم ندارد. از من می‌شنوید حتا ریسک نکنید. اگر مبلغی که کارفرما می‌گوید سنخیتی با مهارت/تجربه/ شهرت شما ندارد از خودتان بپرسید: چرا من؟
جواب: چون شما تازه کارید و راحت می‌شود سرتان کلاه گذاشت. اگر به کمک‌های الهی اعتقاد دارید شروع کنید به کندن زیر خانه‌تان. احتمال این که آنجا چاه نفت پیدا کنید بیش از این است که پروردگار از طریق یک پیشنهاد زیادی سخاوتمندانه کاری وارد عمل شود.

 

6  پیشنهاد کارفرما نسبت مستقیمی با سر و وضع شما دارد.
اگر ساعتی که به مچ شماست 5 میلیون نمی‌ارزد بنابراین سر قرارداد 200 میلیونی نروید و وقتتان را تلف نکید.
ماجرا چیست؟ هر کس در موقعیت کارفرما قرار می‌گیرد برای خودش یاد می‌گیرد که ارزیابی سریعی از کارمند/کارگرش داشته باشد. اولین سوال ارزیابی شخصی این است: آيا طرف تجربه این کار را دارد و از پس آن بر می‌آید؟‌ در واقع :‌قیمت او در بازار کار چقدر است؟
شما اگر  نیروی کار گران‌قیمتی باشید ( در نگاه کارفرما) این ماجرا باید بازتابی در سر و وضعتان داشته باشد.این قاعده شامل حال مشاهیر نیست. فوقش با خودشان می‌گویند: پوفف. عباس کیارستمیه بعد کفشهاش رو از مولوی می‌خره. مرتیکه ویرد!

 

7 اگر حرفه‌ای هستید بعد همه صحبت‌های اولیه و سر آخر درباره حق‌الزحمه صحبت کنید. اگر تازه کار هستید و کم تجربه اول برادری‌تان را ثابت کنید بعد درباره پول صحبت کنید.
کارفرماها از آدم‌های کم تجربه‌ای که صاف می‌پرسند حقوق ما چقدره بدشان می‌آید. آنها می خواهند شما را ارزیابی کنند. وقتی این سوال را می‌پرسید در نگاهشان این معنی را می‌دهد: مرتیکه/زنیکه شیت! از خودت و اداره و کارت بیزارم و هیچ علاقه‌ای به هیچ کدومش ندارم. فقط پولش برام مهمه
ممکن است کارفرمایی بخواهد با طفره رفتن از بحث مالی سرتان کلاه بگذارد. اما اگر تازه‌کار هستید از این که سرتان کلاه برود زیاد هول نکنید. کسی نیست در جهان که اول کار سرش کلاه نرفته باشد. حداقل ش این است که تجربه می‌کنید و کارآموزی می‌کنید و یاد می‌گیرید.

 

8 اگر در جستجوی کار هستید و برای درآمد ضرب‌الاجل دارید هیچ‌وقت خرده‌کاری‌ها را بخاطر جستجوی یک «کار بزرگ» رها نکنید.
خرده‌کاری‌ها نوگل‌های زندگی‌اند. آنها بارها مرا از خطر مرگ نجات داده‌اند. کسی نمی‌گوید کار بزرگ بد است. اما اگر سریع پول می‌خواهید جای نشستن و دست رو دست گذاشتن ( حتا جای وقت گذاشتن و جستجوی هر روزه برای کار بزرگ) خرده کاری کنید و پولش را بزنید به زخم‌های زندگی.

 

9 مذاکره یاد بگیرید.
کار به ازای پول، ساده‌ترین و لخت‌ترین حالت رد و بدل کردن مهارت است. شما ممکن است با کارفرماهایی روبرو شوید که نتوانند انتظار مالی شما را کامل برآورده کنند.
اما اگر نیاز مالی شما قابل اغماض است درباره شرایط دیگری مذاکره کنید: هزینه رفت‌ و آمد؟ غذا؟ عنوان شغلی؟ بیمه؟ ساعت کار در ماه؟‌ ساعت شروع کار؟ سیال بودن ساعت کار؟ روزهای تعطیل یا مرخصی با حقوق؟‌
موارد زیادی هست که می‌توان سر آنها با یک کارفرما به یک نتیجه برد-برد رسید. فقط این مذاکرات را با فریب «بعدن می‌دم» اشتباه نگیرید. بعدن وجود ندارد. اگر این شرایط شروع کار شماست هیچ وعده‌ای را مبنی بر این که بعدن ساعت کار شما را عوض می‌کنند یا بعدن هزینه رفت و آمد شما را می‌دهند قبول نکنید. هر قراری باید از همان موقع قابل اجرا باشد.

 

10 مراقب باشید نگرانی از وضعیت آینده مالی تبدیل به وسواس فکری نشود.
ده سال پیش من نگران بودم که پول روزم را از کجا بیاورم. پنج سال پیش نگران بودم که مبادا سر ماه پول کم بیاورم. تازگی مچ خودم را وقتی گرفتم که درباره پس‌انداز سال نگران بودم.
راستش را بخواهید این نگرانی‌ها از شکلی به شکلی تبدیل می‌شود ولی از بین نمی‌رود. جالب است که آدمیزاد هر بار هم فراموش میکند که از شرایط بدترش جان به در برده.
خوب است که فکر آینده و بیمه و پس انداز باشید. اما مراقب باشید از ترس مرگ خودکشی نکنید. گند نزنید به روح و روان‌تان. می‌فرماد: » فردا که نیامده‌ست فریاد مکن»

 

11 بارتان را نبندید!
یک نسل پیش مردم کار می‌کردند که دور هم باشند. نسل ما دم گوش خود نهیب دائمی را می‌شنود که : «بارت رو ببند! بارت رو ببند!»
کام داون بابا..چه خبره. چرا آدم باید «بار»ش رو ببندد؟ آمده‌ایم یک چند سالی دور هم باشیم ،بگوییم و بخندیم و چار تا چیز یاد بگیریم و اگه بشود ذره‌ای دنیا رو جای باحال‌تری کنیم. بچه‌ها ؟ گور پدرشون. خودشان کار یاد بگیرند و پول در بیاورند. اصلن در تاریخ زمان‌های زیادی نبودهک ه ارثیه و پول مفت کمکی به وضع بشر کرده باشه. همه که سهراب سپهری نیستند. بنابراین به خودتان سخت نگیرید. پول کرایه خانه، غذای گرم به میزان لازم، کرایه تاکسی، چار تیکه لباس، دوتا کتاب و چند تا فیلم خوب با وجود همین وضع اقتصادی چرند حاضر هم اونقدرها نیست.
ممکنه کسی با غیر فیلم و کتاب لذت ببرد.  مثلن چی؟ ورزش؟ سفر؟ لازم نیست برود هتل پلازا …
من یک روز نشستم با خودم حساب کتاب کردم که چی در دنیا بیشتر بهم حال می‌دهد. تمرکزم را گذاشتم روی آن. نه این که از پول زیاد بدم بیاید. من عاشق اینم که بتوانم بروم هتل پلازا. ولی راستش مبنای زندگیم روی چیزهای دیگری‌ست. و از یک تاریخی به آن صدای مدام » بار ت رو ببند» گفتم شات آپ

 

12 عجول نباشید
پیدا کردن کاری که دوست داشته باشید ممکن است یک دهه طول بکشد. شاید بیشتر شاید کمتر. پس صبوری کنید. برای همه همین‌طوری‌ست

 

13 کتاب «دست به دهن/ بخور و نمیر» پل آستر را بخوانید
آستر در این خودزندگی‌نامه کوچک درباره درگیری‌هایش با کار و پول نوشته
( همچنین ابن مشغله نادر ابراهیمی و کار گل ایوان کلیما)

 

14 خواب بزرگ بخوانید

اینجا درباره پول نوشته‌ام 
اینجا درباره سالهای دربه‌دری
اینجا درباره نگرانی از بی‌پولی
اینجا درباره این که اوضاع یک جور نمی‌ماند
اینجا درباره این که چه چیزهایی می‌تواند جایگزین پول شود
و اینجا درباره این که پولتان را چه طور خرج کنید

 

15 ماهر شوید
دکترا دارید؟ شرمنده‌ام دکترای شما به هیچ کار دنیا نمی‌آید. تحصیلات آکادمیک خیلی خوب و ناز است . سعی کنید یکی‌ش را داشته باشید. اما در زمینه کار زیاد روش حساب نکنید. برای کار پیدا کردن یا ماهر باشید یا پارتی داشته باشید. به هر حال مدرک نقش زیادی در این معادله ندارد.

