بوطیقای حسادت

اوت 8, 2017 دیدگاه‌ها برای بوطیقای حسادت بسته هستند

 

1 به گمانم بیش از هر زمان دیگر بین سه چرخ‌دنده مهلک گیر افتاده‌ایم که ازمان گوشت چرخ‌کرده می‌سازد.

از یک طرف همه ( از والت دیزنی گرفته تا شهرداری تهران) تبلیغ می‌کنند که خودت مسول سرنوشت خودت هستی و با پشتکار و اراده هر کاری ممکن است. از سوی دیگر بیش از هر زمان دیگر ( به لطف شبکه‌های اجتماعی و امروز اینستاگرام) در معرض خوشی‌ها و موفقیت‌ها و شوآف دیگرانیم. و در نهایت موضوع حسادت چنان تابو شده که حتا حاضر نیستیم درباره‌اش صحبت کنیم.

نتیجه این است: آدمیزادانی هستیم که بخاطر شکست‌هایمان خودمان را سرزنش می‌کنیم و اگر به موفقیت دیگران غبطه بخوریم یک سرزنش دیگر هم به نامه اعمالمان می‌افزاییم.

ما در این مسیر بیچاره می‌شویم. گوشت چرخ‌کرده می‌شویم. این سه چرخدنده که بین‌شان گیر کرده‌ایم تسمه یکسانی دارند. بیا ماجرا را از اول مرور کنیم:

2 ایده انسان رام‌کننده سرنوشت برمی‌گردد به عصر رنسانس. وقتی نظام کلیسا هر بدبختی را می‌اندازد گردن مشیت، یک عده هم قد علم می‌کنند و می‌گویند خودمان سرنوشت‌مان را تعیین می‌کنیم. به هر حال به لطف آن عده جهان این شکلی شده که الان هست. آدمیزاد اعتماد به نفس پیدا کرده و دارد دنبال درمان نهایی مرگ می‌افتد. این ور خوب ماجراست. چیزی که اجداد رنسانسی ما از قلم انداختند مقوله شانس و تصادف محض بود. آنها با این ایده که «همه چیز یک دلیل غایی دارد، پس جایی برای اراده آزاد نیست» جانانه مبارزه کردند و پیروز شدند. اما نگفتند بلکه جهان برمدار شانس و تصادف می‌گردد و اراده آزاد هم محدودیت‌های خودش را دارد. ما وارد اعصار اراده آزاد شدیم بدون این که شانی برای شانس قایل شویم. نتیجه این بود که هر بلایی سرمان بیاید، هر بدشانسی و بداقبالی یک جورهایی تقصیر خودمان است. همان ایده نارسیستی نوزاد که فکر می‌کند جهان برمدار او می‌چرخد و اگر مادر خوشحال یا ناراحت است حتما تقصیر اوست. بعد خودمان شدیم پلیس خودمان. یک موجودی خلق شد که بیا اسمش را بگذاریم سد اسمال. سید نیست و بویی از سیادت نبرده اما یک جور احترام سنتی براش قایل‌ند برای همین بهش می‌گویند سد اسمال. سد اسمال یک پیرمرد رند سرزنش‌گر است که کنار شانه هر کس نشسته و اعمالش را قضاوت می‌کند. اگر باران بیاید سد اسمال نگاهی به ما می‌کند و می‌گوید : همینه..حالا هیچ روزی لباس سفید نمی‌پوشی..عدل امروز؟ آب و هوا رو هم نمیتونستی چک کنی لابد؟ سد اسمال کلاه پشمی دارد. بالای هفتاد سال سن دارد. با تجربه است و خیلی پیش‌گویی‌هایش به شکل لج در آری درست در می‌آید. شاید به این دلیل که اینقدر غرمی‌زند و سرزنش‌مان می‌کند تا به لطف پیش‌گویی خود محقق‌کن حرفش درست در بیاید. اسمال قرن‌هاست اینجاست. او ما را بخاطر آب و هوا ، بخاطر دیگران، بخاطر بدشانسی‌های روزمره سرزنش می‌کند.

