مصائب درون‌گرایی

آگوست 18, 2017 دیدگاه‌ها برای مصائب درون‌گرایی بسته هستند

اگر هم شما هم از هم‌کلام شدن با غریبه‌ها معذب می‌شوید، اگر از این که مدت زیادی تنها باشید کک‌تان نمی‌گزد، اگر تعداد دوستان‌تان به اندازه انگشتان دست است، خب…شما – هم مثل نویسنده این نوشته – درون‌گرا هستید.

یک بخش‌ این مطلب برای گروه مقابل است:  برای برون‌گراها. و سوتفاهم‌هایی که درباره ما دارند.

مخاطب بخش دیگرش خود ماییم. می‌خواهم توضیح دهم که درون‌گرایی چه طور می‌تواند رابطه معکوسی با موفقیت‌های اجتماعی داشته باشد.

تعریف سردستی:

اگر از تنهایی بیشتر انرژی می‌گیرید درون‌گرایید و اگر از جمع، برون‌گرا.

حدود صد سال است که کارل یونگ این مفهوم را توضیح داده و دانش درباره این ویژگی باعث می‌شود علت خیلی چیزها را بفهمیم.

درباره ما چی فکر می‌کنند:

برون‌گراها به ندرت ممکن است با گروهی نجوشند. اگر این اتفاق بیفتد به احتمال زیاد دلیلش این است که طرف را اصلا داخل آدم حساب نمی‌کنند یا باهاش خرده حسابی دارند. به همین علت وقتی ما را می‌بینند که دعوت‌های جمعی را رد می‌کنیم یا گوشه‌ای برای خودمان کز کرده‌ایم این را رفتار پسندیده‌ای نمی‌دانند. ممکن است فکر کنند باهاشان خصومت داریم. یا کلاس می‌گذاریم و خودمان را می‌گیریم. یا دوستشان نداریم. در حالیکه به احتمال زیاد ما در حال خجالت کشیدن‌یم. ساکتیم چون فکر می‌کنیم هر حرف یا حرکت‌مان ممکن است روی هوا تبدیل به تاپاله گاو شود. مهمانی منجمد شود و همه به ما خیره شوند. ساکتیم چون نمی‌دانیم باید درباره چی حرف بزنیم. می‌ترسیم حرفهای نابجا بزنیم. ما بخاطر ویژگی درون‌گرایی مدت بیشتری از زندگی‌مان را تنها بودیم تا در اجتماع. بنابراین انتظار نداشته باشید اعتماد به نفس اجتماعی‌مان مثل شما باشد. ما به زور و زحمت همان‌قدر رفتار اجتماعی را بلد شدیم که اتهام ضداجتماعی بودن را از خودمان برداریم. یک قدم جلوترش که می‌شود «باز کردن سر بحث «یا «معاشرت همزمان» با چند نفر مراحل پیشرفته روابط اجتماعی‌ست که به راحتی ممکن است ما درش بسیار بسیار از شما ضعیف‌تر باشیم. تصور کنید آدمی را که لال است. ما گاهی مثل همان آدمیم. معنی‌ش این نیست که خودمان را می‌گیریم یا ناقص‌العقل‌یم. ما فقط بعضی مهارت‌های اجتماعی شما را نداریم.

 

حالا چرا درون‌گراها ناکام‌ترند؟

می‌دانیم که شانس عامل مهم بسیاری از موفقیت‌هاست. اگر در این مورد شک دارید برگردید و نوشته قبلی را بخوانید.

احتمال شانس را چه طور می‌شود افزایش داد؟ سطح تماس‌تان را با اجتماع بیشتر کنید. آدم‌های بیشتری ملاقات کنید. در موقعیت‌های متنوع‌تری قرار بگیرید. این یعنی بالا بردن شانس. دقیقا همان کاری که درون‌گراها خلاف‌ش را انجام می‌دهند. یک مهمانی بزرگ که تعدادی آدم مشهور هم درش هستند. یک درون‌گرا وقتی به چنین مهمانی دعوت شود چه کار می‌کند؟ بیش از هشتاد درصد احتمال دارد که دعوت را رد کند و شب در خانه پتو دور خودش بپیچد و به خودش لعنت بفرستد. حتا خوش‌بین‌ترین اطرافیان آنها اگر این رد شدن مداوم دعوت‌ها را پای چیز دیگری ننویسند دست کم از شما ناامید می‌شوند. منطقی‌ست که شما به مهمانی دهم دعوت نشوید. برون‌گراهای موفقی که می‌شناسم چه کار می‌کنند؟ در بسیاری از این قبیل مهمانی‌ها – حالا با سلیقه خودشان- حضور دارند. در افتتاح نمایشگاه‌ها حضور دارند. اگر دوستشان تاتری روی صحنه دارد یا مراسم کتاب‌خوانی دارد یا جشن رونمایی چیزی حتما آنجا حاضر می‌شوند. تولدش را تبریک می‌گویند. آنها آدم‌هایی دوست‌داشتنی به نظر می‌رسند که به دیگران اهمیت می‌دهند. ما؟ کسانی که بسته به نظر مخاطب از سرد و بی‌تفاوت تا از دماغ فیل افتاده و متکبر دسته‌بندی می‌شویم. بنابراین نه تنها نقش فعالی در بالا بردن احتمال ملاقات با قوی سیاه برای خودمان نداریم، بلکه کاملا محتمل است همان آدم‌هایی که روی ما شرط بسته‌اند را هم دلخور و دچار سوتفاهم کنیم.

 

چاره چیست؟

گفتن ندارد یک بخش‌ش این است که تلاش کنیم. سعی کنیم قواعد بازی را یاد بگیریم و بلاه بلاه بلاه

چاره دوم هم این است که گاهی حواس اطرافیان برون‌گرامان باشد که درباره ما دچار سوتفاهم نشوند. ما گرچه کلاه نامريی‌ساز به سر داریم، اما زنده‌ایم. گاهی کارهایی از دستمان برمی‌آيد که به دلایل فنی از دست دوستان برون‌گرایمان برنمی‌آید. ما را به دورهمی‌های دو نفره دعوت کنند. اگر افتتاح نمایشگاه‌شان را از دست دادیم از ما دلخور نشوند. به هر حال این قبیل کارها نمایشگر بهترین ورژن ما نیست. بهترین ورژن ما در جمع‌های کوچک‌تر بروز می‌کند. در خروجی پروژه‌هایی که به ما سپرده می‌شود. فراموش نکنید که بخاطر ساعت طولانی تنهایی ما چند برابر دوستان برون‌گرایمان فرصت برای فکر کردن داریم. چاره این است که با توضیح این مفهوم -مثلا به شکل همین نوشته- برای دوستان برون‌گرایمان احتمال این سوتفاهم دیرپا را به حداقل برسانیم.

بوطیقای حسادت

آگوست 8, 2017 دیدگاه‌ها برای بوطیقای حسادت بسته هستند

 

1 به گمانم بیش از هر زمان دیگر بین سه چرخ‌دنده مهلک گیر افتاده‌ایم که ازمان گوشت چرخ‌کرده می‌سازد.

