نیروهای اهریمنی

اکتبر 6, 2016 دیدگاه‌ها برای نیروهای اهریمنی بسته هستند

ازش می‌پرسم نیروی اهریمنی‌اش رو داری ؟ می‌گوید نیست.

من هم می‌دانم تجدید چاپ نمی‌شود. اما نگو نیست. هیچ‌وقت نگو نیست. اینها را تو دلم می‌گویم. می‌گویم باشه. این بهترین‌شان است که جوان است و کتاب را می‌شناسد.

نسیم طالب پنبه هر نوع بلندپروازی در جایی که خودش اسمش را می‌گذارند کرانستان می‌زند. کرانستان جهانی‌ از کاروبار است که آدم‌های معدودی موفق می‌شوند. تا حد زیادی براساس شانس کار می‌کند. و برنده‌ها همه چیز را می‌برند. پس بازنده‌ها همه چیز را می‌بازند. کرانستان روی آرزوهای به گور رفته بنا شده. پشت سر استیوجابز ‌هزاران جوان خلاق پر تلاش حسرت به دل مرده‌اند. آنها خوش‌اقبال نبودند تا در سلسله‌ای از زمان و مکان‌های درست کامیاب شوند. ما همیشه قصه برنده‌ها را می‌خوانیم و سخت‌کوشی و ایمان‌شان را می‌ستاییم. کسی قصه بازندگان را تعریف نمی‌کند تا ببینیم آنها هم با همان‌قدر سخت‌کوشی و ایمان به هیچ جا نرسیدند.خاکشان گل کوزه‌گران شد.

دوستم اشاره می‌کند که نه این ندارد. کتاب را می‌خواهم برای او بخرم. خودم دارم. خودم خوش‌شانس بودم و همه مجموعه را یک‌جا پیدا کردم. اما جلدهای پراکنده‌اش را اینجا و آنجا دیده بودم. خواب دیده بودم که باید مجموعه را دوباره جمع کنم و برایش بخرم. به مسیر انگشت‌ش روی قفسه نگاه می‌کنم و جلد یک را می‌بینم و برش می‌دارم. این از اولی.

دارم قفسه‌های کتاب دست دوم فروشی را نگاه می‌کنم. طرف می‌گوید: کتاب خاصی می‌خواهی؟ ارواح عمه‌ات! حالا اگر بخواهم هم حتما تو می‌دانی چی‌ داری و چی نداری. در دلم می‌گویم.

نه. همین‌طوری دارم کتابها را نگاه می‌کنم. می‌گوید: پس داری وقتت را تلف می‌کنی؟ می‌گویم: آره وقتم را تلف می‌کنم. الان بمانم یا بروم؟ با خودش غری می‌زند و آهی می‌کشد و سرش را با تمیز کردن چند کتاب – که کسی بهش گفته کتابهای قیمتی‌است بند می‌کند. کتابهای قیمتی‌اش کاستاندا اند. همه‌شان را تمیز گذاشته داخل زرورق. وقتی هم می‌پرسد کتاب خاصی می‌خواهی منتظر است یکی دنبال آنها بگردد. افست‌خانه ای که اینها را دو دهه است دارد چاپ می‌کند همین پایین میدان است. دو دهه است اینها را همه جا می‌فروشند بعد به جوان‌های سرتق و عارفان نیمه‌وقت و کارمندان ملول به اسم کتاب نایاب می‌فروشند. همیشه یک داد‌زن دم در همه‌شان ایستاده که کتاب کمیاب بیا داخل. اگر کتابی کمیاب است چطور همه‌تان دارید؟

دارم وقتم را تلف می‌کنم؟بروم یا بمانم؟ نسیم طالب می‌گوید بمان! توصیه می‌کند که یک لنگ‌ت را در کرانستان بگذار بماند. فرض را هم بگذار که داری وقتت را تلف می کنی.اما کسی چه می‌داند. شاید روزی روزگاری .

کتابهای کتاب دست دوم فروش‌ها را نگاه می‌کنم و قیافه صاحب قبلی‌شان را تصور می‌کنم. براساس کتاب‌های کنار هم می‌ فهمم که کتابخانه‌ای را یکجا خریده‌اند. قصه‌های صبحی، طبقه‌بندی قصه‌های ایرانی ،گاستون باشلار…ها آدم خوش‌سلیقه‌ای بوده. اول رفته سراغ تئوری و ساختار. کمی آن طرف‌تر یک سری کتاب سینمایی. چند کتاب درباره فیلمنامه‌نویسی. حالا وقت عمل‌گرایی‌ست. بعد می‌بینم جوان ایده‌آلیست کم‌کم دلمرده شده. می‌بینم که می‌رسد به مواجهه با اضطراب و افسردگی. گیتی خوشدل. روانشناسی مثبت‌اندیش. از یک جایی مسیر کتابهای این کتابخانه قطع می‌شود. او همه کتابها را فروخته. یا مرده. فرقی نمی‌کند. براساس سال چاپ کتابها  می‌توانست هم سن و سال اصغر فرهادی باشد. قبلا ساده بود فکر کنم که قصه‌نویس جوانمرگ ،کم‌استعداد یا کم‌تلاش بوده. نسیم طالب گوشه ذهنم نشسته و نچ‌نچ می‌کند: اشتباه نکن! دارم وقتم را تلف می‌کنم؟ وسط خیال‌پردازی از لابلای چند هری پاتر می‌کشمش بیرون. نیروی اهریمنی‌اش .جلد پنجم. تر و تمیز.

