همه‌چیزدان

آگوست 30, 2013 دیدگاه‌ها برای همه‌چیزدان بسته هستند

1 همین روزها یک مطلب مفصل درباره خودم می‌نویسم چرا/آيا مغرورم و مشکلات روانی‌ام ریشه در کجا دارد و پنبه خودم را به شدت خواهم زد و این احتمالن بزرگترین حمله تروریستی خواهد بود که در تمام زندگیم به «اگو» ی خودم کرده‌ام و خواهم کرد. دردش یک بار است و خلاص. مِن بعد هم اگر کسی گفت «چقدر تو گنده‌دماغی» خواهم گفت «آبسولوتلی مای فرند. اینم مدرکش. اگر راه حلی داری ممنونت می‌شوم کمکم کنی.”
این از این.

اما قبلش لازم است درباره یک «اتهام» دیگر توضیح بدهم: «همه چیزدانی»

2 «همه‌چیز…» یعنی چه؟

«همه چیز » احتمالن شکل اغراق شده «چیزهای زیادی  در مقایسه نسبی با عمر/ زمان» است.
ورنه بعید می‌دانم کسی اینقدر اعتماد به نفس داشته یا ابله باشد که خودش را به معنی دقیق کلمه «همه‌چیز»دان بداند.

«…دانی» یعنی چه؟
طبعن معنی » محفوظ داشتن اطلاعات» ندارد. چون اینجوری چیز قابل تفاخری نبود که کسی را به توهمِ داشتن آن متهم کنند. دانستن اسم پایتخت‌ها و واحد پول کشورها ( که دانستنش زمان کودکی ابلهانه ما جدی جدی برای والدین‌مان مهم بود) الان نشان می‌دهد طرف یا قصد به رخ کشیدن حافظه‌اش را دارد یا به کل از مرحله پرت است.
پس وقتی می‌گویم فیلان دانی یعنی «آگاهی» داشتن از فیلان. بله و البته که نسبی‌ست. نکته این است که از جنس اطلاعات عمومی نیست. از جنس توانایی ربط دادن و تحلیل کردن و نتیجه‌گیری‌ست.

3 خب این چند ساله هر کس به هر دلیلی خواسته  «خواب بزرگ» را «تحقیر» کند یا بهش «فحش» بدهد به داشتن موضع همه‌چیزدان‌ی محکومش می‌کند. پس یک‌بار موضع‌م را در برابر این اتهام روشن کنم.

4 اگر منظور دوستان از «همه‌چیز دان»ی وصف اغراق‌شده‌ای‌ست از «آگاهی داشتن نسبتن بیشتر بر اموری بیش از مقداری که هم‌سن‌های من دارند» بدون هیچ فروتنی الکی این اتهام را می‌پذیرم و اعلام می‌کنم که : “بله دوستان! من همه‌چیز دانم! “

5 گاددمیت! من حداقل 18 سال اخیر عمرم را به «همه‌چیزخوانی» گذرانده‌ام. کرمی بود که کسی در تنبانم انداخت و عطش سیری‌ناپذیری‌ست که برایم اهمیت ندارد برای بقیه خوش‌آیند است یا بدآيند. در کتابخانه من غیر از قصه و ادبیات و اغلب رشته‌های علوم انسانی، کتاب پزشکی و مهندسی  و » مروری بر مشکل دوقلوزایی در دام‌های صنعتی»  پیدا می‌شود. خواندن درباره همه چیز برایم لذت‌بخش است. درک کردن ارتباط بین مشکلات دامی و مهندسی سازه و روانشناسی رفتاری برایم لذت‌بخش‌تر ( و باور کنید همه اینها با هم ارتباط دارند)

من نه هیچ وقت – دست کم آگاهانه و عامدانه- خود این «همه‌چیز» دانی را تو چشم کسی کرد‌ه‌ام و نه افتخار خیلی ویژه‌ای به آن. چون این هیجده سال زمان فیزیکی را یک هم‌سن من صرف کار دیگری کرده و در آن مهارت پیدا کرده.مهارتی که من ندارم. شاید آن مهارت را دوست داشته باشم و حسرت نداشتنش را بخورم. شاید هم مهارتی مثل  کولی‌بازی در آوردن و شو‌‌آف راه انداختن باشد که داشتنش را خوش ندارم.

6 اما این برایم عجیب است:
دقیقن از کجای قصه «بی‌سوادی» ( برای کسی که کار رسانه‌ای می‌کند) شده‌ است تفاخر و بیشتر دانستن شده اتهام؟ چطور است که من الان باید بخاطر «همه‌چیز‌دانی» (‌با همان فرض معنی قراردادی کلمه) به کسانی که بسیار بعید به نظر می‌رسد در کشوری درست و حسابی     حتا امکان و اجازه نوشتن در مطبوعات را پیدا می‌کردند، جواب پس بدهم یا شرمنده باشم؟

7 در ذکر عبدلله مبارک از او نقل شده : “ ما به اندکی ادب محتاج‌تریم تا بسیاری علم
البته که منظور عبدالله این نیست که “بسیاری علم” بد است.  اگر در مورد روزنامه‌نگاران یا بلاگرها از عبدلله می‌پرسیدند احتمالن پاسخ می‌داد که این جماعت “هم به بسیاری علم محتاجند و هم به اندکی ادب”
اما حالا اگر در این قمر در عقرب کسی در جایگاه نوشتن قرار گرفت و “بسیاری علم “ را خوش‌نداشت، فروتنانه و به تاسی از آن بزرگوار او را به “ اندکی ادب” دعوت می‌کنم.

