مفیستوی من

مارس 28, 2011 § 24 دیدگاه

 

نوشتن کتاب  سنگری شده برای طفره رفتن از این حقیقت که این روزها نمی‌توانم بنویسم.

+++

بگذارید صادق باشم.شاید علتش دوره روانکاوی بود که از سر گذراندم. در یکی از این پیچ‌و خم ها و کلنجارها ما به این تشخیص رسیدیم که من نوشتن را جایگزین طیف متنوعی از رفتارهای اجتماعی و انسانی کرده‌ام.فرآیند درمان مقداری شامل بازگرداندن شان امور بهشان بود. طوری که ناچار نباشم «به ازای» چیزی بنویسم. الان در قیاس با مدل انسان سالم،‌خب سالم‌تر شده‌ام. رفتارهام طبیعی‌تر و آدمیزادی‌تر شده و طبیعتا بازتاب یونورس هم آدمیزادی‌تر شده و کم‌تر دریغ می‌کند از چیزهایی که می‌خواهم.

اما این وسط یک عدم تعادل، یک ناهنجاری به تعادل رسید. این ناهنجاری به گمانم همان چیزی بود که مرا وا می‌داشت بنویسم. از اعتراف به این که آدمیزاد یا می‌تواند سالم باشد یا خلق کند متنفرم. با این حال فکر می‌کنم در زندگی پریشان و آشفته خانوادگی یا شخصی اغلب نویسندگان عالم حقیقتی است که متاسفانه نمی‌شود انکارش کرد. هول برم می‌دارد از فکر این که نوشتن بیماری درمان شده من باشد. من درد او را به هزار درمان نمی‌دادم.

+++

شاید راهی باشد که من هنوز کشف نکرده‌ام. شاید گوشه‌ای هنوز ناهنجاری خفته باقی مانده که باید پیدا و انگولش کنم. شاید باید یکسال دیگر برم روانکاوی که بیماری‌ام را پس بگیرم.

+++

همه ما شبی سر چهار راهی وردی خوانده‌ایم و شیطانی را به قصد معامله احضار کرده‌ایم. من هم مفیستوفلس خودم را دارم. او به من چیزهایی داد که می‌خواستم. آدم قانعی هستم. به قدری که تخیلم کش می‌آمد خواستم و داد ولی روحم را گرفت.

آدمیزاد روحش را لازم دارد. آدمیزاد در سرشب‌های بهاری که نم‌بارانی می‌زند روحش را لازم دارد. وقتی دلش تنگ دوستی‌ست روحش را لازم دارد. وقتی می‌خواهد با تتمه رقت‌بار زورش بنویسد که چرا نمی‌نویسد، روحش را  لازم دارد.

به خود سابقم حسودی می‌کنم.

کجا؟ اورست

دسامبر 27, 2010 § 44 دیدگاه

1 یکی از مزایای مدیوم وبلاگ امکان واکنش سریع به مسائل روز است.یکی دیگرش همان‌چیزی‌ست که جایگزین کتاب/ادبیات شده.نوشتن از لحظه‌ها، آدم‌ها، خوشی‌ها و ناخوشی‌ها.

2 مزیت اول – دست‌کم برای این وبلاگ- یکسالی‌ست رفته تو دیوار. از طرفی خیلی چیزها آنقدر روشن است که درکشان دیگر نیاز به تحلیل و نکته‌سنجی خاصی ندارد. از سوی دیگر ( و مهم‌تر) نویسنده این وبلاگ سر سبزش را به زبان سرخ ترجیح می‌دهد، معده‌اش تاب مقدار مشخصی از اسید را دارد، اعصابش تاب مقدار معینی از تحریک ؛ و ورود به عوالم اجتماعی/سیاسی را به اهلش واداشته و همان تک‌مضرابی هم که گاهی می‌زد گذاشته کنار قلم روزنامه‌نگاری کنج کمدی که کلیدش را نمی‌داند کجا گم کرده. اسمش محافظه‌کاری‌ست؟ ترس است؟ باشد. هستم.این عوالم دودستی تقدیم چه‌گواراهای بی‌باک جهان.