حوصله ندارم تمام میدان را دور بزنم برای جایی که می‌خواهم بروم.پانزده سال پیش هر انقلاب‌گردی‌ام شش ساعت طول می‌کشید. نیروی اهریمنی داشتم. الان زودتر خسته می‌شوم. جمعیت و صدا و راه رفتن خسته‌ام می‌کند. دوست دارم اسنپ کنم و و همانجا در ماشین بخوابم. نور ته پاساژی را می‌بینم. خفتی و ناجور است. طی تمام این سالها دو بار واردش شدم و جز یک نوار فروشی قدیمی چیز دندان‌گیری نداشته. اما نور نشان می‌دهد مي‌توانم میان‌بر بزنم. در سی ثانیه تا پایین میدان میان‌بر می‌زنم. از کوچه زیر میدان در می‌آیم. دارم با خودم می‌گویم اگر دنبال جایی می‌گردی که کسی نرفته از مسیری برو که کسی نرفته.

دوستم داشت می‌گفت چطور این کتابها را پیدا می‌کنی؟ گفتم قفسه‌هایی را نگاه می‌کنم که بقیه نگاه نمی‌کنند. قفسه کتابهای تبعیدی. آنهایی که مال نشر چشمه و نی نیستند. تیراژ پانصدتایی‌ها. پخشی ورشکسته‌ها. بدطرح‌جلدها و گمنام‌ها. بسیاری از کتاب‌های خوب را اینجوری پیدا می‌کنم. راز خاصی نیست. یا قفسه‌های کف زمین. یا خیلی بالا. اگر دنبال چیزی می‌گردی که کسی پیدا نکرده جایی را بگرد که کسی نمی‌گردد. این را به دوستم می‌گویم.

پایین انقلاب چند تا همه چیز فروشی هست. کتاب و شال گردن و دی‌وی‌دی و کمک درسی. معمولا پخشی‌ها تتمه آنچه مانده باشد را برایشان می‌آورند تا قفسه‌هاشان پر باشد و هر از گاهی به مسافر یا سرباز خسته‌ای کتابی هم بیاندازند. چندسال پیش چند جلد خداحافظی طولانی چندلر را در قفسه یکی‌شان دیدم. نوی نو. قبل این بود که چاپ دوم شود. اگر به آقا زرورقی می‌گفتم می‌گذاشتشان داخل زرورق و نگه می‌داشت برای مشتری‌های خاص. همان موقع تو گودر نشانی‌ش را دادم. خلاصه این که سابقه چنین معجزاتی وجود دارد. می‌بینم این یکی از قضا خوش سلیقه‌است و کتابهای نوجوان و فانتزی را کنار هم گذاشته. حتا یک دو کتاب دیگر از پولمن هم دارد. هیچ وقت این کار را نمی‌کنم که اسم کتاب را از فروشنده بپرسم. یک جور تفرعنی دارم که انگار من بیشتر از کتاب‌فروش از مغازه‌اش سر در می‌آورم. در اغلب موارد البته حق با من است. ولی این بار گفتم کاری رو بکن که هیچ وقت نمی‌کنی. شاید هم داشتم وقت می‌خریدم. چون قفسه فانتزی‌ها چسبیده به دخل بود و داشتم آخرین ردیف را هم نگاه می‌کردم. گفتم کتاب فلان را دارید؟ تا می‌خواست تایپ کند من آخرین قفسه را هم نگاه کردم. دوبار. نداشتند. گفت داریم. خب. یک نفر موقع فروش اهمال کرده. موجودی‌شان اشتباه است. انتظاری هم ندارم. با این حال گذاشتم بگردد. تا می‌گشت من قفسه را برای بار سوم دیدم. نداشت. پسرک پیگیر بود. گفت صبر کن. در کرانستان چیزی که زیاد دارم وقت است. زنگ زد به اوستایی کسی. بعد گفت دیدم و گوشی را گذاشت. دست کرد در قفسه‌ای که دقیقا کنار دخلش بود. جلد دو را بیرون آورد. این دو تای آخری را به قیمت پشت جلد خریدم. 4500 تومن! نسیم‌طالب گفت به من چه؟ کرانستان همین است! زمان و مکان درست.

دیگر خسته‌ترم از این که بمانم. از جلوی مغازه آقای نیست رد می‌شوم.از جلوی قصه‌نویس جوانمرگ از جلوی آقای زرورقی. خواب درباره کتاب خریدن نبود. درباره مواجهه با نیست بود. خواب می‌خواست زیرآب طالب را بزند. یا دست کم آن طالب‌ی که در ذهن من جاخوش کرده بود. در یک نصفه روز نیست تبدیل شد به سه جلد از پنج جلد.

بروم یا بمانم؟ خواب می‌گوید بمان! بمان و آتش بزن.

سی و چهار فرمان

سپتامبر 13, 2016 دیدگاه‌ها برای سی و چهار فرمان بسته هستند

درباره کتاب هنر شفاف‌اندیشیدن گفتم. برداشتم برای خودم از 99 فصل کتاب 34فرمان جدا کردم ( تم بسیاری از فصل‌ها مشترک است یا اشکال مختلف یک جنس خطای ادراک است). این لیست را برای خودم نوشتم اما ممکن است به کار شما هم بیاید. الان که نگاه می‌کنم بعضی از آنها شبیه فرمان‌های متافیزیکی شده! ولی حقیقت این است که در کتاب اینطور نیست. بابت هر کدام توضیح منطقی و پیشینه اجتماعی دقیقی ارایه می‌دهد. سعی کردم به مفهوم فرمان‌ها وفادار باشد اما این احتمال وجود دارد که بعضی از آنها کمی متفاوت از منظور نویسنده کتاب فهمیده شده باشدبا این حال برای توضیح هر کدامشان مستقیم به خود کتاب رجوع کنید:

1. هیچ جا درباره موارد ناموفق چیزی نمی‌گوید. پس به آنها توجه کن!

