سی و چهار فرمان

سپتامبر 13, 2016 دیدگاه‌ها برای سی و چهار فرمان بسته هستند

درباره کتاب هنر شفاف‌اندیشیدن گفتم. برداشتم برای خودم از 99 فصل کتاب 34فرمان جدا کردم ( تم بسیاری از فصل‌ها مشترک است یا اشکال مختلف یک جنس خطای ادراک است). این لیست را برای خودم نوشتم اما ممکن است به کار شما هم بیاید. الان که نگاه می‌کنم بعضی از آنها شبیه فرمان‌های متافیزیکی شده! ولی حقیقت این است که در کتاب اینطور نیست. بابت هر کدام توضیح منطقی و پیشینه اجتماعی دقیقی ارایه می‌دهد. سعی کردم به مفهوم فرمان‌ها وفادار باشد اما این احتمال وجود دارد که بعضی از آنها کمی متفاوت از منظور نویسنده کتاب فهمیده شده باشدبا این حال برای توضیح هر کدامشان مستقیم به خود کتاب رجوع کنید:

1. هیچ جا درباره موارد ناموفق چیزی نمی‌گوید. پس به آنها توجه کن!

2. شناگر چون چنان بدنی دارد شناگر می‌شود. علت و معلول را اشتباه نگیر. همزمانی را با علت و معلول یکی ندان!

3. مهم نیست تا الان چقدر روی اشتباهی سرمایه‌گذاری کرده‌ای. جلوی اشتباه را بگیر!

4. از اثر مقایسه رها شو! با سوپرمدل‌ها دوست نشو!

5. وقتی نقشه‌ای نداری به نقشه غلط نچسب! نقشه تهران را دست بگیری و در مشهد راه بروی هیچ فایده‌ای ندارد!

6. داستان‌ها حقایق را تعریف می‌کنند. هر خاطره دراماتیکی ده‌ها نکته را ناگفته می‌گذارد.

7. از توهم کنترل روی اوضاع رها شو. اغلب دکمه‌های بسته‌شدن آسانسور به هیچ سیمی وصل نیستند!

8. حقوق ساعتی نده!

9. در سیستم‌های پیچیده همه چیز به میانگین برمی‌گردد. بنابراین شاید بدون ماساژ هنگام عودپشت‌درد باز هم حالت بهتر می‌شد!

10. نتیجه گمراه‌ت نکند. ممکن است میمونی در اثر تصادف چندین قمار را ببرد. دنبال علت موفقیت‌ش نگرد!

11. انتخاب‌های بیشتر تصمیم‌گیری را سخت‌تر می‌کند. انتخاب انرژی می‌گیرد. پس در موارد روزمره خیلی درگیر انتخاب‌های مختلف نشو!

12. هیچ چیز مال تو نیست!

13. تصادف یعنی وقوع امر محتمل.مهم نیست چقدر درصدش کم باشد.

14. اگر رهبر تیمی هستی حتما یک نفر را مخالف‌خوان جمع انتخاب کن!

15. در مورد معنای ریسک کوریم. سفر هوایی را از ترس احتمال اندک خطر سقوط کنسل می‌کنیم اما به احتمال اندک پیروزی یک کاسبی تازه امید می‌بندیم!

16. محصولی به صرف کمیاب‌ بودن نباید ارزشمند‌تر شود!

17. از نرخ پایه غافل نشو! مثل پزشکان باش: محتمل‌ترین حالت ممکن چیست؟ آلرژی یا تومور مغزی بدخیم؟

18. براساس گذشته آینده را قضاوت نکن! چترباز کله خر در 99مین سقوط‌ش مرد!

19. وحشت از دست دادن در ما به شوق به دست آوردن می‌چربد. همین جلوی انجام ریسک را می‌گیرد. زیادی نگران از دست دادن نباش!

20. در مزایده‌ها بیست درصد از حداکثر توان پرداختت کم کن و روی همان عدد بمان! در مناقصه بیست درصد به توان‌ت اضافه کن. اغلب برنده‌های مناقصه‌ها و مزایده‌ها بازنده‌اند.

21. مسیرهای جایگزین مخفی شده‌اند. همیشه بیش از دو راه حل وجود دارد!

22. از ترس اتهام انفعال به در و دیوار نزن! گاهی در موقعیت‌های غیرشفاف بهتر است کاری نکنی. دروازه‌بان‌ها همیشه یک‌سوم احتمال پنالتی وسط دروازه را بخاطر همین ترس نادیده می‌گیرند.

23. در موقعیت‌های شفاف انجام ندادن کاری ممکن است معادل انجام دادن باشد! خودت را با انجام ندادنش گول نزن!

24. در مورد ضعف‌های خودت کوری. دشمنت را به قهوه دعوت کن و از او بپرس!

25. شادی با دنبال کردن علایق به دست می‌آید نه تغییر وضعیت اجتماعی. تغییر وضعیت اجتماعی خیلی زود عادی می‌شود.

26. اگر قیمت کار داوطلبانه‌ای از کار حرفه‌ای‌ات کمتر است آن را خودت انجام نده. کار کن و با پولت کارگری برای انجام آن کار داوطلبانه استخدام کن!

27. همچنان که پیشاپیش درباره قبول برخی موقعیت‌ها موضع‌گیری داری درباره قبول نکردن موقعیت‌های دیگر هم موضع داشته باش!

28. ترس ما از حسرت خوردن اغراق شده است. نترس!

29. به کسی حسادت کن که دوست داری مثل او شوی!

30. ممکن است از شدت حواس‌جمعی چیزی را از قلم بیاندازی!

31. در ارزیابی‌های روزمره به شهودت اعتماد کن در ارزیابی‌های بلند مدت به منطق‌ت

32. این که تو چکش داری همه مشکلات را تبدیل به میخ نمی‌کند! ابزارهای متنوع داشته باش!

33. علت واحدی برای پدیده‌ها وجود ندارد!

34. اخبار را دنبال نکن!

این پنج‌تا

سپتامبر 12, 2016 دیدگاه‌ها برای این پنج‌تا بسته هستند

این پنج کتاب طی دو سال اخیر منتشر شده‌اند. لازمه خواندن‌شان این است که انسان زنده بزرگسال باشید. حتا برعکس : اگر انسان زنده بزرگسال هستید لازم است هر  پنج‌تاش را بخوانید!

۱  ایده عالی مستدام / برادران هث/ هاشمی و اسدی/ آریانا قلم

قاتل فیلم هفت اعتقاد داشت: این روزها اگر می‌خواهید به حرفتان گوش بدهند دیگر این که سر شانه آدم‌ها بزنی کافی نیست. باید با پتک بزنی توی سرشان.
او البته به ضرورت قاتل بودنش کمی خشن است اما کتاب ایده عالی مستدام درباره همین پتک است: چطور حرف بزنیم که دیگران متوجه شوند؟ چه طور ایده‌ای در ذهن‌ ماندگار می‌شود؟ چه‌طور تغییر ایجاد کنیم؟ چک لیست ی که در کتاب توضیح می‌دهد خیلی دقیق و روشن همه اینها را روشن می‌کند.
اگر نویسنده و روزنامه‌نگار و هنرمند و تبلیغات‌چی و مدرس هستید در صف اول خواندن این کتاب‌ید. اگر شغل‌تان جز اینهاست خواندن آن را می‌توانید یک روز به تعویق بیاندازید.

ide_1

2 چگونه عاقل بمانیم / فلیپا پری/ تینا حمیدی/ نشر هنوز

تکامل ما را به سمتی نبرده که عاقل‌تر باشیم. به سمتی برده که زنده‌تر بمانیم. نکته قضیه اینجاست که تقریبا تمام عوامل مرگ و میر که تکامل براساس آنها، ما به این نقطه رسانده تا حد قابل توجهی کنترل شده. بنابراین جایی ایستاده‌ایم با مهارت‌هایی که چندان به کارمان نمی‌آید (نگرانی‌های وسواسی درباره سلامت و امنیت) . بدون مهارت‌هایی که به شدت به آنها نیاز داریم ( برای تبدیل کردن جهان به جای بهتر).
چگونه عاقل بمانیم مثل عصا‌ست برای معلولان‌ی که ما هستیم.

how-to-stay-sane

3 قوی سیاه/ نسیم طالب/ محمدابراهیم محجوب/ آریانا قلم

مرز باریکی بین جهان امور پیش‌بینی پذیر و سیستم‌های غیرقابل پیش‌بینی وجود دارد. فاصله این دو با گور آدم‌هایی پر شده که آرزوهاشان را زیرخاک برده‌اند. قوی سیاه درباره این است که چطور یکی از آنها نباشیم. چرا بشر درباره عدم‌قطعیت جهان دچار سوتفاهم است و چه طور با این سوتفاهم کنار بیاییم.احتمالا نسیم طالب خوشش نیاید این‌طور از کتابش یاد شود اما برای ترغیب‌تان هم که شده توصیف‌ش کنیم : کتابی برای به گور نبردن آرزوها

black_swan_2_1_1

4 فلسفه ترس / لارس اسوندسن/ خشایار دیهیمی/ گمان

چند روزتان بدون لحظه‌ای فکر کردن به سرطان و داعش و زلزله می‌گذرد؟‌ جز این است که ترس جزئی جداناپذیر از زندگی روزمره‌مان شده؟‌ اگر فکر می‌کنید مشکل صرفا از جهان سومی بودن ماست سخت در اشتباهید. اسوندسن نویسنده جوان نروژی ثابت می‌کند ما درباره خطرات جهان به شدت دچار سوتفاهمیم. درک کاملا اشتباهی از میزان خطر جهان داریم که هم حاصل نوع تکامل‌مان است و هم سودآور بودن صنعت ترس برای حوزه جنگ‌افزار، دارو و ژورنالیسم. او نشان می‌دهد ترس‌های بی‌دلیل چطور بزرگترین حق زندگی‌مان را نابود می‌کند: آزادی‌مان را.

book-falsafe-tarsd5e731

5 هنر شفاف اندیشیدن/ رولف دوبلی/ فردوسی‌پور،توکلی و شهروز/ چشمه

هنگام نوشتن این متن چاپ سی‌ام کتاب به بازار آمده. مبادا گول بخورید: کتاب عالی‌ست! هنر شفاف‌اندیشیدن را تکمله‌ای بر چهار کتاب قبل تصور کنید. یک جمع‌بندی نهایی درباره 99 خطای رایج ادراکی بشر. ما همچنان بخاطر اجداد پشمالویمان از درک بسیاری از بدیهیات عاجزیم. نکاتی که اگر متوجه‌اش بودیم جهان جای بهتری می‌شد. خواندن‌ش هم لذت‌بخش است هم غافلگیرکننده. شاید شما هم بعد خواندن دلتان بخواهد این 99 نکته را با ماژیک روی دیوار مقابل چشمتان داشته باشید. یکی از نکات؟ ما از درک تصاعد عاجریم. نتیجه این که قادر به حدس درست درباره بعضی حوزه‌ها مثل اقتصاد نیستیم. معنای رشد پنج درصدی تورم یا افزایش دو درصدی بیکاری را اصلا درک نمی‌کنیم. به همین دلیل تصمیمات کاملا اشتباه می‌گیریم. یعنی چطور؟ به نظرتان اگر یک کاغذ را 103بار روی خودش تا بزنیم قطرش چند سانت می‌شود؟ پاسخ : 93 میلیارد سال نوری! هم‌اندازه چیزی که درباره طول جهان هستی می‌دانیم.بامزه‌است. نه؟

photo_2016-09-12_14-28-42

 

 

چی بخوانیم؟ چی ببینیم؟

آگوست 24, 2013 دیدگاه‌ها برای چی بخوانیم؟ چی ببینیم؟ بسته هستند

یکی از سوالاتی همیشگی از هر کس که سابقه معرفی فیلم یا کتاب دارد همین است. من هم زیاد در معرض این سوال قرار می‌گیرم.
کسانی که این سوال را می‌پرسند معمولن مبتدی هستند و منظورشان “سلیقه شخصی” من نیست. چون اگر آنقدر من نوعی را بشناسند که سلیقه‌ام برایشان مهم باشد ، لابد که پیگیر نوشته‌هام هم بوده‌اند و حواسشان بوده هر وقت کتاب یا فیلمی معرفی کرده‌ام.