 

3 گفتم ما در معرض زندگی دیگرانیم. تا همین چند سال پیش ما اینقدر در معرض زندگی آدم‌هایی از طبقه‌های اجتماعی متفاوت نبودیم. پدر و مادر من چند تا دوست و آشنا و فامیل داشتند. همه در کاست اجتماعی خودشان. سقف چشم و هم‌چشمی‌شان مدل یخچال بود. با آدم‌هایی از فامیل که خیلی از ما پول‌دارتر بودند هم معاشرت نمی‌کردیم. این اتفاق طبیعی‌ست که در خانواده‌ها رخ می‌دهد. معاشرت با آدم‌ از طبقه اجتماعی خیلی بالاتر خرج دارد. بنابراین دوری و دوستی. ما نمی‌دانستیم آنها چی می‌خورند چی می‌پوشند یا کجا سفر می‌روند. اصلا آنها را با خودمان مقایسه نمی‌کردیم. آنها یک موجودات فضایی بودند که زندگی خودشان را داشتند و در بهترین حالت وقتی مردهای خانواده سردماغ بودند از چیزهایی که درباره زندگی آنها شنیده‌اند لاف می‌زدند. اما شبکه‌های اجتماعی مرز این دوری و دوستی را برداشت. پایمان به خانه کاشانه هم باز شد. به سفرهای هم به تفریحات هم به همه اجزای زندگی هم. ما مدام در معرض بهترین لحظات از بهترین ورژن‌های زندگی هم قرار گرفتیم. حالا همه چیز قابل محاسبه است. اگر کسی خیلی فعالیت مجازی کند خرج ماه‌ش راحت در می‌آید. یا دست کم این طور به نظر می‌رسد که می‌شود چنین چیزی را محاسبه کرد. و حقیقت بدتر..خیلی بدتر این است که آنها دیگر آنها نیستند. موجود فضایی نیستند. همان یک سر و دو گوشی هستند که ما هستیم. در اغلب موارد همان تلاش و اراده و هوشی را دارند که ما داریم. فقط خیلی موفق‌تر از مایند. سداسمال کنار گوشمان زمزمه می‌کند: خاک بر سرت!

 

4 حالا وقت پرداختن به یکی از قدیمی‌ترین احساسات بشری‌ست. آنقدر قدیمی و عمیق که اولین برادرکشی تاریخ بخاطرش رخ داد: حسادت.

حسودی کار زشته..این را در کودکستان به آدم می‌گویند. کمابیش درست هم می‌گویند. اما بجای این که بگویند چطور باید با این احساس زشت کنار آمد یا مدیریت‌ش کرد، همه‌اش را انبار می‌کنند داخل یک اتاقی مثل اتاق کثافت مونیکا. سرریز می‌شود به سایه. جوری که دیگر حتا حق نداریم با خودمان درباره‌اش حرف بزنیم. مثل یک جور آبولاست که اگر حتا اگر به قصد مدیریت‌ش نزدیک‌ش شویم ممکن است ریق رحمت را سر بکشیم. و از تاریخ روانشناسی این را یاد گرفتیم که خطرناک‌ترین احساسات همان‌هایی هستند که انکار می‌شوند. ما به کل منکر شدیم چنین موجودی وجود دارد. که انگیزه اولین قتل باستانی بوده. کافی‌ست ایده حسادت به ذهن‌مان بخورد تا سد اسمال از جا بلند شود و کمربند چرمش‌ را در بیاورد و در را قفل کند. باقی اتفاقات بسته به تخیل شما می‌تواند از دردناک تا خیلی دردناک رخ بدهد.

 

5 من آدم حسودی نیستم. این اصلی‌ترین ویژگی من نیست. اما یک وقتهایی احساس حسادت می‌کنم. بهش افتخار نمی‌کنم. ولی سعی می‌کنم بابتش اجازه ندهم سداسمال ترکه بردارد. حس می‌کنم یک چیزی‌ست که هست. مثل ابر می‌ماند. باید بگذارم خودش برود. یک بخش‌هایی‌ش جنبه انگیزشی دارد. آن بخش‌ها را جدا می‌کنم می‌گذارم که بعدا استفاده کنم. اما یک بخش‌هایی‌ش بیهوده است. کاربرد خاصی ندارد. دل‌چرکینی و غم و یاس است. سعی می‌کنم بگذارم آن بخش‌ها بگذرند. شاید یک زمانی وجودشان ارزش تکاملی داشته. الان مسلما ندارد. شاید روزگاری کسانی که حسادت می‌کردند همانها بودند که می‌توانستند بهتر از قلمرو یا جانشان محافظت کنند. نسبت به تهدید‌ها و فرصت‌ها گوش به زنگ‌تر بودند. بابت همین است که زنده مانده‌اند و این احساسات را برای ما به ارث گذاشته‌اند. اما الان قلمرو و جان هیچ‌کداممان نه در معرض تهدید است نه با حسادت ازش رفع شر می‌شود. وقتی احساس حسادت می‌کنم، تا سد اسمال می‌خواهد حمله کنم می‌گویم بشین سد اسمال برات چایی بیارم. الان میره..الان میره