2. شناگر چون چنان بدنی دارد شناگر می‌شود. علت و معلول را اشتباه نگیر. همزمانی را با علت و معلول یکی ندان!

3. مهم نیست تا الان چقدر روی اشتباهی سرمایه‌گذاری کرده‌ای. جلوی اشتباه را بگیر!

4. از اثر مقایسه رها شو! با سوپرمدل‌ها دوست نشو!

5. وقتی نقشه‌ای نداری به نقشه غلط نچسب! نقشه تهران را دست بگیری و در مشهد راه بروی هیچ فایده‌ای ندارد!

6. داستان‌ها حقایق را تعریف می‌کنند. هر خاطره دراماتیکی ده‌ها نکته را ناگفته می‌گذارد.

7. از توهم کنترل روی اوضاع رها شو. اغلب دکمه‌های بسته‌شدن آسانسور به هیچ سیمی وصل نیستند!

8. حقوق ساعتی نده!

9. در سیستم‌های پیچیده همه چیز به میانگین برمی‌گردد. بنابراین شاید بدون ماساژ هنگام عودپشت‌درد باز هم حالت بهتر می‌شد!

10. نتیجه گمراه‌ت نکند. ممکن است میمونی در اثر تصادف چندین قمار را ببرد. دنبال علت موفقیت‌ش نگرد!

11. انتخاب‌های بیشتر تصمیم‌گیری را سخت‌تر می‌کند. انتخاب انرژی می‌گیرد. پس در موارد روزمره خیلی درگیر انتخاب‌های مختلف نشو!

12. هیچ چیز مال تو نیست!

13. تصادف یعنی وقوع امر محتمل.مهم نیست چقدر درصدش کم باشد.

14. اگر رهبر تیمی هستی حتما یک نفر را مخالف‌خوان جمع انتخاب کن!

15. در مورد معنای ریسک کوریم. سفر هوایی را از ترس احتمال اندک خطر سقوط کنسل می‌کنیم اما به احتمال اندک پیروزی یک کاسبی تازه امید می‌بندیم!

16. محصولی به صرف کمیاب‌ بودن نباید ارزشمند‌تر شود!

17. از نرخ پایه غافل نشو! مثل پزشکان باش: محتمل‌ترین حالت ممکن چیست؟ آلرژی یا تومور مغزی بدخیم؟

18. براساس گذشته آینده را قضاوت نکن! چترباز کله خر در 99مین سقوط‌ش مرد!

19. وحشت از دست دادن در ما به شوق به دست آوردن می‌چربد. همین جلوی انجام ریسک را می‌گیرد. زیادی نگران از دست دادن نباش!

20. در مزایده‌ها بیست درصد از حداکثر توان پرداختت کم کن و روی همان عدد بمان! در مناقصه بیست درصد به توان‌ت اضافه کن. اغلب برنده‌های مناقصه‌ها و مزایده‌ها بازنده‌اند.

21. مسیرهای جایگزین مخفی شده‌اند. همیشه بیش از دو راه حل وجود دارد!

22. از ترس اتهام انفعال به در و دیوار نزن! گاهی در موقعیت‌های غیرشفاف بهتر است کاری نکنی. دروازه‌بان‌ها همیشه یک‌سوم احتمال پنالتی وسط دروازه را بخاطر همین ترس نادیده می‌گیرند.

23. در موقعیت‌های شفاف انجام ندادن کاری ممکن است معادل انجام دادن باشد! خودت را با انجام ندادنش گول نزن!

24. در مورد ضعف‌های خودت کوری. دشمنت را به قهوه دعوت کن و از او بپرس!

25. شادی با دنبال کردن علایق به دست می‌آید نه تغییر وضعیت اجتماعی. تغییر وضعیت اجتماعی خیلی زود عادی می‌شود.

26. اگر قیمت کار داوطلبانه‌ای از کار حرفه‌ای‌ات کمتر است آن را خودت انجام نده. کار کن و با پولت کارگری برای انجام آن کار داوطلبانه استخدام کن!

27. همچنان که پیشاپیش درباره قبول برخی موقعیت‌ها موضع‌گیری داری درباره قبول نکردن موقعیت‌های دیگر هم موضع داشته باش!

28. ترس ما از حسرت خوردن اغراق شده است. نترس!

29. به کسی حسادت کن که دوست داری مثل او شوی!

30. ممکن است از شدت حواس‌جمعی چیزی را از قلم بیاندازی!

31. در ارزیابی‌های روزمره به شهودت اعتماد کن در ارزیابی‌های بلند مدت به منطق‌ت

32. این که تو چکش داری همه مشکلات را تبدیل به میخ نمی‌کند! ابزارهای متنوع داشته باش!

33. علت واحدی برای پدیده‌ها وجود ندارد!

34. اخبار را دنبال نکن!