توصیه اولم به هر کس این سوال را می‌پرسد این است: گوگل کن!
خیر سرمان در سال دوهزار و فیلان زندگی می‌کنیم و اینترنت دم دست است و کلی آدم معتبر و نیمه معتبر در دنیا که مدام لیست بهترین‌ها منتشر می‌کنند. اگر انگلیسی‌تان خوب است به آن زبان. اگر فارسی‌تان خوب است به این زبان. کسانی که این سوال را می‌پرسند پیش از کتاب خواندن یا فیلم دیدن محتاج آشنایی با زمانه‌ای هستند که در آن زندگی می‌کنند. و گوگل‌کردن یکی از تکه‌های مهم این زمانه است.

دوم این که برای کتاب ده‌ها لیست منتشر شده و می‌شود. تعداد زیادی‌ش به فارسی ترجمه شده و اغلب کتابهای این لیست‌ها هم در ایران منتشر . مثلن ببینید:

صد رمان برتر به انتخاب کتابخانه مدرن
 صد کتاب برتر همه دوران به انتخاب گاردین

در مورد سینما هم
250 فیلم برتر تاریخ سینما براساس رتبه‌بندی سایت IMDB
یا مثلن
بهترین فیلم‌های دوران به انتخاب نویسندگان مجله فیلم

طبعن  “بهترین” یا حتا “خیلی خوب” بودن بعضی از این آثار جای بحث دارد. و همیشه هم بین کارشناسان درباره این چیزها بحث می‌شود. اما اگر شما تازه کار هستید بی‌خیال بحث‌ها شوید. چون تا پیش از تمام کردن این لیست‌ها شما جز آن کارشناسان نخواهید بود.
یکی از این لیست‌ها را بردارید و از سر لیست شروع کنید به خواندن و دیدن. اینجوری حداقل زندگی جای قابل تحمل‌تری می‌شود.

25 نکته‌ شغلی که کسی بهم نگفت

ژوئیه 19, 2013 § 37 دیدگاه

دهه اول کار کردن،احتمالن مزخرف‌ترین دوران زندگی هر کسی‌ست.

آدم مثل دونده‌ای کور به در و دیوار می‌خورد. نه می‌داند چه می‌خواهد و حتا اگر بداند، نمی‌داند چطور به آن برسد. من هم  تجربیات کار را به سخت‌ترین و پرهزینه‌ترین راه‌های ممکن کسب کردم. چهارده سال پیش هیچ‌کس نبود که اینها را بهم بگوید. شاید اگر بود هم به حرفهاش گوش نمی‌کردم. شاید هم زندگی‌م تغییر می‌کرد. اینجا می‌نویسمشان به این امید که شما ناچار نباشید از راه سخت یادشان بگیرید.

 

1  کاری را انجام بدهید که ازش لذت می‌برید.
اگر لذت می‌برید معنیش این است که خوب انجامش می‌دهید. وقتی خوب انجامش می‌دهید معنیش این است که آدم «اون کاره» هستید ( فحش نیست!) وقتی آدم اون‌کاره هستید یعنی همیشه برایتان موقعیت کاری خوب وجود دارد.
یک نجار درجه یک از یک پزشک درجه سه می‌تواند بیشتر درآمد داشته باشد.

 

2  تا زمانی که به کاری برسید که ازش لذت می‌برید همین که کاری بکنید که آزارتان ندهد کافی‌ست.
قرار است هشت ساعت در روزتان را به ازای درآمد بدهید. نات ئه بیگل دیل. همه دنیا دارند این کار را می‌کنند. بعضی جاهای دنیا کارگران بیست ساعت از شبانه‌روزشان را در عوض یک وعده غذای گرم و جای خواب غیر مسقف می‌فروشند. پس زیاد سخت نگیرید.
من در دوران خدمت تایپیست بودم. دو سال تمام روزی هشت ساعت کارم این بود که نامه ‌های اداری پر از غلط نگارشی را ( که سرهنگ جان می‌نوشت) تایپ کنم. بعد مدتی فهمیدم می‌توانم هشت ساعت مغزم را به حالت اسلیپ ببرم و بگذارم دستم کار کند. می‌توانم نیمه پر لیوان را ببینم: بعد آن هشت ساعت مغزم با کلی انرژی ذخیره شده آماده نوشتن بود و الان در تایپ ده انگشتی می‌توانم با تایپیست‌های حرفه‌ای مسابقه بدهم.

 

3 اگر شغلتان آزارتان می‌دهد آن را رها کنید.
همین الان رهایش کنید. کسی بخاطر رها کردن شغلش از گرسنگی نمرده. ولی روان آدم‌های زیادی بخاطر شغل بد به کل نابود‌ شده‌ است. آدمیزاد برای زندگی بیش از از اجاره خانه به روانش نیاز دارد.

 

4 اگر تازه‌کار هستید بند پیش شامل حالتان نمی‌شود!
اگر تازه وارد دنیای کار شده‌اید از سختی‌ها استقبال کنید. شرایط دشوار برای آدم تازه‌کار موقعیت بی‌نظیری‌ست که می‌تواند طی مدت کوتاه بسیار به تجربیات و توانایی‌های شما بیافزاید. شما می‌توانید در این دشواری‌ها قسمت هایی از وجودتان را کشف کنید که اصلن نمی‌دانستید آنجاست. بنابراین سوسول‌بازی را بگذارید کنار و به شیوه آن بزرگمرد بگویید: «خرده شیشه بپاش! شن بریز!»

 

5 اگر شرایطی که پیشنهاد می‌دهند زیادی سخاوتمندانه است کار را قبول نکنید!
چرا؟ چون پولتان را می‌خورند. به همین سادگی. بازار کار پر از کهنه‌گرگ‌هایی‌ست که دنبال جوانک‌های ساده‌دل و بلندپرواز می‌گردند. کلاهبرداری شاخ و دم ندارد. از من می‌شنوید حتا ریسک نکنید. اگر مبلغی که کارفرما می‌گوید سنخیتی با مهارت/تجربه/ شهرت شما ندارد از خودتان بپرسید: چرا من؟
جواب: چون شما تازه کارید و راحت می‌شود سرتان کلاه گذاشت. اگر به کمک‌های الهی اعتقاد دارید شروع کنید به کندن زیر خانه‌تان. احتمال این که آنجا چاه نفت پیدا کنید بیش از این است که پروردگار از طریق یک پیشنهاد زیادی سخاوتمندانه کاری وارد عمل شود.

 

6  پیشنهاد کارفرما نسبت مستقیمی با سر و وضع شما دارد.
اگر ساعتی که به مچ شماست 5 میلیون نمی‌ارزد بنابراین سر قرارداد 200 میلیونی نروید و وقتتان را تلف نکید.
ماجرا چیست؟ هر کس در موقعیت کارفرما قرار می‌گیرد برای خودش یاد می‌گیرد که ارزیابی سریعی از کارمند/کارگرش داشته باشد. اولین سوال ارزیابی شخصی این است: آيا طرف تجربه این کار را دارد و از پس آن بر می‌آید؟‌ در واقع :‌قیمت او در بازار کار چقدر است؟
شما اگر  نیروی کار گران‌قیمتی باشید ( در نگاه کارفرما) این ماجرا باید بازتابی در سر و وضعتان داشته باشد.این قاعده شامل حال مشاهیر نیست. فوقش با خودشان می‌گویند: پوفف. عباس کیارستمیه بعد کفشهاش رو از مولوی می‌خره. مرتیکه ویرد!

 

7 اگر حرفه‌ای هستید بعد همه صحبت‌های اولیه و سر آخر درباره حق‌الزحمه صحبت کنید. اگر تازه کار هستید و کم تجربه اول برادری‌تان را ثابت کنید بعد درباره پول صحبت کنید.
کارفرماها از آدم‌های کم تجربه‌ای که صاف می‌پرسند حقوق ما چقدره بدشان می‌آید. آنها می خواهند شما را ارزیابی کنند. وقتی این سوال را می‌پرسید در نگاهشان این معنی را می‌دهد: مرتیکه/زنیکه شیت! از خودت و اداره و کارت بیزارم و هیچ علاقه‌ای به هیچ کدومش ندارم. فقط پولش برام مهمه
ممکن است کارفرمایی بخواهد با طفره رفتن از بحث مالی سرتان کلاه بگذارد. اما اگر تازه‌کار هستید از این که سرتان کلاه برود زیاد هول نکنید. کسی نیست در جهان که اول کار سرش کلاه نرفته باشد. حداقل ش این است که تجربه می‌کنید و کارآموزی می‌کنید و یاد می‌گیرید.

 

8 اگر در جستجوی کار هستید و برای درآمد ضرب‌الاجل دارید هیچ‌وقت خرده‌کاری‌ها را بخاطر جستجوی یک «کار بزرگ» رها نکنید.
خرده‌کاری‌ها نوگل‌های زندگی‌اند. آنها بارها مرا از خطر مرگ نجات داده‌اند. کسی نمی‌گوید کار بزرگ بد است. اما اگر سریع پول می‌خواهید جای نشستن و دست رو دست گذاشتن ( حتا جای وقت گذاشتن و جستجوی هر روزه برای کار بزرگ) خرده کاری کنید و پولش را بزنید به زخم‌های زندگی.

 

9 مذاکره یاد بگیرید.
کار به ازای پول، ساده‌ترین و لخت‌ترین حالت رد و بدل کردن مهارت است. شما ممکن است با کارفرماهایی روبرو شوید که نتوانند انتظار مالی شما را کامل برآورده کنند.
اما اگر نیاز مالی شما قابل اغماض است درباره شرایط دیگری مذاکره کنید: هزینه رفت‌ و آمد؟ غذا؟ عنوان شغلی؟ بیمه؟ ساعت کار در ماه؟‌ ساعت شروع کار؟ سیال بودن ساعت کار؟ روزهای تعطیل یا مرخصی با حقوق؟‌
موارد زیادی هست که می‌توان سر آنها با یک کارفرما به یک نتیجه برد-برد رسید. فقط این مذاکرات را با فریب «بعدن می‌دم» اشتباه نگیرید. بعدن وجود ندارد. اگر این شرایط شروع کار شماست هیچ وعده‌ای را مبنی بر این که بعدن ساعت کار شما را عوض می‌کنند یا بعدن هزینه رفت و آمد شما را می‌دهند قبول نکنید. هر قراری باید از همان موقع قابل اجرا باشد.

