ریال و فن تکثیر ریا

ژوئیه 24, 2012 § 8 دیدگاه

کرایه تاکسی تلفنی شهری در سال 90

13688 ریال مسافت آزاد و پس از آن با تاکسی متر محاسبه می‌شود

1 بوروکراسی اداری در ایران نه تنها زهواردررفته است بلکه می‌تواند نماد روشنی از ریاکاری و تظاهر باشد.این برچسب که روی شیشه جلوی تاکسی‌های رسمی چسبیده به ما چه می‌گوید؟

2 واحد «ریال» – که موضوعیت‌اش در مقام واحد پول را از دست داده‌- فی‌النفسه نمادی آبزورد است. ما هر روز-خصوصن در مواجهه با قیمت‌های رسمی- مجبوریم در ذهنمان آخرین رقم را حذف کنیم تا به قیمت «واقعی» اجناس برسیم و مضحک‌تر این که مجبوریم این رقم را -اغلب موارد صفر است- در مناسبات بانکی و رسمی بنویسیم. اجبار به تکرار عمل بی‌فایده ما را خواه‌ ناخواه تبدیل به موجوداتی آبزورد می‌کند.

3 قیمت‌گذاران نرخ تاکسی از بی‌معنایی هم فراتر رفته‌اند. رقم آخر نرخ تعیین‌شده‌شان 8 است. آنها اصرار دارند برای این رقم لوده و بی‌فایده معنایی بتراشند. اگر سکه‌‌های یکان ریال هنوز وجود داشت یعنی برای حساب و کتاب تمام باید یک 5 ریالی، یک 2 ریالی و یک 1 ریالی به راننده می‌دادیم. این منتظران گودو مصرند که نه تنها واحد یکان ریال وجود دارد بلکه پسندیده‌ است که مسافران تهرانی سه عدد از آنها را بابت یک سفر درون شهری به راننده بدهند.

4 نرخ 13688 ریال گذشته از بی‌معنایی وجودی نشان روشنی از دیوان‌سالاری ریاکار است. آنها با این عدد رند نشده و غریب قرار است به همه‌مان حالی کنند که قیمت‌گذاری‌شان «بسیار دقیق» است و مو لای درز کارشان نمی‌رود. این حسابگری افسانه‌ای در امور بیت‌المال که اغلب به منابع مذهبی ارجاع دارد، اینجا بیش از این یادآور امانت‌داری و دقت حاکمان مذهبی نخستین باشد، به ضد خودش بدل می‌شود. اصرار بر نرخ رند نشده ( که در یک ایران خیالی حتا خورده دوزاری دارد) نمایشی از بی‌منطقی نرخ‌گذاران متظاهر به عدالت است.

5 شرکت تاکسی‌رانی هنوز نمی‌داند که تاکسی‌های تهران تاکسی‌متر ندارند. در واقع می‌داند اما نمی‌خواهد با «واقعیت» روبرو شود. مدیریت اداری از این طریق  همان کاری را می‌کند که غایت آمال بوروکراسی است: سلب مسئولیت از خود. «تاکسی‌متر ندارید؟ مگر نگفتیم که داشته باشید؟» ارجاع شرکت به استفاده از تاکسی‌مترهای خیالی جدا از این که شکاف عمیق میان سیستم اداری و «واقعیت» موجود را نمایش می‌دهد، تظاهری از مدارا ورزی است.ژیژک جایی با یادآوری قوانین سخت‌گیرانه و غیر قابل اجرا در یوگوسلاوی سابق می‌نویسد:

» آنها با نقض قوانین توسط مردم مدارا می‌کنند زیرا مطابق روش چهارچوب بندی زندگی اجتماعی توسط آنها ، زیر پا گذاشتن قانون، رشوه و تقلب شرط بقاست «

6 بدیهی فرض کردن تاکسی‌متر(ناموجود) در اعلامیه رسمی پیام روشنی دارد:‌ «قانون برای اجرا نیست» انگار قوانین به قدر همان تکالیف ملال‌آور در نگاه دانش‌آموز ابتدایی بی‌معنا و غیرلازم است. انگار که معتقدند : » حالا ما یک چیزی می‌گوییم که گفته باشیم»

 7 و این آموزه بوروکراسی زهوار دررفته ما درباره قانون به شدت خطرناک است. از بزرگسالان فردا انتظار زیادی نداشته باشید.آنها از این برچسب‌ها و اعلامیه‌ها زیاد می‌بینند.

پوشیده، خنده بزن!

