از فیلم و دیگر شیاطین

مارس 19, 2014 دیدگاه‌ها برای از فیلم و دیگر شیاطین بسته هستند

VHS-cassette

 

1  دوم راهنمایی بودم که اولین شماره مجله دنیای تصویر منتشر شد و خیلی اتفاقی به دستم رسید و ورق زدم و دهنم باز ماند از این همه چیز هیجان انگیز که نمی‌دانستم. مثل خیلی از هم‌نسل‌هایم همه چیز از خواندن سینما شروع شد. فیلم دوست داشتم اما هیچ وقت به عنوان یک علاقه جدی نگاهش نمی‌کردم. آن وقت بود که شد علاقه جدی.

برای کسانی که حال و هوای اوایل دهه هفتاد یادشان نیست بگویم که ویدئو تازه مجاز اعلام شده بود و شرکت رسانه‌های تصویری با یک دو جین فیلم کودک و چند فیلم موسوم به سینمای هنری کارش را شروع کرده بود. دوران سی‌دی هنوز آغاز نشده بود و فیلم‌بین‌ها دست به دامن آقاهای فیلمی می‌شدند که با چمدان‌های بزرگ پر از فیلم vhs سر می‌رسیدند و به صورت رندوم هر بار تعدادی فیلم داشتند. کیفیت فیلم‌ها بستگی به هد ویدیوی امانت گیرنده قبلی داشت و چیزی به نام زیرنویس هنوز برایمان اختراع نشده بود.

مشهد یک کانون فیلم مرتبط با جهاد دانشگاهی داشت که فیلم‌هایش حداقل سانسور را داشتند و فیلم‌هایی که در مجله فیلم – که تا یک دهه بعدش مجله ثابت و محبوبم بود- می‌خواندم آنجا می‌شد پیدا کرد و به واسطه دوستانی که از من بزرگتر بودند و دانشگاهی بودند می‌شد هر از گاهی فیلمی امانت گرفت.

همان سالها یک دوره فیلمسازی را در انجمن سینمای جوان مشهد گذراندم و برای اولین بار در جمع آدم‌های جورواجوری که عشق سینما بودند قرار گرفتم.

اتفاقی که بعدن در دانشگاه به شکل گسترده‌تری تکرار شد.

ماه عسل من با سینما از ابتدای سال 78 که وارد دانشگاه شدم آغاز شد. اسم رشته ما بود کارشناسی تولید سیما ( و بعدتر با گرایش فیلمسازی در تلویزیون) یعنی دو سال اول را دروس عمومی هنر و رسانه/تلویزیون خواندیم و باقی‌ش را دروس تخصصی فیلمسازی ( شامل واحدهای اصلی کارگردانی/تدوین/فیلمنامه‌نویسی و فیلمبرداری) دانشگاه بهانه بود. بهانه موجهی برای لول خوردن در عالم سینما. شیرین تا روزی شش هفت فیلم می‌دیدم( می‌خوردم؟) . در جاهای مختلف. از سر کلاس گرفته تا آرشیو دانشکده، تا سینما و از همه مهمتر سالن کوچک حوزه هنری. تمام فیلمهایی که سالها درباره‌شان خوانده بودم و رویا پردازی کرده بودم حالا در دسترس بود و می‌دیدم. ما خوابگاهی بودیم. قانونی وجود نداشت که به ما اجازه بدهد در اتاق ویدیو داشته باشیم. اما قانونی هم برای منع‌ش نبود. بنابراین با هم اتاقم ویدیو خریدیم و با تعقیب و گریز و جاسوس بازی و مراقبت از این که خبرش پخش نشود فیلم دیدن در اتاق را هم شروع کردیم. همان زمان آرشیو vhs حوزه هنری هم کشف شد. گنج‌خانه‌ای از همه فیلمهای مطرح دنیا بدون سانسور. محدودیت در امانت دادن فیلم در ماه نداشت. اما باید فیلمهای قبلی را برمی‌گرداندی و جدید می‌گرفتی. و من گاهی تا روزی سه بار می‌رفتم و فیلمهای تازه می‌گرفتم. همان حوالی کم کم سر و کله سی‌دی پیدا شد و کاشف به عمل آمد کیفیتی از فیلم که ما میدیدیم به لعنت خدا نمی‌ارزیده. چون چیزی تازه آمده که کیفیت‌ش “آیینه” است! غیر از سالن کوچیک عزیز حوزه که فیلمها را با زیرنویس فارسی نمایش می‌داد جای دیگری اثری از زیرنویس فارسی نبود. تا یکی از شبکه های ماهواره‌ای برای اولین بار فیلم خارجی با زیرنویس فارسی پخش کرد. اولین فیلم با زیرنویس فارسی که خارج از سالن حوزه دیدم لئون بود. تکان دهنده بود که بتوانی دیالوگ ها را کامل بفهمی. ….
الان یک دهه گذشته. تا حد امکان فیلم‌ها را غیر از کیفیت اچ‌دی و بدون زیرنویس نمی‌بینم. اینترنت نیازم را از آقاهای فیلمی به کل رفع کرده. هر فیلم به درد بخوری را می‌شود تورنت کرد و زیرنویس‌ هماهنگ‌ش را یافت. وسیله فیلم دیدن الان من یک hdپلیر wd ست که به یک هارد دو ترابایت وصل است. خروجی Hdmi ش می‌رود به تلویزیون 42 اینچ و خروجی اپیتکال صدایش می‌رود به سینمای خانگی که باندهای صداست. پروژه آتی بهبود تماشای فیلم خرید ویدیو پروژکشن تری‌دی‌ست.

فیلم دیدن اصلی‌ترین تفریح و لذت روزمره‌م است. طی پانزده سال اخیر به طور متوسط روزی یک فیلم دیده‌ام. بعضی روزها ندیده‌ام و بعضی روزها بیش از دو سه تا. بنابراین منصفانه است که همان روزی یکی را حساب کنیم. می‌شود حدود 5 هزار و خرده ای. بعضی‌ها ممکن است دلشان به حال من/ما بسوزد که تفریح بزرگ‌مان سینماست. و حدس بزنید چی؟ من هم دلم به حال کسانی که در این رویای بزرگ عزیز شریک نیستند می‌سوزد.