به نظرم اعتراف به این که گاهی احساس حسادت می‌کنیم خودش می‌تواند درمان باشد. وقتی آنقدر از این موجود شرور نترسیم که در اتاقی زندانی‌اش کنیم او هم راه خودش را می‌گیرد و می‌رود. لازم نیست آدم‌های حسودی شویم. کافی‌ست آدم‌هایی باشیم که گاهی احساس حسادت می‌کنند. بهش معترفند و می‌گذارند خودش رفع و رجوع شود. حتا چرا تبدیل‌ش نکنیم به یک بازی در شبکه‌های اجتماعی؟ هر کدام بگوییم به چه دلیل به کدامیک از اطرافیان حسادت می‌کنیم. دعوتش کنیم که بیاید از شانس‌هایی که آورده بگوید و او هم بگوید به کی حسادت کرده و همین طور..

 

6 حالا دایره کامل می‌شود: خانم گلستان هم مثل همه آدمیان میل دارد که موفقیت‌هایش را فقط حاصل تلاشش بداند. همه حرفش درست است جز تکه «فقط». آدم‌های موفق در اغلب موارد باهوش و اهل تلاش‌ند. اما جز زور بازو، قایق‌شان را موج‌های شانس هم می‌راند. همان چیزی که نسیم طالب بهش می‌گوید قوی سیاه. موقعیت‌های غیرعادی و تصادفی که سرنوشت آدم‌ها را تغییر می‌دهد. خوب است که گوش به زنگ قوی سیاه باشیم. اما برای گرفتن قوی سیاه نمیشود مراسم شکار ترتیب داد. نمی‌شود شال و کلاه کنید و از خانه بزنید بیرون و بگید تلاش می‌کنم تا پدرم ابراهیم گلستان باشد و در خانه‌مان چند کار سهراب سپهری داشته باشیم. این نامردی‌ست اگر به کسی بگویید با تلاش بسیار می‌توانید قوی سیاه را به دست بیاورید. این آموزه همه چیز با تلاش ور تلخی دارد. این که سداسمال را به اندازه هالک گنده می‌کند. او آماده است بابت ( نه حتا بدشانسی) عدم رخ‌دادن شانس خوب شما را در هم بکوبد. شاهین بخت روی شانه‌هایتان ننشسته؟ سد اسمال مشت می‌کوبد. در اینستاگرام می‌چرخید. یکی رفته سفری که دوست داشتید بروید. سید اسمال مشت می‌کوبد. آها کمی هم احساس حسادت گوشه‌ای پیدا کرده. مشت بعدی را محکم‌تر می‌کوبد. شما کوبیده به خواب می‌روید. شما گوشت چرخ‌کرده این سه چرخ‌دنده‌اید.

7 به نظرم خوب است آدم‌های موفق یک وقتهایی بیایند از شانس‌هایشان هم بگویند. از جاهایی که با قوی سیاه مواجه شدند. بودن در زمان و مکان مناسب که باعث شد زندگی‌شان از این رو به آن رو شود. این انسانی‌‌تر و همدلانه‌تر است اگر در مقابل بخش‌های الابختکی زندگی فروتن باشیم.

و خودمان : یک جایی بگذاریم برای بدشانسی.یک جایی برای رخ ندادن شانس خوب. یک جایی برای حسودی که بیاید و بگذرد. برای سد اسمال چایی پررنگ بریزید هورت بکشد ساکت شود.