ژوئن 10, 2012 § 8 دیدگاه

1. کلی سال پیش زمانی که زم از مدیریت حوزه هنری برکنار شد، در مراسم خداحافظی‌اش ( که ما هم کوچولو بودیم و بخاطر تعلق خاطر به مدرسه فیلمنامه‌نویسی و سالن کوچیک خودمان را یک گوشه سالن جا کرده بودیم) بهروز افخمی چیزی گفت به این مضمون : «سازمان‌های فرهنگی، دژ نیستند که بشود تصاحبشان کرد.ساختمان و دفتر و دستک‌شان اصلن اهمیت ندارد و کسی که فکر می‌کند یک سازمان پرکار را تصاحب کرده به زودی می‌فهد علت پرمحصولی، متولیان و ساکنین پیشین بوده‌اند.»
خب همین‌طور هم بود. حوزه هنری که به تنهایی عهده‌دار انتشار یک دو جین نشریه بالای استاندارد و چندین موج خروجی سینماگر و فیلمنامه‌نویس بود، با مدیر جدید ( بخوان فاتحان خوشحال)  دوباره تبدیل شد به همان زیرمجموعه مهجور اولیه.

2. آن فاتحین خوشحال دیروز هنوز نفهمیدند که پِر دادن و غیر خودی کردن همین تعداد آرتیست و ناشر و اهل فرهنگی که یه گوشه ماست‌شان را می‌خورند و از چهار چوب قوانین جاری تخطی نمی‌کنند نه تنها هنر نیست، بلکه حماقت محض است.این مدیران شاید گمان کنند با این خودشیرینی‌های بی‌مزه در حال خدمت به دست‌کم جناح و خط فکری خودشان هستند. در حالی که نمی‌فهمند خالی کردن و بی‌بنیه کردن فضای فرهنگی کشور نقل همان می‌شود که بر شاخه نشسته و بن می‌برید. که دود ایجاد فضای تهی و لاغر و کنترل شده فرهنگی بیش از هر کس به چشم همان جناح خواهد رفت.ورنه خواننده قصه که بی‌کتاب نمی‌ماند.اگر سانسور رسمی‌اش گیر نیامد، سانسور نشده‌اش را از جای دیگر گیر می‌آورد. یعنی حتا با کارکردی‌ترین و خودخواهانه‌ترین ایده‌های سیاسی کار حضرات به خودکشی بیشتر می‌ماند تا دیگرکشی.

3. در همان جلسه کذایی  افخمی حرف بامزه دیگری هم زد. به این مضمون که : «مدیریت مجموعه فرهنگی تا حدی شبیه مدیریت تیمارستان است. نمی‌شود همان جوری اداره‌اش کرد که بانک یا جاهای دیگر را. طرف حساب ماجرا آرتیست جماعت است که ناز و ادا دارد و حس و حال دارد و زودرنج و حساس است و غیره. مدیر فرهنگی باید سعه صدر داشته باشد و زبان این دیوانگان را درک کند تا کارش راه بیفتد.»

حالا گماردن مدیرانِ ناآشنا در این حوزه خودزنی دیگری‌ست.همین آقای بهمن دری ، مدیر محترم فرهنگی وزارت ارشاد که چندی‌ست معرکه‌گیری درباره نشرچشمه را خوش‌ می‌دارد. او کیست؟ سابقه فرهنگی‌اش چیست؟ در سایت وزارتخانه و در معرفی ایشان به این صفحه برمی‌خوریم. بله تعجب نکنید: صفحه خالی‌ست! او از کجای جهان وارد وادی فرهنگ شده؟ اگر این فرض را بپذیریم که نمی‌شود آدمیزاد کار فرهنگی در سطح کشور کرده باشد و اثرش جایی در نت نباشد سری به گوگل می‌زنیم. افاضات محترم ایشان در این چند ساله همه جا هست. حالا به کمک ابزار انتخاب زمان فاصله بین سال 2000 تا 2008 را انتخاب می‌کنیم. نتیجه مرتبط: 0

حالا انتظار دارید ایشان محمدرحمانیان را هم بشناسد؟ و بداند که کار رحمانیان هر چه باشد توهین به امامان نیست؟

4. باقی مدیران فرهنگی؟ دست کم یک مورد دیگر را از نزدیک می‌شناسم. آقای (…) که متاسفانه مدیر یکی از پست‌های مطبوعاتی مهم است. ده سال پیش جایی با ایشان همکار شدم و هنوز بیش از یک میلیون تومان حق‌الزحمه سه ماه کار من دست ایشان امانت است. بعدها شنیدم در حوزه مالی چندان خوش‌نام نیست. ایشان مدتی سردبیر یکی از مجلات قابل اعتنای حوزه کتاب شد و توانست به سرعت نشریه کذایی را به بولتنی بی‌بو و بی‌خاصیت تبدیل کند و به پاداش، پست مهمی را در حوزه مطبوعات از آن خود کرد.