 

0202023

2 در دوازده سالگی فیلمی در سینما دیدم که شوکه شدم. پوسترش را برای خودم نقاشی و در پوستر از طرف خودم انواع جوایز سینمایی را به سازندگان بذل و بخش کردم. فکر کنم اسکار بهترین کارگردانی و فیلمنامه و خلاصه همه جوایز اصلی که بلد بودم را به پای فیلم ریختم. فیلم چی بود؟ گودزیلا علیه بیولانته!

چند سال بعد که دیدم منتقدان اغلب در انتخاب بین فیلمی به اسم سرگیجه و فیلم دیگری به اسم همشهری کین به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینما تردید دارند، کلی حالم گرفته شد که گودزیلا علیه بیولانته جایی در لیست بهترین‌ها ندارد.

وقتی سینما برایم جدی شد اوایل فیلم‌هایی که آدم‌های مهم ( منتقدان مجله فیلم در واقع) می‌گفتند خوب است را بدون چون و چرا قبول می‌کردم. انگار وارد موزه شده باشی و کسی در حال توضیح این باشد که فلان کاشی چقدر ارزش دارد. و تو هیچ دسترسی به معیارهای ارزش‌گذاری اشیاء عتیقه نداری و معقول‌ترین راه این است که اینها را به عنوان حقایق مسلم قبول کنی.

بعد مدتی که حسابی با بهترین‌های مسلم آشنا شدم حالا وقتش بود که ببینم اینها چرا خوب‌ند؟ در واقع آن معیارهایی که باهاش کاشی صفوی را می‌سنجند را پیدا کنم. دانشجوی سینما بودم و تاخیر جایز نبود. این بار همه چیز را از نو کشف کردم. این بار باید براساس چیزهایی که طی این مدت یاد گرفته بودم می‌فهمیدم چرا فیلمی خوب است و فیلمی متوسط.

این مرحله‌ جذاب است. چون فیلمی بی‌نام و نشان می‌بینی و به نظرت خوب می‌رسد و بعد می‌بینی آدمی که قبولش داری هم همان فیلم را دوست داشته. انگار قدم به قدم تایید می‌گیری.

ده سال پیش این مراحل طی شده بود. حالا تا حدی با معیارها و روش‌ها آشنا بودم. دفترچه تلفن ته سررسید‌های سالانه ( که دفترخاطرات هم بود) فیلم‌هایی که می‌دیدم را براساس الفبا ( و البته براساس اسم فارسی‌شان) می‌نوشتم. یک سطر ( چیزی شبیه تیتر یک ریویو) کنارش و بهش امتیاز می‌دادم.

Imdb هنوز اختراع نشده بود و سیستم ستاره‌دادن تازه داشت در مجلات سینمایی جا باز می‌کرد. به نظرم شیوه جذاب و سریعی بود برای دسته‌بندی فیلم‌ها.

اما هنوز یک جای کار می‌لنگید. من برخلاف خیلی از هم‌کلاسی‌ها و دورو بری‌ها اسم کارگردان‌های محبوبم به “سکی” ختم نمی‌شد( تارکوفسکی/کیشلوفسکی…). فیلم‌هایی که محبوب آنها بود را دیده بودم. بعضی‌وقتها می‌فهمیدم که چرا برایشان جذاب است. اما خب برای من کار نمی‌کرد. هالیوود برای من به مراتب جذاب‌تر بود.

همان موقع استادی به تورمان خورد که با اعتماد به نفس از هالیوود دفاع می‌کرد. و گاهی زیرآب سینمای آقایان “سکی” دار را هم می‌زد: بهروز افخمی.

این که فهمیدم در سرزمین زیبا‌یی‌شناسی سینما لازم نیست حتمن ساکن همان محله‌ای باشم که بقیه، را مدیون اویم.

بنابراین می‌توانستم به عنوان آدم سینمابین همچنان و با اعتماد به نفس علاقه‌ام را مثلن به ژانر وحشت نگه دارم. و زیاد نگران نشوم از این که سینمای نئورئالیسم ایتالیا سینمای محبوب‌م نیست.

خب ..اینجا همانجایی‌ست که باید درباره سلیقه حرف بزنیم.

سلیقه‌ام باعث می‌شود من گونه‌هایی از سینما را ببینم که شاید مورد علاقه خیلی‌ها نباشد. اما این ربطی به قضاوت سینمایی‌م در مقام مثلن فیلم‌بین یا کارشناس یا هر چیزی که می‌شود اسمش را گذاشت ندارد. فیلم بد همیشه بد است. و فیلم خوب همیشه خوب. خیلی فیلم‌ها هست که از تماشایشان لذت شخصی می‌برم. مثلن شام تا بام روریگویز فیلم مفرحی‌ست و تا حالا بارها آن را دیده‌ام. اما اگر بخواهم بهش ستاره بدهم با همان معیاری بهش ستاره می‌دهم که پدرخوانده 2 درش مثلن 9.5 از ده دارد.

پس چه مرضی‌ست این ستاره دادن اگر قرار باشد همیشه دقیقن بر میزان تفریح فیلم‌ها دلالت نکند؟ سوال خوبی‌ست. بارها از خودم پرسیدم و به نظرم جواب چنین چیزی‌ست. این وسواس و جنگ و دعوا سر ستاره‌ها ( بین منتقدان و ریویونویسان و نه فیلمسازان) یک جور تلاش برای حفظ تداوم معنای استانداردهای سینما‌ست. سینما اگر بهترین‌های خودش را فراموش کند چه طور می‌تواند استانداردش را حفظ کند؟ چرا مشتریان به گودزیلا علیه بیولانته به عنوان بهترین‌ قناعت نکنند؟ همان اتفاقی که مثلن در تلویزیون ما می‌افتد. راکورد استاندارد وجود ندارد. یک زمانی ساعت خوش ساخته می‌شود بعد در یک عقب‌گرد ناامیدکننده دوباره مردم به شوخی‌های دوزاری می‌خندند.

حالا این که فیلم ها را می‌بینم و اینجا بهشان ستاره می‌دهم برای خودم دلیل روشنی دارد:

دوست دارم اگر بشود با این کار به ذائقه‌هایی که نظر من برایشان مهم است جهت بدهم. همان کاری که خیلی‌ها برای ما کردند.

در عین حال دوست دارم نشان بدهم برای جدی گرفتن سینما لازم نیست حتمن آدم شیفته تارکوفسکی باشد. همین فیلمی که آخر هفته به عنوان تفریح می‌بینید را می‌شود با دقت بیشتری انتخاب کرد و صاحب سلیقه شد.