از یک طرف همه ( از والت دیزنی گرفته تا شهرداری تهران) تبلیغ می‌کنند که خودت مسول سرنوشت خودت هستی و با پشتکار و اراده هر کاری ممکن است. از سوی دیگر بیش از هر زمان دیگر ( به لطف شبکه‌های اجتماعی و امروز اینستاگرام) در معرض خوشی‌ها و موفقیت‌ها و شوآف دیگرانیم. و در نهایت موضوع حسادت چنان تابو شده که حتا حاضر نیستیم درباره‌اش صحبت کنیم.

نتیجه این است: آدمیزادانی هستیم که بخاطر شکست‌هایمان خودمان را سرزنش می‌کنیم و اگر به موفقیت دیگران غبطه بخوریم یک سرزنش دیگر هم به نامه اعمالمان می‌افزاییم.

ما در این مسیر بیچاره می‌شویم. گوشت چرخ‌کرده می‌شویم. این سه چرخدنده که بین‌شان گیر کرده‌ایم تسمه یکسانی دارند. بیا ماجرا را از اول مرور کنیم:

2 ایده انسان رام‌کننده سرنوشت برمی‌گردد به عصر رنسانس. وقتی نظام کلیسا هر بدبختی را می‌اندازد گردن مشیت، یک عده هم قد علم می‌کنند و می‌گویند خودمان سرنوشت‌مان را تعیین می‌کنیم. به هر حال به لطف آن عده جهان این شکلی شده که الان هست. آدمیزاد اعتماد به نفس پیدا کرده و دارد دنبال درمان نهایی مرگ می‌افتد. این ور خوب ماجراست. چیزی که اجداد رنسانسی ما از قلم انداختند مقوله شانس و تصادف محض بود. آنها با این ایده که «همه چیز یک دلیل غایی دارد، پس جایی برای اراده آزاد نیست» جانانه مبارزه کردند و پیروز شدند. اما نگفتند بلکه جهان برمدار شانس و تصادف می‌گردد و اراده آزاد هم محدودیت‌های خودش را دارد. ما وارد اعصار اراده آزاد شدیم بدون این که شانی برای شانس قایل شویم. نتیجه این بود که هر بلایی سرمان بیاید، هر بدشانسی و بداقبالی یک جورهایی تقصیر خودمان است. همان ایده نارسیستی نوزاد که فکر می‌کند جهان برمدار او می‌چرخد و اگر مادر خوشحال یا ناراحت است حتما تقصیر اوست. بعد خودمان شدیم پلیس خودمان. یک موجودی خلق شد که بیا اسمش را بگذاریم سد اسمال. سید نیست و بویی از سیادت نبرده اما یک جور احترام سنتی براش قایل‌ند برای همین بهش می‌گویند سد اسمال. سد اسمال یک پیرمرد رند سرزنش‌گر است که کنار شانه هر کس نشسته و اعمالش را قضاوت می‌کند. اگر باران بیاید سد اسمال نگاهی به ما می‌کند و می‌گوید : همینه..حالا هیچ روزی لباس سفید نمی‌پوشی..عدل امروز؟ آب و هوا رو هم نمیتونستی چک کنی لابد؟ سد اسمال کلاه پشمی دارد. بالای هفتاد سال سن دارد. با تجربه است و خیلی پیش‌گویی‌هایش به شکل لج در آری درست در می‌آید. شاید به این دلیل که اینقدر غرمی‌زند و سرزنش‌مان می‌کند تا به لطف پیش‌گویی خود محقق‌کن حرفش درست در بیاید. اسمال قرن‌هاست اینجاست. او ما را بخاطر آب و هوا ، بخاطر دیگران، بخاطر بدشانسی‌های روزمره سرزنش می‌کند.

 

3 گفتم ما در معرض زندگی دیگرانیم. تا همین چند سال پیش ما اینقدر در معرض زندگی آدم‌هایی از طبقه‌های اجتماعی متفاوت نبودیم. پدر و مادر من چند تا دوست و آشنا و فامیل داشتند. همه در کاست اجتماعی خودشان. سقف چشم و هم‌چشمی‌شان مدل یخچال بود. با آدم‌هایی از فامیل که خیلی از ما پول‌دارتر بودند هم معاشرت نمی‌کردیم. این اتفاق طبیعی‌ست که در خانواده‌ها رخ می‌دهد. معاشرت با آدم‌ از طبقه اجتماعی خیلی بالاتر خرج دارد. بنابراین دوری و دوستی. ما نمی‌دانستیم آنها چی می‌خورند چی می‌پوشند یا کجا سفر می‌روند. اصلا آنها را با خودمان مقایسه نمی‌کردیم. آنها یک موجودات فضایی بودند که زندگی خودشان را داشتند و در بهترین حالت وقتی مردهای خانواده سردماغ بودند از چیزهایی که درباره زندگی آنها شنیده‌اند لاف می‌زدند. اما شبکه‌های اجتماعی مرز این دوری و دوستی را برداشت. پایمان به خانه کاشانه هم باز شد. به سفرهای هم به تفریحات هم به همه اجزای زندگی هم. ما مدام در معرض بهترین لحظات از بهترین ورژن‌های زندگی هم قرار گرفتیم. حالا همه چیز قابل محاسبه است. اگر کسی خیلی فعالیت مجازی کند خرج ماه‌ش راحت در می‌آید. یا دست کم این طور به نظر می‌رسد که می‌شود چنین چیزی را محاسبه کرد. و حقیقت بدتر..خیلی بدتر این است که آنها دیگر آنها نیستند. موجود فضایی نیستند. همان یک سر و دو گوشی هستند که ما هستیم. در اغلب موارد همان تلاش و اراده و هوشی را دارند که ما داریم. فقط خیلی موفق‌تر از مایند. سداسمال کنار گوشمان زمزمه می‌کند: خاک بر سرت!

 

4 حالا وقت پرداختن به یکی از قدیمی‌ترین احساسات بشری‌ست. آنقدر قدیمی و عمیق که اولین برادرکشی تاریخ بخاطرش رخ داد: حسادت.

حسودی کار زشته..این را در کودکستان به آدم می‌گویند. کمابیش درست هم می‌گویند. اما بجای این که بگویند چطور باید با این احساس زشت کنار آمد یا مدیریت‌ش کرد، همه‌اش را انبار می‌کنند داخل یک اتاقی مثل اتاق کثافت مونیکا. سرریز می‌شود به سایه. جوری که دیگر حتا حق نداریم با خودمان درباره‌اش حرف بزنیم. مثل یک جور آبولاست که اگر حتا اگر به قصد مدیریت‌ش نزدیک‌ش شویم ممکن است ریق رحمت را سر بکشیم. و از تاریخ روانشناسی این را یاد گرفتیم که خطرناک‌ترین احساسات همان‌هایی هستند که انکار می‌شوند. ما به کل منکر شدیم چنین موجودی وجود دارد. که انگیزه اولین قتل باستانی بوده. کافی‌ست ایده حسادت به ذهن‌مان بخورد تا سد اسمال از جا بلند شود و کمربند چرمش‌ را در بیاورد و در را قفل کند. باقی اتفاقات بسته به تخیل شما می‌تواند از دردناک تا خیلی دردناک رخ بدهد.