3 مزیت دوم- همان امکانی‌ست که کتاب رسانه دقیق آن است ( یا ما آدم‌های امل دوست داریم باشد) یک دهه است مثل کودکان به تصویر نویسنده‌ای که کتاب می‌نویسد حسادت کرده‌ام ( و عشق ورزیده‌ام) و حالا فکر می‌کنم وقتش شده. بازگشت دوباره به ادبیات محض. یگانه بت و مسیر و لذت و  آرزویم.

4 سالها هزار صغرا و کبرا چیدم که دشمنان قسم‌خورده وبلاگ نویسی را قانع کنم که رسانه وبلاگ امتداد همان ادبیاتی‌ست که آنها دوست دارند. ولی اعتراف می‌کنم ته دلم هنوز نمی‌توانم گابو را، یوسا و داستایوفسکی و سالینجر و همینگوی و کازانتزاکیس و مولانا و همه کسانی را که دوستشان دارم  ،تصور کنم که جای رمان، وبلاگ بنویسند یا توئیت کنند. دوست دارم به این آرزوی معصومانه قدیمی پر و بال بدهم که شبیه کسانی شوم که دوستشان دارم. یا سعی‌ام را بکنم که ادایشان را دربیاورم.

5 نتیجه؟ این که خواب بزرگ احتمالن کمتر از قبل به روز خواهد شد. نوشته‌ها در حال نوشته‌ شدن و ادیت شدن‌اند. ولی در کتابم. احتمالن بعضی‌ها بنیه‌اش را داشته باشند که هر دو جا فعال و تر و تازه باشند. من ندارم.  البته که اینجا تعطیل نخواهد شد که برای بسیاری از علایق فانتزی یا یادداشت‌های پراکنده، جایی در بازار کتاب ایران پیدا نمی‌کنم.

6 همین حوالی‌خواهم بود. پرسه خواهم زد.

7 با دمپایی ابری و رکابی پای قله اورست ایستاده‌ام. نگاه بی‌خیالی به بالا می‌اندازم و کمربندم را محکم می‌کنم…

نویسنده‌ای؟ برو بابا…

دسامبر 23, 2010 § 55 دیدگاه

 

1 وودی آلن جایی گفته کمدی‌سازها را سر میز بزرگترها راه نمی‌دهند.

2 اگر خیلی حقوقی و رسمی نگاه کنیم می‌توانم اسم خودم را نویسنده‌ بگذارم. چون شغل‌ام است و عمده درآمدم طی یازده سال اخیر از طریق نوشتن بوده. حتا می‌توانیم اغماض کنیم و با نظری به چند سال بلاگ‌نویسی بگوییم که: خب، بله، می‌نویسند، نویسنده است…

3 علی‌رغم همه چیزهایی که همیشه در جواب ایلنان می‌گویم من باب اصالت وبلاگ‌نویسی و اینها ولی راستش این است که آدم تا یک مجلد کتاب نداشته باشد بهش نویسنده نمی‌گویند معمولن. کی‌ دوست ندارد جای آدرس وبلاگ به عمه‌اش یک جلد کتاب بدهد؟

4 همه تقریبن بیست و چهار پنج ساله بودیم که موج انتشار کتاب راه افتاد دور وبرم.بعضی‌ها کتابهایی شدند ناکام که با سرمایه شخصی هزار نسخه چاپ شد، بعضی‌های دیگر کتابهای شکیل توسط ناشران معتبر با یک دو جایزه نویسنده اول. همه کسانی که می‌دانستند یا شنیده بودند که حالا دستی هم در نوشتن دارم می‌پرسیدند: «تو کی کتاب چاپ می‌کنی؟» انگار باقی مسائل‌اش حل شده و فقط مانده چاپ کردنش. انگار آدم باید فقط یک مشت کاغذ بردارد برود یک ناشری و بگوید این را چاپ کن!