 

16 ادای کار کردن را در نیاورید. کار کنید.
وارد اولین اداره دولتی که سر راهتان است بشوید. هشتاد درصد کسانی که پشت میز نشسته‌اند دارند ادای کار کردن در می‌آورند. به اصصلاح «ک…موش»چال می‌کنند. اغلبشان فکر می‌کنند خیلی هم زرنگ‌ند. ولی راستش دارند زندگی‌شان را نابود می‌کنند. آنها می‌توانستند درخت یا توپ فوتبال به دنیا بیایند بدون این که آب از آب تکان بخورد. اگر مسئولیت کاری را به عهده می‌گیرد پیش از این که بخواهید کارفرما را راضی کنید، خودتان را راضی کنید. به کارتان افتخار کنید.
انجمن موقرمزها (ر.ک ماجراهای شرلوک هولمز) شما را استخدام کرده تا از روی لازاروس رونویسی کنید و به ازاش پول بگیرید؟ گاد دمیت! این کار را خوش‌خط و خوانا انجام بدهید.
کسانی که ادای کار کردن را در می‌آورند هر روز دارند این پیام را به مغز خودشان مخابره می‌کنند : » وجود تو بی‌دلیل است! وجود تو بی‌دلیل است! »

 

17 حقوق ماه *3 را پس‌انداز کنید!
هر وقت بدهی‌هاتان صاف شد و خرج‌های اساسی‌ و لازم‌تان را انجام دادید، سعی کنید به اندازه سه برابر حقوق یک ماهتان پس‌انداز روز مبادا داشته باشید. خیلی کار سختی نیست. کافی‌ست یک پنجم حقوقتان را نادیده بگیرید هر ماه. بعد یک سال شما به اندازه سه برابر حقوقتان پس‌انداز دارید و برای همیشه از نگرانی » اگر فردا تعدیل نیرو شدم چی؟ » راحت می‌شوید. سه ماه زمان منصفانه‌ای برای کار پیدا کردن است.

 

18 گفتم مذاکره کنید. اما یاد بگیرید که چه چیزهایی غیرقابل مذاکره‌ است.
مثلن درباره خودم. من کشف کردم که زمان‌هایی برای رسیدن به «کودک دورن» م غیرقابل مذاکره است. با هیچ پول و اسباب‌بازی نمی‌توانم گولش بزنم و راضی‌ش کنم که بازی و تفریح نکند. بازی و تفریح او کتاب خواندن و فیلم دیدن و وبگردی و گیم و این چیزهاست. او برای این کارهاش زمان می‌خواهد. من اگر زمان‌های او را محدود کنم می‌توانم بیشتر کار کنم و بیشتر پول در بیاورم. اما به تجربه فهمیدم که این زمان‌ها را نباید مذاکره کنم. در واقع اصلن نمی‌توانم درباره‌شان مذاکره کنم. چون اگر این کودک بخواهد لج‌بازی کند و خلقش تنگ شود من و کار و کارفرما را با هم زمین می‌زند. پس باهاش سرشاخ نمی‌شوم. زمین به آسمان بیاید من حداقل دو روز خالی در هفته برای او کنار می‌گذارم.

 

19  باندبازی سد راه نیست
فلان زمینه کاری برای خودش «مافیایی» دارد که نمی‌گذارند کسی وارد شود.
این  جمله همان‌قدر که درست است ابلهانه هم هست.همیشه و در هر زمینه‌ای یک عده پانتئون نشین می‌شوند و آدم‌های معتمد خودشان را در نقاط حساس می‌گذارند. این سران مافیا لزومن از راه نامشروعی به قدرت نرسیده‌اند. اغلبشان به خاطر لیاقت و گذراندن زمان/مسیری که شما ابتدای آن هستید اینجا هستند. اما این معنیش این نیست که شما راهی به «مافیا» ندارید. در خود سیسیل هم اگر یک کیسه با سرهای بریده ببرید پیش رئیس مافیا بعید است شما را در گروهش جا ندهد. بنابراین در کارتان «ماهر» بشوید. آدم ماهر نه نتها می‌تواند وارد هر مافیایی بشود بلکه مافیا سر گرفتنش رقابت می‌کنند.

 

20 هرگز (بیش از یک بار ) کارفرما را به ترک کردن کارتان تهدید نکنید!
چند حالت دارد. یا تهدید شما درست است و بیرون برایتان بازار کار بهتری وجود دارد، بنابراین ابلهانه ست که سر کارتان بمانید. تهدید لازم ندارد. استعفا بدهید.
اگر بیرون بازار کار بهتری وجود ندارد، صاحب کار شما هم این را می‌داند. بنابراین تهدید‌تان بی‌فایده است. شما ممکن است صرفن در این حالت چنین تهدیدی کنید:» ایجاد شرایط مذاکره تازه در حالتی که امکان واقعی ترک کار را دارید» و اگر مذاکره بی‌نتیجه بود کار را ترک کنید.
حالا اگر زیاد این تهدید را استفاده کنید ( علی‌رغم ناکارآمد یا ابلهانه بودن‌ش) چه می‌شود؟ کارفرما شما را نیروی لوس و عن دماغ‌ی خواهد دانست و باور کنید اصلن خوب نیست کافرما چنین دیدگاهی نسبت به آدم داشته باشد.
پ.ن: من یک بار در زندگی کاریم این تهدید را انجام دادم. چند سال پیش جایی کار می‌کردم. شرایط کاری مناسب نبود و وعده‌ها عملی نشده بود. من ضرب‌الاجلی برای کارفرما تعیین کردم و گفتم اگر تا آن تاریخ وعده‌ها عملی نشود می‌روم. زمان می‌گذشت و چون کار من تمام وقت بود و کار دیگری نداشتم کارفرما خیال می‌کرد بلوف زده‌ام. بعد آن تاریخ من رفتم.
شغل و درآمد دیگری نداشتم ( اینجا‌ست که درآمد ضربدر سه که قبلن گفتم به درد می‌خورد)‌ اما خارج شدم. چون اگر می‌ماندم اعتبار حرفهام را برای همیشه از دست می‌دادم. در عین این که مجبور بودم در شرایط ناگوار کار کنم.
در حال حاضر این در سابقه کاری من مانده. من هیچ وقت از این تهدید استفاده نمی‌کنم. اما اگر روزی ناچار به استفاده شوم کارفرماهای بعدی من می‌دانند من آدمی هستم که بدون توجه به عوارض این تهدید آن را عملی می‌کنم.

 

21 چه تازه کار هستید چه کهنه‌کار: خوش‌قول باشید!
هیچ‌کارفرمایی به آدم بدقول یا آدم شهره به بدقولی اعتماد نمی‌کند. می‌توانید هر عیب و ایراد دیگری داشته باشید. بد دهن باشید، آب دهانتان آویزان باشد، بداخلاق باشید. اما سوتی وقت‌نشناسی را هیچ وقت ندهید. چنان وقت‌شناس باشید که شما را به عنوان آدم وسواس وقت‌شناسی بشناسند. باور کنید این بهترین تعریفی‌ست که در هر بازار کاری ممکن است از شما بشود.
اگر صاحب‌کار جلسه را ساعت 5 گذاشته و شما شک ندارید که زودتر از 6 و نیم جلسه را شروع نمی‌کند ، راس ساعت پنج آنجا باشید. با خودتان کتاب و انگری‌بردز ببرید و سرتان را گرم کنید. اما دیر نروید. اگر صاحب‌کاری همیشه اینقدر وقت‌نشناس است برای او کار نکنید. پول‌تان را به موقع نمی‌دهد.

 

22 نرخ‌ شکن نباشید!
ریک در کازابلانکا گفته بود که از نرخ‌شکن‌ها متنفر است. از هر نیروی کاری بپرسید همین را می‌گوید. وقتی توانایی‌تان را ارزان می‌فروشید چه اتفاقی می‌افتد؟ اول این که خودتان دو روز دیگر سابقه کارتان بیشتر می‌شود و وارد جمع حرفه‌ای ها می‌شوید و می‌فهمید که نرخ‌شکنی چه آسیبی به آینده کاری شغل‌تان و شخص خودتان خواهد زد. بعد هم این که حتا خود کارفرماها هم به نرخ‌شکن‌ها اعتماد ندارند. از شما سواستفاده می‌کنند و دورتان می‌اندازند.
آنها هیچ‌وقت کارهای مهم را به شما نمی‌سپارند. چه طور می‌شود به کسی که هم‌صنفی‌های خودش خیانت می‌کند، اعتماد کرد؟

 

23 ساعت کار مشخص داشته باشید!
اگر شغلتان جوری‌ست که خانه‌تان شده دفتر کار، اگر پولش را دارید دفتر کار اجاره کنید، وگرنه حتمن برنامه روز/ساعت کار دقیقی داشته باشید و براساس آن عمل کنید. این فرمول 8ساعت کار/ 8ساعت خواب/ 8ساعت فراغت از آسمان نیامده. حاصل قرن‌ها تجربه بشری‌ست.
اگر وقتی در خانه هستید ساعت کار و استراحتتان قاطی شود فکر نکنید که برد کرده‌اید. شما بزودی نتایج این اشتباه را خواهید دید. کمترین‌ش این است که یک وجدان‌درد ملو بابت کارهای ناکرده در تمام اوقات شبانه‌روز گریبان‌تان را خواهد گرفت. شما کار را به خانه و محل امن و فراغت‌تان راه دادید. دوست دارد همانجا بماند.