سی و چهار فرمان

سپتامبر 13, 2016 دیدگاه‌ها برای سی و چهار فرمان بسته هستند

درباره کتاب هنر شفاف‌اندیشیدن گفتم. برداشتم برای خودم از 99 فصل کتاب 34فرمان جدا کردم ( تم بسیاری از فصل‌ها مشترک است یا اشکال مختلف یک جنس خطای ادراک است). این لیست را برای خودم نوشتم اما ممکن است به کار شما هم بیاید. الان که نگاه می‌کنم بعضی از آنها شبیه فرمان‌های متافیزیکی شده! ولی حقیقت این است که در کتاب اینطور نیست. بابت هر کدام توضیح منطقی و پیشینه اجتماعی دقیقی ارایه می‌دهد. سعی کردم به مفهوم فرمان‌ها وفادار باشد اما این احتمال وجود دارد که بعضی از آنها کمی متفاوت از منظور نویسنده کتاب فهمیده شده باشدبا این حال برای توضیح هر کدامشان مستقیم به خود کتاب رجوع کنید:

1. هیچ جا درباره موارد ناموفق چیزی نمی‌گوید. پس به آنها توجه کن!

2. شناگر چون چنان بدنی دارد شناگر می‌شود. علت و معلول را اشتباه نگیر. همزمانی را با علت و معلول یکی ندان!

3. مهم نیست تا الان چقدر روی اشتباهی سرمایه‌گذاری کرده‌ای. جلوی اشتباه را بگیر!

4. از اثر مقایسه رها شو! با سوپرمدل‌ها دوست نشو!

5. وقتی نقشه‌ای نداری به نقشه غلط نچسب! نقشه تهران را دست بگیری و در مشهد راه بروی هیچ فایده‌ای ندارد!

6. داستان‌ها حقایق را تعریف می‌کنند. هر خاطره دراماتیکی ده‌ها نکته را ناگفته می‌گذارد.

7. از توهم کنترل روی اوضاع رها شو. اغلب دکمه‌های بسته‌شدن آسانسور به هیچ سیمی وصل نیستند!

8. حقوق ساعتی نده!

9. در سیستم‌های پیچیده همه چیز به میانگین برمی‌گردد. بنابراین شاید بدون ماساژ هنگام عودپشت‌درد باز هم حالت بهتر می‌شد!

10. نتیجه گمراه‌ت نکند. ممکن است میمونی در اثر تصادف چندین قمار را ببرد. دنبال علت موفقیت‌ش نگرد!

11. انتخاب‌های بیشتر تصمیم‌گیری را سخت‌تر می‌کند. انتخاب انرژی می‌گیرد. پس در موارد روزمره خیلی درگیر انتخاب‌های مختلف نشو!

12. هیچ چیز مال تو نیست!

13. تصادف یعنی وقوع امر محتمل.مهم نیست چقدر درصدش کم باشد.

14. اگر رهبر تیمی هستی حتما یک نفر را مخالف‌خوان جمع انتخاب کن!

15. در مورد معنای ریسک کوریم. سفر هوایی را از ترس احتمال اندک خطر سقوط کنسل می‌کنیم اما به احتمال اندک پیروزی یک کاسبی تازه امید می‌بندیم!

16. محصولی به صرف کمیاب‌ بودن نباید ارزشمند‌تر شود!

17. از نرخ پایه غافل نشو! مثل پزشکان باش: محتمل‌ترین حالت ممکن چیست؟ آلرژی یا تومور مغزی بدخیم؟

18. براساس گذشته آینده را قضاوت نکن! چترباز کله خر در 99مین سقوط‌ش مرد!

19. وحشت از دست دادن در ما به شوق به دست آوردن می‌چربد. همین جلوی انجام ریسک را می‌گیرد. زیادی نگران از دست دادن نباش!

20. در مزایده‌ها بیست درصد از حداکثر توان پرداختت کم کن و روی همان عدد بمان! در مناقصه بیست درصد به توان‌ت اضافه کن. اغلب برنده‌های مناقصه‌ها و مزایده‌ها بازنده‌اند.

21. مسیرهای جایگزین مخفی شده‌اند. همیشه بیش از دو راه حل وجود دارد!

22. از ترس اتهام انفعال به در و دیوار نزن! گاهی در موقعیت‌های غیرشفاف بهتر است کاری نکنی. دروازه‌بان‌ها همیشه یک‌سوم احتمال پنالتی وسط دروازه را بخاطر همین ترس نادیده می‌گیرند.

23. در موقعیت‌های شفاف انجام ندادن کاری ممکن است معادل انجام دادن باشد! خودت را با انجام ندادنش گول نزن!

24. در مورد ضعف‌های خودت کوری. دشمنت را به قهوه دعوت کن و از او بپرس!

25. شادی با دنبال کردن علایق به دست می‌آید نه تغییر وضعیت اجتماعی. تغییر وضعیت اجتماعی خیلی زود عادی می‌شود.