معیارم برای ستاره‌ها چیست؟

توضیح این یکی سخت است. چون باید خودم از سازوکار یک مجموعه زیبایی‌شناسی که حاصل فیلم دیدن و کتاب خواندن و چیزهای دیگر است دقیق سر دربیاورم. طبعن در مورد هر کدامشان بخواهم صبوری کنم می‌توانم وارد بحث شوم و دلایلی که باعث شد چنین امتیازی بدهم را کشف کنم.

امتیاز دادن به فیلم ها فرآیندی‌ست که توامان از زیبایی‌شناسی و درک تاریخ سینما تغذیه می‌شود. اگر فیلمی به نظرتان نقص فنی ندارد و خوب است اما منتقدان درباره متوسط بودنش صحبت می‌کنند احتمال زیادی دارد این تعارض در نقص اطلاعات شما از تاریخ سینما ریشه داشته باشد. به این معنی که بله. فیلم کذایی نقص فنی ندارد اما خیلی بهترش قبلن ساخته شده. و این کپی دست چندم یک شاهکار است.

در مورد امتیاز‌های بالای 8 همیشه دست سلیقه در کار است. در واقع انتخاب شاهکار بخاطر این که عنصر زمان را هم وارد ماجرا می‌کند ( آيا این فیلم دو دهه دیگر هم جواب می‌دهد؟) کمی انتخاب دشواری‌ست و به همین دلیل اغلب منتقدان با خوی محافظه‌کارانه شاهکار انتخاب می‌کنند. چنین انتخابی را جز در گذشت دهه‌ها نمی‌توان ثابت کرد.

گذشته از این که شاهکارها گاهی خودشان معیارهای زیبایی‌شناسانه تازه می‌سازند. به همین دلیل ممکن است معیارهای پیشین برای درک و رتبه‌بندی فیلمی کافی نباشد.

اما در مورد انتخاب‌های زیر 7 به نظرم بحث کاملن فنی و اقناعی‌ست. می‌شود معادله‌اش را هم کشید. می‌شود ثابت کرد چرا فیلمی متوسط یا ضعیف است.

حالا معنای ستاره‌هایی که می‌دهم:

بالاتر از 9 – در این ستاره دادن‌ها عدد بالای 9 به معنی شاهکار است. فرض بر این است که فیلم با امتیاز ده نه ساخته شده و نه قرار است ساخته شود. مثلن سرگیجه، پالپ فیکشن، پدرخوانده 2 ستاره‌شان در نگاه من 9.5 است.

8 تا 9- به معنی خیلی خوب . یعنی دنبالش بگردید و پیدا کنید و ببینید. مخمصه مایکل مان مثلن امتیازش احتمالن بالای 8.5 است

7 تا 8– به معنی خوب است. یعنی اگر دستتان رسید ببینید. مثلن به گرگ وال استریت 7.9 دادم. یعنی نزدیک‌ترین حالت به خیلی خوب که البته خیلی خوب نیست.

6 تا 7– یعنی اگر کار بهتری ندارید به یک بار دیدنش می‌ارزد. عموم محصولات بدنه هالیوود در این دسته قرار می‌گیرند

زیر 6– یعنی وقتتان با دیدنش تلف می‌شود. خیلی باید بیکار باشید که حوصله‌کنید و ببینید.

 

pulpfictioncomp03

3 اگر تازه‌کار هستید بهترین توصیه ممکن به نظرم مرور لیست 250 فیلم اول سایت imdb ست. مرور کنید و هر کدام را ندیده‌اید ببینید.

من چه طور فیلم انتخاب می‌کنم؟ تا ده سال پیش تقریبن شاهکارها و هر آنچه همه در مورد خوب بودنشان متفق‌القول بودند را دیدم. بعد 2000 فیلم دیدنم ترکیبی شد از پیگیری سینمای روز و کشف زیرخاکی/از قلم افتاده‌ها

الان برای پیدا کردن زیرخاکی/از قلم افتاده‌ها چند راه دارم. اول این که مواقع بیکاری شروع می‌کنم به جستجو کردن به صورت ژانری یا تماتیک. مثلن 100 فیلم برتر وسترن. یا 10 فیلم برتری که درباره پارانویا ساخته شده. لیستی که کاربران درست کرده‌اند. یا منتقدان و ریویو نویسان حرفه‌ای سایت‌ها و مجلات پیشنهاد می‌دهند. یا کسی در اتاق گفتگویی پرسیده و دیگری جوابش را داده. فیلمها را در imdb پیدا می‌کنم و هر کدام امتیاز بالای 6 داشته باشد می‌رود در لیست دانلود. حالا در مورد امتیاز بندی imdb و تحلیل شخصی‌م ازش توضیح می‌دهم بعدتر.

راه دیگرش این است که فیلمی را می‌بینم و خوشم می‌آید. اگر سازنده‌اش را نشناسم باز در Imdb کارگردان و نویسنده‌اش را می‌جورم. بسته به این که از چی فیلم خوشم آمده همان تکه از عوامل را پیدا می‌کنم و لیست کارهای دیگرش را می‌بینم. مثلن نقطه هیجان انگیز فیلمی قصه‌ آن است. سراغ فیلمنامه‌نویس می‌روم. در مورد یکی از کارگردانی‌اش بسیار خوشم آمده طبعن سراغ او می‌روم. یا حتا بازیگر. فرض بر این است که براساس همان جمله تبلیغاتی مشهور کیفیت اتفاقی نیست و کسی که یک بار کار خوبی کرده احتمالن باز هم کار خوب در کارنامه‌اش دارد. بعد لیست فیلمها را با همان معیار بالای 6 بودن ستاره‌اش در سایت می‌گذارم در لیست دانلود.

اما ستاره‌های imdb . همچنان که افتد و دانی سیستم امتیازدهی این سایت به فیلم‌ها نتیجه فرمولی‌ست که از کنار هم گذاشتن امتیاز کاربران و امتیاز منتقدان و نشریات سینمایی به دست می‌آيد. براساس تجربه به تدریج خواهید فهمید که تا چه حد می‌شود به این ستاره‌ها اعتماد کرد. مثلن؟ مثلن کمدی‌های روز امریکایی موقع اکران خیلی خوب ستاره می‌گیرند. بالای 7 . اما بعد یکی دو سال ریت‌شان به زیر 7 افت می‌کند. بلاک باسترها و فیلم‌هایی که در باکس آفیس جز ترین‌ها هستند هم همچنین. ذوق‌زدگی ناگهانی ممکن است ستاره‌ها را سخاوتمندانه نثار فیلم‌ها کند. که البته به تدریج و با گذشت زمان این نتایج تعدیل می‌شود. برعکس‌ش هم صادق است. گاهی فیلمی دوباره کشف می‌شود یا نسخه ازش اکران یا توزیع می‌شود و ستاره‌اش بالاتر می‌رود. باز به تدریج خواهید فهمید که ستاره‌های Imdb خیلی با ژانر وحشت مهربان نیستند. به همین دلیل محتمل است فیلم خوبی از این ژانر ستاره زیر 6 گرفته باشد. چیزی که من خودم در محاسباتم وقتی می‌خواهم فیلمی را در لیست دانلود بگذارم لحاظ می‌کنم.