 

24  صاحب‌کار  شوید!
تخصصی دارید که در دسته‌بندی‌های موجود بازار کار نیست؟ خودتان آن شغل را ایجاد کنید. هر نوع خدمات تخصصی در بازار بشر مشتری دارد. خوشبختانه ما در دوره‌ای به سر می‌بریم که آدم‌ها حتا برای این که کسی جایشان در صف بایستند حاضرند پول بدهند. بنابراین شاید شما جز همان درصد پایین اما مهم جامعه هستید که اساسن زمینه شغلی ایجاد می‌کنند. تخصصتان را جدی بگیرید. آدمهایی مشابه خودتان را از طریق اینترنت و جاهای دیگر دنیا پیدا کنید. ببینید آنها چه کار کرده‌اند. دفتر و دستک خودتان را بزنید. لازم نیست در زغفرانیه دفتر داشته باشید. خیلی ساده و ارزان کسب و کار اینترنتی راه بیاندازید. اگر لازم است با آدم‌هایی که مارکتینگ بلدند مشورت کنید. یا خودتان یاد بگیرید. هیچ کالایی بی مشتری نیست.

 

25 شما از تجربیاتتان بنویسید!…

 

همین نوشته را با فرمت pdf از اینجا بردارید

چه شرلاک صدایش کنیم چه هرچی

ژوئیه 7, 2013 § 5 دیدگاه

متاسفانه امروز نه سالگرد تولد یا مرگ کانن‌دویل است ،‌ نه هولمز،‌ نه جرمی‌برت و نه هیچ کس دیگر. اما مگر نوشتن از شرلوک هولمز بهانه می‌خواهد. این خوشه‌چینی از وب برای دوست‌داران حضرتش.

مفسران زیادی در ماهیت افلاطونی روابط هولمز و واتسن مشکوک‌ند.گرچه هیچ وقت در قصه‌های دویل اشاره‌ای به این ماجرا نمی‌شود و اساسن بعید است از یک مرد سنتی ویکتوریایی که بخواهد در قصه‌هایش چنین شیطنتی کند، اما برای روانکاوان شواهد و مدارکی دال بر گرایشات یواشکی این دو نفر وجود دارد. می‌بینید که در یکی از تصویرسازی‌های اصلی مجله استرند این گمانه اندکی تقویت می‌شود:

The Illustrious Client
Strand Magazine-۱۹۰۲

اتاق خواب غیر معمول

 

حالا گذشته از حدس کارشناسان و گمانه زنی طوطیان شکرشکن هوادار باذوقی این کلیپ را  ساخته از صد سال معاشرت این دو یار وفادار در تاریخ سینما

به هر حال در جریان هستید که در سریال المنتری “آقا واتسن” تبدیل به “خانم واتسون” شده و در مجموعه انیمیشن هولمز در قرن بیست و دوم واتسن ربات است!

خانم جان واتسون و آقای هولمز

برند محبوب لگو هم نسخه خودش را از این دو یار قدیمی دارد:
هولمز و واتسن لگو

 

در این مستند از بی‌بی‌سی 4 می‌بینید که آقا واتسون با استفاده از فیلم‌های هولمزی ماجرای رفاقت خودش و شرلوک را روایت می‌کند.

گفتم فیلم‌های هولمزی ، در سال 1900 اولین هولمز تاریخ سینما ساخته می‌شود که خوشبختانه فیلمش موجود است. از آن زمان تا به امروز هولمز با بیش از 270 حضور در فیلم/سریال/ انیمیشن احتمالن رکورددار حضور یک کاراکتر در تاریخ سینماست.

تقریبن تا پیش از دوران سلطنت جرمی برت ، بازیل راتبن مشهورترین هولمز تاریخ سینما بود. او در دهه چهل و پنجاه میلادی بیش از بیست بار در قالب هولمز ایفای نقش کرد و محبوب دل پدربزرگ‌های ما بود.

هولمز محبوب پدربزرگ‌ها

غیر از بازیگرانی که بخاطر ایفای نقش هولمز مشهور شدند، بازیگران مشهور دیگری هم بودند که دست کم یک بار بازی در نقش هولمز را آزمودند. مثلن پیتر کوشینگ ، راجر مور ، کریستوفر پلامر ،  پیتر اوتول ، چارلتون هستون ، کریستوفر لی و حتا لتئونارد نیموی

هولمز به سبک آقای اسپاک

هولمز ویولن نواز قهاری بود و خب طبیعی‌ست که اغلب هولمزهای تاریخ سینما از نوای ویولن بهره برده‌اند. اینجا درباره رابطه موسیقی و هولمز بیشتر بخوانید.

در نبوغ آقای کانن دویل شک نکنید. خوشبختانه فیلمی از ایشان موجود است که در آن درباره خلق هولمز با ما سخن می‌گوید. اما نباید غافل شد که هیبت بصری هولمز مدیون سلیقه و خلاقیت آقای دیگری‌ست به اسم سیدنی پجت. او در زمان انتشار داستان‌های هولمز در مجله استرند تصویرساز این مجله بود و اغلب تصویرسازی‌های قصه‌های هولمز کار اوست. خلق این کلاه و شنل آیکونیک هولمز را هم می‌توانید پای ایشان بنویسید. اینجا درباره هنر ایشان و تاثیرش در خلق هولمز نوشته‌ام.
آقای پجت هولمز را براساس تیپ خودش طراحی کرد

شاید نسل ما هولمز را ابتدا با انیمیشن‌هایی که شبکه دو پخش کرد به یاد داشته باشد. اینجا می‌توانید قسمتی از تازی باسکرویل را با دوبله فارسی و صدای آقای افشاریه به جای هولمز ببینید. ما بعدها هولمز گرانادا ، هولمز بی‌بی‌سی، هولمز گای‌رچی و هولمز نیویورکی را هم دیدیم. و اما گرانادا…

سال 1984 سال مهمی‌ در اقتباس‌های سینمایی/ تلویزیونی هولمز است. تلویزیون گرانادا تصمیم گرفت یک بازسازی وفادار ( خصوصن وفادار به تصویرسازی‌های اصلی) از هولمز بسازد. برای این مهم متخصصان زیادی دور هم جمع شدند تا لندن ویکتوریایی آقای کانن دویل و خانه پلاک 221 ب را درست عین کتابها بازسازی کنند. حکایتش را اینجا نوشته‌ام.
اینجا هم می‌توانید بررسی تطبیقی تصویری کاملی از اپیزودهای هولمز گرانادا با قصه‌ها و تصویرسازی‌های اصلی ببینید.

اما دست آورد بزرگ گرانادا به طراحی صحنه درخشان و موسیقی به یاد ماندنی پاتریک گاورز محدود نمی شود. مجموعه گرانادا بازیگری را برای هولمز برگزید که به دشواری می‌توان تصور کرد که روزی دوران سلطنت‌ش بر این نقش به پایان برسد. خانم‌ها! آقایان! معرفی می‌کنم: جرمی برت

عالیجناب برت

در مورد هولمز جرمی‌برت چه بگویم که تکراری نباشد و حق مطلب را ادا کند؟ هولمز را اینجا یا اینجا از زبان خودش بشنوید. از پشت صحنه می‌پرسند اگر کسی خواست قربان صدقه تیپ‌ش بشود اشکال دارد؟ عرض کنم که اشکال که ندارد هیچ ، بلکه ثواب دارد.

 

نسخه پخش شده از سری گرانادا در تلویزیون ایران یک متاسفانه و یک خوشبختانه دارد. متاسفانه پخش این مجموعه همزمان بود با اجرای سیاست‌های  عجیب و غریب و حک و اصلاح‌های غیرعادی در زمینه سانسور. همان دورانی که ممیزان بخاطر حضور مثلن سگ در صحنه، تصویری از یک گل رز ( کشیده شده به اندازه قاب تصویر) را با اعتماد به نفس و در دقایق طولانی راهی آنتن می‌کردند.

اما خوشبختانه بابت این که دوبله این مجموعه دست گروه کاردرستی افتاد و صدایی برای هولمز انتخاب شد که گه‌گاه از صدای خود جرمی برت بیشتر به چهره می‌نشیند. جز یک مجموعه با دوبله نه خوب و نه بد آقای مقامی، آقای بهرام زند جای هولمز صحبت کرد و در لحظاتی تشخیص بهرام زند و شرلوک هولمز و جرمی برت از هم دشوار می‌شد.

مثلن رسوایی در بوهمیا را با صدای آقای زند ببینید و بشنوید.
در این دوران و بخاطر همان سانسورهای سلیقه‌ای متاسفانه تعدادی از اپیزودهای این مجموعه هم پخش نشد. مثلن اپیزود “ دوچرخه سوار تنها” که در آن آقای هولمز/ برت از توانایی‌هایش در مشت‌زنی استفاده می‌کند و کافه را به هم می‌ریزد.

آقای برت کافه به هم می زند

به خاطر دارم که همان موقع آقای زند در مصاحبه‌ای با مجله فیلم گفته بود، تیم دوبله کارها را پیش از سانسور و به صورت کامل دوبله می‌کند و تحویل شبکه می‌دهد. دل نگارنده به این خوش است که شاید جایی در این شهر نسخه‌های کامل و دوبله شده این هولمز در گاوصندوقی موجود باشد و شاید خدا با مهربانی روزی آن را سر راه ما قرار دهد.