8 “خواب بزرگ” یکی از 160 میلیون وبلاگ روی زمین است.ماست خودش را می‌خورد، مشتری خودش را دارد. در اغلب موارد شبیه بیماران اوتیسم است. ارتباطش با جهان بیرون قطع و به لذت‌ها و خوشی‌ها و ایده‌های جهان درون می‌پردازد. پس اگر کسی فکر کند این بلاگ جایش را تنگ کرده یا روی “اعصاب”‌ش است دوستانه او را به مراجعه به پزشک و مداوا تشویق می‌کنم. دانش پزشکی متاسفانه کمکی به بهبود بی‌سوادی یا بی‌ادبی نمی‌تواند بکند. اما شاید برای “تهدید” شمردن یک بیمار اوتیسم هنوز راه حلی باشد.

وبلاگ‌ها زود پیر می‌شوند

سپتامبر 16, 2012 § 24 دیدگاه

1 در جلسات تحریریه چلچراغ همیشه جدید‌تر ها خیلی زود از قدیمی‌تر  ها متنفر می‌شدند. علتش ساده بود. آنها با ذوق یک ایده‌ای را مطرح می‌کردند و ما می‌گفتیم» این را قبلن کار کردیم. 4 سال پیش فلان شماره». بعد یکی دیگر چیز دیگری می‌گفت. خب باز هم کار کرده بودیم. هشت سال مجله هفتگی که همه ازش انتظار ایده‌های نو داشتند.خب طبعن خیلی موضوعات را کار کرده بودیم. ما نباید جوان‌ترها را ناامید می‌کردیم. چون احتمالن خوانندگانمان هم تازه شده بودند و نه مطالب قدیمی یادشان می‌آمد نه بهشان دسترسی داشتند.

2 طی شش سال اخیر 540 تا مطلب در خواب بزرگ منتشر کردم. وقتی آدم شش سال درباره همه  چیز بنویسد اینجوری می‌شود که هر کی هر حرفی بزند می‌توانی بگویی: » بله بله من درباره‌اش یک پست نوشته‌ام.» بعد یک مدت همه ازت متنفر می‌شوند چون تو عشرت شوق کشف‌ها را خراب می‌کنی. چون آقای «بله بله من درباره‌اش نوشتم»‌می‌شی.حتا تازگی وقتی می‌خواهم چیزی بنویسم اول مجبورم در خود وبلاگ سرچ کنم تا مطمئن شوم قبلن ننوشته‌ام.

 3 وبلاگ رسانه‌ای‌ست که زود پیر می‌شود.چون به طور طبیعی و بی‌واسطه- و نه مثل سینما و تلویزیون و مطبوعات: دراماتیک- با ایده‌ها و ذهنیات نویسنده سر و کار دارد. نویسنده هم مثل هر آدمیزاد دیگری برای خودش جهانی دارد. لذت‌ها و تنفرهایی که بعد چند سال رو می‌شوند. شاید مثلن از ایده زندگی نیاکان در وجود ما بشود تعداد زیادی فیلم و سریال دراماتیک بیرون کشید. اما در وبلاگ و از ایده خالص فقط یکی دو مطلب می‌شود نوشت. زندگی عادی و ایده‌های انتزاعی محدودیت‌هایی برای تنوع دارند. بابت همین است که وبلاگ‌ها زود پیر می‌شود. خواننده‌های قدیمی احتمالن اینجا را باز می‌کنند و چنین چیزهایی می‌بینند: » بتمن…بلاه بلاه بلاه…مولانا ..بلاه بلاه بلاه..تن‌تن ..بلاه بلاه بلاه…» خب حق دارد.

4 آیا وبلاگ‌ها باید بمیرند؟ آیا راه رستگاری نیست؟

5 به نظرم تکلیف شهرت بلاگرها بعد حداکثر دو سال مشخص می‌شود. اگر تا دو سال بلاگری نتوانست خواننده پیدا کند خب باید دنبال رسانه‌ دیگری بگردد. اما اگر توانست و مشهور و معتبر شد،‌بعد این عمر کوتاه پر لذت، بعد این که شهد کشف‌ها و ایده‌ را به کام خوانندگان ریخت آیا باید خیلی زود بمیرد؟

6 وبلاگ‌هایی که زنده می‌مانند می‌توانند نقش دیگری را به عهده بگیرند. این بلاگ‌ها تبدیل به برند شده‌اند. آنها هم مثل ریویو نویس‌ها دیگر لازم نیست خیلی دلایل خوش‌آمدن و بدآمدنشان را توضیح دهند. فرآیند اثربخشی محصولات را قبلن طی چند سال توضیح داده‌اند. طبعن نمی‌توانند هر چند ماه یک بار از اول توضیح‌اش بدهند. اما می‌توانند ذائقه‌سازی کنند. می‌توانند فیلم‌ها و کتابهایی که به نظرشان ارزشمند است معرفی کنند. می‌توانند در مقابل وقایع روز موضع‌گیری کنند. می‌توانند خوانندگانشان را با اشارات و کوچک‌گویی‌ها درگیر ایده‌های تازه کنند. این کاری‌ست که مثلن  سرهرمس بعد مدتی وقفه نوشتنش الان انجام می‌دهد.

7 الان بعد این مدت وقتی می‌بینم یک دوست ناشناس  عکس مثلن سردر یک تن‌تن‌شاپ یا موزه هولمز را از جایی دیگر در جهان برایم میل می‌کند با این توضیح که یاد من افتاده، کلی خوشحال می‌شوم. اگر خواب بزرگ باعث شده باشد که کسانی به اطرافشان، به محصولات فرهنگی که مصرف می‌کنند،‌به تاریخ ،وقایع اجتماعی،‌روابط انسانی یا حتا متافیزیک حساس‌تر از قبل نگاه کنند، کلاهم را می‌اندازم هوا.

وبلاگ‌ها زود پیر می‌شوند و حرجی نیست اگر  خودشان تنبل یا حافظه‌شان ضعیف شده باشد. روز وبلاگستان فارسی با ده روز تاخیر مبارک.