5. حالا این رقابت سخت، سرِ به تعطیلی کشاندن حوزه‌های قابل اعتنای فرهنگی که اتفاقن تحت همین قوانین سالهاست کارشان را می‌کنند حاصلی جز آفرینش «غیرخودی»ها ندارد. که اگر این هدف‌شان است مسیر درستی را انتخاب کرده‌اند.

6. خلاصه حضرات قصه را جدی نگیرید و بن نبرید که فی‌المثل آن‌کس که تا دیروز نامش اهل مطبوعات را می‌لرزاند حالا دورش خالی‌ست و سرِ براو تاختن، میان همراهان دیروزش جنگ.

7. این چند خط هم محض نشاط دماغ از حضرت بخوانیم که:

اين بوسهل (…) هميشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی (…) بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لَت زدي و فروگرفتی، اين مرد از کرانه بجَستی و فرصتي جُستی و تضريب کردی و المي بزرگ بدين چاکر رسانيدی و آنگاه لاف زدی که فلان را من گرفتم ـ و اگر کرد، ديد و چشيد ـ و خردمندان دانستندی که نه‌چنان است، و سري مي‌‌جنبانيدندی و پوشيده خنده مي‌‌زدندی که وي گزافگوی است.

در باب فلک کردن رعایای سرکش و اندازه دم

مه 10, 2012 دیدگاه‌ها برای در باب فلک کردن رعایای سرکش و اندازه دم بسته هستند

1 خبر حکم شلاق کاریکاتوریست اراکی تکان‌دهنده و ننگین است. هنوز متن خبر همان است که بود و نمی‌دانم حکم به دادگاه تجدید نظر رفته؟‌ اجرا شده؟ فعلن فرض بر صحت همین حکم بدوی‌ست.

2 کاریکاتوریست‌های ایرانی به پیشنهاد مانا نیستانی در اعلام همبستگی با کاریکاتوریست مظلوم شروع کردند به طراحی چهره نماینده اراک. حرکتی که – گرچه بسیار از سر او زیاد است- اما دست‌کم مخاطبان را به این هول و ولا می‌اندازد که پیگیری کنند و ببینند خبر چیست.

3 با این حال  نماینده اراک ( در این ماجرا) جز این که کم‌طاقتی و تمایلات فئودالی (به چوب ببندید پدر سوخته را) نشان داده گناهی ندارد. آدم‌ها را نمی‌توان صرفن بخاطر طبع فاشیستی یا کم‌ظرفیتی محاکمه کرد. به گمانم انگشت اتهام اصلی سوی قاضی‌ست که چنین حکم ناعادلانه‌ای صادر کرده. تصور مشت نمونه خروار بودن این جور احکام بدون این که شانس رسانه‌ای شدن پیدا کنند تکان دهنده است.

4 بازتاب تیتری زد که تصور کردم بلاخره از سایت‌های خبری داخلی بخاری بلند شده. بعد متن را خواندم و حرص خوردم. نمی‌گوید که اساس این حکم غیرعادلانه است. می‌گوید چون بازخورد خارجی دارد برای ما بد می‌شود. یعنی اگر کسی خبردار نشود و کنج خلوتی ضعیفی را گیر آوردی سیخی بهش زدی اشکال ندارد. فقط مبادا گاردین و بی‌بی‌سی و جاهای دیگر دنیا متوجه شوند. چه استدلالی‌ست؟ چه منطقی‌ست؟‌
گرچه در بیانیه جمعی سایت‌ها سعی شد استدالهای دیگری هم چاشنی این نگرانی شود.

5 چندین سال است دامنه تعریف جرایم موسوم به امنیتی چنان گسترش یافته که بسیاری از روزنامه‌نگاران از کار روزمره عاجز‌اند. خود من ترسو در وبلاگ غیرسیاسی‌ام کمتر می‌نویسم چون بیم این می‌رود هر نفس ناغافلی شکم را در آفساید جرایم قرار دهد. نوشتن از فلان کتاب؟‌ نع… نویسنده‌اش یک بار رفته انگلیس. کی حوصله دردسر دارد. نوشتن از فلان فیلم؟ نع…صحنه دارد. کی‌ حوصله دردسر دارد. نوشتن از فلان سریال؟ نع…غیرمجاز است. کی حوصله دردسر دارد.