و لیست دانلود. من فیلمها را تورنت می‌کنم. میانه‌ای با لینک‌های مستقیم ندارم.

نسخه خلاصه‌اش این است: نرم‌افزار تورنت را جستجو و دانلود کنید. بعد در یک سایت تورنت اسم فیلم را جستجو کنید. بعد روی علامت آهن ربا کلیک کنید و اوکی کنید. فیلم دانلود می‌شود.

اما بهتر است موقع کار کردن با تورنت بیشتر از این بلد باشید تا بتوانید بهترین کیفیت را در زمان کمتر دانلود کنید. پس پیشنهاد می‌کنم خیلی ساده در گوگل آموزش تورنت را جستجو کنید و کمتر از ده دقیقه وقت بگذارید و یادش بگیرید.

تعداد بیشماری سایت برای گرفتن زیرنویس (فارسی) فیلم‌ها هم وجود دارد. باز با یک جستجوی سریع می‌توانید زیرنویس مناسب را هم بیابید. فایل زیرنویس فایلی کم‌حجم و اغلب با پسوند srt ‌ست که کافی‌ست در همان فولدر فیلم قرار بگیرد و با نام فایل فیلم هم‌نام شود. اگر از ویندوز استفاده می کنید نرم‌افزار kmplayer و اگر از مک استفاده می کنید vlc بهترین نرم‌افزارهای پخش فیلم با زیرنویس فارسی‌ست. هر کدام از این نرم افزارها ممکن است اول برای پخش فیلم گیر و گوری داشته باشند که باز با یک جستجوی ده ثانیه‌ای به فارسی در گوگل راه حل هر نوع مشکلی را می‌توانید پیدا کنید.

من فیلم را با کیفیت hd می‌گیرم. دلیلش ساده است. یک بار فیلمی را با این کیفیت ببینید و خواهید دید که دیگر کیفیت دی‌وی‌دی برایتان به قدر کیفیت vhs غیر قابل تحمل خواهد شد. به هر حال اگر فیلم را در قابی بزرگتر از 12 اینچ می‌بینید توصیه می‌کنم dvd و فیلم‌های با کیفیت کمتر از 720p را فراموش کنید.

حالا که فایل Hd فیلم را دانلود کرده‌اید چه طور آن را در تلویزیون ببینید؟

خب اغلب تلویزیون‌های جدید فایل هم پخش می‌کنند و می‌شود با استفاده از درگاه usb فیلم را درشان پخش کرد. همچنین می‌توانید از کامپیوتر یا لپ‌تاپی که خروجی hdmi دارد به تلویزیونی که این ورودی را دارد متصل شوید و فیلم را از طریق لپ‌تاپ روی مونتیور تلویزیون پخش کنید.

با این حال من پیشنهاد دیگری دارم. اگر فیلم بین حرفه‌ای هستید احتمالن متوجه خواهید شد که پخش‌کننده فایل تلویزیون برای خواندن فایل‌های حجیم طراحی نشده و هنگ می‌کند. همچنین ممکن است مشکل پخش زیرنویس فارسی داشته باشید. در این صورت پیشنهاد من خرید یک دستگاه hd پلیر است. وسیله‌ای با خروجی با کیفیت صدا و تصویر. بهترین مارکی که در حال حاضر در ایران پیدا می‌شود wd ست که نسخه بدون هاردش احتمالن حدود 350 هزار تومن برایتان آب بخورد. نسخه‌ای همراه با هارد هم دارد که گران‌تر است.

 

 

خب …اینها چیزهایی بود که در مورد فیلم دیدن می‌توانستم با شما در میان بگذارم.

پیشنهادم برای تعطیلات عید ؟ چند خوراکی خوشمزه، گوشی ، اگر سیگاری هستید سیگار و فندک…را بگذارید کنار دستتان. چراغ را خاموش کنید و دستگاه را روشن.

به رویا خوش آمدید.

ابزارِ محافظت از دنیا

اوت 10, 2013 دیدگاه‌ها برای ابزارِ محافظت از دنیا بسته هستند

عینک دسته شاخی نماد گرافیکی وودی آلن است.
او بیش از چهل سال است که با این عینک مقابل دوربین‌ها ظاهر می‌شود و امروز به سختی می‌توان چهره‌ای را با چنین فریم‌ی دید  و او را با نشانه‌شناسی آلن نسنجید.
اگر عینک در  تلقی عامه نمادی از روشنفکری یا سر و کار داشتن با کتاب است، عینک دسته شاخی با تاکید غلوآمیزی روی قطر فریم مشکی ، شکل بولد شده این باور است. کاراکتر سینمایی آلن نیز از همین ویژگی بهره می‌گیرد. او در اغلب فیلمهایش – و به طور خاص در آنی هال- روشنفکری معترض بدبین، اندکی عصبی مزاج و اندکی کودک است. عینک او توامان چند کارکرد دارد. جدا از تاکید بر روشنفکر بودن کاراکتر، انگار دژی‌ست که قرار است از «چشمان» شخصیت  در مقابل جهان» بیرون» محافظت کند. روشنفکر وودی آلنی با عینک دسته شاخی بین خودش و جهان ابژکتیو فاصله گذاری می‌کند تا از این راه قادر به حفظ تعادل روانی‌اش باشد. گرچه کسی چه می‌داند؛ شاید هم قرار است این استحکام از جهان خارج مقابل نگاه گزنده کاراکتر محافظت کند.
از طرفی عینک دسته شاخی موکدا بزرگسالانه است. وقتی کاراکتری چون الوی سینگر ( یا ویرژیل استارکول در پول و بردار و فرار کن) که مدام به جهان کودکی‌شان در رفت و آمد است،چنین عینکی به چشم می‌زند، احتمالن قرار است در واکنشی جبرانی تظاهر به بزرگسالی کنند.
عینک دسته‌شاخی بخاطر سنگینی‌اش نسبت به سایر فریم‌ها مدام روی بینی لیز می‌خورد و صاحب عینک ناچار است هر از گاهی با انگشت آن را به جای اول برگرداند. این حرکت مثل تیکي‌ رفتاری در ترکیب  با «مِن مِن» کردنهای مدام کاراکتر وودی آلنی ، شخصیتی مردد و نامطمئن می‌سازد. او پایش روی زمین سفت نیست و آماده است که به همه بدیهیات شک کند.
به هر حال شاید کم کم وقت آن شده نام عینک دسته شاخی را به عینک وودی آلن‌ی تغییر بدهیم. سالهاست که فریم این  عینک -برخلاف نمونه‌های اولیه- بخاطر ساخته شدن از شاخ یا لاک مشهور نیستند. این فریم‌ مشهور است چون نمادی شده از خرده‌فرهنگ‌های انتلکتوئل منتقد جریان‌های اصلی.
چون یک نابغه عزیز نیویورکی نیم قرن است آن را به چشم دارد.