 

5 من آدم حسودی نیستم. این اصلی‌ترین ویژگی من نیست. اما یک وقتهایی احساس حسادت می‌کنم. بهش افتخار نمی‌کنم. ولی سعی می‌کنم بابتش اجازه ندهم سداسمال ترکه بردارد. حس می‌کنم یک چیزی‌ست که هست. مثل ابر می‌ماند. باید بگذارم خودش برود. یک بخش‌هایی‌ش جنبه انگیزشی دارد. آن بخش‌ها را جدا می‌کنم می‌گذارم که بعدا استفاده کنم. اما یک بخش‌هایی‌ش بیهوده است. کاربرد خاصی ندارد. دل‌چرکینی و غم و یاس است. سعی می‌کنم بگذارم آن بخش‌ها بگذرند. شاید یک زمانی وجودشان ارزش تکاملی داشته. الان مسلما ندارد. شاید روزگاری کسانی که حسادت می‌کردند همانها بودند که می‌توانستند بهتر از قلمرو یا جانشان محافظت کنند. نسبت به تهدید‌ها و فرصت‌ها گوش به زنگ‌تر بودند. بابت همین است که زنده مانده‌اند و این احساسات را برای ما به ارث گذاشته‌اند. اما الان قلمرو و جان هیچ‌کداممان نه در معرض تهدید است نه با حسادت ازش رفع شر می‌شود. وقتی احساس حسادت می‌کنم، تا سد اسمال می‌خواهد حمله کنم می‌گویم بشین سد اسمال برات چایی بیارم. الان میره..الان میره

به نظرم اعتراف به این که گاهی احساس حسادت می‌کنیم خودش می‌تواند درمان باشد. وقتی آنقدر از این موجود شرور نترسیم که در اتاقی زندانی‌اش کنیم او هم راه خودش را می‌گیرد و می‌رود. لازم نیست آدم‌های حسودی شویم. کافی‌ست آدم‌هایی باشیم که گاهی احساس حسادت می‌کنند. بهش معترفند و می‌گذارند خودش رفع و رجوع شود. حتا چرا تبدیل‌ش نکنیم به یک بازی در شبکه‌های اجتماعی؟ هر کدام بگوییم به چه دلیل به کدامیک از اطرافیان حسادت می‌کنیم. دعوتش کنیم که بیاید از شانس‌هایی که آورده بگوید و او هم بگوید به کی حسادت کرده و همین طور..

 

6 حالا دایره کامل می‌شود: خانم گلستان هم مثل همه آدمیان میل دارد که موفقیت‌هایش را فقط حاصل تلاشش بداند. همه حرفش درست است جز تکه «فقط». آدم‌های موفق در اغلب موارد باهوش و اهل تلاش‌ند. اما جز زور بازو، قایق‌شان را موج‌های شانس هم می‌راند. همان چیزی که نسیم طالب بهش می‌گوید قوی سیاه. موقعیت‌های غیرعادی و تصادفی که سرنوشت آدم‌ها را تغییر می‌دهد. خوب است که گوش به زنگ قوی سیاه باشیم. اما برای گرفتن قوی سیاه نمیشود مراسم شکار ترتیب داد. نمی‌شود شال و کلاه کنید و از خانه بزنید بیرون و بگید تلاش می‌کنم تا پدرم ابراهیم گلستان باشد و در خانه‌مان چند کار سهراب سپهری داشته باشیم. این نامردی‌ست اگر به کسی بگویید با تلاش بسیار می‌توانید قوی سیاه را به دست بیاورید. این آموزه همه چیز با تلاش ور تلخی دارد. این که سداسمال را به اندازه هالک گنده می‌کند. او آماده است بابت ( نه حتا بدشانسی) عدم رخ‌دادن شانس خوب شما را در هم بکوبد. شاهین بخت روی شانه‌هایتان ننشسته؟ سد اسمال مشت می‌کوبد. در اینستاگرام می‌چرخید. یکی رفته سفری که دوست داشتید بروید. سید اسمال مشت می‌کوبد. آها کمی هم احساس حسادت گوشه‌ای پیدا کرده. مشت بعدی را محکم‌تر می‌کوبد. شما کوبیده به خواب می‌روید. شما گوشت چرخ‌کرده این سه چرخ‌دنده‌اید.

7 به نظرم خوب است آدم‌های موفق یک وقتهایی بیایند از شانس‌هایشان هم بگویند. از جاهایی که با قوی سیاه مواجه شدند. بودن در زمان و مکان مناسب که باعث شد زندگی‌شان از این رو به آن رو شود. این انسانی‌‌تر و همدلانه‌تر است اگر در مقابل بخش‌های الابختکی زندگی فروتن باشیم.

و خودمان : یک جایی بگذاریم برای بدشانسی.یک جایی برای رخ ندادن شانس خوب. یک جایی برای حسودی که بیاید و بگذرد. برای سد اسمال چایی پررنگ بریزید هورت بکشد ساکت شود.

نیروهای اهریمنی

اکتبر 6, 2016 دیدگاه‌ها برای نیروهای اهریمنی بسته هستند

ازش می‌پرسم نیروی اهریمنی‌اش رو داری ؟ می‌گوید نیست.

من هم می‌دانم تجدید چاپ نمی‌شود. اما نگو نیست. هیچ‌وقت نگو نیست. اینها را تو دلم می‌گویم. می‌گویم باشه. این بهترین‌شان است که جوان است و کتاب را می‌شناسد.

نسیم طالب پنبه هر نوع بلندپروازی در جایی که خودش اسمش را می‌گذارند کرانستان می‌زند. کرانستان جهانی‌ از کاروبار است که آدم‌های معدودی موفق می‌شوند. تا حد زیادی براساس شانس کار می‌کند. و برنده‌ها همه چیز را می‌برند. پس بازنده‌ها همه چیز را می‌بازند. کرانستان روی آرزوهای به گور رفته بنا شده. پشت سر استیوجابز ‌هزاران جوان خلاق پر تلاش حسرت به دل مرده‌اند. آنها خوش‌اقبال نبودند تا در سلسله‌ای از زمان و مکان‌های درست کامیاب شوند. ما همیشه قصه برنده‌ها را می‌خوانیم و سخت‌کوشی و ایمان‌شان را می‌ستاییم. کسی قصه بازندگان را تعریف نمی‌کند تا ببینیم آنها هم با همان‌قدر سخت‌کوشی و ایمان به هیچ جا نرسیدند.خاکشان گل کوزه‌گران شد.

دوستم اشاره می‌کند که نه این ندارد. کتاب را می‌خواهم برای او بخرم. خودم دارم. خودم خوش‌شانس بودم و همه مجموعه را یک‌جا پیدا کردم. اما جلدهای پراکنده‌اش را اینجا و آنجا دیده بودم. خواب دیده بودم که باید مجموعه را دوباره جمع کنم و برایش بخرم. به مسیر انگشت‌ش روی قفسه نگاه می‌کنم و جلد یک را می‌بینم و برش می‌دارم. این از اولی.

دارم قفسه‌های کتاب دست دوم فروشی را نگاه می‌کنم. طرف می‌گوید: کتاب خاصی می‌خواهی؟ ارواح عمه‌ات! حالا اگر بخواهم هم حتما تو می‌دانی چی‌ داری و چی نداری. در دلم می‌گویم.