 

10 مراقب باشید نگرانی از وضعیت آینده مالی تبدیل به وسواس فکری نشود.
ده سال پیش من نگران بودم که پول روزم را از کجا بیاورم. پنج سال پیش نگران بودم که مبادا سر ماه پول کم بیاورم. تازگی مچ خودم را وقتی گرفتم که درباره پس‌انداز سال نگران بودم.
راستش را بخواهید این نگرانی‌ها از شکلی به شکلی تبدیل می‌شود ولی از بین نمی‌رود. جالب است که آدمیزاد هر بار هم فراموش میکند که از شرایط بدترش جان به در برده.
خوب است که فکر آینده و بیمه و پس انداز باشید. اما مراقب باشید از ترس مرگ خودکشی نکنید. گند نزنید به روح و روان‌تان. می‌فرماد: » فردا که نیامده‌ست فریاد مکن»

 

11 بارتان را نبندید!
یک نسل پیش مردم کار می‌کردند که دور هم باشند. نسل ما دم گوش خود نهیب دائمی را می‌شنود که : «بارت رو ببند! بارت رو ببند!»
کام داون بابا..چه خبره. چرا آدم باید «بار»ش رو ببندد؟ آمده‌ایم یک چند سالی دور هم باشیم ،بگوییم و بخندیم و چار تا چیز یاد بگیریم و اگه بشود ذره‌ای دنیا رو جای باحال‌تری کنیم. بچه‌ها ؟ گور پدرشون. خودشان کار یاد بگیرند و پول در بیاورند. اصلن در تاریخ زمان‌های زیادی نبودهک ه ارثیه و پول مفت کمکی به وضع بشر کرده باشه. همه که سهراب سپهری نیستند. بنابراین به خودتان سخت نگیرید. پول کرایه خانه، غذای گرم به میزان لازم، کرایه تاکسی، چار تیکه لباس، دوتا کتاب و چند تا فیلم خوب با وجود همین وضع اقتصادی چرند حاضر هم اونقدرها نیست.
ممکنه کسی با غیر فیلم و کتاب لذت ببرد.  مثلن چی؟ ورزش؟ سفر؟ لازم نیست برود هتل پلازا …
من یک روز نشستم با خودم حساب کتاب کردم که چی در دنیا بیشتر بهم حال می‌دهد. تمرکزم را گذاشتم روی آن. نه این که از پول زیاد بدم بیاید. من عاشق اینم که بتوانم بروم هتل پلازا. ولی راستش مبنای زندگیم روی چیزهای دیگری‌ست. و از یک تاریخی به آن صدای مدام » بار ت رو ببند» گفتم شات آپ

 

12 عجول نباشید
پیدا کردن کاری که دوست داشته باشید ممکن است یک دهه طول بکشد. شاید بیشتر شاید کمتر. پس صبوری کنید. برای همه همین‌طوری‌ست

 

13 کتاب «دست به دهن/ بخور و نمیر» پل آستر را بخوانید
آستر در این خودزندگی‌نامه کوچک درباره درگیری‌هایش با کار و پول نوشته
( همچنین ابن مشغله نادر ابراهیمی و کار گل ایوان کلیما)

 

14 خواب بزرگ بخوانید

اینجا درباره پول نوشته‌ام 
اینجا درباره سالهای دربه‌دری
اینجا درباره نگرانی از بی‌پولی
اینجا درباره این که اوضاع یک جور نمی‌ماند
اینجا درباره این که چه چیزهایی می‌تواند جایگزین پول شود
و اینجا درباره این که پولتان را چه طور خرج کنید

 

15 ماهر شوید
دکترا دارید؟ شرمنده‌ام دکترای شما به هیچ کار دنیا نمی‌آید. تحصیلات آکادمیک خیلی خوب و ناز است . سعی کنید یکی‌ش را داشته باشید. اما در زمینه کار زیاد روش حساب نکنید. برای کار پیدا کردن یا ماهر باشید یا پارتی داشته باشید. به هر حال مدرک نقش زیادی در این معادله ندارد.

 

16 ادای کار کردن را در نیاورید. کار کنید.
وارد اولین اداره دولتی که سر راهتان است بشوید. هشتاد درصد کسانی که پشت میز نشسته‌اند دارند ادای کار کردن در می‌آورند. به اصصلاح «ک…موش»چال می‌کنند. اغلبشان فکر می‌کنند خیلی هم زرنگ‌ند. ولی راستش دارند زندگی‌شان را نابود می‌کنند. آنها می‌توانستند درخت یا توپ فوتبال به دنیا بیایند بدون این که آب از آب تکان بخورد. اگر مسئولیت کاری را به عهده می‌گیرد پیش از این که بخواهید کارفرما را راضی کنید، خودتان را راضی کنید. به کارتان افتخار کنید.
انجمن موقرمزها (ر.ک ماجراهای شرلوک هولمز) شما را استخدام کرده تا از روی لازاروس رونویسی کنید و به ازاش پول بگیرید؟ گاد دمیت! این کار را خوش‌خط و خوانا انجام بدهید.
کسانی که ادای کار کردن را در می‌آورند هر روز دارند این پیام را به مغز خودشان مخابره می‌کنند : » وجود تو بی‌دلیل است! وجود تو بی‌دلیل است! »

 

17 حقوق ماه *3 را پس‌انداز کنید!
هر وقت بدهی‌هاتان صاف شد و خرج‌های اساسی‌ و لازم‌تان را انجام دادید، سعی کنید به اندازه سه برابر حقوق یک ماهتان پس‌انداز روز مبادا داشته باشید. خیلی کار سختی نیست. کافی‌ست یک پنجم حقوقتان را نادیده بگیرید هر ماه. بعد یک سال شما به اندازه سه برابر حقوقتان پس‌انداز دارید و برای همیشه از نگرانی » اگر فردا تعدیل نیرو شدم چی؟ » راحت می‌شوید. سه ماه زمان منصفانه‌ای برای کار پیدا کردن است.

 

18 گفتم مذاکره کنید. اما یاد بگیرید که چه چیزهایی غیرقابل مذاکره‌ است.
مثلن درباره خودم. من کشف کردم که زمان‌هایی برای رسیدن به «کودک دورن» م غیرقابل مذاکره است. با هیچ پول و اسباب‌بازی نمی‌توانم گولش بزنم و راضی‌ش کنم که بازی و تفریح نکند. بازی و تفریح او کتاب خواندن و فیلم دیدن و وبگردی و گیم و این چیزهاست. او برای این کارهاش زمان می‌خواهد. من اگر زمان‌های او را محدود کنم می‌توانم بیشتر کار کنم و بیشتر پول در بیاورم. اما به تجربه فهمیدم که این زمان‌ها را نباید مذاکره کنم. در واقع اصلن نمی‌توانم درباره‌شان مذاکره کنم. چون اگر این کودک بخواهد لج‌بازی کند و خلقش تنگ شود من و کار و کارفرما را با هم زمین می‌زند. پس باهاش سرشاخ نمی‌شوم. زمین به آسمان بیاید من حداقل دو روز خالی در هفته برای او کنار می‌گذارم.

 

19  باندبازی سد راه نیست
فلان زمینه کاری برای خودش «مافیایی» دارد که نمی‌گذارند کسی وارد شود.
این  جمله همان‌قدر که درست است ابلهانه هم هست.همیشه و در هر زمینه‌ای یک عده پانتئون نشین می‌شوند و آدم‌های معتمد خودشان را در نقاط حساس می‌گذارند. این سران مافیا لزومن از راه نامشروعی به قدرت نرسیده‌اند. اغلبشان به خاطر لیاقت و گذراندن زمان/مسیری که شما ابتدای آن هستید اینجا هستند. اما این معنیش این نیست که شما راهی به «مافیا» ندارید. در خود سیسیل هم اگر یک کیسه با سرهای بریده ببرید پیش رئیس مافیا بعید است شما را در گروهش جا ندهد. بنابراین در کارتان «ماهر» بشوید. آدم ماهر نه نتها می‌تواند وارد هر مافیایی بشود بلکه مافیا سر گرفتنش رقابت می‌کنند.

 

20 هرگز (بیش از یک بار ) کارفرما را به ترک کردن کارتان تهدید نکنید!
چند حالت دارد. یا تهدید شما درست است و بیرون برایتان بازار کار بهتری وجود دارد، بنابراین ابلهانه ست که سر کارتان بمانید. تهدید لازم ندارد. استعفا بدهید.
اگر بیرون بازار کار بهتری وجود ندارد، صاحب کار شما هم این را می‌داند. بنابراین تهدید‌تان بی‌فایده است. شما ممکن است صرفن در این حالت چنین تهدیدی کنید:» ایجاد شرایط مذاکره تازه در حالتی که امکان واقعی ترک کار را دارید» و اگر مذاکره بی‌نتیجه بود کار را ترک کنید.
حالا اگر زیاد این تهدید را استفاده کنید ( علی‌رغم ناکارآمد یا ابلهانه بودن‌ش) چه می‌شود؟ کارفرما شما را نیروی لوس و عن دماغ‌ی خواهد دانست و باور کنید اصلن خوب نیست کافرما چنین دیدگاهی نسبت به آدم داشته باشد.
پ.ن: من یک بار در زندگی کاریم این تهدید را انجام دادم. چند سال پیش جایی کار می‌کردم. شرایط کاری مناسب نبود و وعده‌ها عملی نشده بود. من ضرب‌الاجلی برای کارفرما تعیین کردم و گفتم اگر تا آن تاریخ وعده‌ها عملی نشود می‌روم. زمان می‌گذشت و چون کار من تمام وقت بود و کار دیگری نداشتم کارفرما خیال می‌کرد بلوف زده‌ام. بعد آن تاریخ من رفتم.
شغل و درآمد دیگری نداشتم ( اینجا‌ست که درآمد ضربدر سه که قبلن گفتم به درد می‌خورد)‌ اما خارج شدم. چون اگر می‌ماندم اعتبار حرفهام را برای همیشه از دست می‌دادم. در عین این که مجبور بودم در شرایط ناگوار کار کنم.
در حال حاضر این در سابقه کاری من مانده. من هیچ وقت از این تهدید استفاده نمی‌کنم. اما اگر روزی ناچار به استفاده شوم کارفرماهای بعدی من می‌دانند من آدمی هستم که بدون توجه به عوارض این تهدید آن را عملی می‌کنم.