اما سوال این است که هفت فصل هولمز گرانادا را از کجا گیر بیاوریم؟ خب این لینک سی گیگی تقریبن کاملترین لینک تورنت‌ی ست که از تمام هفت فصل هولمز گرانادا در نت پیدا می‌شود.
متاسفانه این مجموعه هیچ‌وقت به صورت بلوری منتشر نشده.اگر شده و کسی لینکی دارد خبر بدهد و قومی را از نگرانی برهاند

به هر حال جامعه هولمزی‌ها هم برای خودشان انجمن و دفتر و دستکی دارند. آنها سالی یک بار در کنار آبشار رایشن‌باخ جمع می‌شوند و مبارزه موریارتی و هولمز را بازسازی می‌کنند.تعدادی از عکس‌های 2011 شان را می‌توانید اینجا ببنید.

بازسازی مبارزه رایشن‌باخ 

گفتم رایشن‌باخ یادم آمد که هولمز بعد بازگشتش و در داستان “خانه خالی “ برای آقا واتسون تعریف می‌کند که این مدت در سفر بوده و از قضا به مکه هم سفر کرده.

این مقاله با اشاره به همین سفر در بیکراستریت جورنال منتشر شده. اسم مقاله هست: “حاجی هولمز” !

اینجا یادی هم کنیم از مترجم بهترین ترجمه‌های هولمز. آقای کریم امامی فقید که 24 داستان کوتاه هولمز را در چهار کتاب و برای نشر طرح نو ترجمه کرد. این مصاحبه ( که شاید آخرین مصاحبه مرحوم پیش از فوت‌ش باشد) را نه سال پیش و درباره هولمز با ایشان انجام دادم.

حالا دم آخری دو تا نکته هم بگویم. اول این که به عمد اشاره‌ زیادی به هولمزهای بعد برت نکردم. بعضی‌هاشان هولمزهای خیلی جذاب و خلاقی هم هستند. اما با این حال همه‌شان تازه‌اند و نسل جدید زیاد در معرض‌شان بوده. طوری که گاهی می‌بینم علاقه‌مندان به این آثار حتا درباره قصه‌های هولمز یا تصویرسازی‌هایش یا هولمز گرانادا مطلقن چیزی نمی‌دانند.

نکته آخر هم این که تلفظ درست نام هولمز – همچنان که آقای امامی هم در مقدمه رسوایی در کشور بوهم اشاره کرده- “شرلاک هومز” است و نه “شرلوک هولمز” . غلط مصطلح است و کاریش نمی‌شود کرد.

ما هواداران کویش هستیم. چه شرلاک صدایش کنیم چه شرلوک.

نامه‌ای به مرغ سحر

جون 16, 2013 § 4 دیدگاه

مرغ سحر عزیز!
خوبی؟‌ خوشی ؟ سلامتی؟

عرض کنم که ولله ما صد سالی می‌شود که مدام شما را توی زحمت می‌اندازیم. هر بار که دور هم جمع می‌شویم ، موقع خداحافظی نم اشکی می‌ریزیم و با هم دم می‌گیریم و از شما می‌خواهیم قبول زحمت کرده و ناله سر کنید.و داغ ما را تازه‌تر کنید.
اما راستش امروز، یکی از روزهای انتهایی خرداد ماه 92 شمسی ، عرض دیگری دارم.
در واقع می‌خواهم ضمن تشکر و قدردانی از زحمات بی شائبه شما در این صد ساله، بگویم که شاید، شاید زمان آن رسیده شما کمی استراحت کنی.
کسی چه می‌داند ، گرچه الان گفتنش خیلی زود است ، اما بلکه اصلن طوری شد که دیگر مزاحم شما نشویم و بتوانید بازنشسته شوید و با خیال بروید در سواحل هاوایی کنار مرغان رنگارنگ دیگر کمی به زندگی‌تان برسید و مجبور نباشید برای احدی ناله سر کنید.
بلکه جوری شد دیگر نه لازم باشد و نه بخواهیم که داغ‌مان را تازه‌تر کنیم.
بله. من و تعداد قابل توجهی از هم‌وطنانم چنین موجودات امیدواری هستیم. امیدوارم این مرقومه باعث نشود در دلتان به ما بخندید. هر چه باشد این بار گرچه نوبهار است و گل به بار است…اما شکر خدا چشم هیچ ‌کداممان ژاله بار نیست.
نه که نباشد. بابت غم نیست.

 

ارادتمند- یکی از طرفداران

33

مِی 30, 2013 § 24 دیدگاه

1 اغلب  علایق و ترس‌هایم از 7 سالگی به بعد تغییر زیادی نکرده. هنوز مثل همان موقع از «چیزهای»‌ تخیلی و جنگ‌ستارگان و تن‌تن و نقاشی و کتاب خوشم می‌آيد. هنوز از جمعیت می‌ترسم و موقع تعارفات عادی و حرفهای روزمره لنگ می‌زنم.

2 وقتی سر کار یا در تاکسی یا  آرایشگاه «ناچار» به مکالمه‌ای هستم صرفن تظاهر می‌کنم که به موضوع علاقه‌مندم. » اوه هوا؟ بله خیلی سرد شده؛ سیب‌زمینی؟ بله گران است؛ بازی‌های آسیایی؟‌ راستی نتیجه بازی چی شد؟» همان موقع سروش هفت ساله یا چرت می‌زند یا می‌رود دنبال بازیگوشی.

3 زمان بچگی‌م ، مامان بابا زیاد دعوا می‌کردند ( بعدها فهمیدم خیلی مامان باباها دعوا می‌کنند) این جور موافع برای این که بهم فشار نیاید با خودم فکر می‌کردم که من موجودی هستم از یک جهان یا سیاره دیگر که برای مطالعه آدمیان به این جهان آمده. اینجوری درد مشکلات کمتر می‌شد.

وقتی دنیا و علایق‌م با اغلب هم‌کلاسی‌هایم فرق داشت، وقتی هیچ کس حاضر نبود در یارکشی فوتبال مرا بردارد، یا برخلاف بچه‌ها هیچ علاقه‌ای به اتومبیل و صنایع وابسته نشان نمی‌دادم، باز به همین ایده موجودی از جهان دیگر می‌چسبیدم.

4 در سی و سه سالگی هنوز «پرسونا»ی شکل یافته و قرص و محکمی ندارم. به جز در میان حلقه کوچک دوستانم ( یا زمانی که درباره علایقم بحث می‌کنم) پرسونایم چیز قره‌قاطی از رفتارها و لحن‌هایی که هر کدامش را جایی دیده‌ام و برای خودم خوشه‌چین کرده‌ام. برای همین مثل آن فیلم جری‌لوئیس( دکتر جری و مستر لاو؟)  که چند زن داشت و باید حواسش می‌بود که در آن واحد جایی نباشد که همه حضور داشته باشند، باید حواسم باشد هیچ وقت جایی نباشم که آدم‌های دوری که مرا از جاهای مختلف می‌شناسند در آن واحد حضور داشته باشند. آنها شاید اصلن اهمیتی به پرسونای من ندهند. ولی من هنگ می‌کنم و بلد نیستم باید چه طور رفتار کنم که «راکورد» قبلی‌ام حفظ شود.

5 خیلی از تلاش‌هایم برای ارتباط برقرار کردن با «دنیا»ی همسالانم شکست خورد. این شکست معنیش این است که محکوم شدم همیشه خارج از دار و دسته بمانم. یک جور تبعیدی قبیله، که گرچه به ظاهر برای دیگران «جالب» «ترسناک» حتا «قابل احترام و اطمینان» است اما هم‌بازی‌شان نیست. این شکست معنیش این است که باید تا ابد با این اتهامات که «گنده دماغ‌»م و «خیلی خودم را می‌گیرم» و «دیگران را آدم حساب نمی‌کنم» زندگی کنم.

البته آنها درست می‌گویند. ولی دقت نمی‌کنند که این «آدم» حساب نکردن در واقع واکنش جبرانی بچه هفت ساله بغض کرده‌ایست که به درد هیچ جای زمین فوتبال نمی‌خورد و حتا توپ جمع کن خوبی نیست. او اگر خودش و دیگران را در یک دسته‌بندی بگذارد لاجرم باید سرش را بگذارد و بمیرد. بنابراین برای خودش جهان دیگری ساخته که در آن جهان آنها با هم «فرق»  دارند. اگر آنها آدم‌ند پس او موجود دیگری‌ست. اگر او آدم است، حتمن که آنها آدم نیستند.

6 با این حال آدم‌های نازنینی در این دنیای شما بودند و هستند که  این بچه دیدند و نوازشش کردند و دوستش داشتند و اهمیتی به دست و پای چلفت‌ش ندادند و نخواستند که «نقش» بازی کند.  بعضی‌هاشان خود همین گذشته را داشتند. بلکه آنها هم از جهان دیگری آمده‌اند. این عده شدند دوستان و نور چشمان و عزیزان دل من. آنها دوپینگ منند. انرژی و انگیزه حیات منند.

7 حالا که من در دنیای شما راه ندارم، شما به دنیای من بیایید.