ابزارِ محافظت از دنیا

اوت 10, 2013 دیدگاه‌ها برای ابزارِ محافظت از دنیا بسته هستند

عینک دسته شاخی نماد گرافیکی وودی آلن است.
او بیش از چهل سال است که با این عینک مقابل دوربین‌ها ظاهر می‌شود و امروز به سختی می‌توان چهره‌ای را با چنین فریم‌ی دید  و او را با نشانه‌شناسی آلن نسنجید.
اگر عینک در  تلقی عامه نمادی از روشنفکری یا سر و کار داشتن با کتاب است، عینک دسته شاخی با تاکید غلوآمیزی روی قطر فریم مشکی ، شکل بولد شده این باور است. کاراکتر سینمایی آلن نیز از همین ویژگی بهره می‌گیرد. او در اغلب فیلمهایش – و به طور خاص در آنی هال- روشنفکری معترض بدبین، اندکی عصبی مزاج و اندکی کودک است. عینک او توامان چند کارکرد دارد. جدا از تاکید بر روشنفکر بودن کاراکتر، انگار دژی‌ست که قرار است از «چشمان» شخصیت  در مقابل جهان» بیرون» محافظت کند. روشنفکر وودی آلنی با عینک دسته شاخی بین خودش و جهان ابژکتیو فاصله گذاری می‌کند تا از این راه قادر به حفظ تعادل روانی‌اش باشد. گرچه کسی چه می‌داند؛ شاید هم قرار است این استحکام از جهان خارج مقابل نگاه گزنده کاراکتر محافظت کند.
از طرفی عینک دسته شاخی موکدا بزرگسالانه است. وقتی کاراکتری چون الوی سینگر ( یا ویرژیل استارکول در پول و بردار و فرار کن) که مدام به جهان کودکی‌شان در رفت و آمد است،چنین عینکی به چشم می‌زند، احتمالن قرار است در واکنشی جبرانی تظاهر به بزرگسالی کنند.
عینک دسته‌شاخی بخاطر سنگینی‌اش نسبت به سایر فریم‌ها مدام روی بینی لیز می‌خورد و صاحب عینک ناچار است هر از گاهی با انگشت آن را به جای اول برگرداند. این حرکت مثل تیکي‌ رفتاری در ترکیب  با «مِن مِن» کردنهای مدام کاراکتر وودی آلنی ، شخصیتی مردد و نامطمئن می‌سازد. او پایش روی زمین سفت نیست و آماده است که به همه بدیهیات شک کند.
به هر حال شاید کم کم وقت آن شده نام عینک دسته شاخی را به عینک وودی آلن‌ی تغییر بدهیم. سالهاست که فریم این  عینک -برخلاف نمونه‌های اولیه- بخاطر ساخته شدن از شاخ یا لاک مشهور نیستند. این فریم‌ مشهور است چون نمادی شده از خرده‌فرهنگ‌های انتلکتوئل منتقد جریان‌های اصلی.
چون یک نابغه عزیز نیویورکی نیم قرن است آن را به چشم دارد.

– منتشر شده در ماهنامه 24 مرداد ماه

باید درباره‌اش حرف بزنیم

آوریل 9, 2013 § 20 دیدگاه

1  رودربایستی را بگذارید کنار

2  گرچه مدتی طول کشید تا مراجع رسمی راضی شدند که کاندوم را در اختیار زندانیان، سرنگ در اختیار معتادان تزریقی و متادون را در اختیار معتادان تریاک بگذارند، اما همین تصمیم عاقلانه احتمالن گسترش فاجعه را کند کرد. در حال حاضر در ایران هیچ راه رسمی برای آموزش سلامت جنسی وجود ندارد. برخلاف بسیاری، من تمام تقصیرها را متوجه آموزش‌پرورش/آموزش عالی یا صدا و سیما نمی‌دانم. صحیت کردن علمی و دقیق درباره مسائل جنسی در رسانه‌های عمومی بخاطر فرهنگ ما تقریبن ناممکن است. 4 سال پیش ما چند بار در هفته‌نامه چلچراغ تبلیغ کاندوم چاپ کردیم. بدون هیچ توضیح و نوشته‌ای. مخاطبان مجله جوانان قشر متوسط‌ هستند. با این حال با واکنش شدید تعدادی از والدین نگران روبرو شدیم که گمان می‌کردند مجله در حال ترغیب جوانشان به روابط خطرناک است!
چه کار باید کرد؟

 3 پانزده سال پیش بستن کمربند ایمنی نشان قرطی‌بازی بود. فرهنگ رایج والدین – همچنان که هنوز ردش را در بسیاری از شهرستان‌ها خواهید یافت- برخورد تحقیرآمیز با کسانی داشت که مراقب جان خود هستند. الان بعد پانزده سال قضیه عوض شده. نسل جدید راننده‌های اتومبیل در آموزشگاه‌هایی تعلیم دیدند که اولین شرطشان بستن کمربند ایمنی بود. کمربند ایمنی شد ابزاری برای تقابل نسل‌ها. وسیله‌ای که با آن نسل جوان خودش را از نسل کهنه‌راننده‌ها جدا می‌کرد.” شما اگر زیاد تجربه جاده دارید در عوض ما علم‌ش را داریم و از راهش وارد می‌شویم” این یک متر نوار سیاه‌رنگ تمایز راننده‌های نو بود با راننده‌های تجربی. ابزار در آوردن لج پدرانمان.پدران – همچنان که همیشه – در این نبرد خسته و سرانجام تسلیم می‌شوند. و چه خوب که تسلیم شدند. ایران حاضر با راننده‌هایی به بی‌دقتی پدر من کشتارگاه هولناکی می‌شد.