                                   

پوست،پیزی و در پشتی

سپتامبر 11, 2011 § 10 دیدگاه

1 خانه وبلاگ‌نویس باید راه در رو داشته باشد.

2 همان ب بسم‌الله فیلم ساختار شکنی هری یک سکانسی دارد که خاطره همه کسانی‌ست که می‌نویسند:

خواهر همسر سابق آقای هری گریان و مسلح وارد خانه آقای نویسنده می‌شود و شاکی‌ست که چرا «ماجرا»ی ما را در کتابت لو دادی.هری قسم و آیه می‌خورد که من اسم‌ها را  عوض کردم. تازه این قصه است واقعی نیست که. زن عصبی و ناباور از این  که چطور هری تن به چنین خودافشاگری رسوایی‌برانگیزی داده دست به اسلحه می‌شود.

3 بابت همین سالهاست هر خانه‌ای اجاره می‌کنم اول راه دررو را چک می‌کنم. پنجره‌ای، در پشتی، جایی که وقتی نیمه شب شخصیت  نوشته‌ها ناغافل و مسلح سر می‌رسند بتوانیم فرار کنیم.

4 فرق اسامی مستعار و اسامی واقعی خیلی سریع از بین خواهد رفت. کسی که قلمش خواننده پیدا کند خیلی زود لو می‌رود. و وبلاگ‌نویس باید سرانجام با این واقعیت گزنده کنار بیاید که مادر و خواهر و همکار و رئیس‌اش ممکن است خواننده‌اش باشند. بعضی وبلاگ‌نویسان در این مرحله عرصه را تنگ می‌بینند و نوشتن را رها می‌کنند.یا به حساب خودشان کنج خصوصی‌تری پیدا می‌کنند. از زمانی که فهمیدم با تعدادی از فالوئرهای گودر همکاریم دانستم که چنین کنجی وجود خارجی ندارد. وب در نهایت یک خانه شیشه‌ای‌ست و ماهیت‌اش را بخاطر دل‌نگرانی‌های ما تغییر نخواهد داد.اگر کسی می‌پذیرد در خانه شیشه‌ای زندگی کند یعنی حضور چشم‌های آشنا را هم پذیرفته.

5   «عزیزم اونی که نوشته بودی منظورت من بودم؟» » خاله جان حالت خوب است؟‌ این که نوشته بودی یعنی چی؟‌» «‌اصلن فکر نمی‌کردم اینقدر بچه باشی که برداری این ماجرا ما رو برای همه تعریف کنی» و …قس علی هذا. وبلاگ‌نویسی که تصمیم می‌گیرد به نوشتن ادامه بدهد تا مدتی از این حرفها خواهد شنید.در خوشبینانه‌ترین حالت نزدیکان به تدریج مرزی را بین نوشته‌ها و شما خواهند کشید که حافظ روابط‌تان خواهد شد. و به تدریج حضور خانواده و همکار را فراموش خواهید کرد.

6 وبلاگ‌نویس بابت جسارت‌ – یا مشکلات روانی‌- اش چیزهایی را می‌گوید که دیگران درکش می‌کنند اما معمولن دوست ندارند آن کسی باشند که می‌نویسدشان. کسی که خواننده پیدا کرده مثل کسی است که می‌دهد خانه شیشه‌ایش را هر روز بشورند تا تصاویر خانه واضح‌تر و شفاف‌تر شود.طبیعی‌ست که مشکلات ناگزیری خواهد داشت که اگر آن طرف ترازو» شهرت» و احساس خوش «مورد توجه قرار گرفتن» را بگذاریم  خیلی وقتها معامله منصفانه‌ای خواهد بود. اگر وقتی هم احساس غبن کردید چهار بار جلوی آینه برای خودتان زمزمه کنید : «طوفان کودکان ناهمگون می‌زاید» و تصور کنید که یک کودک ناهمگونید و احساس آرامش کنید.

7 اگر سرنوشت(بیماری/لذت/..)تان نوشتن باشد ،فقط این چک لیست را تیک بزنید. باقی حرف‌ مفت است:

پوست کلفت برای فراموشی چشم‌های نگران مادرتان

پیزی چرمی برای نشستن ( مینیمال نویس‌ها این را هم لازم ندارند)

و در پشتی برای فرار احتمالی از دست مهمانان عصبانی نیمه‌شب

 8   هفته وبلاگ‌نویسی مبارکتان!

           

بازگشت به سال صفر

آوریل 15, 2011 § 16 دیدگاه

1 وقتی وبلاگ‌نویسی را شروع کردم برای مهرناز و داوود و مهدی چند تا دوستم می‌نوشتم. بعضی‌وقتها هم برای خودم. یعنی چیزهایی که دوست داشتم کسی بنویسد تا بخوانم ولی کسی ننوشته بود مجبور می‌شدم خودم بنویسم.

2 وبلاگ بعد مدتی فَن پیدا می‌کند. گاهی بیش از انتظار وبلاگ‌صاحاب. اولین ابراز لطف‌ها مال وبلاگ‌صاحاب‌های دیگر بود. که خودم هم کمابیش ارادت داشتم به نوشته‌ خیلی‌شان. اما سرانجام روزی می‌رسد که روبرو می‌شوی با یک خواننده خاموش- در یک مهمانی بی‌ربط- که  از کشف این که تو فلانی هستی هیجان‌زده است. این روز خوشی‌ست. یادت می‌ماند و تمام سرزنش‌های درونی و عقده‌های‌ روانی مدتی فراموشت می‌شود. احساس می‌کنی خر خوبی‌ هستی و وقتش شده والدینت به پس انداختن تو افتخار کنند.  تعدادشان زیاد می‌شود. جوری که دیگر با خودت کنار می‌آیی که نوشته‌هایت احتمالن طرفدارانی دارد.