– منتشر شده در ماهنامه 24 مرداد ماه

طبقه من، حراج

دسامبر 7, 2011 § 48 دیدگاه

1 فرض کنید دست و بالتان را بابت ممیزی باز بگذارند و بگویند می‌توانی یک فیلم بسازی برای تخریب طبقه متوسط. نتیجه کار احتمالن چیزی تو مایه‌های تهران من، حراج یا شرایط خواهد بود.

2 مگر نه این است که سالهاست قصد دارند طبقه متوسط شهری ایران را به فساد و بی‌بند و باری متهم کنند؟ بگویند تنها دغدغه این طبقه مست‌شدن و رقصیدن و هم‌خوابگی‌ست؟‌ دو فیلمی که گفتم مستقیمن آب میریزد به آسیاب همین ایده‌ها.

3 سازندگان جفت این فیلم‌ها پرستیژشان این است که دارند درباره مشکلات و محدودیت‌های جامعه ایرانی صحبت می‌کنند. اما گیر کار جایی‌ست که گویا نه تجربه زندگی این طبقه را دارند نه تصوری از بدمن‌های قصه. و بدتر از همه توانایی‌شان در قصه‌گویی سینمایی خیلی بهتر از حاج‌فرج‌ یوزارسیف نیست.

4 چند سال پیش باشگاه خبرنگاران  گزارشی به شیوه دوربین مخفی ساخته بود. یعنی مثلن دوربین مخفی بود. گفتگو با یک جوان عرق‌خور. طرف نشسته بود در یک اتاق نکبت‌زده. روی دیوارش هم یک پارچه بود با این نوشته : pop music .احتمالن در وب باشد اگر کسی حال جستجو داشته باشد. بعد جوان دانشجوی عرق خور قصه قرار بود اهل موسیقی و هپروت باشد. ولی سازندگان فیلم کذایی به قدری از ماجرا پرت بودند و میزانسن‌شان آنقدر کودکانه بود که فقط می‌شد به استکان آبی که طرف می‌خورد خندید. در فیلم شرایط هم نماز‌خوان فیلم نمازی می‌خواهند که نه مال اهل تسنن است نه مال شیعیان. سجده‌ای می‌کند که بیا و ببین. همه‌چیز باسمه‌ای‌ست. هم آدم اگر می‌خواهد قصه آدم عرق‌خور را تعریف کند باید آداب عرق‌خوری بداند هم کسی که می‌خواهد شخصیت‌اش نماز‌خوان باشد، نماز کسی را دست‌کم نگاه کرده باشد.

5 از تصویر مضحک و ابلهانه‌ای که این دو فیلم از لایف‌استایل دور و بری‌هام ساخته شرمگین‌ام. از هم‌سویی شوم این تصاویر با تریبون‌هایی که به قدر کفایت خفت‌مان می‌کنند عصبانی‌ام. این ما نیستیم. این زندگی ما نیست. ما این الکی‌خوش‌های بی‌بته خنگ هپروتی نیستیم. که اگر بودیم وضع‌مان به از این بود. لازم هم نمی‌شد ماشین دزدی از رومان رد شود. دو بار.

گربه‌های خوب به بهشت می‌روند،‌گربه‌های بد همه‌جا

اکتبر 20, 2011 § 9 دیدگاه

Smelly Cat, Smelly Cat,
?What are they feeding you
Smelly Cat, Smelly Cat
….It’s not your fault

Phoebe Buffay

  آيا چون ایران شبیه گربه‌است ما شاهد این تعداد گربه سرگردان در خیابان‌ها هستیم؟ آيا خیابان‌های ایتالیا پر از لنگه چکمه‌های گمشده است؟

گربه‌ها همه جا هستند. همزیستی با آنها – بیرون جستن از جاهای غیر منتظره، ناله‌های جفت‌گیری بهاره، زوره‌هایی شبیه نوزاد آدمیزاد …-اینقدر برایمان عادی شده که یادمان می‌رود این پستاندار کوچک زمانی در دوران باستان واسطه جهان مردگان بودند. پرستش و مومیایی می‌شدند و رویای تعداد کثیری از نیاکان ما احتمالن پر از میو میو بوده.

این نوشته درباره چهار گربه مشهور است.با احترام به همه گربه‌هایی که نامشان ذکر نشده از جمله گربه های اشرافی ، گربه آوازه‌خوان،گربه سگ ،فلیکس گربه، گربه نره، گربه بازرس و…

گربه چشایری

اول نیش بازش هویدا می‌شود بعد خودش. موذی و نیمه‌مرئی بالای درختی چمباتمه زده و به آلیس گمشده جوابهای دوپهلو و کنایه‌آمیز می‌دهد. او کسی است که اولین بار چشم آلیس را بر این حقیقت می‌گشاید که جهان دیوانه‌خانه‌ای بیش نیست و صرف حضورمان نشان می‌دهد که دیوانه‌ایم. لوئیس کارل گربه چشایری را بیش از یک و نیم قرن پیش در آلیس در سرزمین عجایب خلق کرد.درباره خاستگاه  نام این جانور موزمار که کلی رازهای پنهانی می‌داند و نمی‌گوید و لبخند از دهانش نمی‌افتد بحث و نظر فراوان است. اما فارغ از نام غریبش همیشه پای ثابت انواع اقتباس‌های وفادار و بی‌وفا از آلیس است و چند باری کاراکتر و نامش به عالم ترانه‌سرایی و موسیقی هم راه پیدا کرده.