4 در مورد آموزش بهداشت سکسی هم بیایید همین‌طوری نگاه کنیم

5 چه رسانه‌ای جوانان- از جمله خود ما- را تحت تاثیر بیشتری قرار می‌دهد؟‌ به گمانم وبلاگ‌ها برای این آموزش باید پیش‌قدم شوند. آنها نه محدودیت‌های رسانه‌های رسمی را دارند و نه نگران تماس والدین خشمگین. به نظرم حتا وبلاگ‌های دل‌نوشت یا فرهنگی هنری باید جلو بیفتند. اگر نخواهیم بخاطر اتهام‌های احتمالی سایت‌های زرد شبه اخلاق‌گرا سکوت کنیم، باید بپذیریم که احتمال تعدد پارتنر بین طبقه ما ، طبقه متوسط با گرایشان فرهنگی، بیشتر از طبقه سنتی‌ست. حقیقت این است که لایف‌استایلی چون هنک مودی انتخاب می‌کنید وارد بزرگراه عفونت‌ها و قارچ‌ها شده‌اید. نمی‌توان از کسی خواست که وارد بزرگراه نشود. اما می‌شود از او خواست که کمربند ایمنی‌ش را ببندد.

6 بیماری‌های آمیزشی مثل باغچه‌ای استوایی گل‌های متنوعی دارد. از دردهای چند هفته‌ای تا مرگ پرعذاب. یک جستجوی کوچک به زبان فارسی منابع زیادی در اختیارمان می‌گذارد.
خلاصه: تعدد پارتنر احتمال بیماری را به ظور تصاعدی افزایش می‌دهد، سکس مقعدی ( بخاطر احتمال وجود خراش و زخم) بیشترین ریسک را دارد. گرچه احتمال انتقال ویروس ایدز از طریق سکس دهان اندک است اما ویروس‌های دیگر مثل سوزاک به سادگی می‌توانند از گلوی ناقل منتقل شوند.( این واژه بیشترین ریسک و کمترین ریسک گمراهتان نکند، حتا احتمال 0.02 درصد انتقال ویروس HIV یعنی احتمالش وجود دارد و ممکن است شما برنده بدشانس ماجرا باشید)
و این که زنان بخاطر فیزیک آلت جنسی‌شان بیش از مردان در خطر ابتلا به بیماری‌اند.

7 بعد از این که رفتید و انواع زخم‌ها و زگیل‌ها و عفونت‌ها را دیدید و ترسیدید، به یاد بیاورید که سکس خطرناک نیست. می‌تواند خطرناک باشد. مثل غذاخوردن که اگر بهمان یاد نداده بودند چه طور غذا بخوریم می‌توانست باعث مرگ زودهنگاممان شود.

8 اگر نمی‌خواهید خود را با انواع احتمالان و نگرانی‌ها بترسانید یک راه حل ساده دارید: از کاندوم استفاده کنید. کاندوم احتمال ابتلا به اغلب این بیماری‌ها را به صفر می‌رساند. بله کمربند ایمنی هم اوایل کمی عذاب‌آور است و محدوده راحتی شما را تنگ می‌کند. اما شما را زنده نگه می‌دارد. خداوند سازندگان کاندوم‌های طعم‌دار را رحمت کند که به فکر سکس دهانی هم بوده‌اند. اگر زن هستید خجالت را فراموش کنید و حتا در مقابل عزیزترین پارتنر درخواست استفاده از کاندوم کنید. آدم حتا در بنز هم کمربند ایمنی را باید ببندد. اگر مرد هستید، آدم باشید و از کاندوم استفاده کنید. کاندوم همان چیزی‌ست که پدران ما از آن استفاده نکردند.

9 از شما می‌خواهم که این نوشته را در هر شبکه اجتماعی که دستتان می‌رسد به اشتراک بگذارید. از دوستان دیگرم ، از سایر وبلاگ‌نویسان خصوصن کسانی که به طور عادی در حوزه فرهنگ و هنر و تکنولوژی می‌نویسند خواهش می‌کنم  طی همین چند روز پست‌ی در این زمینه بنویسند. از کیبرد آزاد ممنونم که طی این چند سال یک‌تنه و مصرانه به این رسالت عمل کرده.

آن که کدو را ندید

مه 11, 2012 § 18 دیدگاه

«آهای دهن‌دریده‌ها، هوارکش‌های ناسیونالیست، جهودهای خرپول، بی‌چشم و روها، دلقک‌ها، پرولترها، ننرها، نامردها، شکست‌خورده‌های بدبخت، نوکر صفت‌ها، مایه ننگ‌ها، بی‌بو و خاصیت‌ها، به دردنخورها، هزارپاها، انگل ها، الکی زنده‌ها، نکبت‌ها ، مترسک‌ها، عنصرهای تحمیلی، شما ثابت کردید که به تکنیک تنفس تسلط دارید.»

اهانت به تماشاگر/ پتر هانتکه

1 شاهین نجفی ناخواسته  با اعتقادات عده قابل توجهی سرشاخ شده. هیچ جای دنیا برای همچین کاری فرش قرمز پهن نمی‌کنند. جلوی هر کلیسای کاتولیکی بروید و مسیح را مسخره کنید احتمالن باید عواقبش را هم منتظر باشید.

2 آیا کار نجفی واقعن سرشاخ شدن با اعتقادات شیعه بوده؟ اگر کسی کار را شنیده باشد می‌داند بیشتر شبیه یه بامزه‌بازی چیپ است تا توهین. خوشبختانه تلاش‌هایی در حال انجام است که خودشیرینی عجولانه برخی خبرگزاری‌ها در ریختن خون بنده‌خدا خنثی شود. امیدوارم ماجرا سریع‌تر ختم به خیر شود.