3 بعد عذاب کم‌کم آغاز می‌شود. باید حواست به حرف‌زدن‌ها و مسخره‌بازی‌هات باشد. کلمه‌های نابجا ممکن است زیرآب‌ات را بزنند. یک طرفدار ممکن است نظرش برگردد اگر ببیند تو در تولد دوستت خامه می‌مالی به پیشانی‌ یا در پانتومیم داری «‌ اسهال خونی» ر ابازی می‌کنی.

4 از طرف دیگر احتمال دارد سر و کله‌کسانی پیدا شود که- بخاطر توهم صمیمیت که وبلاگ به آدمیزاد می‌دهد – بعد باران تماس‌های بی‌وقت و مسیج‌های بی‌ربط،مجبوری در گوشی‌ت  به اسم Mozahem سیوشان کنی.

5 توهم‌زدن صاحاب وبلاگ هم خودش مشکل دیگری‌ست. مرزهای وجودی‌ش را گم می‌کند. بین خداوندی با جبروت – وقتی طرفداران بادش می‌کنند-  و حقیربدبختی دست و پا چلفتی – وقتی درک می‌کند که همچین خبری هم نیست- تلوتلو می‌خورد بدون این که هیچ کدام خود قابل اتکایی باشند.

6 همین حدود‌هاست که رابطه معروف عشق و نفرت وبلاگ‌صاحاب و طرفدارانش آغاز می‌شود. از طرفی وابسته می‌شود به نوازش‌ها که بتواند هر شب کنجی مثل بچه گربه‌ها زخم‌هاش را بلیسد و آرام گیرد. از طرف دیگر  زندگی‌اش در ویترین طرفداران باسمه و الکی و عذاب‌آور است.

7 وبلاگ‌صاحاب حتی ممکن است دیگر نتواند مثل قبل بنویسد. نگرانی از قضاوت‌ها او را محافظه‌کار و خاموش می‌کند. وقتی گرد و خاک‌ها می‌خوابد و نویسنده بزرگ می‌شود، ممکن است  حتا برای تعادل توهم‌های نابجا  شلاق بردارد و بیفتد به جان خودش :‌ » که چی؟ » » فکر می‌کنی نوشته‌هایت قرار است چیزی را تغییر دهد؟‌» سوال‌های شوم تاریخ ادبیات. که آب سردی‌ست بر شور وسودای بزرگترین نویسندگان عالم.

8 نگاهی به آرشیو حلقه قبلی وبلاگ‌نویسان که کم‌کارتر یا گاهی بازنشسته شده‌اند نشان می‌دهد همه این دردسرها بین 5 تا 6 سال گریبان خیلی‌ها را می‌گیرد. ترجیح‌می‌دهند به جای آفیس رسمی‌شان، تی‌شرت و جین بپوشند به کافه‌ای مثل گودر پناه ببرند که  سلسله‌مراتب دست و پاگیر نویسنده/ طرفدار هنوز قدرت نگرفته است.

9 گودر و فیس‌بوک و این کافه‌ها – که کم‌کمک دارند  مثل کافه پراگ شلوغ هم می‌شوند- خاطره ندارند. آرشیو درست حسابی ندارند. آرزو می‌کنم بعضی از این بچه‌های قدیمی( سلام رامین،‌آیدا، الیزه،‌آذین،‌لیلی …) و نویسنده‌های خوش ذوق تازه ( سلام بهناز،‌پات ..)بروند وبلاگشان را بنویسند. در جهان مردمان بی‌حافظه،‌در بی‌وزنی ناخوش‌آیند تاریخی‌ما،‌ میخی شوند،‌دستگیره‌ای شوند،‌طنابی شوند،‌که آدم بتواند خودش را به جایی آویزان نگه دارد.

10 سعی می‌کنم از خودم شروع کنم. بی‌خیال همه چیز شوم و -مثل سال صفر- همچنان برای دوستانم بنویسم. از خوشی‌ها و ناخوشی‌ها و خل‌خلی‌ها. هر کس برای خودش داوودی، مهرنازی ، مهدی ، حافظی کسی دارد بلاخره.

 11 وودی‌آلن هیچ وقت اسکار‌هایش را  تحویل نگرفت. هر سال برای این کارش یک دوجین دلیل وودی‌آلنی سر هم می‌کند. از جمله این که مراسم اسکار روز دوشنبه‌هاست و او دوشنبه‌ها دارد کنار دوستانش کلارینت می‌زند. اما یکی از زیرکانه‌ترین دلایلش را همان موقع اسکار باران آنی‌هال رو کرد: «‌ وقتی آکادمی می‌گوید فیلمم خوب است و من قبول کنم،‌مجبورم اگر روزی هم بگوید فیلمم بد است بپذیرم. ترجیح می‌دهم هیچ‌کدامش را قبول نکنم! «

کجا؟ اورست

دسامبر 27, 2010 § 44 دیدگاه

1 یکی از مزایای مدیوم وبلاگ امکان واکنش سریع به مسائل روز است.یکی دیگرش همان‌چیزی‌ست که جایگزین کتاب/ادبیات شده.نوشتن از لحظه‌ها، آدم‌ها، خوشی‌ها و ناخوشی‌ها.

2 مزیت اول – دست‌کم برای این وبلاگ- یکسالی‌ست رفته تو دیوار. از طرفی خیلی چیزها آنقدر روشن است که درکشان دیگر نیاز به تحلیل و نکته‌سنجی خاصی ندارد. از سوی دیگر ( و مهم‌تر) نویسنده این وبلاگ سر سبزش را به زبان سرخ ترجیح می‌دهد، معده‌اش تاب مقدار مشخصی از اسید را دارد، اعصابش تاب مقدار معینی از تحریک ؛ و ورود به عوالم اجتماعی/سیاسی را به اهلش واداشته و همان تک‌مضرابی هم که گاهی می‌زد گذاشته کنار قلم روزنامه‌نگاری کنج کمدی که کلیدش را نمی‌داند کجا گم کرده. اسمش محافظه‌کاری‌ست؟ ترس است؟ باشد. هستم.این عوالم دودستی تقدیم چه‌گواراهای بی‌باک جهان.