6 واقعن باید حسرت دوران گل‌آقا را خورد؟ صابری فقید بارها گفته بود تنها دلیلی که کاریکاتور رئیس دولت را نمی‌کشند این است که روحانی‌ست و به تصویر کشیدن روحانیان را خط قرمز خود می‌داند. در زمان گل‌آقا کاریکاتوریست‌ها سرشان به هیات دولت گرم بود و اصلن مجلس زیاد تحویل گرفته نمی‌شد. لازم است آدمیزاد اینقدر در روز یاد اختلاس‌ میلیاردی بیفتد؟

7 حکایت مدرس هنوز متاسفانه هنوز تازه است. نقل است شازده قجری(؟) پیغام می‌دهد به مدرس که بگویید فلانی اینقدر پا روی دم ما نگذارد. مدرس پاسخ می‌دهد:‌ «‌ولله ایشان حدود دم خود را مشخص کنند. ما هر جا پا می‌گذاریم دم ایشان است.»

برنج و کاغذ کره‌های خالی

سپتامبر 24, 2010 § 11 دیدگاه

 

… و همچنین مطمئن‌ام یک جاهایی هستند که کاغذ خالی کره را به این کبابی‌هایی که دلیوری دارند می‌فروشند کیلویی. غذا می‌آورند برایت ( چرا پیک‌ها هیچ وقت پول خرد ندارند؟) بعد درش را که باز می‌کنی یک کاغذ روی برنج گذاشته‌اند که رویش نوشته کره.مثلن در راه آب شده. برنج هم خشک خشک است. بوی دیوار می‌دهد. اگر همین الان جلوشان را نگیریم دو روز دیگر یک ظرف مچاله خالی برایمان می‌آورند که ته‌اش نوشته برنج و کباب. که مثلن یک جورهایی از بس لذیذ بوده‌اند توی راه آب شده‌اند.

گفتن ندارد البته که ما خیلی نایس و سخاوتمند پولش را می‌دهیم.( بقیه‌اش را هم نمی‌خواهیم چون بنده خدا کیف پولش را یک جا جاگذاشته)‌ بعد کف ظرف را می‌لیسیم و بو می‌کشیم و خوشحالیم.

از کجا باز می‌شود؟

سپتامبر 24, 2010 § 49 دیدگاه

تا حالا چند نفرتان ساندیس را از نقطه علامت‌گذاری شده نی کرده‌اید؟ چرا همیشه باید نی ساندیس را از ته بهش فرو کرد؟

نمی‌دانم برای صنعت بسته‌بندی (خوراکی) هم در جهان معیار و ایزویی هست یا نه. ولی چشم بسته می‌گویم که محصولات ایرانی شانسی در این رقابت نخواهند داشت. آنها به شکل عام چند مشکل گسترده و جدی دارند. اولیش این است که اصلن برای مصرف ساخته نشده‌اند. مثلن همین خامه. خامه چیزی نیست که فرم‌ساختاری‌اش با ظرف مکعب سازگاری داشته باشد. به همین دلیل همیشه تکه‌هایی از خامه در کنج‌های دست‌نیافتنی پاکت‌ها باقی می‌مانند. در انتظار یک جور قاشق عجیب برای برداشتنشان ( که هنوز اختراع نشده). مثال دیگرش همه بیسکوئیت‌ها و خوردنی‌هایی است که باید بشود با کشیدن یک اضافه پلاستیک نایلونشان را باز کرد. نمی‌شود. پاره می‌شود. یا اصلن هیچ زبانه‌ای برای کشیدن وجود ندارد. باید آخر ماجرا همه چیز را تکه پاره کنی تا چهار تا بیسکوئیت نصیبت شود. یا سس یک‌بار مصرف را برای باز کردن به دندان بگزی. چرا؟