 

21 چه تازه کار هستید چه کهنه‌کار: خوش‌قول باشید!
هیچ‌کارفرمایی به آدم بدقول یا آدم شهره به بدقولی اعتماد نمی‌کند. می‌توانید هر عیب و ایراد دیگری داشته باشید. بد دهن باشید، آب دهانتان آویزان باشد، بداخلاق باشید. اما سوتی وقت‌نشناسی را هیچ وقت ندهید. چنان وقت‌شناس باشید که شما را به عنوان آدم وسواس وقت‌شناسی بشناسند. باور کنید این بهترین تعریفی‌ست که در هر بازار کاری ممکن است از شما بشود.
اگر صاحب‌کار جلسه را ساعت 5 گذاشته و شما شک ندارید که زودتر از 6 و نیم جلسه را شروع نمی‌کند ، راس ساعت پنج آنجا باشید. با خودتان کتاب و انگری‌بردز ببرید و سرتان را گرم کنید. اما دیر نروید. اگر صاحب‌کاری همیشه اینقدر وقت‌نشناس است برای او کار نکنید. پول‌تان را به موقع نمی‌دهد.

 

22 نرخ‌ شکن نباشید!
ریک در کازابلانکا گفته بود که از نرخ‌شکن‌ها متنفر است. از هر نیروی کاری بپرسید همین را می‌گوید. وقتی توانایی‌تان را ارزان می‌فروشید چه اتفاقی می‌افتد؟ اول این که خودتان دو روز دیگر سابقه کارتان بیشتر می‌شود و وارد جمع حرفه‌ای ها می‌شوید و می‌فهمید که نرخ‌شکنی چه آسیبی به آینده کاری شغل‌تان و شخص خودتان خواهد زد. بعد هم این که حتا خود کارفرماها هم به نرخ‌شکن‌ها اعتماد ندارند. از شما سواستفاده می‌کنند و دورتان می‌اندازند.
آنها هیچ‌وقت کارهای مهم را به شما نمی‌سپارند. چه طور می‌شود به کسی که هم‌صنفی‌های خودش خیانت می‌کند، اعتماد کرد؟

 

23 ساعت کار مشخص داشته باشید!
اگر شغلتان جوری‌ست که خانه‌تان شده دفتر کار، اگر پولش را دارید دفتر کار اجاره کنید، وگرنه حتمن برنامه روز/ساعت کار دقیقی داشته باشید و براساس آن عمل کنید. این فرمول 8ساعت کار/ 8ساعت خواب/ 8ساعت فراغت از آسمان نیامده. حاصل قرن‌ها تجربه بشری‌ست.
اگر وقتی در خانه هستید ساعت کار و استراحتتان قاطی شود فکر نکنید که برد کرده‌اید. شما بزودی نتایج این اشتباه را خواهید دید. کمترین‌ش این است که یک وجدان‌درد ملو بابت کارهای ناکرده در تمام اوقات شبانه‌روز گریبان‌تان را خواهد گرفت. شما کار را به خانه و محل امن و فراغت‌تان راه دادید. دوست دارد همانجا بماند.

 

24  صاحب‌کار  شوید!
تخصصی دارید که در دسته‌بندی‌های موجود بازار کار نیست؟ خودتان آن شغل را ایجاد کنید. هر نوع خدمات تخصصی در بازار بشر مشتری دارد. خوشبختانه ما در دوره‌ای به سر می‌بریم که آدم‌ها حتا برای این که کسی جایشان در صف بایستند حاضرند پول بدهند. بنابراین شاید شما جز همان درصد پایین اما مهم جامعه هستید که اساسن زمینه شغلی ایجاد می‌کنند. تخصصتان را جدی بگیرید. آدمهایی مشابه خودتان را از طریق اینترنت و جاهای دیگر دنیا پیدا کنید. ببینید آنها چه کار کرده‌اند. دفتر و دستک خودتان را بزنید. لازم نیست در زغفرانیه دفتر داشته باشید. خیلی ساده و ارزان کسب و کار اینترنتی راه بیاندازید. اگر لازم است با آدم‌هایی که مارکتینگ بلدند مشورت کنید. یا خودتان یاد بگیرید. هیچ کالایی بی مشتری نیست.

 

25 شما از تجربیاتتان بنویسید!…

 

همین نوشته را با فرمت pdf از اینجا بردارید

پولتان را کجا دور بریزید؟

آگوست 29, 2012 § 19 دیدگاه

1 هوا و غذا و لباس و سقف را که دیگر لازم داریم. جای چانه‌زنی ندارد. کف هرم مازلوست. آقای مازلو البته زیاد در مورد نوع اینها توضیح نداده. بین یک تی‌شرت 8 هزار تومنی و یک تی‌شرت  240 هزار تومنی فاصله قابل توجهی‌ست. و «اجتماع» گاهی در انتخاب نقطه دقیق خرج کردن پول گمراهمان می‌کند.

2 خب همه‌مان همه چیزهای خوب را دوست داریم؟ کی از یک پنت‌هاوس دویست متری یا پیراهن گوچی بدش می‌آید؟‌ (بدتان می‌آید؟‌ اینجا مراجعه کنید) ولی خب از آنجایی که اغلب ما- برخلاف وعده‌های قبل خواب پدرانمان- قرار نیست به سادگی میلیونر شویم باید برای جلوگیری از گیجی یا سرسام مدام تصمیم‌گیری وسط جمعیت دونده، یک بار برای همیشه تصمیم بگیریم پولمان را کجا دور بریزیم.

3 آدم‌ها با توجه به این که وقتی صد میلیون ناگهانی دستشان بدهی چه کار می‌کنند به گروه‌های مختلفی تقسیم می‌شوند. اغلب ایرانی‌های جوان طبقه متوسط احتمالن بعدش 20 میلیون وام مسکن می‌گیرند، 10 میلیون هم والیدن را می‌تیغند و در بنگاه املاکی‌ها می‌افتند دنبال خرید آلونکی که دست‌کم طی یک دهه پیش رو باید قسط‌ش را بدهند.
خب این انتخاب نه بد است نه خوب. به طور میانگین از خیلی انتخاب‌ها برای دور ریختن صد میلیون بهتر است. یک جور متوسط عقلانی‌ست که خرد(؟) جمعی هم تایید‌ش می‌کند. اگر نیاز دقیق شخص باشد که حرفی نیست. وگرنه ..

 4 ..آیا همسراییِ «چه کار خوبی کردی»  ملاک قابل اعتمادی برای رسیدن به آرامش و شادی‌ست؟

5 ما همه بچه‌گربه‌های یتیمی هستیم که نوازش هر غریبه‌ای کیفورمان می‌کند. درست. چهل سالمان هم که باشد یک سرتکان دادن پدر به علامت تایید قند در دلمان آب می‌کند. اما وقتی ریموت کنترل خوشی ما دست دیگرانی -به ابهام جامعه- است‌،حق داریم در مورد عمق و عمر این لذت‌ها به شک بیفتیم.

6 آن لطیفه قدیمی در مورد کسی که می‌خواست نصف صدمیلیون را نان بربری و نصف دیگرش را پنیر بخرد یادتان هست؟‌ نوک پیکان شوخی ناکارآمدی این احتکار مواد غذایی – که زود کپک می‌زنند- را هدف نگرفته. شوخی می‌خواهد بگوید خرج کردن پول زیاد برای چنین خوشی «عاقلانه» نیست. راستش را بخواهید از بعضی نظرها شخصیت لطیفه اصلن هم کار مضحک‌ یا جنون‌آمیزی نمی‌کند. شاید او اپیکور راستین‌ست که صادقانه لذت‌های خودش را کشف کرده و با این پول ناگهانی می‌خواهد آن را به قدر عمرش کش بدهد. شاید حق داشته باشیم جای هول شدن برگردیم و صاف توی چشم این ندای موجه جمعی زل بزنیم و بگویید : «تو یکی بنشین سر جات. این تاریخ پر نکبت همه حاصل تصمیمات توست. تو یکی حرف از تعقل نزن»

7 اگر این خرد (؟) جمعی بیشترک رو داشت،‌احتمالن پول دادن پای فیلم و کتاب و موسیقی و تاتر و سفر و اسبا‌ب‌بازی را هم «غیرعاقلانه» اعلام می‌کرد.بین خودمان باشد، آدم‌های محبوب خردجمعی اگر عقیم نباشند در شمار تِر زنندگانند.

8 من مدتی‌ست تکلیفم را با موضوع پول خرج کردن روشن کرده‌ام. هر پولی منهای اجاره‌خانه و رفع جوع درمی‌آورم خرج خوشحالی‌هایی خواهد شد که برخی‌ش در نگاه خرد(؟) جمعی چندان عاقلانه نیست. همین ماه پیش در مرز باریک احتمال مرگ از گرسنگی تا سر ماه، خرید کلکسیونی فرست ادیشن بتمن: مرگی در خانواده بسیار با مرزهای تعقل فاصله داشت. و خدا می‌داند که چقدر از این پول دور ریختنم راضی‌ام.

9 دوستی دارم که یک‌بار در آستانه چهل سالگیش داشت با حسرت اعتراف می‌کرد که چقدر دوست دارد برود داخل مغازه اسباب‌بازی فروشی و برای خودش اسباب‌بازی بخرد. گفتم خب برو بخر. کمی جا خورد. بعد چشمش برق زد. فکر نکرده بود که می‌تواند/حق دارد/ اصلن موظف است برود این عطش کوچک معصومانه را فروبنشاند.

10 اگر همه خرج‌ها با منطق روزانه منطبق بود، دنیا چه جای کسالت‌باری می‌شد.

تیپ‌شناسی مردان مقاومت‌ناپذیر

مِی 19, 2011 § 39 دیدگاه

 

هر سال چندین هزار تن ادکلن مصرف می‌شود،‌ کارگران معادن کنگو جانشان را برای استخراج الماس کف دست می‌گذارند و صاحبان گوچی و تولید‌کنندگان ویاگرا ثروتمند‌تر می‌شوند تا عده‌ای مرد بخت‌برگشته به معجزه عطر و الماس و کت و شلوار و قرص‌های جادویی در دل سنگ زنانی راه پیدا کنند. مردانی که نیاز نبود اینقدر برای دلبری به زحمت بیفتند. کافی بود قواعد اصلی را بدانند.کدام مردان می‌توانند بی‌زحمت افزودنی‌ها جذاب باشند؟

 

1. رندان:

همچنان که از نامش پیداست به شخم‌گیرنده جهان است. وسط فجایع می‌تواند بخندد.بذله‌گو و نکته‌سنج است. کمی کودک است.مردی‌‌ست که همیشه می‌تواند شانه زن را بگیرد و بگوید: «چیزی نیست عزیزم». رسوم و قواعد و بدبختی‌های نامنتظر هیچ وقت دست و پایش را نمی‌بندند. همیشه پتانسیل رویا پردازی و دیدن افقی را دارد که زن همراهش دوست دارد ببیند. نکته مهم این که مبادا این به شخم‌گیری را با شلختگی و بی‌مبالاتی قاطی کنید. مرد رند جذاب علی‌رغم بی‌توجهی‌ش به دنیا به شکل پارادوکسیکالی هم خوش‌پوش است هم مبادی آداب.و اتفاقن همین پارادوکس او را جذاب‌تر می‌کند. او از همان‌هاست که دم هر دری می‌گویند :»لیدی‌ز فرست» و قند در دل 83٪ زنان آب می‌کنند.اگر شما فقط کودک بذله‌گو باشید و حواستان به این چیزها نباشد به هومر سیمپسون بدل خواهید شد.