3 مزیت دوم- همان امکانی‌ست که کتاب رسانه دقیق آن است ( یا ما آدم‌های امل دوست داریم باشد) یک دهه است مثل کودکان به تصویر نویسنده‌ای که کتاب می‌نویسد حسادت کرده‌ام ( و عشق ورزیده‌ام) و حالا فکر می‌کنم وقتش شده. بازگشت دوباره به ادبیات محض. یگانه بت و مسیر و لذت و  آرزویم.

4 سالها هزار صغرا و کبرا چیدم که دشمنان قسم‌خورده وبلاگ نویسی را قانع کنم که رسانه وبلاگ امتداد همان ادبیاتی‌ست که آنها دوست دارند. ولی اعتراف می‌کنم ته دلم هنوز نمی‌توانم گابو را، یوسا و داستایوفسکی و سالینجر و همینگوی و کازانتزاکیس و مولانا و همه کسانی را که دوستشان دارم  ،تصور کنم که جای رمان، وبلاگ بنویسند یا توئیت کنند. دوست دارم به این آرزوی معصومانه قدیمی پر و بال بدهم که شبیه کسانی شوم که دوستشان دارم. یا سعی‌ام را بکنم که ادایشان را دربیاورم.

5 نتیجه؟ این که خواب بزرگ احتمالن کمتر از قبل به روز خواهد شد. نوشته‌ها در حال نوشته‌ شدن و ادیت شدن‌اند. ولی در کتابم. احتمالن بعضی‌ها بنیه‌اش را داشته باشند که هر دو جا فعال و تر و تازه باشند. من ندارم.  البته که اینجا تعطیل نخواهد شد که برای بسیاری از علایق فانتزی یا یادداشت‌های پراکنده، جایی در بازار کتاب ایران پیدا نمی‌کنم.

6 همین حوالی‌خواهم بود. پرسه خواهم زد.

7 با دمپایی ابری و رکابی پای قله اورست ایستاده‌ام. نگاه بی‌خیالی به بالا می‌اندازم و کمربندم را محکم می‌کنم…

خیلی وقت است که مامان فلفل در دهانمان نمی‌ریزد

اکتبر 12, 2010 § 18 دیدگاه

1 اولِ بسم‌الله بگویم که بدیهی‌ست که هر کس هر جور دلش خواست می‌نویسد و هر کس خوشش نیامد نمی‌خواند. حتی این هم بدیهی‌ست که هر کس خوشش نیامد می‌تواند -نقد منصفانه که سهل است – بد و بیراه هم بگوید. خب؟

2 یک ژانری چندی‌ست دارد پا می‌گیرد در وبلاگستان – و خصوصن گودر- که عشقش فحاشی‌ست. جدا از این که با هیچ چیز و هیچ‌کس موافق نیست اصرار دارد بمیزد به نوشته‌ها و رکیک بنویسد. کسی که  در وبلاگستان و گودر می‌پلکد، می‌شود فرض کرد کتاب‌خوانده و فیلم‌دیده است. آدم چاله میدان معمولن وقتش را در گودر نمی‌گذراند – کارهای مهم‌تری دارد مثل{…} .

3 نقطه مشترک دیگر افراد این ژانر سن و سال‌شان است. معمولن کم‌سن و سال‌اند. این را در معنای تحقیر نمی‌گویم. صفت رایج این گروه است. زیر 25 سال سن دارند. می‌شود حدس زد این افه‌شان واکنشی‌ست به زبان پدرسالار. واکنشی به سالها تهدید به ریخته شدن فلفل در دهان و بدتر این که…

4 و بدتر این که به آنچه می‌گویند اعتقاد ندارند. پای فحششان نمی‌ایستند. زود کوتاه می‌آیند. طی این چند وقت اخیر دو مورد برای نوشته‌های اینجا پیش آمد که در گودر کامنت‌های بیراهی گرفت. خب، آدم می‌تواند شانه بالا بیاندازد و بگوید این هم نظری‌ست. من کنجکاو بودم بدانم نویسنده – که شاید مرا با پدرش اشتباه گرفته باشد!- چقدر جلوی پدرش هم حاضر است حاضر جوابی کند. در هر دو مورد پاسخ شوخ و شنگی دادم  بهشان دادم – در این حد که من اینجایم و خوانده‌ام-و منتظر عکس‌العمل ماندم. متاسفانه هر دو به سرعت پاسخ دادند، دست و پایشان را جمع کردند، با احترام – بخوان ریاکاری- مجیز این سایه پدر را گفتند. خوب نبود. ترسناک بود برایم.

5 اگر همچنان حاضر می‌شدند در مواجهه نزدیک همان حرفها را تکرار کنند – گیریم پرت‌بلا باشد که بود- باز امیدی می‌ماند که دست‌کم از فضیلت شجاعت برخورداند.یعنی دو روز دیگر که با سوادتر و بزرگتر و با تجربه‌تر شدند و نفس نفی کردن از حالت پز برایشان در آمد، می‌شد امید داشت جلوی حرف زور بایستند. جلوی پدرسالار واقعی قد علم کنند و حرفشان را بزنند. بعد دیدم آنها همان ریکارانی هستند که من هستم که ما هستیم که همه‌مان سالهاست بوده‌ایم. دکورشان عوض شده. باز رودررو که می‌شوند ابراز چاکری‌شان برجاست. اغراق‌شده‌تر و متملقانه‌تر.