مشکل دیگر بسته‌بندی‌ها این است که اغلب توضیح لازم برای باز کردن را رویشان ننوشته. شما هنوز که هنوزه اگر یک مایکروفر فرنگی بخرید حتمن در بروشورش می‌خوانید که “ برای خشک کردن حیوان خانگی استفاده نشود” گرچه این توضیح ممکن است به نظر ما ابلهانه برسد و این اساس بروشور نویسی‌است. باید سعی کنید ماجرا را برای یک ابله ( یا اگر دوست دارید :آدم فضایی) توضیح دهید که هیچ تصوری از مکانیزم دستگاه ندارد. حالا در محصولات وطنی. مثلن برای باز کردن در سس دو سه تا مکانیزم شناخته شده هست. روشن‌ترینش اینهایی‌ست که باید یک ذائده پلاستیکی از سرش را ببری. در مدل‌های جدید‌تر یا باید درپوش پلاستیکی زیر نوک سس ( چی بهش می‌گویند؟) را برداری. یا تکه‌های را زیر همان نوک سس بشکنی. ظاهر این دو شبیه هم است و اگر اشتباه کنید گند می‌خورد به ماجرا. مثلن با زور چیزی را می‌شکنید که نباید بشکند. جالب این جاست که کلی اطلاعات درباره سس مذکور به سه زبان فارسی و انگلیسی و عربی رویش نوشته ( انگار شاخ غول شکسته‌اند سس بیرون داده‌اند. سس است دیگر) ولی یک جمله لعنتی که بگوید کجا را باید فشار داد و کجا را نباید ننوشته. حتی در توضیحاتش نوشته: “برای غذاهای گرم و سرد”! (یعنی برای غذاهای ولرم استفاده نمی‌شود؟ لعنتی! سرم را کلاه گذاشته‌اند. من این را برای غذاهای ولرمم خریده بودم)

حتی شکل ساده‌ترش همین شیشه‌هایند. شیشه‌های مربا و خیار شور. باز خدا پدر چند برند آبرودار را بیامرزد که در این محصولات جدید آن خم‌شدگی در فلزی را – که برای از بین بردن خلا و باز کردن شیشه لازم است- کمی جدی گرفته‌اند. وگرنه هنوز می‌شود براحتی شیشه‌هایی پیدا کرد که نه آب جوش و نه ضربه‌های ته قاشق کارشان را راه نمی‌اندازد و اصلی‌ترین راه حلشان استفاده از پتک و خوردن مربای گل لاله همراه خرده شیشه است.

بعضی چیزهای کوچک هم هست که شاید لازم به نظر نرسند اما با کمی درایت می‌شود لحاظ‌شان کرد. مثلن ده‌ها سال است که رب گوجه در قوطی فلزی استفاده می‌شود که درش را باید با دربازکن باز کرد. خب تا اینجا اشکالی ندارد. اما می‌دانید که رب گوجه را که نمی‌شود مثل تن ماهی ظرف دو روز مصرف کرد. اصلن عقل هم حکم می‌کند آدم اینقدر رب نخورد ظرف دو روز. نتیجه. آيا باید در فلزی را کاملن از جا بکنید؟ خیر. چون اگر بکنید رب بعد مدتی سیاه می‌شود و می‌ماسد و یک قطره ناغافل آب در یخچال ممکن است کپکش بزند. پس نباید بکنید؟ خیر. چون این در ترسناک دندانه دندانه شده دشمن دستان شماست. هر اشتباه کوچک می‌تواند به سه چهار بخیه بیانجامد.می‌شد با یک درپوش پلاستیکی خیلی ارزان ماجرا را حل کرد. ولی جز یک برند ندیدم هیچ کس به این موضوع توجه کند. یا به انگشتانشان توجه ندارند یا به کپک. از این درپوش‌هایی که در پلاسکو ممکن است بخاطرش حتی پول نگیرند.ولی آدم که نمی‌تواند هی قوطی رب‌اش را بردارد ببرد پلاسکو در امتحان کند. یا قطر قوطی را متر کند و برود با متر درپوش پلاستیکی بخرد. اینها چیزهایی‌ست که باید به ذهن سازنده برسد.

این نوشته هیچ نتیجه‌گیری اخلاقی و غیر اخلاقی ندارد. آیا ما اینطوری هستیم چون توضیحات اضافه به نظرمان مسخره است؟ چون بلد نیستیم؟ چون دست خودمان نیست؟ سادیسم داریم؟ ابلهیم؟ نگرانیم محصولات وسط راه باز شوند و خرج روی دستمان بگذارند؟ …نمی‌دانیم.