26. اگر قیمت کار داوطلبانه‌ای از کار حرفه‌ای‌ات کمتر است آن را خودت انجام نده. کار کن و با پولت کارگری برای انجام آن کار داوطلبانه استخدام کن!

27. همچنان که پیشاپیش درباره قبول برخی موقعیت‌ها موضع‌گیری داری درباره قبول نکردن موقعیت‌های دیگر هم موضع داشته باش!

28. ترس ما از حسرت خوردن اغراق شده است. نترس!

29. به کسی حسادت کن که دوست داری مثل او شوی!

30. ممکن است از شدت حواس‌جمعی چیزی را از قلم بیاندازی!

31. در ارزیابی‌های روزمره به شهودت اعتماد کن در ارزیابی‌های بلند مدت به منطق‌ت

32. این که تو چکش داری همه مشکلات را تبدیل به میخ نمی‌کند! ابزارهای متنوع داشته باش!

33. علت واحدی برای پدیده‌ها وجود ندارد!

34. اخبار را دنبال نکن!

این پنج‌تا

سپتامبر 12, 2016 دیدگاه‌ها برای این پنج‌تا بسته هستند

این پنج کتاب طی دو سال اخیر منتشر شده‌اند. لازمه خواندن‌شان این است که انسان زنده بزرگسال باشید. حتا برعکس : اگر انسان زنده بزرگسال هستید لازم است هر  پنج‌تاش را بخوانید!

۱  ایده عالی مستدام / برادران هث/ هاشمی و اسدی/ آریانا قلم

قاتل فیلم هفت اعتقاد داشت: این روزها اگر می‌خواهید به حرفتان گوش بدهند دیگر این که سر شانه آدم‌ها بزنی کافی نیست. باید با پتک بزنی توی سرشان.
او البته به ضرورت قاتل بودنش کمی خشن است اما کتاب ایده عالی مستدام درباره همین پتک است: چطور حرف بزنیم که دیگران متوجه شوند؟ چه طور ایده‌ای در ذهن‌ ماندگار می‌شود؟ چه‌طور تغییر ایجاد کنیم؟ چک لیست ی که در کتاب توضیح می‌دهد خیلی دقیق و روشن همه اینها را روشن می‌کند.
اگر نویسنده و روزنامه‌نگار و هنرمند و تبلیغات‌چی و مدرس هستید در صف اول خواندن این کتاب‌ید. اگر شغل‌تان جز اینهاست خواندن آن را می‌توانید یک روز به تعویق بیاندازید.

ide_1

2 چگونه عاقل بمانیم / فلیپا پری/ تینا حمیدی/ نشر هنوز

تکامل ما را به سمتی نبرده که عاقل‌تر باشیم. به سمتی برده که زنده‌تر بمانیم. نکته قضیه اینجاست که تقریبا تمام عوامل مرگ و میر که تکامل براساس آنها، ما به این نقطه رسانده تا حد قابل توجهی کنترل شده. بنابراین جایی ایستاده‌ایم با مهارت‌هایی که چندان به کارمان نمی‌آید (نگرانی‌های وسواسی درباره سلامت و امنیت) . بدون مهارت‌هایی که به شدت به آنها نیاز داریم ( برای تبدیل کردن جهان به جای بهتر).
چگونه عاقل بمانیم مثل عصا‌ست برای معلولان‌ی که ما هستیم.

how-to-stay-sane

3 قوی سیاه/ نسیم طالب/ محمدابراهیم محجوب/ آریانا قلم

مرز باریکی بین جهان امور پیش‌بینی پذیر و سیستم‌های غیرقابل پیش‌بینی وجود دارد. فاصله این دو با گور آدم‌هایی پر شده که آرزوهاشان را زیرخاک برده‌اند. قوی سیاه درباره این است که چطور یکی از آنها نباشیم. چرا بشر درباره عدم‌قطعیت جهان دچار سوتفاهم است و چه طور با این سوتفاهم کنار بیاییم.احتمالا نسیم طالب خوشش نیاید این‌طور از کتابش یاد شود اما برای ترغیب‌تان هم که شده توصیف‌ش کنیم : کتابی برای به گور نبردن آرزوها