نه. همین‌طوری دارم کتابها را نگاه می‌کنم. می‌گوید: پس داری وقتت را تلف می‌کنی؟ می‌گویم: آره وقتم را تلف می‌کنم. الان بمانم یا بروم؟ با خودش غری می‌زند و آهی می‌کشد و سرش را با تمیز کردن چند کتاب – که کسی بهش گفته کتابهای قیمتی‌است بند می‌کند. کتابهای قیمتی‌اش کاستاندا اند. همه‌شان را تمیز گذاشته داخل زرورق. وقتی هم می‌پرسد کتاب خاصی می‌خواهی منتظر است یکی دنبال آنها بگردد. افست‌خانه ای که اینها را دو دهه است دارد چاپ می‌کند همین پایین میدان است. دو دهه است اینها را همه جا می‌فروشند بعد به جوان‌های سرتق و عارفان نیمه‌وقت و کارمندان ملول به اسم کتاب نایاب می‌فروشند. همیشه یک داد‌زن دم در همه‌شان ایستاده که کتاب کمیاب بیا داخل. اگر کتابی کمیاب است چطور همه‌تان دارید؟

دارم وقتم را تلف می‌کنم؟بروم یا بمانم؟ نسیم طالب می‌گوید بمان! توصیه می‌کند که یک لنگ‌ت را در کرانستان بگذار بماند. فرض را هم بگذار که داری وقتت را تلف می کنی.اما کسی چه می‌داند. شاید روزی روزگاری .

کتابهای کتاب دست دوم فروش‌ها را نگاه می‌کنم و قیافه صاحب قبلی‌شان را تصور می‌کنم. براساس کتاب‌های کنار هم می‌ فهمم که کتابخانه‌ای را یکجا خریده‌اند. قصه‌های صبحی، طبقه‌بندی قصه‌های ایرانی ،گاستون باشلار…ها آدم خوش‌سلیقه‌ای بوده. اول رفته سراغ تئوری و ساختار. کمی آن طرف‌تر یک سری کتاب سینمایی. چند کتاب درباره فیلمنامه‌نویسی. حالا وقت عمل‌گرایی‌ست. بعد می‌بینم جوان ایده‌آلیست کم‌کم دلمرده شده. می‌بینم که می‌رسد به مواجهه با اضطراب و افسردگی. گیتی خوشدل. روانشناسی مثبت‌اندیش. از یک جایی مسیر کتابهای این کتابخانه قطع می‌شود. او همه کتابها را فروخته. یا مرده. فرقی نمی‌کند. براساس سال چاپ کتابها  می‌توانست هم سن و سال اصغر فرهادی باشد. قبلا ساده بود فکر کنم که قصه‌نویس جوانمرگ ،کم‌استعداد یا کم‌تلاش بوده. نسیم طالب گوشه ذهنم نشسته و نچ‌نچ می‌کند: اشتباه نکن! دارم وقتم را تلف می‌کنم؟ وسط خیال‌پردازی از لابلای چند هری پاتر می‌کشمش بیرون. نیروی اهریمنی‌اش .جلد پنجم. تر و تمیز.

حوصله ندارم تمام میدان را دور بزنم برای جایی که می‌خواهم بروم.پانزده سال پیش هر انقلاب‌گردی‌ام شش ساعت طول می‌کشید. نیروی اهریمنی داشتم. الان زودتر خسته می‌شوم. جمعیت و صدا و راه رفتن خسته‌ام می‌کند. دوست دارم اسنپ کنم و و همانجا در ماشین بخوابم. نور ته پاساژی را می‌بینم. خفتی و ناجور است. طی تمام این سالها دو بار واردش شدم و جز یک نوار فروشی قدیمی چیز دندان‌گیری نداشته. اما نور نشان می‌دهد مي‌توانم میان‌بر بزنم. در سی ثانیه تا پایین میدان میان‌بر می‌زنم. از کوچه زیر میدان در می‌آیم. دارم با خودم می‌گویم اگر دنبال جایی می‌گردی که کسی نرفته از مسیری برو که کسی نرفته.

دوستم داشت می‌گفت چطور این کتابها را پیدا می‌کنی؟ گفتم قفسه‌هایی را نگاه می‌کنم که بقیه نگاه نمی‌کنند. قفسه کتابهای تبعیدی. آنهایی که مال نشر چشمه و نی نیستند. تیراژ پانصدتایی‌ها. پخشی ورشکسته‌ها. بدطرح‌جلدها و گمنام‌ها. بسیاری از کتاب‌های خوب را اینجوری پیدا می‌کنم. راز خاصی نیست. یا قفسه‌های کف زمین. یا خیلی بالا. اگر دنبال چیزی می‌گردی که کسی پیدا نکرده جایی را بگرد که کسی نمی‌گردد. این را به دوستم می‌گویم.

پایین انقلاب چند تا همه چیز فروشی هست. کتاب و شال گردن و دی‌وی‌دی و کمک درسی. معمولا پخشی‌ها تتمه آنچه مانده باشد را برایشان می‌آورند تا قفسه‌هاشان پر باشد و هر از گاهی به مسافر یا سرباز خسته‌ای کتابی هم بیاندازند. چندسال پیش چند جلد خداحافظی طولانی چندلر را در قفسه یکی‌شان دیدم. نوی نو. قبل این بود که چاپ دوم شود. اگر به آقا زرورقی می‌گفتم می‌گذاشتشان داخل زرورق و نگه می‌داشت برای مشتری‌های خاص. همان موقع تو گودر نشانی‌ش را دادم. خلاصه این که سابقه چنین معجزاتی وجود دارد. می‌بینم این یکی از قضا خوش سلیقه‌است و کتابهای نوجوان و فانتزی را کنار هم گذاشته. حتا یک دو کتاب دیگر از پولمن هم دارد. هیچ وقت این کار را نمی‌کنم که اسم کتاب را از فروشنده بپرسم. یک جور تفرعنی دارم که انگار من بیشتر از کتاب‌فروش از مغازه‌اش سر در می‌آورم. در اغلب موارد البته حق با من است. ولی این بار گفتم کاری رو بکن که هیچ وقت نمی‌کنی. شاید هم داشتم وقت می‌خریدم. چون قفسه فانتزی‌ها چسبیده به دخل بود و داشتم آخرین ردیف را هم نگاه می‌کردم. گفتم کتاب فلان را دارید؟ تا می‌خواست تایپ کند من آخرین قفسه را هم نگاه کردم. دوبار. نداشتند. گفت داریم. خب. یک نفر موقع فروش اهمال کرده. موجودی‌شان اشتباه است. انتظاری هم ندارم. با این حال گذاشتم بگردد. تا می‌گشت من قفسه را برای بار سوم دیدم. نداشت. پسرک پیگیر بود. گفت صبر کن. در کرانستان چیزی که زیاد دارم وقت است. زنگ زد به اوستایی کسی. بعد گفت دیدم و گوشی را گذاشت. دست کرد در قفسه‌ای که دقیقا کنار دخلش بود. جلد دو را بیرون آورد. این دو تای آخری را به قیمت پشت جلد خریدم. 4500 تومن! نسیم‌طالب گفت به من چه؟ کرانستان همین است! زمان و مکان درست.