3 ساختار این قطعه نجفی از لحاظی شبیه قطعه «همش» آلبوم آخ نامجوست. در هر دو قطعه بحرطویلی از قسم دادن به چیزهای بی‌ربط یا مضحک وجود دارد. حتا قطعه نامجو واژه «گ.ا » وجود دارد که از این حیث جسورتر از قطعه نجفی است. اما تفاوت این دو چیست؟ چرا قطعه نامجو چنین حساسیتی را برنیانگیخت؟

4 خیلی ساده. نامجو می‌داند با چه چیزهایی صلاح نیست شوخی کند یا شوخی‌اش غیر قابل دفاع از آب در می‌آید. اصلی‌ترین حساسیتی که در مورد کار نامجو بوجود آمد بخاطر قطعه » وضحی» بود. این قطعه را زمانی اجرا کرد که ساکن ایران بود و کارش یعنی خوانش ریتمیک متن مقدس در تاریخ موسیقی ایران بی‌سابقه نبوده و تاویل کارش به تمسخر چندان قریب به ذهن نبود. آنقدر که شاکی او – نه مثلن مدعی‌العموم آماده مچ‌گیری- یک قاری از آب درآمد.

5 نامجو بلافاصله از این رنجش ناخواسته ابراز ندامت کرد و نجفی بر او شورید . این همان تفاوت مشرب و نگاهی‌ست که می‌داند با کی چطور و کجا می‌شود شوخی کرد و کجا اگر لازم شد باید شکر خورد و نگاهی که نمی‌داند. تفاوت این دو زاویه را با احتیاط می‌توان تعمیم داد به نگاه اصلاح‌طلبان و انقلابیون. ایده‌های انقلابی عوارض انقلابی دارد.

6 فارغ از بخش موهن(؟) قطعه نجفی یک مانیفیست تند و تیز علیه همه است. انگشت اتهام به سوی همه گرفته و همه را مسخره می‌کند. نفس چنین کوبندگی در واکنش به رخوت یا سطحی‌نگری تکثیرشده بد نیست. خیلی از هنرمندان چنین کاری کرده‌اند.بحث سر فرم و لحن است. آيا می‌خواهی مخاطب را تکانی بدهی و او را متوجه وضعیت‌اش کنی؟  یا او را چنان برنجانی که گوش‌هایش را بگیرد؟ کی باید به قول «جان وو «به جای انگشت زدن به سر شانه افراد با پتک به سرشان کوبید؟‌ باز درک این ظرایف می‌تواند به نتیجه بامزه دیگری از مقایسه این قطعه نجفی و قطعه » الکی » نامجو بیانجامد. نامجو در قطعه «الکی» با لحن دیگری همین سمت و سو را دارد. عملن ما را مسخره می‌کند. به همه زندگی‌مان برچست «الکی»‌ می‌زند. اما تفاوت اینجاست که  آخر کار مخاطبان می‌خندند و برایش کف می‌زنند. احتمالن چون پیش از هر کس انگشت اتهام را به خودش گرفته. خود دراماتیکی که در ترانه ایفای نقش می‌کند. خودش سرفه می‌کند و بعد به یادمان می‌آورد «سرفه‌های الکی» . خودش ماستمالی می‌کند و بعد می‌گوید » ماستمالی‌های الکی». ما به خوبی می‌دانیم که او درباره زندگی خود ما صحبت می‌کند. اما آزار نمی‌بینیم. حس و حال آیرونیک قطعه الکی که خواننده  – بی‌آنکه بر برج عاج نشسته باشد و خودش را سرتر بداند- خودش را هم دست می‌اندازد همان تاثیری را می‌گذارد که قطعه نجفی احتمالن به دنبالش بوده.

7 حکایت همان‌ است که کدو را ندید…

در باب فلک کردن رعایای سرکش و اندازه دم

مه 10, 2012 دیدگاه‌ها برای در باب فلک کردن رعایای سرکش و اندازه دم بسته هستند

1 خبر حکم شلاق کاریکاتوریست اراکی تکان‌دهنده و ننگین است. هنوز متن خبر همان است که بود و نمی‌دانم حکم به دادگاه تجدید نظر رفته؟‌ اجرا شده؟ فعلن فرض بر صحت همین حکم بدوی‌ست.

2 کاریکاتوریست‌های ایرانی به پیشنهاد مانا نیستانی در اعلام همبستگی با کاریکاتوریست مظلوم شروع کردند به طراحی چهره نماینده اراک. حرکتی که – گرچه بسیار از سر او زیاد است- اما دست‌کم مخاطبان را به این هول و ولا می‌اندازد که پیگیری کنند و ببینند خبر چیست.

3 با این حال  نماینده اراک ( در این ماجرا) جز این که کم‌طاقتی و تمایلات فئودالی (به چوب ببندید پدر سوخته را) نشان داده گناهی ندارد. آدم‌ها را نمی‌توان صرفن بخاطر طبع فاشیستی یا کم‌ظرفیتی محاکمه کرد. به گمانم انگشت اتهام اصلی سوی قاضی‌ست که چنین حکم ناعادلانه‌ای صادر کرده. تصور مشت نمونه خروار بودن این جور احکام بدون این که شانس رسانه‌ای شدن پیدا کنند تکان دهنده است.