طی دو دهه ریزه ریزه آلونک م را تزئیین و چراغانی کردم، کنارش چند تابلوی نئون چشمک‌زن گذاشتم.  آب و جارو کردم و کاری کردم که اسم و رسمش کم‌کم به گوش مسافران و رهگذران سرگردان بخورد. بدانند جایی هست که یک جور شهربازی بزرگترهاست. در آنجا خبری از بدبختی‌های روزانه نوع بشر نیست. روضه هم اگر باشد ، روضه تنهاماندگی «ولورین» است و حبس «عروس» در تابوت چوبی.
دیدم جواب می‌دهد. بعضی از همان بچه‌هایی که در بازی راهم نمی‌دادند حالا بزرگ شده‌اند و به چشم دیده‌اند که بازی دنیا عجب چیز مزخرف و کسل‌کننده‌ای از آب در آمده. آنها نیاز به جایی داشتند فارغ از این دنیا و به کسی که با اعتماد به نفس سعی دارد بهشان بقبولاند که معضل روز بشر ،جنس نقاب بتمن است.
علایق من طی این سالها فرق چندانی نکرده، فقط آنقدر کتاب خواندم که بتوانم آنها را «موجه» و «قابل قبول» پرزنت کنم. خودم برای لذت بردن از شرلوک هولمز نیازی به فلسفه‌بافی ندارم. لذت‌ش برایم بدیهی و  مستقیم است. چون تزریق مخدر وریدی. اما برای رهگذران یاد گرفتم که در و دیوار را به هم ببافم و از لاکان و ژیژک فکت بیاورم. خوب می‌‌دانم وقتی مخدر اثر کرد ، دیگر آنها هم نیازی به فلسفه‌بافی ندارند.

8 وقتی دیدم جواب می‌دهد، کشف کردم که شاید این هدف زندگی من باشد. این کاری‌ست که همه قصه‌گوها می‌کنند. منظورم از قصه‌گو همان شکل کلی باستانی قصه‌گویان کنار آتش است. نوادگان آنها بعدها شناخته شدند به اسم شاعر و نویسنده و فیلمساز و آهنگساز و رقاص ، یا حتا مست‌های لاف‌زن آخر شب بندرگاه‌ها که خبر از جهان‌های ناشناخته می‌دهند. مثل همه داستانها که از یک جایی شخصیت ماجرا تاریخچه خودش را کشف می‌کند و با وظیفه‌اش آشنا می‌شود ، من هم بخواهم یا نه، کمابیش از همان عقبه‌ام. گیریم نه شکل خوب و صیقلی با خون خالص. ولی خب ژن‌هایشان را به ارث برده‌ام. و این اصلی‌ترین وظیفه من را در جهان یادم داد: «دیگران را شگفت‌زده کن! بر این خاکستری خفه همگانی ته‌مایه رنگی بزن! تکه‌ای از جهانی باش که دوست داشتی وجود داشته باشد! یک کلام: قصه بگو!»

9 قبل‌تر ها از پیری می‌ترسیدم. حتا  فکر می‌کردم ته تهش پنجاه سال عمر کنم راضی‌ام.اما هر چه تعداد موهای سفیدم بیشتر می‌شود نگرانی‌م بیشتر می‌ریزد.

«پیری» اساسن سن قصه‌گوهاست. تازه زمانی‌ست که دیگر همه به آنها اطمینان می‌کنند و پای منبرشان می‌نشینند. سی و سه سال گذشت و الان حس می‌کنم «این» دنیا را کمابیش دوست دارم و دوست دارم هفتاد هشتاد نود ساله شوم.
قصد دارم تا زمانی که می‌توانم شما را شگفت‌زده و ذوق‌زده کنم، زنده بمانم.

 

10 دوست دارم قبل مردنم به اندازه یک جمله نفس داشته باشم:

.” k256-32 ماموریت تمام شد. من را خارج کنید

دوست دارم بعدش بتوانم لبخند بزنم.

قضیه اسم

آوریل 22, 2013 § 15 دیدگاه

از حق نگذریم من بخاطر اسمم از خانواده‌ام ممنونم. یک سری خانواده‌ها تا آخر عمر بچه‌شان را چیز یا یارو صدا می‌زنند. در خیلی از کشورهای آفریقایی اصلن صرفه ندارد سر هر بچه به اسم فکر کنند. صبر می‌کنند ببینند اصلن به پنج سالگی می‌رسد یا نه. اینجاست که آدم فکر می‌کند باید شاکر باشد. حتا اگر والدینم جای “سروش “ اسمم را “شومیز” یا “ چخمچاله” گذاشته بودند جیکم در نمی‌آمد. اسم دست آدم نیست، دست بابای آدم است. اما از آن جالب‌تر می‌دانید چیست؟‌ فامیل. فامیل حتا دست بابای آدم هم نیست. در مورد فامیل، آدم و بابایش توی یک واگن نشسته‌اند. فامیل ما را بعضی‌ها می‌نویسند “روح‌بخش”  یعنی دو بخشش را جدا می‌کنند. پدرم خودش را بیشتر اینجوری می‌نویسد. من هم تا سالها نمی‌دانستم قضیه چیست برام فرقی نمی‌کرد. بعدن دیدم من از آن روحبخش‌های سر همم. یعنی اگر کسی من را دیده باشد گواهی می‌دهد که من روحبخش سرهمم. نه این که هیچ‌کدام مزیت خاصی به هم داشته باشند. فقط اینجوری بیشتر شبیه من است. اینجا راه من و پدرم جدا می‌شود. فامیل پدرم را کسی جور دیگری نمی‌تواند بخواند. خوش خط هم هست که دیگر بدتر. اما من افتضاح. من یک روحبخش سرهم  بد خط محکوم به اشتباه‌ خوانده‌ شدنم. این حقیقت را پذیرفته‌ام. وقتی خودم فامیلم را می‌نویسم تبدیل می‌شود به مجموعه‌ای از نقطه و دندانه که معلوم نیست کدام مال کدام است. خواندن درست‌ش کاملن به مرزهای تخیل خواننده ربط دارد. حتا یکی توانسته بود اینجوری بخواند: “دوخبحن”
موقع تلفظ‌ش هم بامزه است. به طرف می‌گویی روحبخش بعد او می‌نویسد نوربخش. نوربخش خیلی هم فامیل فان و جالبی‌ست. حتا آن آقا که موهایش بلند است و سه‌تار می‌زند یک آلبوم نوربخش جان دارد که خیلی خوب است. ولی خب در فرم‌های اداری نمی‌شود تجربه‌های تازه کرد. بعد که به طرف توضیح می‌دهی روح روح آقا جان…می‌گوید نور؟ البته تقصیر طرف نیست. او اولش می‌شنود روح ولی دو دل است و بین روح و نور ، نور را انتخاب می‌کند که ضرر کمتری دارد. به یکی که روح توی فامیلش نیست بگویی روح ممکن است شاکی شود. در مورد نور کسی شاکی نمی‌شود. این جور وقتها – خصوصن اگر شیشه دو جداره یک باجه بین‌مان فاصله انداخته باشد و من سرماخورده باشم و ر را درست نتوانم تلفظ کنم- مجبورم ادای روح را برای طرف در بیاورم. بارها شده چشمهام را درانیده‌ام و صدای هو هو در آورده‌ام که طرف اختلاف نور و روح را به وضوح درک کند.
اگر ماجرا همین بود می‌شد هپی استوری. اسم و فامیل و تمام. جد پدرم از خانه قهر کرد و فامیلش را از زندی تغییر داد به روحبخش و تمام. ولی این جوری نیست. لامصب در آن حال ویژه قهر فامیل خاندان بعد از خودش را گذاشته “روحبخش ایرادی” چرا؟ کسی نمی‌داند. پنهان کردن این راز شوم تا پیش از این که کسی مثلن بخواهد برایت کارت به کارت کند کار ساده‌ایست. اما بعدش قیافه همه شبیه  علامت سوال می‌شود: چرا؟
ما روحبخش‌ها ایراد می‌گیریم. این چیزی نیست که بتوان کتمان کرد. همین عید که رفته بودم مشهد عمه‌ بزرگم چهل دقیقه داشت درباره این صحبت می‌کرد که فلان دکتر که مجسمه‌اش را نمی‌دانم کجای مشهد در تالار مفاخر شهر گذاشته‌اند، جز مفاخر نیست، جز مشاهیر است. این اصلی‌ترین حلقه پیوند بین روحبخش‌هاست. ولی این که جد پدرم در صد سال پیش به چه خودشناسی عمیقی رسیده بوده که این را فهمیده و به چه خودزنی عمیقی که آن را به انتهای فامیل اضافه کرده رازی‌ست که خدا داند. شاید اگر پسوند ما را گذاشته بود “دلداری” یا مثلن “سیرابی” سرنوشت ما کلن عوض می‌شد.
نقل است که ما نواده هفتم کریم‌خان یم. گرچه اگر نواده هفتم چنگیزخان هم بودیم کاری از دستمان برنمی‌آمد. ولی باز دلخوشی‌ش ته دل آدم باقی‌ست که جدش تقریبن تنها شاه معقول کشور بوده.  عمویم می‌گوید شجره‌نامه دست عمه‌ام است و عمه‌ام می‌گوید دست عمویم. حالا درست کردن شجره‌نامه که کاری ندارد. من تا تست ژنتیک ندهیم نمی‌توانم باور کنم. تازه اگر تست هم بدهیم و معلوم شود بعدش چی؟ حالا داستان پدربزرگ جدم یعنی نوه کریم‌خان یک جورهایی به زندگی ما ربط پیدا می‌کند. سر یک ماجرای که آدم روش نمی‌شود تعریف کند از پدرش قهر می‌کند. خانواده ثروتمندی بودند. او هم چون می‌خواهد بیاید مشهد خدم و حشم را برمی‌دارم و ملک و زمین را می‌گذارد برای برادرش. توی طبس دوبار توفان شن شده. یک بار آمریکایی‌ها بدبخت شدند یک بار این پدربزرگ جد ما. طوفان شن همه خدم و حشم را ازش می‌گیرد و او با یک بز به مشهد می‌رسد و  خاندان ما را تولید می‌کند. اگر ما فرزندان آن یکی برادر بودیم الان در رفسنجان کلی باغ پسته داشتیم و من به جای تعریف کردن این ماجرا داشتم با لامبورگینی در یکی از خیابان‌های یک شهر استوایی برای خودم می‌گشتم. اما ما شدیم فرزندان این یکی برادر که فقط بز برایش ماند.
ما – یعنی من و پدرم و برادرم- دو سال است که عیدها هم را قانع کرد‌ایم که برویم پسوندمان را به “زندی” تغییر دهیم. هم به نام خانوادگی اصلی‌مان بگردیم و یک جور احیاء سنت کنیم. هم از شر توضیح دادن پسوند کنونی به آدم‌های متعجب خلاص شویم. بعد هر سال فکر می‌کنیم باید رفت ثبت احوال. من هم که کارت ملی‌م گم شده. شناسنامه‌هام که دارد جدید می‌شود. عکس هم ندارم. همگی تصمیم می‌گیرم که بعدن اقدام کنیم.