هر چه هست آدمیزاد را یاد آن جوک قدیمی‌ می‌اندازد. ماجرای شب زفاف آن دو هزارپای عاشق. که تازه داماد دم سحر به گریه افتاد. چون هنوز دویست جفت پای دیگر مانده بود و او پیدا نکرده بود آنچه را که باید…

اگر می‌خواهید کله بریده وارد کشور کنید ، نامه‌تان باید شماره شده باشد

ژوئن 22, 2010 § 2 دیدگاه

 

پریویس آن بیگ‌اسلیپ:   قبلن خوانید که دوست من امیرحسین برای پایان‌نامه دکترای کشاورزی‌اش از یک دانشگاه آلمانی تقاضای 8 کیلو گلوتامین (‌مکمل غذای دامی) کرده‌ بود، شرکت آلمانی این مقدار را به رایگان برایش دی‌اچ‌ال می‌کند. محموله در گمرک فرودگاه امام می‌ماند. پس از طی مراحل طولانی اداری ( که هیچ‌کدامشان به تعین چیستی این پودر سفید رنگ ربطی نداشت) مدیر گمرک نامه‌ای می‌نویسد خطاب به سازمان دامپزشکی استان به ضمیمه نمونه‌ای از جنس و از آنها درباره ترخیص این محموله بخت‌برگشته استعلام می‌کند، و حالا ادامه ماجرا….

اول این که چیزی به اسم “سازمان دامپزشکی استان ” که خطاب نامه‌ است نداریم. یک سازمان دامپزشکی کشور داریم و یک اداره دامپزشکی استان. از ما انتظاری نمی‌رود اما  این البته باعث شرمساری باید باشد برای مدیر حوزه دو گمرک فرودگاه بین‌الملی که فرق اینها را نمی‌داند. همچنین این که  برای همچین مورد کوچکی نامه را نباید خطاب به مدیر کل یک اداره دیگر نوشت. به هر حال خوشبختانه امیرحسین محض اطمینان پیگیر اداره دامپزشکی استان شد و فهمید که کارش در سازمان دامپزشکی کشور راه می‌افتد. از آنجایی که از خواندن پست من دلش به درد آمد بلند شد وسط امتحاناتش آمد تهران. امروز صبح ساعت 6 رسید، خانه  ما سُک سُکی کرد  و ساعت 7 راه افتاد سمت فاطمی و سازمان مربوطه. ساعت 5 برمی‌گردد خانه، به درخواست من سیر اداری امروزش را می‌نویسد، با این توضیح که کارش هنوز راه نیفتاده است:

نکته‌ بامزه در سراسر داستان این است که اصلن کسی به فکر مهم‌ترین قسمت ماجرا نیست: آزمایش این پودر سفید رنگ داخل پلاستیک کثیف موم شده. مقداری زیادی از وقت امروز امیرحسین سر بهانه‌گیری معاونان و مدیران تلف شد. بهانه این که چرا معرفی‌نامه از طرف استاد دانشگاه فردوسی مشهد شماره‌ ندارد! ( این دقت نیست، قانون نیست، وقتی کسی حاضر نیست نمونه را آزمایش کند و نگرانی‌اش شماره نامه‌ است نشان می‌دهد ما بیماریم، بدجوری کارمان می‌لنگد)

مدیران سازمان دامپزشکی به استفاده تحقیقاتی شدن از این 8 کیلو مشکوک‌اند و ابرو کج می‌کنند. از امیر حسین می‌پرسم چه استفاده دیگری می‌شود از این کرد؟ می‌شود مثلن باهاش یک جور سلاح بیوتکنولوژی ساخت؟ اطمینان می‌دهد که چنین کاری نمی‌شود انجام داد. تنها کاری که می‌‌شود با این 8 کیلو کرد، فروشش در بازار آزاد است ( با فرض این که 8 کیلو را بشود در بازار آب کرد) روی محصول برچسب قیمت خورده: 1000 یورو!

حالا سازمان دامپزشکی کشور همه مدارک و معرفی‌نامه‌ها و پاراف‌ها و کاغذ‌ها را برای بررسی دقیق نگه داشته. اما اینجا جلوی چشم ما چیزی‌ست که از لحظه لاک‌ شدنش هنوز کسی حاضر نشده لاکش را باز کند. دیگر می‌خندیدم.

 

 

چطور کله بریده را از گمرک ترخیص کنیم؟

ژوئن 19, 2010 § 12 دیدگاه

 

داخل این پاکت چیست؟… نمک؟ هروئین؟ کوکائین؟ گلوتامین؟

من امروز 30 مرحله اداری را طی 6 ساعت کامل در گمرک فرودگاه امام برای ترخیص محموله‌ای 8 کیلویی از این چیزی که می‌بینید را  طی کردم و بامزه اینجاست که در حال حاضر مسئولان فرودگاه امام هم در ندانستن محتوی این پاکت فرقی با شما ندارند.