دیگر خسته‌ترم از این که بمانم. از جلوی مغازه آقای نیست رد می‌شوم.از جلوی قصه‌نویس جوانمرگ از جلوی آقای زرورقی. خواب درباره کتاب خریدن نبود. درباره مواجهه با نیست بود. خواب می‌خواست زیرآب طالب را بزند. یا دست کم آن طالب‌ی که در ذهن من جاخوش کرده بود. در یک نصفه روز نیست تبدیل شد به سه جلد از پنج جلد.

بروم یا بمانم؟ خواب می‌گوید بمان! بمان و آتش بزن.

این پنج‌تا

سپتامبر 12, 2016 دیدگاه‌ها برای این پنج‌تا بسته هستند

این پنج کتاب طی دو سال اخیر منتشر شده‌اند. لازمه خواندن‌شان این است که انسان زنده بزرگسال باشید. حتا برعکس : اگر انسان زنده بزرگسال هستید لازم است هر  پنج‌تاش را بخوانید!

۱  ایده عالی مستدام / برادران هث/ هاشمی و اسدی/ آریانا قلم

قاتل فیلم هفت اعتقاد داشت: این روزها اگر می‌خواهید به حرفتان گوش بدهند دیگر این که سر شانه آدم‌ها بزنی کافی نیست. باید با پتک بزنی توی سرشان.
او البته به ضرورت قاتل بودنش کمی خشن است اما کتاب ایده عالی مستدام درباره همین پتک است: چطور حرف بزنیم که دیگران متوجه شوند؟ چه طور ایده‌ای در ذهن‌ ماندگار می‌شود؟ چه‌طور تغییر ایجاد کنیم؟ چک لیست ی که در کتاب توضیح می‌دهد خیلی دقیق و روشن همه اینها را روشن می‌کند.
اگر نویسنده و روزنامه‌نگار و هنرمند و تبلیغات‌چی و مدرس هستید در صف اول خواندن این کتاب‌ید. اگر شغل‌تان جز اینهاست خواندن آن را می‌توانید یک روز به تعویق بیاندازید.

ide_1

2 چگونه عاقل بمانیم / فلیپا پری/ تینا حمیدی/ نشر هنوز

تکامل ما را به سمتی نبرده که عاقل‌تر باشیم. به سمتی برده که زنده‌تر بمانیم. نکته قضیه اینجاست که تقریبا تمام عوامل مرگ و میر که تکامل براساس آنها، ما به این نقطه رسانده تا حد قابل توجهی کنترل شده. بنابراین جایی ایستاده‌ایم با مهارت‌هایی که چندان به کارمان نمی‌آید (نگرانی‌های وسواسی درباره سلامت و امنیت) . بدون مهارت‌هایی که به شدت به آنها نیاز داریم ( برای تبدیل کردن جهان به جای بهتر).
چگونه عاقل بمانیم مثل عصا‌ست برای معلولان‌ی که ما هستیم.

how-to-stay-sane

3 قوی سیاه/ نسیم طالب/ محمدابراهیم محجوب/ آریانا قلم

مرز باریکی بین جهان امور پیش‌بینی پذیر و سیستم‌های غیرقابل پیش‌بینی وجود دارد. فاصله این دو با گور آدم‌هایی پر شده که آرزوهاشان را زیرخاک برده‌اند. قوی سیاه درباره این است که چطور یکی از آنها نباشیم. چرا بشر درباره عدم‌قطعیت جهان دچار سوتفاهم است و چه طور با این سوتفاهم کنار بیاییم.احتمالا نسیم طالب خوشش نیاید این‌طور از کتابش یاد شود اما برای ترغیب‌تان هم که شده توصیف‌ش کنیم : کتابی برای به گور نبردن آرزوها

black_swan_2_1_1

4 فلسفه ترس / لارس اسوندسن/ خشایار دیهیمی/ گمان

چند روزتان بدون لحظه‌ای فکر کردن به سرطان و داعش و زلزله می‌گذرد؟‌ جز این است که ترس جزئی جداناپذیر از زندگی روزمره‌مان شده؟‌ اگر فکر می‌کنید مشکل صرفا از جهان سومی بودن ماست سخت در اشتباهید. اسوندسن نویسنده جوان نروژی ثابت می‌کند ما درباره خطرات جهان به شدت دچار سوتفاهمیم. درک کاملا اشتباهی از میزان خطر جهان داریم که هم حاصل نوع تکامل‌مان است و هم سودآور بودن صنعت ترس برای حوزه جنگ‌افزار، دارو و ژورنالیسم. او نشان می‌دهد ترس‌های بی‌دلیل چطور بزرگترین حق زندگی‌مان را نابود می‌کند: آزادی‌مان را.

book-falsafe-tarsd5e731

5 هنر شفاف اندیشیدن/ رولف دوبلی/ فردوسی‌پور،توکلی و شهروز/ چشمه

هنگام نوشتن این متن چاپ سی‌ام کتاب به بازار آمده. مبادا گول بخورید: کتاب عالی‌ست! هنر شفاف‌اندیشیدن را تکمله‌ای بر چهار کتاب قبل تصور کنید. یک جمع‌بندی نهایی درباره 99 خطای رایج ادراکی بشر. ما همچنان بخاطر اجداد پشمالویمان از درک بسیاری از بدیهیات عاجزیم. نکاتی که اگر متوجه‌اش بودیم جهان جای بهتری می‌شد. خواندن‌ش هم لذت‌بخش است هم غافلگیرکننده. شاید شما هم بعد خواندن دلتان بخواهد این 99 نکته را با ماژیک روی دیوار مقابل چشمتان داشته باشید. یکی از نکات؟ ما از درک تصاعد عاجریم. نتیجه این که قادر به حدس درست درباره بعضی حوزه‌ها مثل اقتصاد نیستیم. معنای رشد پنج درصدی تورم یا افزایش دو درصدی بیکاری را اصلا درک نمی‌کنیم. به همین دلیل تصمیمات کاملا اشتباه می‌گیریم. یعنی چطور؟ به نظرتان اگر یک کاغذ را 103بار روی خودش تا بزنیم قطرش چند سانت می‌شود؟ پاسخ : 93 میلیارد سال نوری! هم‌اندازه چیزی که درباره طول جهان هستی می‌دانیم.بامزه‌است. نه؟

photo_2016-09-12_14-28-42

 

 

این مرد

سپتامبر 19, 2014 دیدگاه‌ها برای این مرد بسته هستند

اگر تا کنون گوگل کرده باشید می‌دانید رایج نیست که در جستجوی عبارت عامی مثل this man -اگر نام فیلم یا کتاب نباشد- به نتیجه خاصی برسید. اما قصه this man فرق دارد. همین الان گوگل‌ش کنید…

سورپرایز!

 

0

نه سال است که آدم‌هایی از سراسر جهان مدعی می‌شوند که چهره این مرد را در خواب دیده‌اند. چهره کسی که در عالم واقع هیچ گاه با او روبرو نشده‌اند. ماجرا از مطب روانپزشکی در نیویورک شروع می‌شود که طراحی‌های یکی از مراجعین‌ش را به همکار دیگری نشان می‌دهد و می‌بینند بیمارانشان چهره یکسانی را از مرد مرموزی در رویاهاشان طراحی کرده‌اند.