تام

در کنار سیلوستر یکی از بدشانس‌ترین گربه‌های عالم. تام از 1940 تا کنون در تعقیب جری‌ست. در مقابل بلاهایی که طی هفتاد سال اخیر سر او آمده فیلم saw رومانتیک محسوب می‌شود: کنده شدن سر، در آمدن چشم‌ها از حدقه، پاره شدن قلفتی پوست، گیر کردن زبان لای تله‌موش، انفجار دینامیت در شکم و …. تام بارها با شکنجه‌گر کوچولو‌اش آشتی و صلح می‌کند. در چندین اپیزود حتا با او علیه خصم مشترک متحد می‌گردد. تام  یکی دو باری هم عاشق می‌شود. به Toodles Galore لوندجفاکار دل‌می‌بازد ، شکست عشقی می‌خورد و در پایان اپیزودی تلخ در فکر خاتمه زندگی‌اش جلوی ریل قطار می‌خوابد.

تام ابژه فرافکنی همه تمایلات سادیستی ماست. هفتاد سال که سهل است، او محکوم است تا پایان جهان از موش زرنگ فسقلی رکب بخورد.

گارفیلد

گربه‌ترین گربه عالم.اسوه تن‌پروری و بخور و بخواب. مظهر لایف‌استایل محبوب اما دست‌نیافتنی اغلب ما.گارفیلد لوس،خودخواه و تنبل است با این حال ایده‌هایش اغلب فیلسوفانه و قابل تامل‌اند. خالقین گارفیلد احتمالن با ابیات حافظ آشنا نبوده‌اند و گرنه گویی برای این کلاف چاق نارنجی سروده که :‌ دولت آن است که بی‌خون دل آید به کنار/ ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

گارفیلد درون همه ماست.

گربه چکمه پوش

گربه سرتق و حیله‌گر پسر فقیر روستایی را به شاهی می‌رساند. همه جا پسرک را «‌سرورم مارکوس کاراباس» معرفی می‌کند و کی به حرفهای لفظ قلم گربه‌ای که چکمه به پا دارد شک می‌کند؟

گربه چکمه‌پوش اواخر قرن هفدهم خلق شد. به سرعت میان قصه‌های کودکان جا باز کرد. با این به شکل عجیبی آن‌قدر بخت‌یار نبود که در عالم سینما نسخه آبرومندی و مشهوری دست و پا کند. تقدیر این بود که خیلی‌ها گربه چکمه‌پوش را از «شرک» بشناسند. گربه‌ای که گرچه ربطی به داستان اصلی ندارد اما همان جنتلمن‌موآبی و اطوار قدیمی‌اش را حفظ کرده. و ویژگی یونیک دیگری هم بهش اضافه شده: خودمظلوم سازی تکان‌دهنده و دل‌نرم‌کنی عاجز کننده‌اش. کافی‌ست وقتی چیزی می‌خواهید چشم‌هایتان را – اگر بلدید- شبیه گربه چکمه‌پوش شرک کنید.

تقدیم به فرشاد رستمی، ناخدای همه گربه‌های گمشده تهران

گریه در تاریکی

ژوئیه 17, 2011 § 40 دیدگاه

گمانم اولین بار که با فیلمی گریه کردم بیست سالم بود. و پس از آن بود که  مهمترین دلیل برای این که چراغ‌های سالن سینما را خاموش می‌کنند، فهمیدم….

مثلن بخاطر این لحظات:

1 هامون/تیمارستان

شکیبایی هق‌هق‌ می‌‌زند. تکیه‌اش به دیوار سر می‌خورد.می‌نشیند:‌ مهشید؟‌مهشید من؟ صدای رویگری در راهرو پیچیده:‌» پروردمت به ناز تا بنشینمت به پای..آخر چرا به خاک سیه‌ می‌نشانی‌ام؟»

کی‌ تاب دیدن این لحظه را دارد؟ کی‌ مدعی‌ست این سکانس را بی‌نمه اشکی از سر می‌گذراند؟ عزیر گیج یه لا‌قبایمان همه چیزش را باخته. رودست خورده. تنها مانده، غمخواری ندارد. گوشه تیمارستان، مهجور و تنها در خودش هق‌ می‌زند. چرا همراهش نگرییم؟‌ صدا زار می‌زند: » ای شاخ گل کز پی خورشید می‌دوانی‌ام…این بود نتیجه من و باغبانی‌ام؟ » این بود؟

ببینید

 

2 انجمن شاعران مرده/ ناخدا ناخدای من

دکتر جان‌کیتنگ ، دبیر ادبیاتی که دل بچه‌های خرخوان بزدل را به آتش کشید، اخراج شده. وسط کلاس دیگری سر می‌رسد تا جور و پلاس‌اش را جمع کند برود. بچه‌ها ترس‌خورده لب می‌گزند و شرمگین از بی‌عملی‌شان سر پایین انداخته‌اند. همه می‌دانند نتیجه کوچکترین تمردی اخراج است. جان کیتینگ نزدیک در خروجی‌ست که یکی از بچه‌ها تاب نمی‌آورد. بلند می‌شود روی صندلی. روی میز. پشت به معلم ابله کنونی و تخته سیاه و رو به کسی که جهانشان را تغییر داد.زیر لب می‌غرد:‌» ناخدا …ناخدای من» قطعه محبوبی از ویتمن که یادشان داده بود. رمز عاشقی کلاس شده بود. بچه‌ها سر برمی‌گردانند. یکی دیگر هم بلند می‌شود: » ناخدا…ناخدای من» معلم کنونی داد و قال و تهدید می‌کند که بنشینند. گوش این فرزندان ناهمگون بدهکار نیست. رو به جان کیتینگ.ایستاده روی میز. بلند از او – انگار که قد کشیده‌اند- اما با سرهای خم – به نشان تشکر و ارادت-چشم در چشم او می‌دوزند. معلم قدیمی سری تکان می‌دهد. تشکر می‌کند و می‌فهمد زحماتش بیراه نرفته.این بچه‌ها وارثان جنون‌اند. همان‌ها که در مقابل طوفان می‌ایستند. خانه را روشن می‌دارند و می‌میرند.