6 همه‌گفتند این هم روش. نگاهی به خودم می‌کنم در آینه. به فضایلی که یکی یکی دارم به بهانه‌های مختلف – سن‌وسال، مصلحت، گذران زندگی- می‌اندازم در انبان خاطراتم. به دور و بر نگاه می‌کنم….نه رفقا، راه درازی در پیش است . چیزهای مهم‌تری هم پس گرفتن.

شما مهندس خسته را می‌شناسید؟

اکتبر 8, 2010 § 24 دیدگاه

بله، برای من که ادعام می‌شود تو کشف وبلاگ باعث شرمندگی بسیار است که این دوستمان دارد از 2006 می‌نویسد و من بداقبال تا کنون ندیده بودم. دارم پست‌ها را یکی یکی می‌خوانم. نگاه دوست‌داشتنی کم‌یاب وبلاگ‌نویس. جزئیات‌نگر. نثر شوخ و گه‌گاه تلخ. سخاوت‌مند در شر کردن تجربیات کوچک دوست‌داشتنی…

اگر به بداقبالی من بوده‌اید و تاکنون از مهندس چیزی نخوانده‌اید، این روز جمعه‌ای دست‌دست نکنید که از کف‌تان می‌رود.

این شما و این هم یک  مهندس خسته…روزتان را بسازید.

چه شد که اینطوری شد و قرار است چه بشود حالا؟

آگوست 26, 2010 § 44 دیدگاه

 

1 حال‌ام ؟

زنده‌ام. حتی بهترم و ممنونم بابت همه لطف‌‌تان

2 چی شد که یکهو نشستم؟

میان کامنت‌های پست قبل که تعدادی از گفته بودند از جلسات روان‌کاوی‌ام پاک ناامید شده‌اند ، کامنتی هوشمندانه بود که اظهار خوشحالی کرده بود از این که جلسات دارد جواب می‌دهد. راستش در این چند ماهی که جلسات آغاز شده ، دکتر کمابیش اعتقاد داشت من در حال مقاومت‌ام و منتظر این لحظه بود. و من مدام قسم و آیه می‌خوردم که مقاومت نمی‌کنم و اصلن تایپ من اینطوری نیست که بخواهم بشکنم. روز یکشنبه که خوش و خرم از جلسه برگشتم آرام آرام صدای تیلیک تیلیک ترک ناپیدا آمد و در عرض چند ساعت بعد به بدبخت‌ترین حالی که می‌توانستم تصور کنم افتادم. بله. جلسات نتیجه داد و من گیم اوور شدم. رسیدم به ته خط….

3 اصل ماجرا چیست ؟

این سروش روحبخشی که الان هست ذره ذره از 18 سالگی درست شد. تا زمانی که مشهد بود خودش را دوست نداشت. پرسونای خجالتی خفه‌خون گرفته دائمی‌اش را دوست نداشت. وقتی از خانه پدری دور شد فرصتی دست داد ، در مقابل آدم‌هایی که او را نمی‌توانستند به زور وارد قالب قبلی کنند، شروع کرد به ساختن خودش. ساختن پرسونایش. ذره ذره. با چیزهایی که یاد داشت و یاد گرفت. بعد ساختن و پرداختن و چکش‌کاری‌های نهایی محصولی از آب درآمد که برای دور و بری‌هایش – آن موقع‌ها خودش هم- جذاب بود. در هاله‌ای از راز و افسانه و جادو. به همین دلیل هم بود که دوستان کمی داشت. همه دوستانش کمابیش همین‌شکلی بودند. خدایان پانتئون که می‌نشستند دور هم و دنیا به اسفلشان هم نبود.

این پرسونای تازه ظاهرن پرفکت که همیشه برای درماندگان و راندگان و واماندگان و به آخر خط رسیدگان خرگوشی داشت که از شب‌کلاهی بیرون بیاورد اما یک اشکال اساسی داشت. آدم نبود. معلم بود، دوست دست‌نیافتنی بود، شیخنا بود، نویسنده محبوب بود ولی آدم نبود. من هیچ وقت متوجه باگ این پرسونای تازه نشدم. می‌دانستم که جایی از کار می‌لنگد اما نمی‌فهمیدم کجا.

طی جلسات آرام آرام معلوم شد این پرسونایی که ده سال برای ساختنش زمان رفت مشکل ساختاری دارد. پایش روی زمین نیست. جادوگری البته که مورد احترام همه است اما داخل بازی آدم‌های قبیله نیست. همه فکر می‌کنند “شان”‌اش بالاتر از آن است که وارد بازی شود.بازی شغلی، بازی پیشرفت، بازی عاشقانه، و همه چیزهایی که آدمیزاد بهشان زنده است. همه خوشی‌های یونیک و بدبختی‌های تحمل‌ناپذیرشان ( خصوصن دومی را) به خیمه جادوگر می‌آورند. او از این که در این مقام است که می‌تواند ته ته آدم‌ها را ببیند و آرام کند شاد می‌شود. بعد مراجع حالش “عادی” می‌‌شود و برمی‌گردد به زندگی “ عادی‌”‌اش . در حالیکه جادوگر تنها می‌ماند. در حالیکه وقتی دست به غذا می‌زند تبدیل به طلا می‌شود و از حلقش پایین نمی‌رود. او می‌ماند با دنیای غریبش که گرچه جذاب است اما چیزهای لازم معمولی را بهش نمی‌دهد. باگ این پرسونای تازه همین بود.