سایت  thisman.orgآغاز به کار می‌کند و شروع می‌کند به ضبط شواهدی از حضور این مرد در رویاهای مردم. با سر زدن به این سایت نمونه‌ای از گزارش‌ها یا تئوری‌هایی که درباره این مرد وجود دارد را خواهید دید. می‌توانید به صفحه فیس‌بوک‌شان هم سر بزنید.

این سایت به زبان‌های مختلف دنیا پوستری درباره این مرد ساخته که نسخه فارسی هم دارد:

9

در مطلب فارسی سایت اپک تایمز هم می‌توانید خلاصه‌ کامل‌تری از ماجرای این مرد را بخوانید.

+++

من از 13 سالگی رویاهام را می‌نویسم و گاهی طراحی‌شان می‌کنم. وقتی توسط یکی از خوانندگان وبلاگ با ماجرای این مرد آشنا شدم کمی جا خوردم. در رویایی مربوط به 25 تیر 79 چهره مردی را دیده بودم که چون کمی عجیب بود و جزییات خاصی داشت، طراحی‌اش کرده بودم. آیا بیگ‌اسلیپ هم این مرد را دیده‌ است؟

111

20140919_132848

تنوره دیو

اکتبر 20, 2013 دیدگاه‌ها برای تنوره دیو بسته هستند

1378194_213772638797514_208759771_n

1 در بیست و سه سالگی برای اولین بار در عمرم عصبانی شدم. تا پیش از آن هیچ وقت عصبانیت را تجربه نکرده بودم. بعد دیو طعم خشم را چشید و بیدار شد…

2 اطرافیانم اعتقاد دارند آدم آرامی هستم. یک بلغمی کلاسیک که می‌تواند در بحرانی‌ترین وضعیت‌ها خونسردی‌اش را حفظ کند. اما آنان نمی‌دانند که دیو آنجاست. همیشه آنجاست. در تاریکی نشسته و من برایش پاره پاره خوراک می‌ریزم. برای همین است که کاری به من ندارد.

3 از روزی که دیو بیدار شد دیگر نتوانستم او را به سیاهچال برگردانم. برای کنترل خشم فقط یک راه وجود دارد. او را به رسمیت بشناس!
من او را کنار دستم نگه می‌دارم و بهش خوراک روزمره » عصبانیت» می‌دهم. آن قدر زیاد که ولع او را خاموش کند و آن‌قدر کم که من را آزار ندهد. این ریزه خوراک‌های عصبانیت را از کجا می‌آورم؟ از همه چیز دور و برم. از اخبار روز، از تاکسی، از بعضی نوشته‌ها . از همه چیزهای اشتباه یا ابلهانه. من تکه‌های ناخوش‌آیند و آزارنده را نادیده نمی‌گیرم. آنها را به قطعاتی آنقدر کوچک تقسیم می‌کنم که روانم را آزار ندهد. که «من » را عصبانی نکند. بعد آنها را جذب می‌کنم. می‌دهم به دیو عصبانیت. او این پاره‌ها را می‌خورد و به من کاری ندارد.
تازه بعد انرژی‌ش را هم پس می‌دهد که توسط آن بنویسم. حرف بزنم. بحث کنم.فکر کنم.

4 هالک را دوست دارم ( کی‌دوست ندارد؟) همه‌مان در زندگی بالغانه‌مان با هیولای سبز رنگ مواجه می‌شویم. همه‌مان گاهی تبدیل به موجودی غیرقابل کنترل می‌شویم که حرکات و حرفهایش بعدن پشیمان و شرمسارمان خواهد کرد.

5 از اول “اونجرز” همه از بروس بنر می‌پرسند که چطور توانسته هالک شدن را به اختیار خودش در بیاورد.
او سرانجام رازش را فاش می‌کنم:

That’s my secret, Cap: I’m always angry

برگشته‌ها و رفته‌ها

آگوست 13, 2013 § 54 دیدگاه

من از وقتی با کسی «دوست» می‌شوم درباره رابطه‌مان یک خوش‌بین مطلق‌م. حتا اگر وقتی حرکتی کند که جای گله و شکایت و رنجش داشته باشد، زیر سبیل رد می‌کنم و می‌گویم که ایشالا گربه است. نه بابت این که خیلی آدم باحال و کول‌ی هستم.
این کارم دو دلیل ناخودآگاه دارد:

اول این که این واکنشی‌ست که دوست دارم در قبال من هم داشته باشند. آدمیزاد است دیگر. همیشه که روی سن نیست. یک وقتهایی سوتی می‌دهد و اشتباه می‌کند. یکی از فرق‌های دوست ها با بقیه این است که برایت ماله می‌کشند. آنقدر خربزه شیرین در خانه‌ات خورده‌اند که اگر این یکی تلخ بود باز هم «به‌به» بگویند. آدم از غریبه‌ها چنین انتظاری ندارد.

دوم این که دوستی‌سنجی و دور و نزدیک شدن لحظه به لحظه انرژی فوق‌العاده‌ای می‌خواهد که من ندارم.

اما و اما… این سیستم یک باگ دارد. باگ‌ش هم این است که ممکن است در مورد جلو رفتن روابط دچار توهم شوی. طرف خیلی وقت است مسیرش را عوض کرده. بلکم انگشتی هم بهت نشان داده. تو گفتی ایشالا گربه است و گازش را گرفته‌ای. چاره چیست؟

ذهن باز خودش را تصحیح می‌کند: هر چند وقت یک بار – مثلن بگو دو سال یک بار- تا مغز استخوان به دوستی‌هام بدبین و شکاک می‌شوم. شکی بدتر از شک دکارت به وجود خودش. بعد ترمز دست را می‌کشم و همان جا می‌ایستم. نگاه می‌کنم ببینم طرف اساسن علامتی می‌دهد که «بیا»؟ ….یا سر پیچ بعدی گرد می‌کند برگردد ببیند چه مرگم است؟ یا نه می‌رود و نه سر پیچ بعدی و پیچ بعدی هیچ وقت نمی‌فهمد یا برایش مهم نبوده که تو «کم » شده‌ای.

اگر برنگشت که هیچ. کمی دلم می‌شکند بعد دوباره راه می‌افتم و برای خودم سوت می‌زنم. اما اگر برگشت. خب بهانه‌ای میاورم. مثلن می‌گویم تو چشمم خاک رفته. یا یه لحظه خوابم گرفت. درونم شاد است. و طرف هیچ‌وقت نمی‌فهمد این سراغ گرفتنش چقدر برایم مهم بوده.