ماجرای اصلی:‌ دوستم امیرحسین دانشجوی دکترای دامپزشکی دانشگاه فردوسی برای پایان‌نامه‌اش نیاز به نوعی اسید آمینه دارد به اسم گلوتامین. از آنجایی که نمونه مورد نظر در ایران پیدا نمی‌‌شود با یک دانشگاه آلمانی وارد مذاکره می‌شوند و آنها وقتی متوجه هدف تحقیقاتی این پروژه می‌شوند ، می‌پذیرند که 8 کیلو از آن را بصورت رایگان برایش دی‌اچ‌ال کنند. این 8 کیلو پودر سفید که در سطلی شبیه سطل رنگ بسته‌بندی و پست شده برای طی مراحل اداری و قانونی در گمرک فرودگاه می‌ماند. من باید امروز همراه با معرفی‌نامه دانشگاه فردوسی و برگه گمرکی که تحویل دی‌اچ‌ال شده می‌رفتم به 30 کیلومتری تهران تا آن را تحویل بگیرم. بلکه اوضاع خوراک طیور در ایران سر وسامانی بگیرد. اما…

اداره گمرک فرودگاه امام به مجموعه چندین سوله بزرگ می‌گویند که در فضایی خارج از فرودگاه دایر است. پر از کارمند و پر از مراجع. من ساعت 9 صبح که رسیدم خوش‌خیالانه فکر می‌کردم-عقل حکم می‌کرد- الان می‌روم برگه را تحویل می‌دهم و کارت ملی‌ام را نشان می‌دهم و بسته را برایم می‌آورند. وقتی با جمعیت مراجعین گیج و ملول آنجا روبرو شدم در دلم خندیدم که عجب بیچاره‌هایی هستند، باز خوب است که کار من ساده است و راحت راه می‌افتد. خیالم دیری نپایید. من ساعت 3 بعد از ظهر که آنجا را ترک کردم این مراحل را به ترتیب گذرانده بودم:

کور شوم اگر دروغ بگویم، اسم برخی دایره‌ها را ممکن است من‌درآوردی گفته باشم ( مثل مدیر اداری که نمی‌دانم دقیقن سمتش همین بود یا نه ولی به هر حال کارش همین بود) اما همه‌شان وجود خارجی دارند و این سلسله مراتب بدون درنظر گرفتن مسیرهای اشتباهی و هرز نوشته شده، یعنی مسیر اداری رایج است.

خب، کمی از تصور من فاصله داشت اما اشکالی ندارد، به هر حال گمرک وظیفه سختی دارد، گیت ورودی کشور است، باید هم خوب مراقبت شود. تنها بدی ماجرا این بود که گمرک علی‌رغم این مسیر طویل ( آبزورد) اصلن نمی‌فهمید که محموله من چه بود.

بیا تصور کنیم من و امیرحسین سردسته‌های یک باند مافیایی هستیم که می‌خواهیم از آلمان کوکائین وارد کشور کنیم. رابط آلمانی ما یک کاغذ تایپ کرده که رویش نوشته این سطل محتوی گلوتامین است و چسبانده روی روی محموله 8 کیلویی کوکائین. بعد این سطل را فرستاده ایران. گمرک آن را نگه می‌دارد بعدش چه کار می‌کند؟