شاه‌نمونه این تیپ رت‌باتلر و اغلب تیپ‌های دیگر کلارک‌گیبل است .

همچنین تیپ کلاسیک جک‌نیکلسون و جرج کلونی و در نمونه‌های جدیدتر تا حدودی برادپیت جز این دسته‌اند. به شکل خفیف‌تر و در بازیگران ایرانی امین حیایی و مهران مدیری در این دسته قرار می‌گیرند.

                       

 

2. غم دو عالم:

این گروه تنها و تلخ‌اند و رفتارشان با زنان گاهی تحقیرآمیز جلوه می‌کند. انگار رازی را از جهان می‌دانند که محکومند به تنهایی بار سنگینش را به دوش بکشند.مزاجاً افسردگی مزمن دارند. با این حال مثل تیپ اول چیزی نمی‌تواند آزارشان دهد. نه به این خاطر که پتانسیل شوخ‌طبعی دارند. چون آلریدی گویا چنان آزرده‌اند که دردسرهای دنیا برایشان قطره زهر است در دریای شوکران.ا غلب متهم‌اند به غرور یا حتا مردسالاری. به لحاظ ذهنی و تیپ ظاهری اولد فشن‌اند. سوگوار و پیروی سنت‌های جهان از دست رفته. جذابیت این مردان عبوس چیست؟‌ کام آن.آنها (خواسته یا ناخواسته)در حال مخابره این مورس مخفی‌اند که : دژ فتح‌ناشدنی مرا فتح کنید!

شاه‌نمونه این گروه همفری بوگارت است در اغلب نقش‌هایی که بازی کرده ( و اساساً کارآگاهان جذاب نوآر جز این دسته‌اند)

در نسل بعد از او آل‌پاچینو مشخصاً جز این دسته است.میان بازیگران ایرانی نقش‌های بازیگران کیمیایی ( و خودش؟) واجد این ویژگی‌هایند.

                 

 

3. جانی‌دپ:

جانی‌دپ پدیده است. چون قواعد کلاسیک جذابیت مردانگی را به هم زده.او  ابتدا هم ژانر دسته‌ای از بازیگران جوان دهه نود – مثل کیانو ریوز- در نقش‌های جنسیت‌زدوده شده بازی کرد. مردانی که دقیقن نه مرد بودند و نه کاملن خضلت زنانه داشتند.انگار حوصله زنان نسلی از مردان کلاسیک سر رفته بود و شخصیت مرد اصلی فیلم تایتانیک شد بچه‌خوشگلی که جذابیت‌هایش اتفاقن از سر جذابیت‌های زنانه بود. جانی‌دپ در دوران سوپراستاری مخنث‌ها دیده شد اما خیلی سریع نشان داد فقط یک مرد ظریف دیگر نیست. او به شکل عجیبی وارث خنده‌های بی‌خیال کلارک‌گیبل و توداری و رازآمیزی بوگارت بود. و در دزدان دریایی کارائیب کاملن تیپ سوم مردان جذاب را آفرید.

مردان کلبی‌مسلک عجیب.گیگ‌هایی که گرچه از قواعد جاری سر درنمی‌آورند اما باهوش‌اند و همیشه شگفتی در آستین دارند. هم به قدر مردان تیپ دوم کم‌گواند و هم به شیوه مردان تیپ اول به جهان و هر چه در او هست بی‌توجه‌اند. با بارانی و ژیله و کت چندان سازگار نیستندتیپ ظاهری آنها رنگ و بویی پست‌مدرن دارد. ممکن است شاپوی فدورای دهه چهل را همراه تن‌پوش رنگی تبتی بپوشند و تعدادی انگشتر تونس‌ی دستشان باشد. آنها آمده‌اند بگویند: «هی بچه‌ها! جهان جای عجیبی‌ست!»

این‌ ژانر تازه متولد شده و هنوز اول راه است. جز خود جانی دپ که شماره عضویت‌اش یک است هنوز چهره شاخص و مهم دیگری ندارد. اما می‌توان پیش‌بینی کرد این گروه بزودی مردان مرد چند دهه آینده باشند.

 

…خب حالا باید چه کار کنیم؟ شبیه اینها شویم؟  کار زشتی نیست؟ 

بگذارید این خبر خوش را بگویم که بازی‌های جنسیتی دو طرف قرار است ادویه‌های خوشمزه کننده باشد. قرار نیست فی‌النفسه اصالت اخلاقی داشته باشد.( تا حالا زنی را سر صبح که سر از بالش برمی‌دارد دیده‌اید؟)  بنابراین زمین جذابیتی که خداوند برای آدمیان قرار داده ،گسترده است. بروید و یک جورهایی جذاب شوید.

راهنمای زنده ماندن در پیک‌نیک

مِی 4, 2011 § 34 دیدگاه

 

بارها پیش‌آمده که خواهران و برادران ما به اردو رفته‌اند بعد گیر یک هیولایی، قاتل جذامی، آدمخوار رادیواکتیو شده‌ای افتاده‌اند و عمرشان را داده‌اند به شما،‌بعد هم پرسیده‌اند که: «چرا ما؟» آدم دوست دارد بپرسد: » چرا شما نه؟ مگر شما اصول ابتدایی زنده‌ماندن در اردو و پیک‌نیک را رعایت کرده‌اید که حالا طلبکار هم هستید؟»

تعطیلات در راه است و گروه‌های خوشحال فوج فوج به تفریح می‌روند و خیالشان راحت است که بلدند چطور با زامبی/خون‌آشام/روح/ شیطان روبرو شوند. در حالیکه این همه داستان نیست.

                       

1. اگر اضافه وزن دارید به پیک‌نیک نروید. شما بی‌شک اولین قربانی خواهید بود.( وای بر شما اگر یونیفرم نگهبان یا پلیس تن‌تان باشد) متاسفانه به احتمال زیاد همان شب اول که دارید یک گوشه مثانه خالی می‌کنید لولوی مورد نظر از میان بوته‌های جستی می‌زند و جرتان می‌دهد. بمانید خانه فرندز ببینید. چه کاری‌ست؟

 

2. اگر  زوج هستید امیدی به زنده ماندتان هست. براساس قواعد دست کم یک زن و مرد در پایان سلاخی لولو باقی می‌مانند و ممکن است آن زن و مرد خوشبخت شما باشید. بنابراین تا حد امکان از اردوهای مجردی اجتناب کنید. لولوها علاقه وافری به مجردها دارند.

 

3. دوربین فیلمبرداری ( اعم از هندی‌کم/دی‌وی‌کم و …) همراه نبرید و خصوصن از سفرتان فیلم‌برداری نکنید. چون معمولن این جور مواقع فقط فیلم داخل دوربین پیدا می‌شود و کسی از شما اثری نخواهد یافت. این قاعده به قدری قدرتمند است که حتا قاعده قبلی را هم نقض می‌کند. یعنی دلتان به زوج بودنتان خوش نباشد. دنیا پر از فیلم‌های پیدا شده‌ایست که در آخرین نماهایش زوج‌ها داشته‌اند در لحظات آخر عمرشان ابراز عشق می‌کرده‌اند.

 

4.خانم‌های عزیز! نصفه شب که در چادر از خواب بیدار می‌شوید هی نروید داخل جنگل و بگویید: ایز انی بادی دِر؟( حالا بگذریم که اکثر لولوها آیلتس ندارند) شما خودتان جای لولو، یکی هی بیاید بگوید «کسی اونجاست» » کسی اونجاست» خوشتان می‌آید؟ تا حالا چند نفرتان دیده یک قاتل روانی از میان تاریکی بگوید :» بله! اتفاقن من اینجا هستم» ؟ بعد تازه این جواب خوبی‌ست؟ راضی می‌شوید؟ راحت می‌شوید؟ آب‌تان را بخورید و به ادامه خوابتان برسید. اگر لولویی در کار باشد که با پرس‌وجو در میان تاریکی دردی دوا نمی‌شود.بالاخره می‌زند لهتان می‌کند. اگر هم نباشد که بی‌خود استرس ایجاد نکنید.

 

5.اگر به لحاظ جسمی قدرتمند و به لحاظ روانی مقتدر هستید خبر بدی برایتان دارم.تقریبن بعید است از حمله زنده بمانید. دو حالت دارد. یا همان ابتدای کار زرتی به شکل شوک‌آوری قربانی می‌شوید ( که بقیه حساب کار دستشان بیاید) یا خیلی هنر کنید تا سکانس ماقبل آخر زنده می‌مانید و سرانجام طی قربانی کردن خود به فرار آن زن و مرد باقی مانده کمک می‌کنید. شما هم ترجیحن بمانید پیش آن رفیق چاقتان تلویزیون تماشا کنید.

 

6. یک مبحثی هست به نام لانه لولو. جایی که موجود/قاتل یا هر چی شکارهایش را به آنجا می‌برد. از آنجایی که لولوها خیلی مبادی آداب نیستند احتمال دارد لاشه و بقایای قربانیان قبلی هم آنجا تل انبار شده باشد. ماجرا این است که شما به هوش می‌آیید و می‌بینید ته یک گودال(انبار/ دخمه..) در لانه لولو زنجیر شده‌اید.چه کار می‌کنید؟ به شکل هیستریک داد می‌زنید:»هلپ» واقعن انتظار دارید در لانه‌ای که لولو آلریدی فرصت پوست کندن کلی قربانی دیگر داشته، کسی رد شود و صدای شما را بشنود و تازه بتواند کمک هم بکند؟ قبول کنید کسی که با خودش این جور فکر می‌کند مستحق قربانی شدن است.به جای این کار باید کمی با زنجیر ور بروید. ببینید قفلش باز می‌شود یا چی. یک تکه استخوان از دور و برتان به عنوان سلاح انتخاب کنید و خلاصه هر کاری جز این که داد و بیداد راه بیاندازید و اعصاب لولو را خط‌خطی کنید.

 

7.اگر دور هم جمع شده‌اید و در انبار ویلا یا کلبه محل اتراق‌تان صندوقی پیدا کردید که رویش علایم عجیب داشت،‌کاری به کارش نداشته باشید.بازش نکنید. دستورالعمل کتابهایی که به لاتین نوشته شده بلند نخوانید و خلاصه از این کارها که آخر عاقبتش را نمی‌دانید انجام ندهید. حوصله‌تان سر رفته؟ پانتومیم بازی کنید، مافیا بازی کنید. همدیگر را بزنید. ولی الکی خودتان هچل بیدار کردن لولوهای ناشناس نیاندازید.

و در نهایت…: درست رانندگی کنید.

تعداد قربانیان تصادف جاده‌ای در ایران حدود دوهزار ودویست برابر تعداد کشته‌شدگان توسط لولوهاست.

راهنمای عملی بزخری مقابل دانشگاه

دسامبر 14, 2010 § 94 دیدگاه

دو جلد دن‌کیشوت را کمتر از 7 هزار تومن نمی‌داد. سرانجام  بعد چند ماه هزار تومن خریدمش.