5 کی فوبیای این را ندارد که کتابش جز این کتابهای سه تا پانصد تومن پایین میدان انقلاب شود؟ کی حاضر است ببیند کارش اینقدر بی‌قدر و قیمت شده؟‌

6 نه. من کتاب «چاپ» نکردم. پیش از این که جرات‌اش را نداشتم، اصلن حرفی برای گفتن نداشتم. ایامی بود که داشتم از روی تاریخ بیهقی ( یا مرشد و مارگریتا) مشق می‌نوشتم. آنچه می‌خواندم و مشق می‌کردم به قدری تکان‌دهنده بود که از تصور این که بخواهم با وجود چنین چیزهایی، یک کتاب دیگر به عالم اضافه کنم به خود می‌لرزیدم. برای این که از زیر بار توضیح این که کتاب «چاپ» کردن من چقدر به نظرم ابلهانه است ، فرار کنم می‌گفتم سی سالگی اولین کتابم را چاپ می‌کنم.

7 موعد وعده‌ام ( به کی؟!) رسیده و حالا وول وول کتاب «نوشتن» دارم. صاف و صادق اولین دلیلش همان است که وودی گفته. برای این که این لیبل کوفتی را رسمن بچسبانم به پیشانی‌ام و به کسانی که نوشته‌ام را خواستند آدرس بیگ اسلیپ دات وردپرس دات کام  یا ده تا مجله پراکنده را ندهم. و موقع مردن روی قبرم ننویسند جوان ناکام.علت دومش این است که چیزهایی که می‌خواهم بنویسم با مدیوم وبلاگ جور در نمی‌آید. بلندتر و پیوسته‌تر است. و سومین دلیلش این اعتماد به نفس (حماقت؟) است  که احتمالن بتوانم چیزهایی را یک جورهایی بگویم که قبلن نگفته‌اند. قصه/ خاطره‌هایی در من وول می‌خورند که باید جایی ثبت‌شان کنم و دلم نمی‌آید دود شوند به هوا بروند.

8 ولی شروع…این شروع لعنتی. برای شروع ماجرا مدیون درخت ابدی می‌مانم. گفت چرا برای دست‌گرمی تعدادی از همین یادداشت‌ها را انتخاب و منتشر نمی‌کنی؟ هزار و یک دلیل آوردم که یادداشت مدیومی‌ست وابسته به اسم نویسنده. اگر اسمت مراد فرهادپور بود، نجف دریابندری بود، محمدقائد بود، آن وقت یادداشت‌های بی‌ربط به هم خواهان و خواننده دارد. ولی اگر کسی تو را نشناسد – که در مورد من چنین است- یا کسی نمی‌خرد یا اگر بخرد براساس همان روحیه قدیمی وطنی لابد می‌گوید: «این دیگر کدام خری است که به خودش اجازه داده هم درباره ادبیات بنویسد، هم روانشناسی هم فلسفه؟» و خب من در دو حالت بی‌دفاع‌ام  و از تصور کوهی از کتابهایم که می‌افتد دست کتاب کیلویی‌فروشان رعشه می‌گیرم. حرف زد و قانع‌ام کرد که «شومینه خیابان بیکر» را جمع و جور کنم.

9 «شومینه خیابان بیکر» مجموعه یادداشت است. تعداد زیادی‌شان که اینجا منتشر شده دوباره بازنویسی و اصلاح شدند. تعدادی  یادداشت منتشر نشده هم همراهشان است. در کل 47 یادداشت. با گرافیک و دیزاینی که مناسب حال مدیوم کتاب باشد. بشود در رختخواب خواند یا هدیه داد. حوض نقره ناشرم است و تا پیش از نمایشگاه امیدواریم منتشر شود.