4 بازتاب تیتری زد که تصور کردم بلاخره از سایت‌های خبری داخلی بخاری بلند شده. بعد متن را خواندم و حرص خوردم. نمی‌گوید که اساس این حکم غیرعادلانه است. می‌گوید چون بازخورد خارجی دارد برای ما بد می‌شود. یعنی اگر کسی خبردار نشود و کنج خلوتی ضعیفی را گیر آوردی سیخی بهش زدی اشکال ندارد. فقط مبادا گاردین و بی‌بی‌سی و جاهای دیگر دنیا متوجه شوند. چه استدلالی‌ست؟ چه منطقی‌ست؟‌
گرچه در بیانیه جمعی سایت‌ها سعی شد استدالهای دیگری هم چاشنی این نگرانی شود.

5 چندین سال است دامنه تعریف جرایم موسوم به امنیتی چنان گسترش یافته که بسیاری از روزنامه‌نگاران از کار روزمره عاجز‌اند. خود من ترسو در وبلاگ غیرسیاسی‌ام کمتر می‌نویسم چون بیم این می‌رود هر نفس ناغافلی شکم را در آفساید جرایم قرار دهد. نوشتن از فلان کتاب؟‌ نع… نویسنده‌اش یک بار رفته انگلیس. کی حوصله دردسر دارد. نوشتن از فلان فیلم؟ نع…صحنه دارد. کی‌ حوصله دردسر دارد. نوشتن از فلان سریال؟ نع…غیرمجاز است. کی حوصله دردسر دارد.

6 واقعن باید حسرت دوران گل‌آقا را خورد؟ صابری فقید بارها گفته بود تنها دلیلی که کاریکاتور رئیس دولت را نمی‌کشند این است که روحانی‌ست و به تصویر کشیدن روحانیان را خط قرمز خود می‌داند. در زمان گل‌آقا کاریکاتوریست‌ها سرشان به هیات دولت گرم بود و اصلن مجلس زیاد تحویل گرفته نمی‌شد. لازم است آدمیزاد اینقدر در روز یاد اختلاس‌ میلیاردی بیفتد؟

7 حکایت مدرس هنوز متاسفانه هنوز تازه است. نقل است شازده قجری(؟) پیغام می‌دهد به مدرس که بگویید فلانی اینقدر پا روی دم ما نگذارد. مدرس پاسخ می‌دهد:‌ «‌ولله ایشان حدود دم خود را مشخص کنند. ما هر جا پا می‌گذاریم دم ایشان است.»

از نمایشگاه و دیگر شیاطین

مه 8, 2012 § 4 دیدگاه

1 جماعت چنان به نمایشگاه کتاب می‌آیند، با سقلمه راه بازمی‌کنند، حرص می‌زنند، عرق می‌ریزند و روی زمین پهن می‌شوند که کسی نداند فکر می‌کند چه اشتیاق تکان‌دهنده‌ای برای فرهنگ داریم. برای هر غریبه تصاویری از نمایشگاه را کنار تیراژ دو هزار نسخه‌ای کتاب بگذاریم گیج می‌شود. واقعن هم گیج کننده است. ما چه‌مان است؟

2 بله، نمایشگاه تعداد زیادی مشتری کنکوری و کتاب دانشگاهی و کارناوال دوست و دخترباز و پسر باز و  علاف دارد. اما تفکیک کتابهای کنکور و دانشگاهی از غرفه ناشران عمومی همچنان این ابهام را باقی می‌گذارد. ما چه‌مان است؟

3 گذشته از این که توضیح تیراژ کتاب با وجود این جماعت مشتاق کار سختی‌ست، ابهام دیگری در زمینه انتشار دیوان حافظ و چه کسی پنیرم را جابجا کرد وجود دارد. بعد این همه سال و با این تعداد چاپ متنوع این مجموعه دیگر هر ایرانی بالغی باید در خانه‌اش دست کم چهار دیوان حافظ و دو نسخه چه کسی پنیرم را جابجا کرد داشته باشد. روشن نیست که چرا بازار هدف از این محصولات اشباع نمی‌شود و چطور هنوز که هنوزه ناشران نوپا معمولن اول می‌روند سراغ چاپ این کتابها.
باز وضع حافظ و اسپنسرجانسون به لحاظ میزان خوانده شدن توسط مخاطب خوب است. بسیار کنجکاوم بدانم مثنوی معنوی را چه تعداد از خریدارانش طی چند دهه اخیر خوانده‌اند. روشن است که اگر ما این همه مولاناخوان در کشور داشتیم وضعمان به از این بود.

4 به احساس متفرعنانه و شبه فاشیستی‌ام در مورد بازدیدکنندگان نمایشگاه افتخار نمی‌کنم. اما صادقانه بگویم اردی‌بهشتی نیست که به نمایشگاه بروم و احساس نکنم که » وات د هل؟ شما باقی سال کجا هستید؟ چرا هر اردی‌بهشت از ناکجایی درمی‌آیید و دیوان حافظ می‌خرید تا سال بعد؟…»

5 هوم.خودم هم می‌دانم که نمی‌شود گناه را گردن کسی انداخت. که باز دم این جماعت گرم است که هر سال می‌آیند و پیکر نیم بسمل نشر را تکانی می‌دهند.