کتاب دست دوم کالای عجیبی‌‌ست. قیمتی که برای آن تعیین‌ می‌شود تابع هیچ قاعده‌ای‌ نیست. حتی تابع بازار کتاب نیست. قیمت‌گذاری و خرید و فروش آن در یک فضای تخیلی انتزاعی رخ می‌دهد. راه و روش کتاب خریدن احتمالن اولین چیزی بود که دوازده سال پیش در تهران یاد گرفتم. منطقش ساده بود. من کتاب‌های قدیمی می‌خواستم. آنها گران می‌دادند. پس باید راهی پیدا می‌کردم.

یک جماعتی هستند به اسم کتاب‌نخر. نه این که لیبل بدی باشد یا فحش باشد( کتاب‌»خر» که بیشتر شبیه فحش است) نه! صرفن یک ویژگی‌ست. با این حال پنهان نمی‌کنم بخاطر احساسات رشد نیافته یا آموزه‌های احمقانه بچگی ممکن است گاهی در موردشان غرض‌ورزانه بنویسم.کتاب‌نخرها ممکن است کارمند باشند، نقاش باشند، دانشجو باشند اما کتاب‌نخر‌اند. کتاب‌نخر‌ها در بهترین حالت مشتری این پیک‌های تلفنی‌اند که هر از گاهی برایشان از انقلاب کتاب بیاورد، در بدترین حالتش هم مثل درراه‌مانده‌های جعلی ترمینال جنوب با قیافه هاج و واج  یک تکه کاغذ می‌دهند دست آقای کتابفروش.

برای کتاب‌نخرها «جلوی دانشگاه» یا «خیابان انقلاب» اسم یک کتابفروشی بزرگ  است که باید واردش شوی تا هر چه می‌خواهی به دست آوری. باز تا جایی که کتاب درسی یا کتاب‌های رایج روی دکه را بخواهند مشکلی نیست. همه چیز یک قیمت پشت جلد دارد که باید پرداخت شود ( کتاب‌نخر‌ها بجای نگاه کردن به پشت جلد کتاب و گذاشتن پول روی پیشخوان از فروشنده می‌پرسند: چنده؟)

مشکل کتاب‌نخرها زمانی هویدا می‌‌شود که دنبال کتاب » نایاب» می‌گردند. کتاب‌نخرها اگر کمی اسنوب‌هم باشند اولین قربانیان بازار سیاه کتاب‌اند. آنها طعمه‌های چاق و چله کتابفروش‌های زردسبیل‌اند.آنها بیچارگانی‌اند که بابت هر سال تنهایی کتاب مارکز یک هزاری رو می‌کنند و احتمالن بعدش چقدر به خرید خود خواهند نازید. این نوشته برای آنهاست. امیدوارم به جبران کینه‌توزی‌های یواشکی و بی‌دلیل سالیان ما کتاب‌»خر» ها بپذیرند.

فرمان اول

برای کتاب افستی بیشتر از سه هزار‌تومن پول ندهید. چرا؟ کتاب افستی ( زیراکسی) بیشترین سود مالی ممکن را برای فروشندگانش دارد. تحقیقات معتبر نشان می‌دهد بهای تمام‌ شده این کتابها اغلب زیر پانصد تومن است. با فرض یک دو دست واسطه مطمئن باشید فروشنده دست‌کم هزار تومن بابت هر کتاب می‌تواند تخفیف بدهد و سود هم بکند. بنابراین سرسخت باشید. چانه بزنید و قیمت خودتان را بگویید. کتاب را سرجایش بگذارید. و موقع رفتن ( ادای رفتن) یک کسب تکلیف سرسری از فروشنده بکنید( که دارم می‌روم، فلان قیمت می‌دهی یا نه). این متد در اغلب موارد جواب می‌دهد. هیچ وقت خود را نسبت به کتابی راغب نشان ندهید چون فروشنده‌های زبل اگر بفهمند مشتری جدی کتابی هستید ریسک می‌کنند و تخفیف نمی‌دهند. من گاهی من‌باب اطمینان وقت قیمت پرسیدن سر بساطی با سر اشاره می‌کنم و رنگ کتاب را می‌گویم( یک جوری که انگار بیشتر از رنگش خوشم آمده و قیمت بالا مرا خواهد رمانید) کتاب اهل هوا را دیده‌ام و معلوم است که در برخی جوارح‌ام عروسی‌ست. ولی ابرو بالا می‌اندازم که «عامو این کتاب زرده چن؟ «خیلی وسوسه شوم با انزجار از گوشه جلدش می‌گیرم و ورق‌کی می‌زنم. می‌گفت 5 هزار تومن. من خریدم هزار و پانصد تومن. همین دو ماه پیش.

تبصره فرمان اول: در چانه زدن و ادای رفتن ریسک کنید. در مورد کتابهای افستی نگران نباشید که کتاب را از دست می‌دهید.کتابی که به مرحله افست و نشر انبوه در بازار سیاه رسیده، باز هم هست. همه جا هست.

فرمان دوم

تله‌های اسنوب را شناسایی‌کنید. دست‌دوم فروشی‌هایی که کتاب را براساس اسم نویسنده سورت کرده‌اند یا کتابشان لای زرورق است.جاهای مطلوبی برای خرید نیستند. مگر واقعن کارتان لنگ باشد و عجله داشته باشید. چون این کتابفروش‌ها معمولن دانش‌شان از بازار کتاب بد نیست. می‌دانند چی نایاب است و چی نیست. ارزش نسبی اجناس‌شان را می‌دانند  وبرایشان برنامه دارند. بنابراین فقط برای زمان‌هایی‌ست که به در بسته خورده باشید. تلاش برای چانه‌زنی را امتحان کنید ولی در اغلب موارد جواب جدی نمی‌دهد. تازگی قیمت دو جلد گفتگو در کاتادرال چاپ اول را از یکی‌شان پرسیدم. قیمت داد: 38 هزار تومن! که حالا به من( چه صنمی داشتیم مگر؟) می‌دهد 35 هزار تومن.

فرمان سوم

وقت بگذارید. از گشتن در بیغوله‌های گوشه کنار خود میدان (انقلاب) غافل نشوید. گاهی همین‌ها که کنار کتاب ، کمربند و تسبیح و خودکار هم می‌فروشند گاهی بی‌آنکه خود بدانند هدایایی دارند برای نوع بشر. پارسال یک خداحافظی طولانی نوی نو را از یکی‌شان خریدم پانصد تومن.برای آنها که نمی‌دانند بگویم شاهکار کوچک چندلر در تنها چاپش که مال 11 سال پیش است 2هزار تومن قیمت پشت جلد خورده!

فرمان چهارم

کتاب ساندویچ نیست. کنسرو است. به این نگاه نکنید که آیا این روزها حال خواندن فلان کتاب را دارید یا نه. اگر نسخه خوب و قیمت خوب گیرتان آمد بخرید و دپو کنید برای وقتش. برخی شانس‌ها یک بار رو می‌کنند.یک جلد مجموعه شب‌های شعر خوشه را جایی به ثمن بخس دیدم. در جا خریدم. و بعله…هنوز نخواندمش.ولی شک ندارم یک سرشب تنهای دلمرده یکی از همین شعرها می‌تواند حال‌ام را بسازد.

فرمان پنجم

کمین بنشینید و صبور باشید. اگر کتاب خاصی‌هست در کتابفروشی که براساس طیف مشتریانش می‌دانید مشتری‌ش خودتان هستید راهی برایتان دارم. هشت پیش در کتاب‌فروشی بازارچه پارک لاله دو جلد دن‌کیشوت تمیز دیدم. 7 هزار تومن که دست‌کم برای من گران بود. اما تا حدی خیالم راحت بود که تنها مشتری‌ش خودم هستم. کتابفروشی در مسیرم بود و من هر روز- یعنی هر هفت روز هفته- به مدت دو ماه کارم این بود که وارد مغازه شوم بپرسم اینها چند است. قیمتش را بشنوم. آه بکشم و بروم.بعد دو سه بار کتابفروش فهمید که من قیمت اینها را می‌دانم و منظور دیگری دارم. من م مستقیمن بهش گفتم که صبورم و تنها مشتری این کتاب. مرد نازنینی بود و دوست شدیم.کتابهای دیگری ازش خریدم اما مراسم تکرار می‌شد. هر روز غروب.تا سر پنجاهمین غروب بود  فکر می‌کنم که مقاومتش شکست. گفت از پشت ویترین برشان دار.چقدر خوب است؟ گفتم هزار تومن. گفت انگاری مال خودت است.

فرمان ششم

با قیافه معمولی به خرید کتاب دست‌دوم بروید.قیافه‌تان مثل وقتی کافه‌ می‌روید نباشد. سر و وضعتان براحتی می‌تواند قیمت کتاب را در ذهن فروشنده چندین هزارتومن تغییر دهد. اگر سن‌تان اجازه می‌دهد قیافه دانشجو شهرستانی‌ها را به خود بگیرید ( بله قیافه‌تان، نه صرفن لباس‌تان) کمتراز یک هفته پیش در کتابفروشی دو جلد گفتگو در کاتدرال را باز دیدم. یک جلدش را برداشتم و کمی با قیافه جویی که دارد به جذر 38 فکر می‌کند ورقش زدم و پرسیدم این چنده. طرف گفت این دو جلده‌ها. با تعجب(!) جلد دوم را کنارش کشف کردم و شاکی شدم زیرلبی که چقدر این زیاد است و کی‌بخواند. طرف قیمتش را گفت: هشت هزار تومن! می‌توانستم همانجا ده هزار تومن روی میز بگذارم و ماچش کنم وکتابها را بگذارم زیر بغلم. ولی پیش خودم همچنان حساب کردم که به هر حال او از سودش که نخواهد گذشت. من هم سر گنج ننشسته‌ام. پس ادامه بازی. من با ناامیدی کتاب را سر جایش گذاشتم و گفتم خیلی گرونه. طرف داد سر داد که » بابا این روزها چاپ‌ جدید کتابهای فهیمه رحیمی کمتر از ده هزار تومن نیست» من هم برگشتم گفتم ( حضرت یوسا مرا ببخشد) «خب فهیمه رحیمی خوبه «(!) از طرف برق پرید که «کجاش خوبه، آشغاله» – در واقع می‌خواستم دستش را ببندم که نتواند درباره ارزش‌های نهفته این کتاب و نایاب‌بودنش بازارگرمی کند، پیش کسی که اعتقاد دارد فهمیه رحیمی خوب است- گفتم آخرش؟ گفت هفت. گفتم من شش تومن می‌دهم که ازش خوشم آمده و تازه یکی صفحه اولش امضا کرده(!) نگاه ناامیدی بهم انداخت و من پزآلود ترین خرید کتاب‌خری عمرم را انجام دادم. دو جلد گفتگو در کاتدرال تمیز چاپ اول: شش هزار تومن.