نقشه خواب‌ها

آوریل 21, 2013 § 4 دیدگاه

تعدادی از «من» های دیگر در جهان‌های موازی زندگی خودشان را دارند. من گاهی خوابشان را می‌بینم.
یکی‌شان ساکن مشهد است. اما نه این مشهد. مشهدی که نقشه‌اش فرق می‌کند. و من در رویاهای مختلف آن را دیده‌ام. و نقشه مشهد این رویاها به هم شبیه است.
یکی‌شان در جهانی آخرالزمانی سعی می‌کند زنده بماند. در تمام رویاها مشغول جنگ با هیولاها و شیاطین دوزخی‌ست. نقشه این جهان هم هر بار در خوابهایم مشابه است.
یکی‌شان در استانبول‌یست که هم‌مرز تهران است. استانبولی که نقشه دیگری دارد. نقشه این یکی هم تقریبن در خوابها یکسان است

گاهی خیابانی تازه در آن کشف می‌کنم. چند باری هم اتفاق در نقاطی از این نقشه‌ها اتفاق می‌افتد که قبل‌تر هم دیده بودم.
اما در هر کدام از این خوابها ( این دنیاها؟) درک تقریبی مشابهی از جهات اصلی دارم. برای همین است که می‌توانم تکه های نقشه را کنار هم بچسبانم و کاملش کنم.
چهار چوب اصلی نقشه این مکان‌ها را کشیده‌ام. رویاهام را مرور می‌کنم و تکه‌های خالی را پر می‌کنم. از کشف ارتباط خیابان ها و محله‌ها هیجان‌زده می‌شوم.

برای دیدن نقشه‌ها در اندازه بزرگتر رویشان کلیک کنید.

1.نقشه مشهد رویاها

تا سال 89 مشهد در خواب‌های من شامل خانه سی‌متری مامانی بود و بس. تا مدتی بعد مرگ مامانی هنوز خانه‌اش مرکز مشهد بود. حدود یکسال بعد مرگش خواب مشهد تبدیل شد به خواب شهر. خواب‌های مشهد معمولن اینجوری شروع می‌شود : “ دم عید است، مشهدم…”
اولین خواب این مشهد را 14 شهریور 89 دیدم:
باید بروم خانه‌مان . شب است .تاکسی کم است. یک نفر نگه می‌دارد .من جلو سوار می‌شوم و یکی عقب. دو مسیر مختلف را می‌خواهیم. من می‌خواهم مسیرش را عوض کند تا بتوانم از خوابگاهی عینکم را بردارم که جا گذاشته ام. دیگری می‌خواهد جایی نزدیک شمال برود. من خیالم راحت است که زودتر پیاده می‌شوم. راننده قبول می کند. در مسیرمان که برف گرفته و راحت پیدا نمی کنیم هر از گاهی مقابل مدرسه ای می ایستیم. انگار اینها تعدادی مدرسه است که خارجی ها در ایران تاسیس کرده اند و بچه هایش دو ملیتی هستند. مدارس وسط برف و زنگ تفریح. بچه ها باید به برف عادت کنند. با لباسهای ناکافی و نازک وسط حوض‌های یخزده می‌لرزند. بعضی‌هاشان برای گرم شدن حوله به تن کرده اند بعضی‌ها خود را زیر برف پوشانده‌اند. شاید آنجا خواهرم را می‌بینم که ازم می‌خواهد بغلش کنم تا گرم شود. بغلش می‌کنم خیلی کوتاه. و می‌دانم که نمی‌توانم بگذارم به این گرما عادت کند
بعد نقشه شهر گسترده‌تر شد. کم‌کم کشف کردم که سمت شرقی شهر می‌رود “شمال” . با بزرگراه‌هایی پیچ‌در‌پیچ که در خوابهای دیگری دیدم. محل خانه (پدرم) در خواب تغییر می‌کند. گاهی در مجموعه آسمان‌خراش‌های صنعتی خارج شهر است، گاهی آپارتمانی در هنرستان، گاهی خانه‌ای قدیمی و سنتی در محلی از شهر که در واقع وجود ندارد.
مشهد رویای من از محلی شبیه به میدان ملک‌آباد به سمت شمال، خط متروی پیچ در پیچی دارد که بارها در تونل‌ها و ایستگاه‌هایش گم شده‌ام.

 

2. نقشه شهر جن‌زده

خواب‌های ترسناک من کابوس نیست. به ندرت از ترس بیدار می‌شوم. خواب است، قصه و طرح و شخصیت دارد. اما خب…ترسناک است. این خواب‌ها معمولن در “نمای داخلی” اتفاق می‌افتد. ژانر خواب‌ها “خانه جن‌زده” بود. من با کمک عده‌ای دیگر باید از خانه‌ای شیطانی دفاع می‌کردیم. این خواب‌ها هم به تدریج تبدیل به خوابهای شهری شد.
نقطه عزیمت نقشه خوابی‌ست که 15 مرداد 90 دیدم:
آخر دنیاست، همه‌چیز در حال از هم پاشیدن است. (میم) گوشه دیگری از شهر است و قرار است زیر پل به ما بپیوندد. سعی می‌کنم آموزه‌های این سالها را به کار بگیرم تا گروه همراهم را زنده نگه دارم. ویروس زامبی شیوع پیدا کرده و عنکبوت‌های غول‌آسا به پناهگاه موقت ما حمله می‌کنند. زنی را از وسط مهلکه نجات می‌دهم که در انتها می‌فهمم دکتر جکیل است و کم‌کم دارد به مستر هاید تبدیل می‌شود
چندی بعد خواب تکه دیگر شهر را دیدم. جایی که غولی وارد کره  زمین شده که ما فقط پاهایش را می‌بینیم و دستور می‌دهد همه با هم از کوه آتشفشان بالا برویم و خود را داخل دهانه آن بیاندازیم. همه ناامید‌ند و زندگی‌ها از بین رفته. قرار است ما داخل مرکز زمین تبدیل به طلا شویم، طلا فوران کند و زندگی روی زمین برای هزارمین بار از صفر آغاز شود. بعدتر ما خون‌آشام‌هایی بودیم که گرگینه‌ها به گله‌مان زده بودند و دنبال راه فرار می‌گشتیم. وقتی دیگر من شی‌ باارزشی را از شیطان دزدیده بودم و او در جستجوی من بود… و ماجراهایی دیگر که چون از قطعیت مکانی‌شان مطمئن نبودم هنوز وارد نقشه نکردم.

 

 3. نقشه استانبول رویا

فایل ورد رویاهایم نشان می‌دهد از نیمه‌های 90 تا کنون دست‌کم 19 بار خوابم با این عبارت شروع می‌شود” خواب می‌بینم استانبول‌م..” جغرافیای تعدادی از رویاها را هنوز نتوانسته‌ام در این نقشه پیدا کنم. با این حال در تمام رویاها استانبول با تهران (گاهی مشهد) هم مرز است و در بسیاری‌شان دغدغه من گم شدن در خیابان‌ هاست بدون این که زبان بلد باشم یا پول کافی  داشته باشم. با این حال در تمام این رویاها می‌دانم که اگر به میدان تقسیم برسم مشکلاتم حل خواهد شد. میدان تقسیم در رویای من جایی شبیه میدان انقلاب است که بعد از تعدادی میدان و چهار راه و با عبور از خیابانی شبیه به آزادی پدیدار می‌شود. در دو رویا استانبول و تهران مرز آبی کوچکی دارند و سفر به آن سمت آب کار روزمره همه مرز‌نشینان است. در یکی از همین رویاها برای رسیدن به لنگرگاه ایران باید از کوچه‌های پر پیچ و خمی می‌گذشتم. کوچه‌هایی با مغازه‌هایی جذاب اما مردمی که چندان غریبه‌ها را دوست ندارند.