10 درست یا غلط آبی‌ست که ریخته و سبویی که شکسته. سپردن «شومینه خیابان بیکر» دست ناشر این حسن را داشت که موانع درونی شکست و نوشتن اولین کتابم را شروع کردم. این یکی انحصاری کتاب است. هنوز اسم ندارد . مجموعه‌ای داستان به هم پیوسته‌ست درباره مرگ مادربزرگ‌ام ، چاقی دایی‌ام ، دوره‌های فامیلی‌مان و مردان دوران گذشته. در حال و هوای آن پست هزار شب. برنامه زمانی نوشتن اگر با اتفاق غیرمنتظره روبرو نشود تا پایان زمستان کتاب تمام و بازنویسی خواهد شد.

11 از خیلی وقت پیش آرزو داشتم»نویسنده» باشم. این روزها چون مایه لقب نویسنده یک کتاب 50 صفحه‌ای‌ست، آرزویم را تصحیح می‌کنم:

آرزو دارم » نویسنده خوبی» باشم…حالا چه سنی را وعده بدهم به خودم؟

بیگ اسلیپ و حوض نقره برگزار می‌کنند:

نوامبر 21, 2010 § 13 دیدگاه

 

کارگاه نوشتن خلاق  (دوره آذر)

 

مدرس: سروش روحبخش

تعداد جلسات : چهار جلسه سه ساعته

زمان جلسات: سه‌شنبه‌ها ، یک تا چهار بعد از ظهر

هزینه : پنجاه هزار تومن

محل برگزاری : نشر حوض نقره.  ایرانشهر، ضلع شرقی پارک هنرمندان، بین کوچه اردلان و بیژن، بن‌بست شادی

زمان آغاز کلاس: سه شنبه 16 آذر

 

 

برای ثبت نام یک ایمیل خالی به   bigsleep.workshop@gmail.com     بفرستید

به علت محدودیت کلاس، اولویت با ترتیب ثبت‌نام خواهد بود

.

.

.

مادر مکرمه آقای جعفر

نوامبر 11, 2010 § 25 دیدگاه

 

1 یکی هست که می‌گوید:” راستش، آقای جعفر ،چه طور بگم، یک دودی دیدم در پشت‌بام شما، روم به دیوار، انشالله که اجاق همسایه باشد، ولی یک صدای ضعیفی هم بود، مثل جیغ مادر مکرمه‌تان، نه احتمالن اشتباه شنیدم، درست نیست این حرفها، حالا می‌گویم محض احتیاط، نه این که نگران شوید، محض احتیاط یک زنگی بزنید 125، خدای نکرده مشکلی چیزی نباشد. نیست انشالله.”

2 حالا در نثر نویسی هم همین‌طور است. کسانی که تازه نوشتن را شروع می‌کنند مثل همان آدم تعارفی هستند که می‌خواهند خبر آتش‌سوزی بدهند، به قدر حاشیه می‌روند و کلام را می‌پیچند که نه می‌فهمی منظورشان چیست، نه تاثیر می‌گذارد. یکی از دلایلش البته می‌تواند روزنامه‌خوانی باشد. هنوز که هنوزه – با وجود همه تغییرات- خبرنویسی ایرانی ریشه در نثر مبتذل قجری دارد. دایره لغات محدود و بی‌مایه، لقب‌سازی‌های متملقانه و مغلق‌نویسی‌های بی‌دلیل. کسی که تازه نوشتن را شروع می‌کند فکر می‌کند برای درست یا فصیح نوشتن باید با همان نثر منشیانه قجری بنویسد و حرفش را پشت هزار لذا و فلذا و می‌باشد، بگوید.

3 آدم‌ها بعد مدتی که هم بیشتر نثر خوب می‌خوانند، هم در مقام خواننده هوش و حواسشان جمع‌تر می‌شود می‌فهمند که چطور و چرا باید بجای مونولوگ‌کسل‌کننده اول نوشته، صاف زد به خال .

4 اینها البته حکم کلی نیست. مثلن ایشی‌گورو در بازمانده روز آگاهانه همان ادبیات مثلن اتوکشیده رسمی را می‌گذارد در دهان شخصیت‌اش که یک سرپیشخدمت قدیمی است.

5 درک ماجرا ساده است. مجبور نیستید از کلیشه‌ها پیروی کنید. مجبور نیستید لقمه را مدام دور سرتان بچرخانید.