فرمان هفتم

روش‌های خودتان را بیازمایید. درکی از  نقاط ضعف چپ‌های قدیمی ( که اغلب کتابفروشان دست‌دوم شاملشان می‌شود) مثل حساسیت‌شان به نداری دانشجویان یا کمک به آگاهی توده و ایجاد راه‌حل‌های خلق الساعه کامل‌کننده همه روش‌های قدیمی‌ست.( یک بار من حتی هیپنوتیزم سریع را روی یک بساطی امتحان کردم و جواب داد. در چشمهاش نگاه کردم و با صدای نافذ گفتم تو این را به من فلان قدر می‌‌فروشی و طرف درجا قبول کرد. حالا یا تاثیر هیپنوتیک من بود یا می‌خواست زود از شر یک مشتری عجیب‌غریب که قیافه‌اش را ترسناک می‌کند خلاص شود)

و در پایان. شما اسنوب عزیز- که ددی هوایتان را دارد- ممکن است بگویید حالا چند هزار تومن این طرف آن طرف ارزش این همه زحمت را دارد؟ من چشم خودم را درآورده‌ام هزار و سیصد و خرده‌ای کلمه تا الان نوشته‌ام که همچین حرفی بزنی؟ که نفهمی درباره لذت کتاب‌خر بودن حرف می‌زنیم؟ برو جانم..برو همان بوف کور زیراکسی را پنج میلیون تومن بخر حالش را ببر…

پلان B …یا چگونه از حمله ناگهانی زامبی/روح/خون‌آشام/ شیطان زنده بمانیم؟

نوامبر 19, 2010 § 55 دیدگاه

من همیشه برای اجرای  پلان B آماده‌ام. آدمیزاد نمی‌داند ممکن است چه اتفاقی برایش بیفتد. مثلن چهل متر طناب که سرش به جای امنی وصل شده و زیر تخت حلقه شده و  در مواقع لزوم سر دیگرش از پنجره بیرون پرت می‌شود یکی از پلان‌های B محبوبم است ( گرچه این که می‌توانم آیا به سلامت چند طبقه را مثل کوماندوها با طناب پایین بیایم خودش مسئله دیگری است) سیل، زلزله یا حمله دزدی دیوانه کمترین چیزهایی‌ست که نگرانش هستم. تازگی مچ خودم را در حال آمادگی برای وقایع آخرالزمان گرفته‌ام. زمانی که زامبی‌ها تهران را بگیرند،‌ همه شیاطین به زمین سرازیر شوند و وامپیرها روی سرمان هوار می‌شوند. حالا تو بگو دیوانه یا خرافاتی‌ست. تاریخ ( یا دست کم هالیوود) ثابت کرده خرافاتی‌ها احتمال نجات‌یافتن‌شان بیشتر است. فرش‌میت‌ها آنهایی هستند که دارند این را می‌خوانند و پوزخند می‌زنند.

خب از کجا شروع کنیم؟

ورودی‌ها :

نگران ورود وامپایرها نباشید. آنها برای ورود به ملک شخصی باید حتمن اجازه صاحبش را داشته باشند.(بیایید دعا کنیم در مورد املاک اجاره‌ای هم جواب بدهد) بنابراین اگر یک آقا یا خانمی که صدای فش‌فش از خودش در می‌آمد و دندان نیشش بفهمی نفهمی کمی دراز بود آمد دم در و با شیرین زبانی خواست دعوتش کنید، فقط در را ببندید. وامپایرها می‌توانند هیپنوتیزم کنند، بنابراین به چشم‌هایشان نگاه نکنید.  در مورد خانم‌ها که اصلن به هیچ‌جایشان نگاه نکنید.دنیا پر از خون‌آشام مونث است که هیکل خانم  مونیکا بلوچی را دارند و تذکرات گشت ارشاد را جدی نمی‌گیرند. بنابراین فقط در را ببندید و تمام.

در مورد زامبی‌ها وضع کمی سخت‌تر است. آنها گرچه خنگ‌اند و بلد نیستند با سنجاق سر قفل در را باز کنند، اما متاسفانه گله‌ای حمله می‌کنند و خدا می‌داند که هیچ دری جلودار یک گله زامبی گرسنه که خودشان را می‌کوبند بهش، نیست. بنابراین به قفل و کلید کامپیوتری‌تان ننازید. از این حفاظ‌های فلزی بگذارید و یک کمد سنگین آنقدر نزدیک در ورودی داشته باشید که بشود در موقع لزوم با کمی جابجا کردنش جلوی در را پوشاند.

اما شیاطین. آنها حیله‌گرترین مهمان‌های ممکن‌اند. نه اجازه می‌گیرند نه در جلوشان را می‌گیرد. باید یک خط پرو پیمان نمک جلوی ورودی‌ها – و پنجره‌ها- بپاشید( کاری که من مجبورم هر شب قبل خواب انجام دهم) مراقب باشید این خط نمک جایی شکستگی نداشته باشد و ممتد باشد. با این حال چون تولید طوفان و باد یکی از تخصص‌های شیاطین است، دعا کنید مثل گرگ بد گنده فوت نکنند تا نمک‌هاتان را باد ببرد ( نمک را از نان‌خشکی‌ها بگیرید که اگر باد برد دلتان نسوزد) بنابراین راه دیگر را هم محض اطمینان امتحان کنید. تله شیطان.

در این روزگار اگر می‌خواهید زنده بمانید باید بتوانید شکل بالا را از امضاءتان سریع‌تر بکشید. تله شیطان، شکل ناقصی از مهر سلیمان است. روی همه نوچه‌های لوسیفر جواب می‌دهد. نقش انسان ( ستاره پنج پر) در میان و نام پنج فرشته مقرب در مقام نگهبان. شیاطین نمی‌توانند این نشان را دور بزنند. بنابراین ترکیب آن با میزان متنابه نمک می‌تواند شما را تا حدی از یک حمله شیطانی در امان دارد. به این در نمونه توجه فرمایید:

در مورد ارواح کاری از دستتان برنمی‌آید. آنها مثل چارپا سرشان را می‌اندازند پایین و می‌آیند تو و چیزی جلودارشان نیست.

مقاومت، مبارزه:

صلیب را فراموش کنید. تاثیر صلیب مال زمانی بود که مسیحیان بیشتری بهش اعتقاد داشتند. الان خیلی روی تاثیرش حساب باز نکنید. نقاط ضعف خون‌آشام یکی نقره است و دیگری نور خورشید. پس یک گردن‌بند یا دست‌بند نقره همراهتان داشته باشید. از آنجایی که در خانه اغلب ما شات‌گانی که گلوله‌هایش مرمی نقره داشته باشد، پیدا نمی‌شود به زنجیر‌های بلند نقره قناعت کنید. زنجیر نقره‌تان دست ‌کم باید یک و نیم متر باشد که بتوانید ازش به عنوان شلاقی کارآمد استفاده کنید. نگران نازکی‌اش نباشید چون خون‌آشام‌ها قدرت پاره کردنش را ندارند. وسیله کاربردی‌تر البته یک چاقوی نقره است ولی نمی‌دانم چاقوی نقره را دقیقن از کجا می‌توانید بخرید( من یکی برای خودم سفارش دادم) لابد می‌دانید که خون‌آشام‌ها فقط در یک صورت می‌میرند، قطع شدن سر یا فرو شدن تیرک چوبی/نقره به قلب.از آنجایی که می‌دانم شما هم مثل من دل قطع کردن سر ندارید به راه دوم می‌پردازیم؛ یک سلاح کاربردی: Horton  Tacoma Trac – 150 Crossbow

بله آقای اینانلو، می‌دانم شما این را می‌شناسید. بگذارید برای بقیه بگویم که این تفنگ شکاری اساطیری از زمان ون‌هلسینگ مرحوم تا کنون یکی از سلاح‌های محبوب شکارچیان خون‌آشام هم بوده. قیمت این سلاح در بازار جهانی حدود دویست سیصد هزار تومن است که خدا می‌داند برای زنده ماندن از چنگ یک خون‌آشام تشنه، رقم زیادی نیست. می‌ماند تهیه نیزه چوبی مناسب که باید با کمی ابزار نجاری و زمان گذاشتن روزی تعطیل و آرام درست‌شان کنید. یادتان باشد نشانه گرفتن جایی غیر از قلبشان وقت تلف کردن است.

زامبی‌ها فقط با انفجار کله‌شان است که می‌میرند. همچنان که می‌دانیم از آنجایی که اعطای مجوز نگه‌داری شات‌گان به قصد دفاع برابر حمله زامبی‌ها خیلی رایج نیست. از ترکیب دسته بیل و قدرت بدنی استفاده کنید. دسته بیل را می‌شود از همه مصالح فروشی‌های معتبر خرید. قدرت بدنی هم به طور جنرال برای زنده ماندن در برابر هر حمله‌ای لازم است. شایعه‌ای در مورد زامبی‌ها وجود دارد و آن این است که اگر فکر کنند مثل خودشانید کاری به کارتان ندارند. بنابراین محض اطمینان روزی یک ربع جلوی آینه ادای زامبی در بیاورید و یک کیف کوچک لوازم آرایش و گریم همیشه پر شالتان باشد. هیچ معلوم نیست ، شاید دو روز دیگر مجبور شوید برای زنده ماندن  آب از دهانتان سرازیر شود و در خیابان همراه یک گله خرناس بکشید و بلنگید.

در برابر ارواح و شیاطین می‌توانید از سلاح های مشترکی استفاده کنید: نقره و نمک. چاقوی نقره که برای مبارزه برابر خون‌آشام استفاده کردید یادتان هست؟ یک علامت دام شیطان روی قبضه‌اش رسم کنید و بصورت چند منظوره مقابل شیاطین هم ازش استفاده کنید. این شکلی:

نمک هم برای تاراندن ارواح موثر است. گرچه راه حل کامل برای خلاصی از شر ارواح انتقام‌جو با نمک‌سود کردن و سوزاندن جنازه آنهاست. ولی خب پیدا کردن جنازه یک روح وحشی که به آدم حمله می‌کند کار ساده‌ای نیست، بنابراین شما به همان مقاومت کردن قناعت کنید.

آب مقدس می‌گویند روی شیاطین تاثیر دارد. بهتر است با تردید این شیوه را استفاده کنید، اگر صلیب روی وامپایرها و برنامه” از تو می‌پرسند” روی میزان بزهکاری در ایران موثر بود ، قطعن این یکی هم موثر خواهد بود. سریع‌ترین راه تولید آب مقدس ( با خلوص پایین)  هم چنان‌که می‌دانید هم‌زدن آب معمولی با صلیب نقره است. خود دانید.

اما در مورد فراری دادن شیاطین از بدن تسخیر شده. راستش را بخواهید در مورد متون مورد استفاده در مراسم جن‌گیری اختلاف نظر زیادی وجود دارد. گرچه اغلب سر ذکر بند‌هایی از مزامیر به زبان لاتین تفاهم دارند. برای دیدن نمونه‌ای از این متن‌ها می‌توانید اینجا را بجورید. از آنجایی که منبع موثقی درباره تاثیر مراسم زار بر شیاطین نداریم، بد نیست محض اطمینان دمام و دهل هم دم دست داشته باشید. یا شیاطین به دست شما بیرون پرت می‌شوند، یا شما توسط همسایگان‌تان.