***

این نقشه تقریبی تعدادی از اصلی‌ترین لوکیشن‌های رویاهام بود.

خیال‌پردازی می‌کنم با خودم: شاید شما هم این نقشه‌ها را دیدید و گفتید» آها! من هم اینجا بوده‌ام. من هم این تقاطع را می‌شناسم. من هم از آن پیرمرد یک چشم بداخلاق کتابی عتیقه خریده‌ام». شاید فهمیدیم خودهای دیگرمان در جغرافیای یکسانی زندگی می‌کنند. شاید پیش از این که فیزیک پای ما را به جهان‌ها موازی باز کند، خودمان به وجودش ایمان آوردیم.

نازش کنید و از اخلاقش نپرسید

آوریل 13, 2013 § 15 دیدگاه

1 قبل عید که با بچه‌ها نشسته بودیم یکهو قرار شد هر کس بگوید برای سال جدید چه تغییری می‌خواهد در زندگیش بدهد.

راستش دست من خالی بود. من دوست دارم همین‌جوری فریز شوم. دوست دارم سالم باشم، بروم سر کار، فیلم ببینم، کتاب بخوانم و دوستانم را ببینم. دوست دارم وضعیت موجودم را تا ابد حفظ کنم.
نمی‌خوام چیزی از عاداتم رو ترک کنم. نمی‌خوام چیز تازه‌ای هم بهشان اضافه کنم. به این معنی نیست که فکر می‌کنم پرفکتم. به این معنی که با خودم در صلح‌م. برای این صلح هم زحمت کشیده‌ام. ده سال اخیر زندگی در انواع خودشناسی‌ها و تراپی‌ها و روبرو شدن با همه تکه‌های ناخوش‌آیند وجود گذشت. حق‌م است بشینم زیر درخت و از صلح لذت ببرم.

به بچه‌ها همین را گفتم. خلاصه‌ ترش را.

2 ولی کمی مانده به تغییر سال نظرم عوض شد

3 بعد کلی تجربه می‌فهمی منصفانه‌ترین ( و کم استرس‌ترین) حالت رابطه با دیگران این‌ است که باهاشان همان برخوردی را بکنی که با تو می‌کنند:  مهربانی کنند، مهربانی کنی. بی‌توجهی کنند، بی‌توجهی کنی. ابزاری برخورد کنند، ابزاری برخورد کنی.
ایرادی وارد نیست. وین‌وین. بازی تمام

4 بازی نمی‌تواند تغییر کند؟

5 با خودم گفتم بیا سفر کنیم به دوران دانشجویی. جایی که ایده‌آلیسم و هورمون در هم می‌جوشیدند و جهان جای هیجان‌انگیزتری بود. زمانی که فکر می‌کردم باید با همه «درست» برخورد کرد حتا اگر با تو درست برخورد نکنند.

ایده‌آلیسم آن دوران خیلی زود با کله به دیوار سیمانی واقعیت می‌خورد، در اقیانوس باستانی گه سقوط می‌کنیم و خوش‌اقبال‌هایمان آنهایی می‌شوند که گنداب صرفن تا زیر چانه‌شان است.

الان اعتماد به نفس‌م بیشتر شده. با کلی دردسر بلاخره جایی هستم که فضولات زیر گلویم آرام گرفته. نیمی از زندگی‌م گذشته و اگر کمی خوش‌شانس باشم قرار نیست بالاتر بیاید.هنوز می‌توانم شعارهای خوبی بزنم ؛گرچه بهشان عمل نکنم.

بعد دیدم این موقعیت، این امواج آرام گه، این سکوت، این موهبت «سروایو» شاید به کاری بیاید.به کار یک تلاش دیگر.

6 اگر با کسی که با تو بدرفتار می‌کند ، مهربان باشی چه اتفاقی می‌افتد؟ خب، بگذار بشماریم : ابله فرض‌ت می‌کند. بدتر؟ ممکن است باعث شود خودت را سرزنش کنی. به خودت احساس بدی پیدا کنی. بدتر؟ از تو سواستفاده کند…

ابله فرض کند؟ بگذار بکند. اگر آنقدر ابله است که محبت انسانی را بلاهت تعبیر کند گو بکند. باعث شود خودم را سرزنش کنم؟ نه نگران این نیستم. من شبها بین دیو‌های روان می‌خوابم و نجات‌یافته از بدترین کابوس‌های درونم . کسی بدتر از آنها را نمی‌تواند به سرزمین من بیاورد. از من سواستفاده کند؟ بکند. ضرر من کجاست؟

اصلن قصد ندارم بگویم «مهربانی بی‌چشمداشت» هیچ باگ‌ی ندارد. اگر نداشت که نوع بشر جور دیگری تصمیم می‌گرفت. اما روی هم رفته در موقعیتی هستم که بتوانم از پس باگ‌هاش بربیایم. اعتماد به نفس و موقعیت کنونی‌م بهم اجازه این خطر را می‌دهد. خود بیست‌ساله‌ام را صدا می‌زنم و می‌گویم:..”هی بیا خطر کنیم.می‌خواستی دنیا را نجات بدهی؟ بفرما ..این سهمت. شروع کن! “

7 الان می‌دانم در دورهمی به بچه‌ها چه بگویم. قصد دارم «مهربانی بی‌چشمداشت» را تجربه کنم. بدون هیچ قراری،حتا یک طرفه،‌به هر موجودی به صرف زنده بودنش

لابد به تاسی از خرقانی : هر که در این سرای درآمد نازش کنید و از اخلاقش مپرسید…

خدا را چه دیدی؟ یا بعد مدتی عقب می‌کشم و به همان روش جواب پس‌داده می‌چسبم. یا …یا موفق می‌شوم  دست‌کم ادای زندگی در  آن جهانی را در بیاورم که دوست داشتم وجود داشت.
بعدش به قول مک مورفی می‌گویم: “ دست کم تلاشمو کردم”

باید درباره‌اش حرف بزنیم

آوریل 9, 2013 § 20 دیدگاه

1  رودربایستی را بگذارید کنار

2  گرچه مدتی طول کشید تا مراجع رسمی راضی شدند که کاندوم را در اختیار زندانیان، سرنگ در اختیار معتادان تزریقی و متادون را در اختیار معتادان تریاک بگذارند، اما همین تصمیم عاقلانه احتمالن گسترش فاجعه را کند کرد. در حال حاضر در ایران هیچ راه رسمی برای آموزش سلامت جنسی وجود ندارد. برخلاف بسیاری، من تمام تقصیرها را متوجه آموزش‌پرورش/آموزش عالی یا صدا و سیما نمی‌دانم. صحیت کردن علمی و دقیق درباره مسائل جنسی در رسانه‌های عمومی بخاطر فرهنگ ما تقریبن ناممکن است. 4 سال پیش ما چند بار در هفته‌نامه چلچراغ تبلیغ کاندوم چاپ کردیم. بدون هیچ توضیح و نوشته‌ای. مخاطبان مجله جوانان قشر متوسط‌ هستند. با این حال با واکنش شدید تعدادی از والدین نگران روبرو شدیم که گمان می‌کردند مجله در حال ترغیب جوانشان به روابط خطرناک است!
چه کار باید کرد؟

 3 پانزده سال پیش بستن کمربند ایمنی نشان قرطی‌بازی بود. فرهنگ رایج والدین – همچنان که هنوز ردش را در بسیاری از شهرستان‌ها خواهید یافت- برخورد تحقیرآمیز با کسانی داشت که مراقب جان خود هستند. الان بعد پانزده سال قضیه عوض شده. نسل جدید راننده‌های اتومبیل در آموزشگاه‌هایی تعلیم دیدند که اولین شرطشان بستن کمربند ایمنی بود. کمربند ایمنی شد ابزاری برای تقابل نسل‌ها. وسیله‌ای که با آن نسل جوان خودش را از نسل کهنه‌راننده‌ها جدا می‌کرد.” شما اگر زیاد تجربه جاده دارید در عوض ما علم‌ش را داریم و از راهش وارد می‌شویم” این یک متر نوار سیاه‌رنگ تمایز راننده‌های نو بود با راننده‌های تجربی. ابزار در آوردن لج پدرانمان.پدران – همچنان که همیشه – در این نبرد خسته و سرانجام تسلیم می‌شوند. و چه خوب که تسلیم شدند. ایران حاضر با راننده‌هایی به بی‌دقتی پدر من کشتارگاه هولناکی می‌شد.

4 در مورد آموزش بهداشت سکسی هم بیایید همین‌طوری نگاه کنیم

5 چه رسانه‌ای جوانان- از جمله خود ما- را تحت تاثیر بیشتری قرار می‌دهد؟‌ به گمانم وبلاگ‌ها برای این آموزش باید پیش‌قدم شوند. آنها نه محدودیت‌های رسانه‌های رسمی را دارند و نه نگران تماس والدین خشمگین. به نظرم حتا وبلاگ‌های دل‌نوشت یا فرهنگی هنری باید جلو بیفتند. اگر نخواهیم بخاطر اتهام‌های احتمالی سایت‌های زرد شبه اخلاق‌گرا سکوت کنیم، باید بپذیریم که احتمال تعدد پارتنر بین طبقه ما ، طبقه متوسط با گرایشان فرهنگی، بیشتر از طبقه سنتی‌ست. حقیقت این است که لایف‌استایلی چون هنک مودی انتخاب می‌کنید وارد بزرگراه عفونت‌ها و قارچ‌ها شده‌اید. نمی‌توان از کسی خواست که وارد بزرگراه نشود. اما می‌شود از او خواست که کمربند ایمنی‌ش را ببندد.