قبلن هم گفته بودم از آرماگدون آدمها

نقشه خواب‌ها

آوریل 21, 2013 § 4 دیدگاه

تعدادی از «من» های دیگر در جهان‌های موازی زندگی خودشان را دارند. من گاهی خوابشان را می‌بینم.
یکی‌شان ساکن مشهد است. اما نه این مشهد. مشهدی که نقشه‌اش فرق می‌کند. و من در رویاهای مختلف آن را دیده‌ام. و نقشه مشهد این رویاها به هم شبیه است.
یکی‌شان در جهانی آخرالزمانی سعی می‌کند زنده بماند. در تمام رویاها مشغول جنگ با هیولاها و شیاطین دوزخی‌ست. نقشه این جهان هم هر بار در خوابهایم مشابه است.
یکی‌شان در استانبول‌یست که هم‌مرز تهران است. استانبولی که نقشه دیگری دارد. نقشه این یکی هم تقریبن در خوابها یکسان است

گاهی خیابانی تازه در آن کشف می‌کنم. چند باری هم اتفاق در نقاطی از این نقشه‌ها اتفاق می‌افتد که قبل‌تر هم دیده بودم.
اما در هر کدام از این خوابها ( این دنیاها؟) درک تقریبی مشابهی از جهات اصلی دارم. برای همین است که می‌توانم تکه های نقشه را کنار هم بچسبانم و کاملش کنم.
چهار چوب اصلی نقشه این مکان‌ها را کشیده‌ام. رویاهام را مرور می‌کنم و تکه‌های خالی را پر می‌کنم. از کشف ارتباط خیابان ها و محله‌ها هیجان‌زده می‌شوم.

برای دیدن نقشه‌ها در اندازه بزرگتر رویشان کلیک کنید.

1.نقشه مشهد رویاها

تا سال 89 مشهد در خواب‌های من شامل خانه سی‌متری مامانی بود و بس. تا مدتی بعد مرگ مامانی هنوز خانه‌اش مرکز مشهد بود. حدود یکسال بعد مرگش خواب مشهد تبدیل شد به خواب شهر. خواب‌های مشهد معمولن اینجوری شروع می‌شود : “ دم عید است، مشهدم…”
اولین خواب این مشهد را 14 شهریور 89 دیدم:
باید بروم خانه‌مان . شب است .تاکسی کم است. یک نفر نگه می‌دارد .من جلو سوار می‌شوم و یکی عقب. دو مسیر مختلف را می‌خواهیم. من می‌خواهم مسیرش را عوض کند تا بتوانم از خوابگاهی عینکم را بردارم که جا گذاشته ام. دیگری می‌خواهد جایی نزدیک شمال برود. من خیالم راحت است که زودتر پیاده می‌شوم. راننده قبول می کند. در مسیرمان که برف گرفته و راحت پیدا نمی کنیم هر از گاهی مقابل مدرسه ای می ایستیم. انگار اینها تعدادی مدرسه است که خارجی ها در ایران تاسیس کرده اند و بچه هایش دو ملیتی هستند. مدارس وسط برف و زنگ تفریح. بچه ها باید به برف عادت کنند. با لباسهای ناکافی و نازک وسط حوض‌های یخزده می‌لرزند. بعضی‌هاشان برای گرم شدن حوله به تن کرده اند بعضی‌ها خود را زیر برف پوشانده‌اند. شاید آنجا خواهرم را می‌بینم که ازم می‌خواهد بغلش کنم تا گرم شود. بغلش می‌کنم خیلی کوتاه. و می‌دانم که نمی‌توانم بگذارم به این گرما عادت کند
بعد نقشه شهر گسترده‌تر شد. کم‌کم کشف کردم که سمت شرقی شهر می‌رود “شمال” . با بزرگراه‌هایی پیچ‌در‌پیچ که در خوابهای دیگری دیدم. محل خانه (پدرم) در خواب تغییر می‌کند. گاهی در مجموعه آسمان‌خراش‌های صنعتی خارج شهر است، گاهی آپارتمانی در هنرستان، گاهی خانه‌ای قدیمی و سنتی در محلی از شهر که در واقع وجود ندارد.
مشهد رویای من از محلی شبیه به میدان ملک‌آباد به سمت شمال، خط متروی پیچ در پیچی دارد که بارها در تونل‌ها و ایستگاه‌هایش گم شده‌ام.

 

2. نقشه شهر جن‌زده

خواب‌های ترسناک من کابوس نیست. به ندرت از ترس بیدار می‌شوم. خواب است، قصه و طرح و شخصیت دارد. اما خب…ترسناک است. این خواب‌ها معمولن در “نمای داخلی” اتفاق می‌افتد. ژانر خواب‌ها “خانه جن‌زده” بود. من با کمک عده‌ای دیگر باید از خانه‌ای شیطانی دفاع می‌کردیم. این خواب‌ها هم به تدریج تبدیل به خوابهای شهری شد.
نقطه عزیمت نقشه خوابی‌ست که 15 مرداد 90 دیدم:
آخر دنیاست، همه‌چیز در حال از هم پاشیدن است. (میم) گوشه دیگری از شهر است و قرار است زیر پل به ما بپیوندد. سعی می‌کنم آموزه‌های این سالها را به کار بگیرم تا گروه همراهم را زنده نگه دارم. ویروس زامبی شیوع پیدا کرده و عنکبوت‌های غول‌آسا به پناهگاه موقت ما حمله می‌کنند. زنی را از وسط مهلکه نجات می‌دهم که در انتها می‌فهمم دکتر جکیل است و کم‌کم دارد به مستر هاید تبدیل می‌شود
چندی بعد خواب تکه دیگر شهر را دیدم. جایی که غولی وارد کره  زمین شده که ما فقط پاهایش را می‌بینیم و دستور می‌دهد همه با هم از کوه آتشفشان بالا برویم و خود را داخل دهانه آن بیاندازیم. همه ناامید‌ند و زندگی‌ها از بین رفته. قرار است ما داخل مرکز زمین تبدیل به طلا شویم، طلا فوران کند و زندگی روی زمین برای هزارمین بار از صفر آغاز شود. بعدتر ما خون‌آشام‌هایی بودیم که گرگینه‌ها به گله‌مان زده بودند و دنبال راه فرار می‌گشتیم. وقتی دیگر من شی‌ باارزشی را از شیطان دزدیده بودم و او در جستجوی من بود… و ماجراهایی دیگر که چون از قطعیت مکانی‌شان مطمئن نبودم هنوز وارد نقشه نکردم.

 

 3. نقشه استانبول رویا

فایل ورد رویاهایم نشان می‌دهد از نیمه‌های 90 تا کنون دست‌کم 19 بار خوابم با این عبارت شروع می‌شود” خواب می‌بینم استانبول‌م..” جغرافیای تعدادی از رویاها را هنوز نتوانسته‌ام در این نقشه پیدا کنم. با این حال در تمام رویاها استانبول با تهران (گاهی مشهد) هم مرز است و در بسیاری‌شان دغدغه من گم شدن در خیابان‌ هاست بدون این که زبان بلد باشم یا پول کافی  داشته باشم. با این حال در تمام این رویاها می‌دانم که اگر به میدان تقسیم برسم مشکلاتم حل خواهد شد. میدان تقسیم در رویای من جایی شبیه میدان انقلاب است که بعد از تعدادی میدان و چهار راه و با عبور از خیابانی شبیه به آزادی پدیدار می‌شود. در دو رویا استانبول و تهران مرز آبی کوچکی دارند و سفر به آن سمت آب کار روزمره همه مرز‌نشینان است. در یکی از همین رویاها برای رسیدن به لنگرگاه ایران باید از کوچه‌های پر پیچ و خمی می‌گذشتم. کوچه‌هایی با مغازه‌هایی جذاب اما مردمی که چندان غریبه‌ها را دوست ندارند.