4  چطور وبلاگ بلای جان نویسنده‌اش شد؟

وبلاگ‌نویسی خیلی چیزها به آدم می‌دهد. یا دست کم توقع داشتن خیلی چیزها را به آدم می‌دهد. چیزهایی که وقتی مشتت را باز می‌کنی و می‌بینی نیستند و همه از جنس خیال و مَجاز‌اند سخت دلخور می‌شوی. خواب بزرگ برایم کلی دوست نادیده آورد. دوست‌هایی که اما وقتی کمی نزدیک‌تر می‌شوی بهشان می‌بینی تو را تنهادر خیمه جادوگریت  می‌پسندند. نه دوست. نه معاشر. نه آدم عادی. مشکل قدیمی با تغیر فرم تکرار می‌شود. تو دون شان‌ات است که فلان و دون شان‌ات که بهمان. تو آدم قبیله نیستی. تو باید همان غریبه مرموز دوست‌داشتنی بمانی. و غریبه‌های مرموز دوست‌داشتنی دستشان از همه مزایای بشری کوتاه است. اگر پیش از این فقط چهار نفر دور و بر نقشی را به تو تحمیل می‌کردند حالا با عده وسیعی طرفی که خودت خواستی تو را اینطوری بپذیرند.

5 چه کار می‌توانم بکنم؟ چه کار می‌توانید بکنید؟ 

دیروز با دوستی قدیمی صحبت کردم که گمان می‌کردم این مشکل را باید داشته باشد. حدس‌ام درست بود و داشت. راه‌حل‌هایی هم داد. اما نه برای عوض شدن. برای تحمل کردن. برای تاب آوردن غم جادوگر بودن.برایم از همه زمان‌های رنج‌آوری گفت که برای فرار از “شیخنا” شدن کولی‌وار از غربتی به غربت دیگر رفته. و سرانجام نتوانسته. سرانجام هر جا مدتی مقیم شده قصه همان می‌شده که می‌شده. شاید راه حل‌های او تنها راه ممکن باشد. ولی می‌خواهم امیدم را از دست ندهم. می‌خواهم دوباره تلاش کنم. او تعریف کرد که با تبر افتاده به جان بت خودش و آنچه مانده جادوگری بوده در هم شکسته که آدمیزاد هم نشده. بگذار سعی کنم تجربه او را کامل کنم. اول خواستم اینجا را تعطیل کنم برای همیشه. بعد دیدم همان حکایت تبر زدن است. حالا من سوهان برداشته‌ام. سنباده برداشته‌ام. باید بتوانم اشتباهات گذشته را جبران کنم.

شاید توانستم وارد جمع قبیله شوم. شاید دیگر حسرت خوشی‌هاشان مرا نمیراند.

سوختگان اقالیم زمین را add کنید

ژوئیه 9, 2010 § 28 دیدگاه

 

پیوسته دلم خبر می‌داد که : در اقالیم زمین، سوختگان هستند، که ایشان هم از نایافت یاران، مهجورند و در دست این مفلسان زمانه، رنجورند.

روزبهان بقلی

1  قسمت نشد شیخ شطاح عصر فیس‌بوک و گودر را درک کند، و گرنه به جای گواهی دلش کافی بود به ستون سمت راست پیشنهادات خود فیس‌بوک مراجعه و سوختگانی که از نایافت یاران مهجورند را یافته و با یک کلیک اد کند.

2 دیگر عادی شده که در مهمانی‌های دوستانه یا در کتابفروشی و کافه احساس کنی عکس بند انگشتی از یک نفر دیده‌ای. بعد کافی‌ست سر صحبت باز شود و بپرسی که شما گودر تشریف دارید؟ که بعد چند دقیقه معلوم می‌شود جزء فرندز همید و خبر ندارید. بله. ما در چنین روزگاری زندگی می‌کنیم: دوستان همیم و خودمان خبر نداریم. دوستان همیم و هم را نمی‌شناسیم. دوستان همیم و دلایلمان برای دوستی سرکیف شدن مشترک از یک لینک بامزه یا عکس جذاب پروفایل بوده است.

3   نُچ. فیس‌بوک دارد خرمان می‌کند. ما دوست نیستیم. سوختگان اقالیم زمین یکدیگر را از روی عکس پروفایل به جا نمی‌آورند. ما دست‌بالا کسانی هستیم که به واسطه‌شان می‌شود نظریه شش درجه جدایی را اثبات کرد.

4 اگر خوشبین و فروتن و کم‌توقع باشیم شاید که روزی با یکی از فرندز‌مان بعد یک دو بار اتفاقی به تور هم خوردن، شماره‌ای هم رد و بدل کردیم. کافه‌ای هم رفتیم. شاید که روزی دوست شدیم.

5 “فلانی خیلی دوست دارد تو را ببیند” اما رنگ و بوی آرزوی روزبهان را می‌دهد. خصوصن که می‌فهمی که این فلانی خودش یکی از نویسنده‌هایی‌ست که می‌خوانی و تعقیبش می‌کنی. که سلیقه و نگاه و نثرش را دوست داری. تو خودت آل‌ریدی خوشحال می‌شوی از چنین ملاقاتی، بعد با خودت فکر می‌کند طرف شاید حال یا وقت نداشته باشد. شاید ذوق تو از نوشته‌هایش به نظرش مسخره و کودکانه بیاید. بعد وقتی با واسطه‌ای این جمله را می‌شنوی می‌فهمی فلانی فکر کرده تو خَری هستی. بله. دنیایی که درش زندگی می‌کنیم چنین است.