 6 اگر بوی آتش آمد و مادر بخت‌برگشته جعفر هنوز داخل خانه بود، دست‌دست نکنید. داد بکشید: جفعر ننت سوخت!

ماشینِ نوشتن

اکتبر 17, 2010 § 19 دیدگاه

1 اول ساختارشکنی هری‌، خانم جودی دیویس عصبی و خرد و خمیر از تاکسی پیاده‌می‌شود در خانه وودی آلن را می‌زند و کتاب تازه وودی را پرت می‌کند توی صورتش. شاکی است که چرا از ماجراهای خصوصی‌شان در این کتاب پرده برداشته. وودی الکن سعی می‌کند توضیح بدهد که اسامی را عوض کرده، که نویسنده‌است و کارش همین است ، که …و جودی هفت‌تیر می‌کشد.

2 من هر آن منتظر/نگران روزی هستم که دوستی آشنایی یقه‌ام را بگیرد که تو چرا فلان خاطره را نوشتی؟ یا منظورت از فلان من بودم؟ یا چرا ماجرایمان را تحریف کردی؟ …

3 سال سوم دانشگاه به این نتیجه قطعی رسیده‌ام که دوست دارم نویسنده شوم. یک پوستر از گلشیری فقید زده‌ام بالای سرم که نوشته : دیوار و سقف خانه من همین‌هاست که می‌نویسم. به نظرم ایده معرکه‌ای آمده که دیوار و سقف خانه آدم نوشته‌هایش باشد. خودش بسازدشان و از گزند زلزله و روزگار امان یابد. چای بابونه خریده بودم، ساعت سه شب که همه خواب بودند، زیر نور چراغ مطالعه پیچیده در پتو، چای می‌خوردم و کتاب می‌خواندم. به نظرم خیلی پز نویسنده‌ای داشت. از همان زمان یک جور ماشین بی‌رحم را داشتم درونم می‌پروردم. ماشینی که روز به روز قوی‌تر شد.

4 ماشین نوشتن، یک هیولا/ ماشین نظامی بی‌کله است. هیچ چیز سرش نمی‌شود. مثل تانک زیر می‌گیرد و رد می‌شود و سوختش خاطرات توست. لحظه‌های تو، آدم‌های تو، خوابهای تو. من گذاشتم این ماشین به جایی برسد که الان هست. گذاشتم وجود من را ببلعد. اجازه دادم کارش را بکند. به همان سرسپردگی که جوانان رایش سوم سر و دل به پیشواشان داده بودند من خودم را پیشکش ماشین نوشتن کردم. تنها فرقی که از این حیث بین خودمان می‌بینم این است که پیشوای من ماناتر و محترم‌تر و قوی‌تر است. جعفر مدرس صادقی جایی نوشته: “ادبیات غایت آمال ماست، عالی‌ترین محصول زندگی و مقصود و معبود ماست.”و من به این اعتقاد داشتم. دارم. گذاشتم ماشین نوشتن از من و دنیای من تغذیه کند.