***

این نقشه تقریبی تعدادی از اصلی‌ترین لوکیشن‌های رویاهام بود.

خیال‌پردازی می‌کنم با خودم: شاید شما هم این نقشه‌ها را دیدید و گفتید» آها! من هم اینجا بوده‌ام. من هم این تقاطع را می‌شناسم. من هم از آن پیرمرد یک چشم بداخلاق کتابی عتیقه خریده‌ام». شاید فهمیدیم خودهای دیگرمان در جغرافیای یکسانی زندگی می‌کنند. شاید پیش از این که فیزیک پای ما را به جهان‌ها موازی باز کند، خودمان به وجودش ایمان آوردیم.

خدای دلخور

سپتامبر 17, 2012 § 5 دیدگاه

1  اینها تعدادی از تصویرسازی‌هایی‌ست که از «هادس» انجام شده. از هادس شرور وزشت دیزنی تا هادس‌های ترسناک دیگر. این خدای بخت‌برگشته کیست؟

2 سه خدای فاتح برای فرمانروایی قرعه می‌کشند. زئوس فرمانروایی آسمان را می‌برد و پوزیدون فرمانروایی دریا را. بدترین سهم به هادس می‌رسد: دنیای زیرزمین. دنیای مردگان. سهم ابدی او مهجوری و تنهایی است.
خب اگر من هم هادس جزء تایپ‌های اصلی روانی‌م نبود، احتمالن مثل خیلی‌های دیگر او را لولوی زشت قصه‌ها می‌دانستم. اما من هادس را می‌شناسم. نیمی‌ از وجودم هادس‌یست.

3 وقتهایی که به شدت عصبانی یا ناراحت‌ام جوری که حوصله کلنجار رفتن با دنیا یا حتا دفاع از خودم را ندارم یکهو ول می‌کنم و به دنیای زیرزمین بازمی‌گردم. به محدوده نفرین‌شده فرمانروایی‌ام. جایی که برای بقیه ترسناک و نفرت‌انگیز است. برای همین رفت و آمد اضافی ندارد. دنیای زیرزمین مکان مناسبی‌ست برای متنفربودن از دنیا و اهلش.

4 یک نمونه مدرن کاراکتر هادسی، دکتر منهتن کمیک نگهبانان است که چند وقت پیش حرفش بود. او که بعد حادثه مرگباری که برایش اتفاق افتاده تبدیل به نوعی ابرمرد شده، حالا همه زندگی‌ش را دارد وقف صلح و رفاه آدمیزاد می‌کند. اما زمانی که تحت فشار خبرنگاری سمج وسط یک مصاحبه زنده تلویزیونی متهم می‌شود به این که اطرافیانش را به سرطان مبتلا کرده، ناگهان از کوره در می‌رود و به مریخ فرار می‌کند. جایی که منفصل از جهان آدمیان به تنهایی و مراقبه بگذراند.گور پدر آدمیان .

 5 هر وقت در فیلم‌ها یا کتابهای تصویری از زئوس دیدید، خدای پاپیولار باستانی با ریش‌های خوش‌فرم نقره‌ای و عصای طلایی، یادتان بیفتد برادر دیگرش خدای جهان زیرزمین است. مردی که نه زشت است و نه ترسناک. مرد تنها و دلخوری که اهل بازی نیست.

 

» پس ببین گنجینه‌هایت را خواهند پذیرفت یا نه! آنان به خلوت گزینان بدگمان‌اند و باور ندارند که ما برای هدیه دادن بیاییم. گام‌هامان در کوچه‌هاشان طنینی سخت تنها می‌افکند و شبانگاهان در بستر چون صدای پای مردی را بشنود که دیری پیش از برآمدن خورشید می‌گذرد، چه بسا از خویش می‌پرسند که : این دزد به کجا می‌رود؟‌»

قدیس به زرتشت

 

درس‌هایی در سوگ

آگوست 12, 2012 § 13 دیدگاه

1 در مراسم ختم مامانی  دم در ایستاده بودم با دو نوع از کسانی که ابراز همدردی می‌کردند رو برو شدم . این مواجهه درکم را از ابراز همدردی تغییر داد.

  • خاموش‌ها.می‌آمدند. آیین را به جا می‌آوردند. دو دستی مصافحه می‌کردند. کمی خم می‌شدند. چهره‌شان نیمی غم نیمی خنده بود. خنده‌اش بد نبود. یک جور لبخند متظاهر شیرین که نشان از ادامه زندگی داشت. نشان محبت بود.بعد همان جملات تکراری را می‌گفتند. می‌گفتند که در غم ما شریک‌اند. اگر نزدیک‌تر بودند در آغوش می‌گرفتند و با آرام با دست چند ضربه به پشت می‌زدند و جمله‌شان را دم گوش نجوا می‌کردند.
    این گروه -برخلاف تصور پیشین‌ام از بی‌اثری آیین‌ها و جملات کلیشه‌ای – مرا آرام می‌کردند. احساس می‌کردم که تنها نیستم. که کسانی در دنیا به غم من در این لحظه احترام می‌گذارند. فهمیدم بهترین همدردی برای عزادار محترم شمردن غم اوست.
  • جیغ‌جیغوها. شرکت‌کنندگان ابله شوآف عزاداری برای نمایش میزان سوگواری‌شان از ما که صاحب عزا بودیم، عزادارتر می‌شدند. نعره می‌زدند و سماع می‌کردند و بی‌خود می‌شدند و ماها باید برایشان آب قند می‌بردیم. یکی از این اقوام شجره‌نامه‌ای چنان معرکه‌ای گرفته بود که کسی نمی‌دانست فکر می‌کرد مونس شب و روز مامانی بوده. همین بس که من در تمام زندگی‌ام حتا یک بار ندیده بودمش. و تمایل شدیدم به پشت دستی زدن به دهانش در آن لحظه، نشان می‌داد تظاهر به «صاحب عزا بودن»  وقتی که نیستی، تا چه حد توهین‌کننده و آزارنده است.

2 واکنش‌های هیستریک پنهان‌کننده بی‌حسی روانی ماست. شوآف شلوغ بازی و معرکه‌گیری‌های سانتی‌مانتال، گرد و خاک به پا کردنی است که می‌خواهد حقیقت تلخ بی‌احساسی‌مان را پوشیده دارد. از ترس اتهام سنگدلی یا انفعال چنان هیاهویی به پا می‌کنیم که برای اهلش روشن‌ترین گواه بر درون ماست.

3 شاید عده‌ای این موج خودصاحب‌عزا پنداری از سوی همه کسانی که تا دیروز ( والبته از پس‌فردا) در جمع‌های خودمانی در تمسخر آذری‌ها بی‌پروا بودند را پای حرکت خجسته انسانی بگذارند. من اینقدر خوش‌بین نیستم و بیشتر آن را های و هوی وجدان‌های سنگین می‌دانم.

4 پس بیش از صاحب عزا مویه نکنیم. چه کار کنیم؟ ساکت باشیم. همه دنیا به احترام مرده‌ها سکوت می‌کنند.

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ روح و روان در خواب بزرگ هستید.