ببینید

 

3 ماهی‌بزرگ/ تولد ماهی‌بزرگ

پسر بدبین و عنق نسبت به دروغ‌های شاخدار پدرش.حالا به اجبار روزگار باید آخرین دقایق زندگی پیرمرد کنار او باشد. همساز رویاهای او می‌شود.این بار او باید برای آرامش پدرش قصه بگوید. ماجرای فراری‌دادن او از بیمارستان، رساندنش به رودخانه، و در جمع همه آدم‌های قصه‌هایش بدل شدن به ماهی بزرگ.

قصه‌گو حالا به بهشتی می‌رسد که استحقاقش را دارد. همه دوستانش کنارش هستند  و مرگ‌اش باز زندگی است.

 ببینید

 

4 آنی هال / دیدار دوباره با آنی

روشنفکر غرغروی افسرده دوباره تنها شده. آنی در حال پیمودن پله‌های شهرت و ترقی‌ست.بعد مدتها هم را در خیابان می‌بینند. دوستانه و با ملاحظه دست می‌دهند و حال احوال می‌کنند. دوربین بهشان نزدیک نمی‌شود. مجموعه‌ای از لحظات فیلم بصورت فلاش‌بک پشت هم می‌آیند. یادآوری تکه‌های شوخ و بامزه با هم بودن آلوی و آنی حالا در این  غروب دلگیر نیویورکی، غم‌انگیز است و باورت نمی‌شود توانسته باشی به اینها بخندی. روی تصویر خداحافظی دو دوست قدیمی آلوی شوخی مردی را تعریف می‌کند که برادرش فکر می‌کند مرغ است، اما او را بستری نمی‌کند چون تخم‌مرغ‌هایش را لازم دارد.از آنی جدا می‌شود.

ببینید

+++

باز هم هست: ارتفاع پست ( تولد نوزاد) زیرزمین ( سکانس نهایی) فرندز ( سکانس نهایی فصل آخر) ، فهرست شیندلر ( سکانس نهایی)و فیلم‌هایی که دیگر خاطره گریه‌شان یادم نمانده..

 

لیست گریه در تاریکی شما چیست؟

شب‌بخیر گودزیلا

آوریل 21, 2011 § 12 دیدگاه

1 گودزیلا ،مادر ماست. پدر ماست. هیولاهای عظیم‌الجثه‌ دم‌دمی مزاجی که از چشم نوزادی‌مان می‌دیدیم. قادران مطلق که خشمشان هول‌آور و محبت‌شان آسایش بود. بی‌توجهی گوزیلا‌ست که تخریب می‌کند. موجود هشتاد متری ما را «نمی‌بیند» و ندیدنش به قیمت نابودی کامل ساختمان‌ها، خیابان‌ها و له شدن زیر آوار و پا و دمش تمام می‌‌شود. «نادیده‌» گرفته شدن مای نوزاد توسط خداوندگاران بالای سرمان نابودکننده است.گودزیلا با این حال ور خوبی هم دارد.
2 لابد می‌دانید که گودزیلا ور خوب هم دارد. گودزیلا منجی توکیوست. گودزیلا همیشه vs. یک چیزی‌ست. یک هیولای بدطینت (گیدورا، ماترا، مگاگودزیلا..). گودزیلا همیشه از اقیانوس می‌آید تا عدم تعادلی را رفع و رجوع کند. عدم تعادلی مثل آزمایشات خطرناک ارتش یا ظهور هیولای بدجنس. گودزیلا توامان ترسناک، پرابهت، دوست‌داشتنی و نجات‌دهنده است. کی جز والدین‌مان توامان واجد همه این صفات است؟
3 فوبیایی هست به نام مگالوفوبیا. هراس از چیزهای عظیم‌الجثه. مبتلایان به مگالوفوبیا در مجاورت سازه‌های بزرگ،‌کشتی‌ها یا بدنه هواپیماها بی‌قرار و وحشت‌زده می‌شوند.
4 کاش محققانی پیدا شوند برای سنجش مگالوفوبیا میان چشم‌بادامی‌ها. همه مانگاها و انیمه‌های ژاپنی ( حتا همین نمونه‌های دم‌دست توشیشان یا چوبین) یک هیولای نهایی بسیار عظیم‌الجثه دارند.یک نمای تکراری هست.جایی در مرز زمین پهناور و آسمان که تازه به درکی از ابعاد هولناک هیولا می‌رسیم. گویی تصویر قارچ اتمی غول‌پیکر بر فراز هیروشیما برای نسل‌ها نسل هراسی ابدی ساخته.
5 شاید هم ماجرا تنها به انفجار اتمی محدود نباشد. افسانه‌های پریان چین و ژاپن پر است از اژدها. همچنان که جادوگر نشان آرکی‌تایپی خرافات اروپایی‌ست، موجودات عظیم‌الجثه پولک‌دار شخصیت‌های دائمی افسانه‌های خاوردور اند. همچنان در این مقایسه براحتی می‌شود کشف کرد تخیلات اروپایی گویی چندان هراسی از «عظیم‌الجثه‌»گی نداشته. چون غول‌پیکرترین هیولاهای افسانه‌ای اروپا ترول‌ها هستند که ابعادشان – با چهار پنج متر قد- در قیاس با اژدهای چینی کودکانه است.
6 با این حال رکورد عظیم‌الجثه‌ترین هیولای تاریخ سینما ربطی به شرقی‌ها و گودزیلا ندارد.پیش از معرفی ایشان باید یادآوری کنم گرچه کسانی که فیلم را ندیده‌اند بخاطر این توضیحات باید از گوینده تشکر کنند، اما از آنجا که بخاطر همین توضیح احتمالن دیگر از فیلم نخواهند ترسید،‌هیچ وقت قدردان آن نخواهند شد.
7 اگر مثل من – بی‌خبر از قصه و ماجرا- فیلم کلاورفیلد را می‌دیدید قطعن از مواجهه با هیولای فیلم شوکه می‌شدید. فیلم مستندنماست و بیست‌دقیقه اول فیلم ضبط یک مراسم عروسی است در نیویورک.پیش از حمله هیولا. شاید برایتان بامزه باشد که بدانید تهیه‌کننده فیلم آقای جی‌جی‌آبرامز است و نویسنده‌اش یکی از نویسندگان اصلی سریال لاست. کلاورفیلد را تورنت کنید.
8 و جایزه نهایی برای اهلش. اگر سی‌گیگ جای خالی روی هاردتان دارید. اینترنتتان نامحدود است و تورنت بلدید: مجموعه چهل فیلم گودزیلا از 1954 تا 2004