black_swan_2_1_1

4 فلسفه ترس / لارس اسوندسن/ خشایار دیهیمی/ گمان

چند روزتان بدون لحظه‌ای فکر کردن به سرطان و داعش و زلزله می‌گذرد؟‌ جز این است که ترس جزئی جداناپذیر از زندگی روزمره‌مان شده؟‌ اگر فکر می‌کنید مشکل صرفا از جهان سومی بودن ماست سخت در اشتباهید. اسوندسن نویسنده جوان نروژی ثابت می‌کند ما درباره خطرات جهان به شدت دچار سوتفاهمیم. درک کاملا اشتباهی از میزان خطر جهان داریم که هم حاصل نوع تکامل‌مان است و هم سودآور بودن صنعت ترس برای حوزه جنگ‌افزار، دارو و ژورنالیسم. او نشان می‌دهد ترس‌های بی‌دلیل چطور بزرگترین حق زندگی‌مان را نابود می‌کند: آزادی‌مان را.

book-falsafe-tarsd5e731

5 هنر شفاف اندیشیدن/ رولف دوبلی/ فردوسی‌پور،توکلی و شهروز/ چشمه

هنگام نوشتن این متن چاپ سی‌ام کتاب به بازار آمده. مبادا گول بخورید: کتاب عالی‌ست! هنر شفاف‌اندیشیدن را تکمله‌ای بر چهار کتاب قبل تصور کنید. یک جمع‌بندی نهایی درباره 99 خطای رایج ادراکی بشر. ما همچنان بخاطر اجداد پشمالویمان از درک بسیاری از بدیهیات عاجزیم. نکاتی که اگر متوجه‌اش بودیم جهان جای بهتری می‌شد. خواندن‌ش هم لذت‌بخش است هم غافلگیرکننده. شاید شما هم بعد خواندن دلتان بخواهد این 99 نکته را با ماژیک روی دیوار مقابل چشمتان داشته باشید. یکی از نکات؟ ما از درک تصاعد عاجریم. نتیجه این که قادر به حدس درست درباره بعضی حوزه‌ها مثل اقتصاد نیستیم. معنای رشد پنج درصدی تورم یا افزایش دو درصدی بیکاری را اصلا درک نمی‌کنیم. به همین دلیل تصمیمات کاملا اشتباه می‌گیریم. یعنی چطور؟ به نظرتان اگر یک کاغذ را 103بار روی خودش تا بزنیم قطرش چند سانت می‌شود؟ پاسخ : 93 میلیارد سال نوری! هم‌اندازه چیزی که درباره طول جهان هستی می‌دانیم.بامزه‌است. نه؟

photo_2016-09-12_14-28-42

 

 

بازگشت به خانه

سپتامبر 8, 2016 دیدگاه‌ها برای بازگشت به خانه بسته هستند

ده سال از اولین پست خواب بزرگ می‌گذرد.
از اولین وبلاگ در بلاگفا ( که شکل وبلاگ و قرطی‌بازی‌هایش برایم مهم بود) تا ظهور شبکه‌های اجتماعی ( که دیگر مهم نبود کی و کجا…فقط سریع و کوتاه)
طی این دهه آنقدر اتفاق مهم افتاده که محافظه‌کاری و کم‌کاری وبلاگ‌نویسان را توجیه کند. چقدر این محافظه‌کاری (موجه) اجازه می‌دهد همچنان بنویسم؟ نمی‌دانم.
به هر حال :
1.اگر با فید‌خوان اینجا را می‌بینید هنوز بگذارید گوشه فیدهاتان باشد. تا وردپرس یا حیات اخراجم نکنند، هستم.
2.علی‌الحساب برای کسانی که کانال تلگرام دوست دارند اینجا هم درست شده:
https://telegram.me/bigsleepblog
اگر بلاگ آپدیت شد در کانال هم می‌گذارم. شاید هم آنجا چیزهایی بنویسم که اینجا ننوشتم. مثلا با خودم حرف بزنم.