5 در مورد صحت برخی خاطراتم گاهی مرددم. گاهی فرق رویا و زندگی‌ روزمره‌ام ساده از بین می‌رود. به قول دکتر رئالیتی تست را پاس نمی‌کند این نوشته‌ها. بله. اینها را می‌دانم . اینها عوارض جانبی تصمیمی‌ست که گرفتم. می‌گذارم ماشین نوشتن ار هر چیز که می‌بینم و هر که می‌بینم و هر چه می‌شنوم برای خودش خوب‌ها را جدا کند. بدون این که توجهی به احساسات من داشته باشد، می‌گذارم آنها را آن‌جور که تشخیص می‌دهد سلاخی کند، جراحی کند، رنگ بزند، عوض کند. هر چه باشد نبض جاودانگی دست اوست. من این چیزها را نمی‌ فهمم. در خیابان راه می‌روم. یک نگاه قشنگ می‌بینم، بهش سیخونک می‌زنم که هی هی این را بردار یک چیزی بساز! می‌غرد که :بول‌شت! یک میلیون از این نگاه‌ها هست همه‌جا. بعد یک‌هو وسط یک کلام خصوصی یا یک عصبانیت روزمره، صدای زوزه‌اش می‌آید: این مال من است!قبل این که مقاومت کنم یا نظر بدهم از آسمان نازل می‌شود طعمه‌اش را به چنگال می‌کشد و می‌رود. یک لحظه خشم است، یک حس عاشقانه‌است، کمی راز است، یک اسم است، احساس ملال است، هنوز نفهمیدم چی‌ها زیر دندانش مزه می‌کند. بعد من منتظر می‌مانم ببینم چه کار می‌کند. بیچاره و درمانده از این حیث که فرصت نکردم حس شخصی‌ام را خودم مزمزه کنم. انتظار و انتظار. تا صدایش می‌آید که برو پشت کی‌برد.- خدا لعنتم کند که دارم این راز را فاش می‌کنم- من هیچ ایده‌ای ندارم که قرار است چه کار کند.انگشت‌ها جاگیر می‌شوند. اشاره دست راست روی برآمدگی ت و اشاره دست چپ روی ب.قارت قورت، شلپ شولوپ، ماشین نوشتن کارش را شروع می‌کند و انگشتان من مال اوست. همچنان که همه زندگی‌ام.

6 بعد که تمام می‌شود گاهی غرغر می‌کنم: تو حق نداری از این خاطره استفاده کنی،این خیلی خصوصی‌ست یا خیلی ارزشمند اس. خسته است. حوصله بحث ندارد. یادم می‌آورد که قراری داشتیم. یادم می‌آورد که اجازه دادم به همه چیز دسترسی داشته باشد تا جرقه‌ها را به آتش بدل کند. تا این شعله‌ها را با منجنیق دیوانه‌اش این سو و آن سو بپراکندو دلش خوش باشد که زن یا مرد شعله‌وری روزی خودش به ماشین نوشتن بدل خواهد شد.

7 صرف داشتن یک ماشین نوشتن کافی نیست. باید  روغن‌کاری‌اش کنید، باید مواد مصرفی خوب خرجش کنید. باید بگذارید خوب فیلم ببیند، خوب بخواند، خوب در رویاها و زندگی‌تان بچرد.

8 خب، این منم و پیمانی که ده سال پیش سر چهارراهی با شیطان بستم. من زندگی‌ام وقف اوست و او می‌گذارد بنویسم. نمی‌دانم سرم کلاه رفته یا نه. یاد دیوار و سقف خانه گلشیری که می افتم حدس می‌زنم خیلی مغبون نخواهم بود. حالا دوستان و رفقای دور و نزدیک. راز مخوف مرا دانستید. حقیقت این است که ماشین نوشتن، خیلی به اخلاقیات رایج پایبند نیست. برای تغذیه از لحظات من و شما اجازه نمی‌گیرد. فقط ذکر نام نمی‌کند. ورنه به واسطه این برده‌اش – که من باشم- همه‌ چیزی را می‌خواهد شعله‌ور کند.

9 دوستی زنگ می‌زند، ناراحت و کلافه است. ماجرایی برایش پیش آمده – درونم چیزی جابجا می‌شود و خودش را آماده می‌کند، صدای خس‌خس‌ نفس‌های هیولا را می‌شنوم- به صندلی تکیه می‌دهم، سیگاری آتش می‌زنم و می‌گویم : خب،تعریف کن…

در ستایش دیازپام‌های ده جهان

ژوئیه 23, 2010 § 20 دیدگاه

 

