مجاهده‌ها

ژوئیه 24, 2010 § 3 دیدگاه

عارفی پیشِ نَحوی نشسته بود. نَحوی گفت “ سخن بیرون از این سه نیست: یا اسم باشد یا فعل یا حرف.”

عارف جامه بدرید که “ واوَیلَتا! بیست سال عمرِ من و سعی و طلبِ من  به باد رفت. که من به اومید آن که بیرون از این سخنی دیگر هست مُجاهده‌ها کرده‌ام. تو اومیدِ مرا ضایع کردی.”

فیه‌مافیه ( مقالات مولانا)

خارخار

ژوئیه 24, 2010 § ۱ دیدگاه

 

در آدمی، عشق و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالَم مُلکِ او شود که نیاساید و آرام نیابد.

فیه‌ما‌فیه ( مقالات مولانا)

پناه

ژوئیه 19, 2010 § 8 دیدگاه

 

آورده‌اند که عیسا در صحرایی می‌گردید. بارانِ عظیم فرو گرفت. رفت و در خانه‌ی سیه‌گوش، در کنج غاری، پناه گرفت لحظه‌ای تا باران مُنقَطع گردد. وَحی آمد که “ از خانه‌ی سیه‌گوش بیرون رو! – که بچگانِ او به سببِ تو نمی‌آسایند”

ندا کرد که “ یا رَب، فرزند سیه‌گوش را پناه است و جای است و فرزندِ مریم را نه پناه است و نه جای و نه خانه است و نه مَقام است؟”

فیه‌مافیه ( مقالات مولانا)

همین بود

ژوئیه 16, 2010 § 3 دیدگاه

گفت دی از شکمِ مادر بیرون آمده است، می‌گوید” من خدایم” بیزارم از آن خدای که از فلانه‌ی مادر بیرون آید. خدا خداست.

 

و می‌گفت که فلانی از سفرِ دور، به آوازه فلان شیخ، بیامد.

چون برسید، گفتش” چه آمدی ؟”

گفت” به طلبِ خدا”

گفت “ خدا (…)یری در هوا کرد، در (…)سی کرد. همین بود. بازگرد!”

 

آن شیخ می‌گفت که فلان شیخ بولطیف از خدا به “بو” یی زیادت بود: یعنی خدای را “لطیف” می‌گویند و او را “بولطیف” . “ از خدا به بویی زیادت”

گفتم “ این بوی به ( …)سِ زنت و به (…)ونِ قواده‌اش! زهی خر! از خری گفت.”

 

مقالات شمس

خطر

ژوئیه 13, 2010 § 6 دیدگاه

با پادشاهان نشستن از این روی خطر نیست که سر برود- که سری‌‌ست رفتنی، چه امروز ، چه فردا. اما از این روی خطر است که ایشان چون درآیند و نفس‌های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده، این کس که به ایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان را قبول کرد، لابُد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رایهای بدِ ایشان را از روی دل نگاه داشتی‌ قبول کند و نتواند مخالفِ آن گفتن. از این روی خطر است.

فیه‌مافیه ( مقالات مولانا)

خواب روز

ژوئیه 7, 2010 § 3 دیدگاه

روز خُفتی، تا شب با معشوق بیدار داری؟

من وقتی که خواهم که با معشوق شب خلوت کنم و وصال، روز بخُسبم.

مقالات شمس

کدورت

ژوئن 29, 2010 § 4 دیدگاه

[به عروس‌اش فاطمه‌‌خاتون درباره کدورت بین او و فرزندش سلطان ولد]

اگر فرزند عزیز، بهاءالدین، در آزار شما کوشد، حقاً و ثُم حقاً دل از او برکنم و سلام او را جواب نگویم و به جنازه من نیاید، نخواهم، و همچنین غیر او هر که باشد، اما خواهم که هیچ غم نخوری و غمگین نباشی که حق – جل جلاله- در یاری شماست و بندگان خدا در یاری شمایند. هر که در حق نقصان گوید، دریا به دهان سگ نیالاید و تنگ شکر به زحمت مگس بی‌قیمت نشود و یقین دارم که اگر صدهزار سوگند بخورند که ما مظلومیم، من ایشان را ظالم دانم که در حق شما محب و دعاگوی نباشد. ایشان را مظلوم ندانم، سوگند وعذر قبول نکنم. ولله و بالله و تالله که هیچ عذری و سوگندی و مکری و گریه‌ای از بدگوی شما قبول نکنم. مظلوم شمایید…من اگر در روی جماعتی به سبب نازکیِ خویش زهرخنده‌ای کنم، حق ‌تعالی آن روشنایی داده است – بحمدالله – که بدل راست نباشم تا آنگه که ایشان به دل و جان و آشکارا با حق و بندگان حق راست نشوند…غمگین مباد دل شما و فرزندان شما. آمین یا رب‌ العالمین.

و [ به سلطان ولد در سفارش رعایت حال فاطمه خاتون]

توقع است که آتش در بنیاد عذرها زند و یک دم و یک نفس، نه قصد و نه سهو حرکتی نکند و وظیفه مراقبتی را نگرداند که در خاطر ایشان یک ذره تشویش بی‌وفایی و ملالت درآید. خود ایشان هیچ نگویند از پاک گوهریِ خود و عنصرِ شاهزادگی و صبر موروثِ بر رُسته… و از بهر سپید رویی ابدیِ این پدر و از آنِ خود و از آنِ همه قبیله، خاطر ایشان را عزیزِ عزیز دارد، و هر روز را و هر شب را چون روز اول و شب گردک دارد در صید کردن به دام دل و جان؛ و نپندارد که صید شده است و محتاجِ صید نیست که آن مذهب ظاهر بینان است …که ایشان نه از آن عنصرند که کهنه شوند….

و ولله الذی الا اله الا هو که هیچ گله‌ای نکرده‌اند و پیغام نکرده‌اند، نه به ایما نه به اشارت نه تعریض؛ بلکه شکرها و دعای متواتر و متعاقب و صد آزادی از حسن معاشرت و مروت و دلداری و دقایق مراقبت. الا بی گفتِ خلق و اشارت ایشان چند روز است که از صدای عالمِ جان و ورایِ عالم صورت ، صورتِ بی صورت به هوشم می‌آید و مرا می‌خلد.

مکتوبات مولانا

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ شیخ گفت در خواب بزرگ هستید.