×××

خب ، اگر تا اینجای مطلب را خوانده‌اید تبریک می‌گویم. شانس نجات شما در آخرالزمان بسیار بیشتر از باقی رفقایتان است که به هیولاهای اعتقاد ندارند.

با این حال دشمن دیگری برای همه‌مان باقی مانده که متاسفانه هیچ راهی برای رهایی از او نمی‌دانم. او با شما هم‌دلی می‌کند، حتی ممکن است پیشنهاد بدهد با هم بروید شکار زامبی. او معمولن سفید می‌پوشد و یک تور پروانه‌گیری دستش دارد و کت چپه تن آدم می‌کند. او تا کنون بسیاری از همقطاران همیشه آماده ما را شکار کرده و متاسفانه قوانین موجود دست او را در شکار ما باز می‌گذارد. طلسم و نقره و نمک بر او سازگار نیست.

آنها به خودشان می‌گویند مامور تیمارستان. از آنها حذر کنید.

درس‌نامه کوچک مدیران ناگهانی

ژوئیه 20, 2010 § 11 دیدگاه

 

کشور ما کشور مدیرهای ناگهانی‌ست. قرار گرفتن در موقعیت مدیریت معمولن ربطی به تحصیلات آکادمیک در این رشته ندارد. بدتر این که تحصیلات در رشته مدیریت هم ربطی به توانایی مدیریت ندارد! خلاصه در این آش در هم جوش آدم‌ها مجبورند کورمال کورمال برای خودشان شیوه درست کنند و قاعده بگذارند و چون معمولن فرصت مرور تجربه‌های جهانی را ندارد ( عمر مدیران کوتاه‌تر از این حرفهاست) باید یاد بگیرد با یک دو روش ساده بارشان را به منزل یا نزدیکی‌های منزل برسانند. گرچه رسم است مدیر بعدی کلن فتوا بدهد مختصات منزل اشتباه محاسبه شده و  محمل باید یک دور 180 درجه بزند. مدیریت ما پوز سیزیف و سنگش را زده.

دو سال پیش من نویسنده مطبوعات بودم. یادداشت می‌نوشتم. و در موقعیت‌های دبیری هم که قرار گرفته بودم سر و کارم با بیشتر از دو سه نویسنده دیگر نبود. دلایلی باعث شد من به عنوان اصلح‌ترین آدم مجموعه برای سردبیری مجله انتخاب شوم.  مدیریت اجرایی یک مجموعه 40 نفری .ناگهان فرود آمدم وسط کورانی از مشکلات غیرعادی. از کشف خصومت‌های جدی و پنهان آدم‌هایی که انتظار دیگری ازشان داشتم، پچ‌پچ‌های ترسناک، ضرب‌العجل‌ها و کمبود امکانات در حد مکان فیزیکی برای جمع شدن آدمها. اینها چیزهایی نبود که انتظارش را داشتم. طی یکی دو ماه کشنده سعی کردم کمی اوضاع را آرام کنم. این که بقیه بچه‌ها به من لطف داشتند یا چیزکی از هر حوزه‌ای می‌دانستم یا بد یادداشت نمی‌نوشتم از من مدیر خوبی نمی‌ساخت. بعد شروع کردم به خواندن کتابهای مدیریت. از این کتابهای کوچک یک دقیقه‌ای شروع شد و به مطالعات خیلی کلاسیک دانشگاهی ختم.

از ترکیب این خوانده‌ها و یک دوجین آزمون و خطای تجربی چیزهایی یاد گرفته‌ام که می‌نویسم برای همه کسانی که بیش از سه نفر کارمند دارند، که آدم‌های خوبی‌اند ولی مدیریت بلد نیستند، که مدیران‌خودآموخته‌ یا ناگهانی‌اند.

1  به مجموعه خود استرس وارد نکنید: یکی از نقش‌های مدیران اجرایی ضربه‌گیری‌ست. استرس‌های کوچک و بزرگ سهم شخصی‌ شماست و یکی از علل تفاوت دریافتی شما آخر ماه همین است. برای رهایی از تنش نزدیک شدن به ضرب‌العجل یا انتظار زیادی مدیر بالادستتان به آدم‌ها فشار نیاورید. راه حل خلاقه پیدا کنید. آواز بخوانید. تنها شوید. یوگا کنید. هر کاری می‌خواهید بکنید جز این که به این و آن بپرید. مدیر آشفته و پریشان و استرس‌زده فقط دارد به زیردستانش می‌گوید: “به من اعتماد نکنید. من ضعیف و درمانده‌ام.” و می‌شود حدس زد سرنوشت چنین مجموعه‌ای چه باشد. اختیار عضلات صورتتان را به دست بگیرید و خصوصا در بدترین شرایط لبخند بزنید. موها به هر حال سفید می‌شوند. چه باک اگر زودتر…

2  سلسله مراتب را جدی بگیرید ( ولی نه خیلی) : سلسله مراتب در ایران جدی گرفته می‌شود اما به مضحک‌ترین شیوه ممکن یعنی در قالب بوروکراسی اداری. معنی سلسله مراتب سازمانی نباید این باشد. معنی‌اش این است که آدم‌های کلیدی‌تان را درست انتخاب کنید و وقتی انتخاب کردید مراقب شان‌شان باشید. یکی از عادات مدیران پوپولیست که اعتماد به نفس ضعیفی دارند و می‌خواهند خیلی سریع در دل کارمندان جا بگیرند تحقیر کردن مدیران میانی جلوی کارمندان است. یعنی شما سردبیرید، برای نشان دادن اقتدارتان جلوی خبرنگار ، دبیرش را ضایع می‌کنید. شما دارید سیستم خودتان و آدم‌های خودتان را مسخره می‌کنید. گفتن ندارد که این کار تف سربالاست و دیر یا زود بر کله خودتان فرود خواهد آمد. همچنین نگذارید کسی با دورزدن مدیران میانی ( دبیران مثلن) صلاحیت آنها را رسمن زیر سئوال ببرد. دسته دیگرانی از مدیران هستند که در انجام این آموزه به شکل وسواسی افراط دارند. آنها مدیران عشق بوروکراسی‌اند که در اتاقشان بسته است و خلاقیت در سازمانشان معنی ندارد. مراقب باشید حین اجرای این آموزه به آنها تبدیل نشوید.

3 صادق باشید : صادق بودن به معنی این نیست که اطلاعاتی که  کارمندان بهشان مربوط نیست بهشان بدهید. مثلن سردبیری را می‌شناختم که می‌آمد و به منظور شفافیت لیست حقوق آخر ماه را برای همه می‌خواند! این که در همه جهان فیش حقوقی شما مسئله‌ایست بین شما ، کارفرما ( و احیانن اداره مالیات) دلیل دارد. همه از همه چیز خبر ندارند. از توانایی دیگران درک کاملی ندارند. بنابراین دانستن رقم حقوق‌شان به اسم عدالت ممکن است به ضد خودش تبدیل شود. صداقت را در اموری خرج کنید که به آدمها ربط دارد. به تصمیماتی که سرنوشت کاری‌شان مهم است. این کارتان چند حسن دارد. اول این که جلوی شایعات ( دشمن شماره یک مدیران) را می‌گیرد. وقتی خودتان منبع اطلاعاتی صادقی هستید دیگر چه نیاز به شایعه پردازی؟ دوم این که بهتان اعتماد می‌کنند. مدیران ضعیف سعی می‌کنند اقتدارشان را به تصنع با خست در دادن اطلاعات و مبهم‌گویی فراهم کنند. مدیری را می‌شناختم که ورشکستگی سازمانش را ماه‌های متوالی از کارمندانش پنهان کرد. کارمندان هم گرچه حقوق نمی‌گرفتند اما هر بار با وعده‌های رنگارنگی به کار ادامه می‌دادند. نتیجه؟‌ کوس از پشت بام افتاد و آن کارمندان دیگر به حرفهای آن مدیر اعتماد ندارند. این پایان کار یک مدیر است.

4 از موضع شایعه بپرهیزید : مدیرید و با تعدادی از کارمندانتان دوست صمیمی. خب متاسفانه خبر بدی برایتان دارم. طی دوران مدیریت باید قید آخر هفته‌ها چالوس رفتن را بزنید. مگر این که دلتان بخواهد میان منفورترین مدیران جهان رکورد بزنید. احساس تبعیض برای همه آدم‌های مجموعه آزاردهنده است. این که شما یک گَنگی هستید با یک عده و کارهای گَنگانه می‌کنید و به بقیه اهمیت نمی‌دهید کاتالیزور بد کارکردن آدمهاست. شما به قدر کافی دشمن دارید ( زمان، منابع مالی، …) برای خودتان دشمنان تازه نسازید. حتمن می‌دانید که در همه کشورهای حسابی دنیا کارکردن زن و شوهر ( یا معشوق و معشوقه) در مقام مدیر و زیردست مستقیم ممنوع است.

5  آدم‌ها به تشویق زنده‌اند : این یکی را اگر صد بار بگوییم کم است. تشویق لزومن معنای مالی ندارد. وجه نقد تقریبن یکی از ضعیف‌ترین و کم‌بازده‌ترین شیوه‌های تشویقی‌ست ( چون بعد مدتی تبدیل به حق و طلب می‌شود و نه تنها کارکردش را از دست می‌دهد بلکه اگر آن را پرداخت نکنید نشان تنبیه می‌شود) اگر مجموعه‌تان خیلی بزرگ نیست، لبخند، گپ زدن ، وقت گذاشتن برای آدم‌ها، کارسپاری، شوخی کردن و سر به سر گذاشتن با آدمها بهشان می‌فهماند که برای شما مهم‌اند. در مجموعه‌های کوچک شک نکنید که مشکلات آدم‌ها از هر جلسه‌ پشت درهای بسته‌ای مهم‌تر است. طبیعی‌ست که مدیر توشیبا نمی‌تواند با تک‌تک کارمندانش هر روز بگو بخند راه بیاندازد. اما آنها هم راه‌های خلاقانه‌ای برای قلقلک کودک درون آدم‌های سازمان پیدا کرده‌اند که بدون هزینه سرسام‌آور همه را سرفرم نگه می‌دارد.

6 خودفروشی نکنید: ‌ برای تعریف رزومه‌تان بلندنظر باشید. پول، جایگاه و هیچ چیز دیگری نباید بتواند شما را در موضعی قرار دهد که خلاف اصولی که می‌دانید عمل کنید. آدم‌هایی که استقلال و قوانین خودشان را به ثناگویی می‌فروشند مدیران خوبی نخواهند بود. قابل اعتماد نیستند بنابراین زیرمجموعه‌ها نمی‌توانند لیدری آنها را بپذیرند. اگر در این موقعیت گیر افتادید و راه حلی پیدا نشد، کنار بکشید. فقط کنار بکشید. آدمی که در دنیا کسانی هنوز به توانایی‌اش اعتماد دارند فی‌النفسه مدیر است. اما کسی که فقط حمل‌کننده لقب باشد و کارکنان به دید تردید نگاهش کنند، حتی پشت میز مدیریت نمی‌تواند مدیر باشد. 

بقیه‌اش را شما بنویسید….

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ راهنمای… در خواب بزرگ هستید.