زنجیرها دریدند…چه کسانی؟

سپتامبر 19, 2015 دیدگاه‌ها برای زنجیرها دریدند…چه کسانی؟ بسته هستند

یک پزشک پست گذاشته بود درباره تاثیر ماه‌های تولد بر سلامت جسمی. برای خردادی‌ها استعداد ابتلا به شیزوفرنی هم ذکر شده. به نظرم منصفانه است. مگر من عکس مخلوقات عجیب را در کاشی و ترک دیوار پیدا نمی‌کنم؟ مگر مدام دنبال الگوهای تکرار شونده نمی‌گردم؟ مگر اعتقاد ندارم همه سالهای زندگی‌م تکرار سه سال 77 تا 79 است؟ که هر سه سال یک بار همه چیز برایم از اول شروع می‌شود.
بعد یادم افتاد همه قصه‌هایی که نوزده بیست‌سالگی نوشته‌ام – یا دوست داشتم بنویسم- درباره این موقعیت تکرار شونده است که یکی یک جایی گیر می‌کند. یا در زمانه ناموافق یا در مکان اشتباه. فکر کنم این را داود بهم گفت. ابن وسط یک جور شهودی درباره حلقه سامسارا هم هست. این که یک اشتباه را آن قدر تکرار می‌کنیم تا یاد بگیریم و انتخاب دیگری کنیم. حالا در زندگی‌های مختلف یک جورهایی فانتزی می‌شود ( و چه باحال می‌شد اگر درست بود). اما در همین تایم لایف. در همین دوره زندگی محدود.
داوکینز می‌گفت اگر عمر طبیعی بشر هفتصد سال بود به احتمال زیاد هیچ وقت از عرض خیابان رد نمی‌شد. یعنی ریسک تصادف هنگام عبور از عرض خیابان برای موجود هفتصد ساله ریسک قابل محاسبه‌ای ست. حالا ماجرا همین است. اگر توانایی این را داشتیم که آن قدر از خودمان فاصله می‌گرفتیم تا الگوهای اشتباه را در می‌آوردیم شاید که رستگار می‌شدیم. یکهو نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم : «آها…گیرت آوردم اشتباه تکراری پدرسگ.تویی که زندگی من و دودمانم را تباه کردی»
مثل بصیرتی که آدم‌های توی فیلم‌ها بهش می‌رسند ( یا نمی‌رسند) مثل اطلس ابر واچوفسکی‌ها.
برای همین برگشتم عقب. از جایی که ردش را داشتم شروع کردم. از زندگی‌کریم‌خان. جد هفتم. بعد هی فاصله می‌گیرم از دیوار نگاهشان می‌کنم. تا نزدیک‌تر. تا کسانی که کمابیش آمارشان را دارم. پدربزرگم. عموی بزرگم. پدرم. ژن‌ دارد چه استراتژی اشتباهی را بارها تکرار می‌کند؟ که همه‌مان باید کلی هزینه بدهیم که بلاخره یاد بگیرد؟
برای خودم مسیر را بارها بازسازی می‌کنم. آن قدر جلوی چشمم است که نامر‌یی شده. ولی قهوه می‌خورم و بهش فکر می‌کنم تا پیداش کنم. مچ چند تاشان را گرفته‌ام. ولی خیلی‌هاشان مانده‌اند. در لباس مبدل کنارم نشسته‌اند و می‌گویند : «ما راه حل‌های بکر و معقولی هستیم. به ما اعتماد کن»
زیر لب می‌گویم “زکی. رسوا می‌شوید. رسواتان می‌کنم.

حالا اگر بگویند هزینه رهایی از تکرار اشتباهات ، جنون است می‌ماند این که : فقط یک شماره کارت بهم بدین

ثبت‌نام دوره تازه نوشتن خلاق

اوت 17, 2013 § 6 دیدگاه

tank-

بعد از چهارشنبه سی مرداد نود و دو این آگهی خود به خود نابود می‌شود.

نازش کنید و از اخلاقش نپرسید

آوریل 13, 2013 § 15 دیدگاه

1 قبل عید که با بچه‌ها نشسته بودیم یکهو قرار شد هر کس بگوید برای سال جدید چه تغییری می‌خواهد در زندگیش بدهد.

راستش دست من خالی بود. من دوست دارم همین‌جوری فریز شوم. دوست دارم سالم باشم، بروم سر کار، فیلم ببینم، کتاب بخوانم و دوستانم را ببینم. دوست دارم وضعیت موجودم را تا ابد حفظ کنم.
نمی‌خوام چیزی از عاداتم رو ترک کنم. نمی‌خوام چیز تازه‌ای هم بهشان اضافه کنم. به این معنی نیست که فکر می‌کنم پرفکتم. به این معنی که با خودم در صلح‌م. برای این صلح هم زحمت کشیده‌ام. ده سال اخیر زندگی در انواع خودشناسی‌ها و تراپی‌ها و روبرو شدن با همه تکه‌های ناخوش‌آیند وجود گذشت. حق‌م است بشینم زیر درخت و از صلح لذت ببرم.