6  این که نویسنده‌ها شبیه نوشته‌هاشان نیستند هم درست است و هم غلط. نمی‌توانند شبیه نباشند و نمی‌توانند دقیقن همان باشند. سالهاست این آدم‌هایی که از ترس “به هم خوردن تصورشان” سراغ هنرمند محبوب‌شان نمی‌روند را دیگر درک نمی‌کنم. خب چه انتظاری می‌رود؟ که چی باشند؟ که حکیمان باستانی – آن هم از نوع داستانی‌اش- باشند؟ که نخوابند و نخورند و نمیزند و گشن نکنند که تصور شما به هم نخورد؟ دسته دیگری هم هستند که به خیال خودشان راه حل پیدا کرده‌اند و به این نتیجه ساده‌انگارانه رسیده‌اند که” اصلن باید حساب نویسنده را از اثرش جدا کرد.” نگاه فانتزی این گروه هم دست‌کمی از اولی‌ها ندارد. مگر می‌شود تصور کرد این نوشته‌ها را کس دیگری نوشته. مگر نویسنده می‌تواند به چیزی معتقد نباشد و بنویسد و به دل بنشیند؟

7  راستش این است که نوشته‌ها مرزهای وجودی یک آدمیزاد/ نویسنده‌اند. آخرین جاهایی هستند که پیکان آرششان فرود آمده. به زور بازوشان باید تبریک گفت که مرزهای سرزمین‌شان چنین پهناور شده. اما آدمیزاد همیشه در مرزهای وجودی‌اش نه هست نه می‌تواند باشد. اگر نیچه تنگش بگیرد و بی‌قراری کند نشان این نیست که درباره ابرمرد ننوشته یا بهش اعتقادی ندارد. خیلی ساده نوشته‌ها چیزهایی‌ست که نویسنده‌ها دوست دارند باشند. که گاهی هستند. نه همیشه.

7.5  (همیشه در کنار کسانی که به همین پاره‌نوشته‌هام ابراز لطف کرده‌اند به شکل دوگانه‌ای خوشحال و معذب بوده‌ام. دلیل خوشحالی و کیف و غرورش روشن است. اما معذب بوده‌ام چون نگرانم کاری بکنم که شبیه آنی نباشد که از نویسنده اینجا انتظار می‌رود.مبادا حرف بی‌ربطی یا کار نابجایی ازم سر بزند. این میان تصور ذهنی خواننده از تو هم هست.من مثلن پنجاه سالم نیست. عارف نیستم.ساکن خارج از ایران هم نیستم. سی‌ساله‌ام، تهران خراب‌شده عزیز زندگی می‌کنم. اموراتم از روزنامه‌نگاری و گرافیک می‌گذرد و همچنان پای آرزوی نویسنده‌شدن بیست‌سالگیم هستم. در جمع‌های دوستانه پانتومیم و مافیا بازی می‌کنم، بدون هیچ دلیل خاصی از کدو و بادمجان بدم می‌آید، خیلی‌ کارها هست که هنوز بلد نیستم انجام بدهم. برای بعضی‌ها نچسب و پرافاده‌ام و پیش دوستانم می‌توانم کل چندلربینگ را در مسخره‌بازی بخوابانم. به اندازه هر آدم سی‌ساله‌ای نقطه ضعف دارم که گرچه بهشان افتخار نمی‌کنم ولی روی هم رفته به تمیزی و پرفکتی این بک‌گراند سفید و کادرهای منظم و چیدمان خلوت اینجا نیستم.از طرف دیگر معمولن این موقعیت از این جنبه هم غیر منصفانه است که خواننده اینجا جزئیات صمیمانه‌ای از زندگی من می‌داند ولی من نگرانم بعد از یکی دو سئوال ساده درباره کار و بار این دوست تازه‌دیده شبیه بازجوها به نظر برسم. )

8  نمی‌شود گفت این جهان مجازی ما خوب است یا بد. مقایسه‌ با پیش از خودش ما را به وراجی و دلیل سرهم‌کردن بی‌پایان در رد یا اثباتش خواهد کشاند. همین که بفهمیم چیز دیگری‌ست و درباره این دیگر بودنش بیشتر فکر کنیم کفایت کند. لایف استایل نسل قبلی روز به روز دارد ناکارآمد‌تر می‌شود. تقصیر هیچ‌کس نیست که ما فرندز‌های فیس‌بوک‌مان را درست نمی‌شناسیم. کسی گناهی ندارد اگر ما موقع خداحافظی جای “ می‌بینمت” می‌گوییم “ فالو‌ات می‌کنم”

9  مشهور است که پا جای پای مردان بزرگ نگذارید، به آن افقی بنگرید که به آن خیره شده بودند.

می‌گوید : پیوسته دلم خبر می‌داد در اقالیم زمین، سوختگان هستند، که

لطفن

جون 16, 2010 § 2 دیدگاه

اگر دارید این نوشته را از طریق گوگل‌ریدر ( یا فیدخوان دیگری) می‌بینید، پس دارید فید اشتباهی را می‌خوانید و لطفن همین الان این کار را بکنید که 5 ثانیه هم وقتتان را نمی‌گیرد:

این آدرس را مشترک شوید

  http://feeds.feedburner.com/bigsleep

تمام.

.

.

تکمله:

وردپرس و بلاگر و اینها یک روز هستند یک روز نیستند. شاید صاحاب‌وبلاگ از دست شیرین عقلی اصحاب فیل ناچار شود به تغیرخانه شود. بنابراین هر بار خواننده‌ای که فید وردپرسی یا بلاگری را دارد باید فیدش را اصلاح کند. در حالیکه که فید http://feeds.feedburner.com/bigsleep تا آخر جهان مال خواب بزرگ است. هر جا بروم ورودی آن را خودم تصحیح خواهم کرد و مشترکان آن دیگر نیازی به این کاری که 5 ثانیه پیش کردید نخواهند داشت.

بله آدرس مستقیم آن فیل. شده است، ولی اگر اهل فیدبازی باشید می‌دانید که شما را کاری با آدرس مستقیمش نخواهد بود.ریدر محتویاتش را مثل بنز به نمایش خواهد گذاشت.

تا حالا نشده بود پستی بنویسم که تعداد دقیق مخاطبانش را بدانم. ولی اگر شما این را از ریدر می‌بینید یکی از 961 نفری هستید که آدرس وردپرسی را مشترک بود.

می‌بنید. حساب کتاب دستم است. اگر آن کاری که اول نوشته گفتم انجام ندهید حسابی دلخور می‌شوم. حتی شما دوست عزیز.

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ وبلاگستان در خواب بزرگ هستید.