دختر دایی روح سرگردان شده

دسامبر 13, 2010 § 22 دیدگاه

خب، آخرین راه برای رهایی را امتحان می‌کنم…

شکیبایی می‌دود سمت دو مرد کنار ارگ در ساحل

شکیبایی:ببینین بچه‌ها…من یه چیزی می‌خوام…یه آهنگی می‌خوام که ببین..تم غروب داشته باشه..جدایی و فراق و نداشتنُ …می‌دونین؟ …ساحل دریا…دارین چیزی؟

(خواننده/نوازنده‌ها پچپچه‌ای می‌کنند. شکیبایی یکهو چیزی یادش می‌افتد)

شکیبایی: حالا من یه چیزی دارم ( داد می‌زند) رضا جان …رضا

(  شریفی‌نیا با عجله سر می‌رسد)

شکیبایی : بیا اون چی بود؟ …اون یارو…چی چی چی بود؟

شریفی‌نیا: اون آهنگ محلیه؟

شکیبایی: آها آها..اون آهنگ محلیه

( شریفی‌نیا از یکی کاغذ را می‌گیرد)

شکیبایی ( به گروه نوازندگان) : یه دیقه واستا چیز کنین…شما چیزشو بلدین؟

یکی خارج از کادر: شما شعرشو بلدی؟

نوازندگان: نه…شعرشو نه

شکیبایی( کاغذ به دستش می‌رسد و ذوق می‌کند) : ها ..دختر دایی طعمه دریا شده، دختر دایی…این..اینو برا من چیز کنین

– کات به-

نوازنده‌ها می‌نوازند، شریفی‌نیا مثل بچه شر‌هایی که بهشان گفته‌اند آرام بگیرند سر تکان می‌دهد. می‌خوانند: دختر دایی طعمه دریا شده/ دختر دایی گمشده/دختر دایی روح سرگردان شده/دختر دایی گمشده..

نگار فروزنده کودک شده، سر تکان می‌دهد که مثلن این چیه..یا چقدر باحاله

چهره شکیبایی، نگاه به ناکجا، سر تکان دادن آرام. ناگهان صدای ترسناک هوم یک ارگ کلیسایی در پس‌زمینه‌است. همان که موقع خواب‌های هامون هم سر و کله‌اش پیدا می‌شد (‌آهنگ‌ساز اینجا هم چشم‌آذر است) انگار شکیبایی در عالم دیگری‌ست . یا لحظه‌ای کابوس زندگی‌ دیگری از سرش گذشت..

می‌خوانند : هر روز سر بندر بُرُم/انتظار، سیل کشتیا کُنُم/قربون گوشواره هات، دستبند طِلات/خاک چشمام زیر پات

شکیبایی به خودش می‌آید بلند می‌شود. حالا می‌بینیم یک لیوان چای پر‌رنگ هم دستش است. با قاشق. احتمالن چای شیرین یا چای نبات باشد. جوری که انگار دلش نمی‌خواهد از این ضیافت عقب بیفتد خودش را پشت ارگ می‌رساند.

:سرمه چشمات پیشِمِه/تو دستِمِه//تار موت تو خونه مه/خنچه عقدت پیش مادرم/دختر دایی گم شده
شکیبایی با دست گروه را همراهی می‌کند تا شعر برسد به بندی که بلد است: دختر دایی‌جون دل/ جون دل/ دختر دایی جون‌دل/

با حرارت دستش را تکان می‌دهد و مگر می‌شود صدایش را آن وسط تشخیص نداد. شریفی‌نیا دست می‌اندازد گردن شکیبایی و حتی خواننده کنار و کله‌ها به هم نزدیک می‌شوند. از اینجا به بعد احساس توصیف نشدنی میمیک شکیبایی و حرکت دستش برای نمایش » جون دل» است. بد جون‌دلی‌ست این که شکیبایی دارد از خودش می‌ترکاند.

حالا صدا در بک‌گراند. علی‌مصفا روی برجک دم خلیج. تنها. صدای خنده زنانه..و در آسمان روح‌ معلق خندان دختر دایی را می‌بیند. لباس‌‌عروس‌ به تن.

مصفا: وقتی دریا تو رو بلعید، منم زندگیم نابود شد.دیدم وقتی تو نباشی دیگه فرقی نداره، من باشم، یا نباشم.

روح دختردایی( بال‌بال زنان ناز می‌کند و ادا در می‌آورد) نه بابا

مصفا: والا سرگردونتم

روح دختردایی: خب

مصفا: حیرونتم

با موسیقی و صدای خوانندگان در هم می‌آمیزد:  والا سرگردونتُم/ حیرونتُم/ عاشق دو چشمونتُم/ دختر دایی جون دل/ جون دل/ دختر دایی گمشده

روح دختر دایی: بازم بگو

چهره مصفا که صدایش را نمی‌شنویم و فقط لب‌هایش می‌جنبند، با صدای خوانندگان ( هر از گاهی روح دختر دایی می‌گوید: خب…) : سرمه چشمات پیشُمه/ تو دستُمه/تار موت تو خونُمه/ خنچه عقدت پیش/ مادرُم/ دختر دایی گمشده

×××

برای نوشتن مطلب قبل دختردایی‌گمشده را دوباره دیدم. باز این یک سکانس‌اش شد خارش مغزم.48 ساعت است تنها چیزی‌ست که نگاه می‌کنم و می‌شنوم.

این کشش دیوانه‌وار از کجا می‌آید؟ من نه دختردایی دارم نه گمشده دریایی. افسون لعنتی این صحنه‌ها و این موسیقی چیست؟

فهمیدم سه دقیقه اول فیلم را می‌توان اینجا دید. فهمیدم یک آقای دیگر هم از این ترانه فولک نسخه‌ای دارد ( کسی درباره قصه این ترانه چیزی می‌داند؟) همچنین احتمالن بشود نسخه‌ای از فیلم را به مبلغ هزار و پانصد تومن از اینجا خرید. اینها کافی نبود برای رهایی از خارش مغزی.سعی کردم چیزی درباره ترانه بنویسم. مثل صبر ایوب شاید که بی‌خیالم شد. ولی نوشتن وقتی مجبوری سه دقیقه یک فیلم را مدام ببینی کار سختی‌ست. پس آخرین راه حل این بود. که موقع این هزار بار دیدن دست‌کم صحنه را با کمی توضیحات برای تجسم بهتر پیاده‌اش کنم.شاید انتشار این خارش باعث شود دست از سرم بردارد.

علی‌الحساب…دختر دایی جون دل..آی جون دل…

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ فیلم در خواب بزرگ هستید.