6 بیماری‌های آمیزشی مثل باغچه‌ای استوایی گل‌های متنوعی دارد. از دردهای چند هفته‌ای تا مرگ پرعذاب. یک جستجوی کوچک به زبان فارسی منابع زیادی در اختیارمان می‌گذارد.
خلاصه: تعدد پارتنر احتمال بیماری را به ظور تصاعدی افزایش می‌دهد، سکس مقعدی ( بخاطر احتمال وجود خراش و زخم) بیشترین ریسک را دارد. گرچه احتمال انتقال ویروس ایدز از طریق سکس دهان اندک است اما ویروس‌های دیگر مثل سوزاک به سادگی می‌توانند از گلوی ناقل منتقل شوند.( این واژه بیشترین ریسک و کمترین ریسک گمراهتان نکند، حتا احتمال 0.02 درصد انتقال ویروس HIV یعنی احتمالش وجود دارد و ممکن است شما برنده بدشانس ماجرا باشید)
و این که زنان بخاطر فیزیک آلت جنسی‌شان بیش از مردان در خطر ابتلا به بیماری‌اند.

7 بعد از این که رفتید و انواع زخم‌ها و زگیل‌ها و عفونت‌ها را دیدید و ترسیدید، به یاد بیاورید که سکس خطرناک نیست. می‌تواند خطرناک باشد. مثل غذاخوردن که اگر بهمان یاد نداده بودند چه طور غذا بخوریم می‌توانست باعث مرگ زودهنگاممان شود.

8 اگر نمی‌خواهید خود را با انواع احتمالان و نگرانی‌ها بترسانید یک راه حل ساده دارید: از کاندوم استفاده کنید. کاندوم احتمال ابتلا به اغلب این بیماری‌ها را به صفر می‌رساند. بله کمربند ایمنی هم اوایل کمی عذاب‌آور است و محدوده راحتی شما را تنگ می‌کند. اما شما را زنده نگه می‌دارد. خداوند سازندگان کاندوم‌های طعم‌دار را رحمت کند که به فکر سکس دهانی هم بوده‌اند. اگر زن هستید خجالت را فراموش کنید و حتا در مقابل عزیزترین پارتنر درخواست استفاده از کاندوم کنید. آدم حتا در بنز هم کمربند ایمنی را باید ببندد. اگر مرد هستید، آدم باشید و از کاندوم استفاده کنید. کاندوم همان چیزی‌ست که پدران ما از آن استفاده نکردند.

9 از شما می‌خواهم که این نوشته را در هر شبکه اجتماعی که دستتان می‌رسد به اشتراک بگذارید. از دوستان دیگرم ، از سایر وبلاگ‌نویسان خصوصن کسانی که به طور عادی در حوزه فرهنگ و هنر و تکنولوژی می‌نویسند خواهش می‌کنم  طی همین چند روز پست‌ی در این زمینه بنویسند. از کیبرد آزاد ممنونم که طی این چند سال یک‌تنه و مصرانه به این رسالت عمل کرده.

نام ما اهب است؛ یک بهاریه

مارس 23, 2013 § 7 دیدگاه

 
1.

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

ز هر خون ِدلی سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

هنوز خاک “انسی” گرم است. داوود یک روز زنگ زد و گفت اتفاق بدی افتاده. خواهرش سردرد گرفته. بعد رفته تو کما. خواست برایش دعا کنیم. قرار بود به تلخی درک کنیم که زندگی ور دیگری هم دارد که کسی تا کنون درباره‌اش حرف نزده. پس دعاهامان بی‌جواب ماند. دخترک جوان که تازه از درس خواندن فارغ‌شده بود و قرار بود به شوهر و بچه‌اش برسد مرد. همین قدر ساده و بی‌معنی. سر خاکش ایستادیم و سعی کردیم بفهمیم زین‌ پس چطور باید با این زندگی بی‌حیا چشم در چشم شویم؟

انسی از ما یک سال بزرگتر بود.سه سال پیش او در سی سالگی ماند و ما بزرگتر شدیم.

 

غم‌آخرمان نبود. یک هفته بعدش “مامانی” مرد. چند ماه بعدش دوست دیگرمان “رضا
ما؟ مبهوت.تلخ.زندگی دیگری را زیسته. حتا دیگر نمی‌پرسیدیم چرا.

 

2.

برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر مثل خورشید
سر میکشه تو خونه

 
“امیر رضا” را کمی آنسوتر از خواهرش دفن کردند. پسرک نوزده ساله تن به مرگ داده بود.
همین چند هفته پیش. آذر سر صبحی اس‌ام‌اس زد که : بیداری؟ و من پشتم لرزید

نوروز است.داوود و آذر رفته‌اند چهلم امیررضا و من خانه‌شان تنهایم. خانه‌شان هم مثل زندگی‌مشترکشان تازه است و من قرار است خانه باشم تا ماموری بخاطر وام مسکن بیاید و خانه را ببیند. با لپ‌تاپ داوود موسیقی گوش می‌دهم. بعد حوصله‌ام سر می‌رود. به فولدر عکس‌ها سرک می‌کشم.به عکس‌هایی می‌رسم که همه خانواده‌شان جمع‌ند. نبی هنوز ینگه دنیا نیست و امیررضا دارد می‌خندد. چهره‌های خوش خندان نمی‌دانند قرار است چه اتفاقی بیفتد. من می‌دانم.
آخرین چیزی که این بچه‌ها لازم دارند پیدا کردن من است گریان گوشه خانه‌شان. لپ‌تاپ را می‌بندم و صورتم را می‌شورم.

 

 

3.

خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره

کنار خونه ما همیشه سبزه زاره
دشتاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره

(+)

خیلی بچه بودم که “موبی‌دیک” را خواندم. آن موقع نمی‌فهمیدم که آن ناخدای پیر یک پای عصبانی چرا تمام اقیانوس را برای انتقام از نهنگ سفید می‌جورد. گرچه مرعوب فصل پایانی کتاب بودم اما درکش نمی‌کردم: ناخدا اهب با نیزه‌ای آویزان از نهنگ سفید. در نبردی نابرابر. نهنگ صفیرکشان زیر آب می‌رود و بیرون می‌جهد. اما معلوم نیست کی شکار است و کی شکارچی. هر دو دوخته شده به هم زوزه می‌کشند و می‌لولند.

مرگ خیلی در رودربایستی دعاهای خیر ما نمی‌ماند. کارش را می‌کند. اکوسیستم را سالم نگه می‌دارد. جا برای زنده‌های دیگر باز می‌کند.و برخلاف انتظار ما می‌تواند بی‌مقدمه یا بی‌معنی باشد. زورمان بهش نمی‌رسد. پس با چنین حقیقت بزرگ غریبی چطور می‌شود زندگی کرد.؟ چطور می‌توانیم نوروزها به هم شادباش بگوییم؟ باید ترس‌خورده تا زمانی که وقتش برسد کنار هم بلرزیم؟

دیگر نمی‌خواهم بلرزم. تکلیفم روشن است: اگر کسی خود را دستی دستی تسلیم مرگ کند او را نمی‌بخشم. تنها تهدیدی‌ست که زورم به وعده‌اش می‌رسد. اما دیگران؟ مرگ هر آن ممکن بخواهد بربایدشان. بنابراین بغلشان می‌کنم. به دیدنشان می‌روم. آنها اولویت اول زندگی‌اند. آنها اولویت اول برنامه‌های روزمره‌اند. باقی زندگی فرعی‌ست بر این معاشرت‌ها.

و خودم؟ ساعت می‌گوید تیک‌تاک و من فرصت کمی دارم که “او” را افشا کنم. که فریاد بزنم تو چشمهاش خیره شوید و نترسید. فرصت کمی دارم برای این که آدم‌های ناآشنای دوردست را تکان بدهم. که بگویم فاک آل آو یو گایز. تکانی بخورید لعنتی‌ها. پوسته رخوتناک این غرغرهای نئشه‌کننده روزمره را بدرانید و زندگی کنید. که فرصت اندک است. نهنگ سفید جایی همین حوالی می‌پلکد.

ما ناخدا اهبیم و “او”  نهنگ سفید ماست. او پای ما را ربوده. ما همه اقیانوس را با نیزه‌های آخته ،خشمناک می‌جوریم و با هم آواز می‌خوانیم تا بفهمد که ازش نمی‌ترسیم. ما کتاب می‌نویسیم، ترجمه می‌کنیم، آهنگ می‌سازیم، فیلم می‌بینیم، حرف می‌زنیم، “معنی” می‌سازیم… که بداند مغلوب جهان بی‌‌معنی‌اش نمی‌شویم.

بداند سال را شروع می‌کنیم. وحشی، ناآرام، تشنه…ما زنده‌ایم.

 

تقدیم به امیررضا خادم

  • بایگانی

  • دسته‌ها