اولین جایی که به نظر می‌رسید کارشناسان هوشمند و زحمت‌کش دست به کار می‌شوند مرحله نمونه‌گیری و فرستادن آن به آزمایشگاه است. کار به این صورت است: ته یک سوله تاریک یک کارگر گردن کلفت چرب و چیل می‌آید با کاتر و آچار در سطل را باز می‌کند. یک تیکه نایلون از روی زمین برمی‌دارد می‌دهد دستت و تو باید یه مشت از این پودر را بریزی توی نایلون. بعد هم شیتیل می‌خواهد  و به کمتر از 4هزار تومن راضی نمی‌شود. خب، لابدبعدش این نمونه ‌ها را باید در شرایط خیلی امنیتی برسانیم آزمایشگاه. قانون می‌گوید نمونه باید مهر و موم شده و به امضا کارشناس از انبار خارج شود. منتها این قانون فکر این را نکرده که دستگاه مهر و موم چیز گرانی است و گمرک که نمی‌تواند برای هر کدام از انبارهایش یکدانه بخرد. بنابراین شما باید نمونه کذایی را ببرید به ساختمان اداری حدد 500 متر آن طرف‌تر و آنجا مهر و مومش کنید. من به راحتی می‌توانستم نایلون محتوی کوکائین را در این فرصت بگذارم توی کیفم و یک پاکت حاوی گلوتامین را بردارم ببرم قسمت مهر و موم. بیایید فرض کنید گانگستر خرفتی هستم و این کار به ذهنم نمی‌رسد. نگران نباشید چون چیزی را از دست نمی‌دهم. حالا بعد مهر و موم شدن برمی‌گردم که کارشناس مربوطه نایلون مورد نظر را پاراف کند و ببرمش به آزمایشگاه. خوب این آزمایشگاه استاندارد باید چیز خفنی باشد که مو را از ماست می‌کشد. خصوصن این که نمونه من حدود یکساعت و نیم در نوبت مانده بود که همراه یک رسید ده هزارتومنی برود زیر دست “ مهندس” . بعد این مدت مهندس صدایم می‌کند و من ترسان ترسان ( ناسلامتی یه  بسته کوکائین را فرستاده‌ام زیر دست کارشناس) می‌روم داخل و با گردن کج می‌نشینم. آقای مهندس برگه اظهارات فرستنده را نگاه می‌کند. دو تا کتاب کنارش است. یکی لانگمن و دیگری یک دایره المعارف شیمیایی. چند تا کلمه را از دو کتابش چک می‌کند. بعد حوصله‌اش سر می‌رود و از من می‌پرسد این چیست. من هم بهش می‌گویم مکمل غذایی طیور است. او هم پشت مدارکم همین را پاراف می‌کند و نمونه‌ای که حتی لاکش را محض خنده باز نکرده به من پس می‌دهد!

به همین سادگی، مسخرگی و بی‌دقتی.حالا من یک گانگستر شادم با یک نمونه کوکائین مرغوب که آقای کارشناس نوشته مکمل غذای مرغ است. مدیر نامه کارشناس را می‌بیند. می‌پرسم” تمام؟” نگاهی به نمونه می‌اندازد. بعد عصبانی و برآشفته می‌شود. حالا نگران می‌شوم که فهمیده لاک این نمونه باز نشده. مدیر می‌گوید “خوب این مال طیور است، ما چه می‌دانیم شاید ضرر داشته باشد برایشان. نه آقا. مسئولیت دارد باید ببری سازمان دامپزشکی استان تایید کند.” من نمی‌دانم گریه کنم یا بخندم. شبیه این موقعیت‌هایی شده که “جویی” با تاخیر زیادی تازه اظهارشگفتی می‌کند و بعدش تازه می‌فهمیم اصلن همان را هم عوضی فهمیده!

می‌گوید باید یک نمونه هم ببری سازمان دامپزشکی. می‌گویم من یک نمونه لاک و مهر از زمان آزمایشگاه دارم ( گفتم که گانگستر ابلهی هستم) شانه بالا می‌اندازد که خب همان را ببر. دبیرخانه یک نامه برایم می‌نویسد که خطابش این است: “سازمان دامپزشکی کشور” یکی نیست بگوید آخر عزیز دلم نامه اداری را که خطاب به یک سازمان نمی‌نویسند. این مربوط به کجاست؟ مدیریت؟ روابط عمومی؟ تحقیقات؟ چاره‌ای نیست. اینجا گمرک است و سرشان شلوغ است و کارشان مهم است و فرصت برای این قرتی‌بازی‌ها ندارند.

حالا من شاد و خرم این پاکتی که اول مطلب دیدید دستم است. از آنجایی که لاکش مهر ندارد ( و تازه اگر داشت بعید می‌دانم سازمان دامپزشکی استان تهران درصدد شناسایی مهرش برآید) می‌توانم همچنان به راحتی آن را با گلوتامین، نمک طعام یا پشمک آب‌شده عوض کنم و تحویل آنجا بدهم. اما دیگر این کار را نمی‌کنم. نه به این خاطر که تبهکار ابلهی هستم. چون اطمینان دارم سازمان محترم بعدی هم سرش شلوغ است و فرصت ندارد بفهمد چی تو این کیسه است. 8 کیلو کوکائین که چیزی نیست. دفعه دیگر می‌گویم  چهل گونی کله بریده برایم بفرستند و رویش بنویسند توپ بسکتبال ( یا حتی کشمش) ، مطمئنم که اگر آدم قانون‌مداری باشم ، بعد گذراندن 300 مرحله اداری و یک هفته وقت گذاشتن و استعلام از اداره تربیت بدنی استان ، سرانجام قادر خواهم بود همه چهل گونی کله بریده را ترخیص کنم.

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ غرغرها در خواب بزرگ هستید.