1 یک جمله آخرِ “ آرامش با دیازپام ده” سالور می‌گوید آقای نامجو به این مضمون که این کار کردنش حکم دیاز‌پام دارد، آرامشی دارد که موقت است. وقتی اثرش پرید باید کار بعدی را خلق کنی تا آرام شوی. هر وقت بحث رسالت هنرمند و این چیزها می‌شود احساس می‌کنم گویندگان درکی ندارند از این که داریم درباره کسی صحبت می‌کنیم که مجبور است بنویسد. که اگر ننویسد می‌شود یک بدبخت مخمور و به خودش خواهد پیچید، اوی بیچاره پیش و بیش از آنکه بخواهد دنیا را نجات دهد دنبال چند ساعتی رهایی است. تو بگو تخدیر. هر اسمی دوست داری رویش بگذار. ولی نمی‌شود بهش گفت ننویس…

2 اول ایده می‌آید. هیجان‌زده می‌شوی کمابیش. همت و وقتت مدد می‌کند . می‌نشینی پای نوشتن. کلی delete را می‌زنی کنی cut و paste را . آرام‌آرام، آرام می‌شوی. یک بار از اول تا آخر می‌خوانی؟ نه. من که این کار را نمی‌کنم. می‌ترسم.  (دیده‌ای چقدر غلط تایپی دارم؟) به گذشته اعتماد می‌کنم و دکمه پابلیش را می‌زنم. حالا تخدیر اثر می‌کند. شادم. از خودم راضی‌ام. کار مهمی کرده‌ام. نگران هیچ کار نیمه‌تمامی نیستم. نگران هیچ ضعف و بدبختی نیستم. نه در زندگی‌ام نه در جهان. خودم را مهمان می‌کنم به یک دور بازی ایج آو امپایرز. آن روز و شب خوش‌خوشانم است. بعد چند ساعت یواشکی نگاهی می‌کنم. کامنتی؟ لایکی؟  اگر آدم‌هایی که برای سلیقه‌شان احترام زیادی قائلم لایک زده باشند حالا کم‌کم جرات می‌کنم از گوشه چشم مطلب را می‌خوانم. سعی می‌کنم خودم را بگذارم جای یک خواننده‌ای که این را یکهو دیده. بالا پایینش می‌کنم. جذاب هست؟ نیست؟ روشن است؟ اضافه‌گویی ندارد؟ خودشیفتگی ندارد؟ طنزش درآمده؟ …بعد در این خوف و رجا سرم را به کار دیگری گرم می‌کنم و مدتی دور نت نمی‌گردم.

3 افسوس که تخدیر‌ها کم‌کم می‌روند. آرام برمی‌گردی به جهان خاکی. هر از گاهی سعی می‌کنی با مرور لایک‌های تازه احتمالی اثر مخدر را زنده کنی. ولی دیگر نمی‌شود. هنگ اوور. اثرش رفت. تویی یک بیچاره مثل همه.

4 گاهی نوشتن نمی‌آید. کلافه‌ پرپر می‌زنی. نمی‌شود. جور در نمی‌آید. بدخلق و بی‌حوصله می‌شوی. احساس عذاب وجدان می‌کنی. چیزی در دنیا نیست که قانع‌ات کند خودت را دوست داشته باشی. وه که چه روزهایی‌ست این روزها…

5 بعد ایده می‌آید. هیجان‌زده می‌شوی کم‌و بیش. همت و وقت مدد می‌کند…

6 من این وسط‌ها نه جایی را پیدا می‌کنم که بشود به آدم گفت ننویس، نه جایی که بشود گفت چی بنویس و چی ننویس. نه حتی جایی که بشود گفت فلانی چقدر آدم بزرگواری‌ست که می‌نویسد. اینها نه لطف است نه رسالت است نه سرگرمی‌است. تنها و تنها راه زنده ماندن است. تنها راه تحمل خود و دنیا‌ست.

7 اگر تو هم مخموری یاد بگیر دیازپامت را از در و دیوار بیرون بکشی. از مدل موهای کسی که دیده‌ای. از رویاهایت. از صدای ماشین لباسشویی. از یک حس ریز فرار. اگر هیچ‌کدام نشد، بیا و مثل من ماجرای این روزهات را تعریف کن. گرچه یک جورهایی تقلب است. ولی خب زنده نگهت می‌دارد تا نوشته بعدی بیاید.

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ نوشتن در خواب بزرگ هستید.