به بچه‌ها همین را گفتم. خلاصه‌ ترش را.

2 ولی کمی مانده به تغییر سال نظرم عوض شد

3 بعد کلی تجربه می‌فهمی منصفانه‌ترین ( و کم استرس‌ترین) حالت رابطه با دیگران این‌ است که باهاشان همان برخوردی را بکنی که با تو می‌کنند:  مهربانی کنند، مهربانی کنی. بی‌توجهی کنند، بی‌توجهی کنی. ابزاری برخورد کنند، ابزاری برخورد کنی.
ایرادی وارد نیست. وین‌وین. بازی تمام

4 بازی نمی‌تواند تغییر کند؟

5 با خودم گفتم بیا سفر کنیم به دوران دانشجویی. جایی که ایده‌آلیسم و هورمون در هم می‌جوشیدند و جهان جای هیجان‌انگیزتری بود. زمانی که فکر می‌کردم باید با همه «درست» برخورد کرد حتا اگر با تو درست برخورد نکنند.

ایده‌آلیسم آن دوران خیلی زود با کله به دیوار سیمانی واقعیت می‌خورد، در اقیانوس باستانی گه سقوط می‌کنیم و خوش‌اقبال‌هایمان آنهایی می‌شوند که گنداب صرفن تا زیر چانه‌شان است.

الان اعتماد به نفس‌م بیشتر شده. با کلی دردسر بلاخره جایی هستم که فضولات زیر گلویم آرام گرفته. نیمی از زندگی‌م گذشته و اگر کمی خوش‌شانس باشم قرار نیست بالاتر بیاید.هنوز می‌توانم شعارهای خوبی بزنم ؛گرچه بهشان عمل نکنم.

بعد دیدم این موقعیت، این امواج آرام گه، این سکوت، این موهبت «سروایو» شاید به کاری بیاید.به کار یک تلاش دیگر.

6 اگر با کسی که با تو بدرفتار می‌کند ، مهربان باشی چه اتفاقی می‌افتد؟ خب، بگذار بشماریم : ابله فرض‌ت می‌کند. بدتر؟ ممکن است باعث شود خودت را سرزنش کنی. به خودت احساس بدی پیدا کنی. بدتر؟ از تو سواستفاده کند…

ابله فرض کند؟ بگذار بکند. اگر آنقدر ابله است که محبت انسانی را بلاهت تعبیر کند گو بکند. باعث شود خودم را سرزنش کنم؟ نه نگران این نیستم. من شبها بین دیو‌های روان می‌خوابم و نجات‌یافته از بدترین کابوس‌های درونم . کسی بدتر از آنها را نمی‌تواند به سرزمین من بیاورد. از من سواستفاده کند؟ بکند. ضرر من کجاست؟

اصلن قصد ندارم بگویم «مهربانی بی‌چشمداشت» هیچ باگ‌ی ندارد. اگر نداشت که نوع بشر جور دیگری تصمیم می‌گرفت. اما روی هم رفته در موقعیتی هستم که بتوانم از پس باگ‌هاش بربیایم. اعتماد به نفس و موقعیت کنونی‌م بهم اجازه این خطر را می‌دهد. خود بیست‌ساله‌ام را صدا می‌زنم و می‌گویم:..”هی بیا خطر کنیم.می‌خواستی دنیا را نجات بدهی؟ بفرما ..این سهمت. شروع کن! “

7 الان می‌دانم در دورهمی به بچه‌ها چه بگویم. قصد دارم «مهربانی بی‌چشمداشت» را تجربه کنم. بدون هیچ قراری،حتا یک طرفه،‌به هر موجودی به صرف زنده بودنش

لابد به تاسی از خرقانی : هر که در این سرای درآمد نازش کنید و از اخلاقش مپرسید…

خدا را چه دیدی؟ یا بعد مدتی عقب می‌کشم و به همان روش جواب پس‌داده می‌چسبم. یا …یا موفق می‌شوم  دست‌کم ادای زندگی در  آن جهانی را در بیاورم که دوست داشتم وجود داشت.
بعدش به قول مک مورفی می‌گویم: “ دست کم تلاشمو کردم”

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ و… در خواب بزرگ هستید.