6 تحریم نمایشگاه کتاب؟ نع. من هیچ‌وقت نمایشگاه را تحریم نخواهم کرد. هر سال غرم را می‌زنم و نصیب‌ام را می‌برم. مثل رمانتیک‌های ساده‌دل فکر می‌کنم بعد سالها اگر قرار به تغییر فرهنگ عمومی و این چیزها باشد احتمالن کتاب نقش تعیین‌کننده‌ای خواهد داشت.
همچنین اعتقاد دارم نمایشگاه تنها جایی‌ست که مشکل بزرگ ناشران ضعیف‌تر نوپا یا شهرستانی از میان می‌رود: توزیع.
ناشران گمنام اگر حتا مثل ناشران قدر در انتخاب و حتا کیفیت چاپ و صحافی سلیقه به خرج‌ دهند همچنان با معضل پیچیده شبکه توزیع کتاب روبرویند. آنها در نمایشگاه کتاب فرصت برابری دارند تا آنچه در چنته دارند رو کنند. من به ندرت در نمایشگاه کتاب سراغ ناشران بزرگ می‌روم. چون آنها همیشه ( خصوصن در تهران)دم دست هستند و همه سال بدون نگرانی از دست دادن عناوین تازه مشتری ثابت‌شان هستم. من بیشتر مایل به کشف ناشران خوش‌ذوق گمنامم. یا حتا ناشران ارگان‌ها و مراکز که گه‌گاه کتابهای بامزه‌ای چاپ می‌کنند که در خیابان انقلاب نمی‌توان ردش را گرفت.

7 با این حال معتقدم عدم حضور امسال نشر چشمه در نمایشگاه بیش از این که ضرر برای ناشر گردن کلفتی چون او باشد، ضرر معنوی ( بخوان بدنامی) برای نمایشگاه  است. چشمه ناشری نیست که هر سال چشم‌انتظارمصلی باشد. اعتبار و سلیقه و فروش و مشتری‌اش را دارد. این نمایشگاه است که از حضور ناشران قدرتمند اعتبار می‌گیرد و گردانندگان امسال نمایشگاه با این خودشیرینی لوس‌شان (برای کی؟) از اعتبار نمایشگاه کم کردند.

8 و نصیب امسال:

  • عوارض جانبی/ وودی آلن/ ترجمه لادن نژادحسینی / نشر بیدگل
    حالا بی‌حساب شدیم/ وودی آلن/ ترجمه نگار شاطریان/ نشر بیدگل

    متاسفانه در این چند سال بارها قصه‌های وودی آلن بصورت قر و قاطی از مجموعه‌های مختلفش چاپ شده است و اگر فن این جناب باشید مجبورید صابون این را که در مجموعه تازه‌ای که می‌خرید تعدادی داستان تکراری باشد را به تن بمالید. کاری که من کردم و تعدادی از داستان‌های حالا بی‌حساب شدیم (همه‌اش؟!) در یکی دیگر از کتابهای نیلا چاپ شده بود.
  • ای نامه!/ احمد اخوت/ جهان کتاب
    احمد اخوت دوست‌داشتنی سالهاست که بی سر و صدا کارش را می‌کند. یادداشت‌نویس و مقاله‌نویس و مترجم زبردستی‌ست و جز بازمانده‌های نسلی که «تولید فرهنگ» کارستانشان بودف. این ای‌نامه مجموعه مقاله‌ای‌ست درباره نامه نویسی و نامه‌‌های نویسندگان و شاعران. شیرین و لطیف است و سال پیش که دنبالش بودم متاسفانه چاپ هزار نسخه‌ای اولش تمام شده بود. اگر به جهان کتاب رفتید کتاب » تا روشنایی بنویس!» ایشان را هم از دست ندهید.
  • ج مثل جادو/ نیل گیمن/ ترجمه فرزاد فربد/ کتاب پنجره
    نیل گیمن یکی از نویسندگان اسطوره‌ای کمیک‌بوک و فانتزی‌ست. نشر پنجره سه کتاب از او ترجمه کرده که این یکی مجموعه قصه فانتزی است.
  • گوتیک/ فرد باتینگ/ ترجمه علیرضا پلاسید/ افراز
    کتاب هیجان‌انگیزی درباره فرهنگ گوتیک،‌ترس‌ها و خون‌آشام‌ها. نویسنده رد گوتیک را در کتابها و شعرها از زمانه خودش تا بقایای معاصر دنبال کرده است.
  • در آمدی بر تراژدی/ آدرین پول/ ترجمه پدرام لعل‌بخش/ افراز
    این یکی هم از فهرست‌اش برمی‌آمد که خواندنی باشد:‌ چه کسی به تراژدی نیاز دارد؟/آیا خدایان زمین را می‌نگرند؟/ مرده‌ی زنده/ چه کسی را سرزنش کنیم؟‌…
  • سفر نویسنده/کریستوفر ووگلر/ ترجمه محمد گذرآبادی/ مینوی خرد
    کتاب ووگلر دیگر الان کتاب کلاسیکی در حوزه قصه‌نویسی و اسطوره محسوب می‌شود. او با همان نگاه ژوزف کمبل‌ی به ساختار قصه‌های قهرمانی و ردگیری آن در سینما و ادبیات می‌پردازد. چاپ قبلی کتاب که الان در نمایشگاه موجود است پنج هزار و خورده‌ایست. یعنی من اگر جای شما بودم آب دستم بود زمین می‌گذاشتم و این چاپ را تا تمام نشده می‌خریدم.
  • سایه‌های نوآر/ مجموعه مقاله/ گروه مترجمان/ مینوی خرد
    یک کتاب درست‌حسابی درباره ژانر نوآر. مجموعه مقاله از ژیژک و دیگران. شبیه «ارغنون»ی که بخواهد درباره نوآر منتشر شود.

9 مثل بچه‌ها کتابهای جدیدم را دور چیدم و ذوق دارم. این یکی ذوق سالهاست که هست. هیچ وقت کم نشده.

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ چند نکته در خواب بزرگ هستید.