تیم کرسی‌ها

اکتبر 31, 2010 § 82 دیدگاه

 

1 مردم دنیا دو دسته‌اند؛ آنها که سرما را دوست دارند و بقیه -که من در تیم‌ آنهایم.

2 اوایل وقتی کسی می‌گفت از آمدن پاییز خوشحال می‌شود فکر می‌کردم سر به سرم می‌گذارد. مگر می‌شود کسی سرما را ، صبح ابری را ، کدو را ، اعداد فرد و سریال یوزارسیف را دوست داشته باشد؟ بعد دیدم که جهان جای عجیبی است. می‌شود.

3 طی سالها تعدادی از بهترین دوست‌هام در شمار کسانی شدند که عشق نیمه دوم سال‌اند. پس متاسفانه دستم بسته است که کمی سر به سرشان بگذارم. ولی درباره احساس خودم می‌توانم بگویم.

4 سال دو فصل دارد. تابستان و زمستان. نیمه اول سال که خورشید پیداست ، تابستان است. باقی‌اش زمستان. اگر مشکلات معاش اجازه می‌داد من برای نیمه‌های دوم سال‌ام برنامه‌ای هیجان انگیز تر از خیس شدن زیر باران دارم.

5 اول از تابستان شروع کنیم. من اعتراف می‌کنم تمام روزهای بالای چهل درجه که عرق از هفت چاک مردمان سرازیر است و بحث خواهر و مادر آفتاب داغ، من گرچه قیافه غرغرو به خودم می‌گیرم ولی در دلم دارد شهرام شپ‌پره با صدای دالبی سراند پخش می‌شود. یعنی اگر تصوری از آرمانشهر باشد همین است. که آفتاب همیشه باشد.که ظهرش صدای هومم کولر همه صداها را در خودش می‌بلعد. و همه مثل مگس‌های لاجان کنار شربت‌های سکنجبین و لابلای ملحفه‌های رنگی، خس‌خس خواب عمیق مي‌کنند.بعدش تو بیدار بمانی و کتاب بخوانی. تن تن در واقع. تن تن ساخته شده برای ظهر تابستان. خواندن هر صفحه را هم ده دقیقه طول بدهی که تمام نشود. که خورشید ساعت 10 شب اینها با ناز غروب کند- گاهی تا 11 حتی این پا آن پا کند- همه در هم وول می‌خورند و شهر زنده است. مردم بلال می‌خورند و غر می‌زنند و بدمینتون بازی می‌کنند در پارکها. شب هم که می‌رسد که شب نیست. شب تابستان است. آدم خوابش نمی‌برد. زندگی دوم تازه آغاز می‌شود. این بهشت موعود من است.

6 زمستان. ولی زمستان. برف و باران را دوست دارم مشروط بر این که مثل تبلیغ چای گلستان (یا ایران رادیاتور؟) در خانه گرمی نشسته باشی و درباره بلورهای برف خیال‌پردازی کنی. مجبور نباشی وسط یک بارندگی ساعت هفت شب خودت را در تهران از نقطه‌ای به نقطه‌ای برسانی. یا منت تاکسی‌ بکشی. گرچه حتی در خانه هم که باشی با غروب خون‌ریز ساعت چهار بعد از ظهر کاری نمی‌شود کرد. هر روز می‌شود عصر جمعه. شب، شهر را با خنده‌های ولو و آدم‌های بی‌خیالش زنده زنده می‌خورد. پارک‌های شهر ساعت 9 شب  می‌شود امپراطوری مواد فروش‌های خرده‌پا و دزدان گرسنه و پااندازهای بخت‌برگشته. همه دلخوشی‌شان می‌شود یک سریال چرندی که لابد ساعت 10 شب پخش می‌شود. و وسط یخ‌بندان کی حوصله دارد شال و کلاه کند و به دیگری سر بزند. شب‌های زمستان بوی شلغم پخته و بخور و دوا می‌دهد.بوی پیری و بیماری و مرگ. اگر جهنمی برایم قابل تصور باشد، جایی‌ست که همیشه زمستان است.

7 برای سر کردن ایده‌آل زمستان چند برنامه عالی دارم. اولیش خواب زمستانی‌ست. یعنی از اوایل پاییز بخوابم تا زمان چه‌چه بلبل‌های بهاری. یا دست کم تا روز ملی شدن صعنت نفت. متاسفانه -چنان‌که می‌دانید-هنوز بیولوژی بشر آن قدر تکامل نیافته که آدم بتواند 180 روز بی وقفه بخوابد. در این زمینه البته با اتکا به نظریه تکامل امیدوار و چشم‌به راهم و روزی را می‌بینم که ژن‌های ما جهش پیدا می‌کند و برای حفظ گونه‌مان مثل خرس‌ها، نیمه دوم سال را یک جا می‌کپیم. ولی با همین امکانات دم دست…

8 برنامه دیگرم – که روزی در همین زندگی اجرایش می‌کنم- این است که نیمه‌ تابستانی سال دو برابر کار می‌کنم و نیمه زمستانی سر کار نمی‌روم. در واقع نیمه زمستانی هیچ‌جا نمی‌روم. نقشه‌ ام این است. علم کردن یک کرسی بزرگ مقابل تلویزیون. کرسی که رویش لحاف رنگی‌چل تکه دارد و پای همه دوستانم زیرش جا بشود. تشک‌ام را همانجا می‌اندازم.لپ‌تاپ و اینترنت پر سرعت کنار دستم. تمام سریال‌های بالای نه ستاره- آی‌ام‌دی‌بی- چون کوهی کنارم. یک دوجین کتاب خوب پلیسی سمت دیگر.بساط هات‌چاکلت و اینها پهن و من از تاریخ یکم مهر آنجا مستقر خواهم شد تا 29 اسفند.برای امور واجب خودم را به نقاط استراتژیک آپارتمان می‌رسانم و بس. هر شب هم شب‌یلدا است. مهمانی می‌دهم و می‌نشینیم و دور کرسی شعر می‌خوانیم. می‌ماند مشکل زخم بستر که آن هم مشکلی نیست. نیمه اول سال چون خیلی کار کرده‌ام و خرجم الان کم است، پولم می‌رسد یک ماساژور حرفه‌ای استخدام کنم، هفته‌ای یک بار مشکلات ناشی از 180 روز یک جا خوابیدن را رفع و رجوع کند.( بی‌خود درباره بعدش خیال‌پردازی نکنید. کافه تعطیل است..)

9 بله. و من یک روز این برنامه را پیاده می‌کنم و شما زمستان دوست عزیز را، شما عاشق دلخسته باد پاییزی را وارد تیم خودم می‌کنم. کافی‌ست دور کرسی شکلات داغ به خوردتان بدهم و شرلوک هولمز بخوانم برایتان و قصه‌های عجیب بی سر و ته تعریف کنم.  تا شما هم وارد تیم کرسی‌ شوید. بعدش؟ عمو داروین را یادتان رفته، اگر همه‌مان با هم یک چیز را بخواهیم حتمن یک جور جهش و تکامل و اینها رخ می‌دهد. نژادمان اصلاح می‌شود. تمام تابستان قل‌قل می‌زنیم و شادیم. اول مهر همه با هم می‌خوابیم…با رعایت فاصله.

جویدن استیک ناموجود

ژوئیه 28, 2010 § 48 دیدگاه

 

 1 مولوی چطور می‌رفته بازار خرید می‌کرده ، یا شمس چطور لباس انتخاب می‌کرده یا مثلن غذایی بوده که روزبهان بقلی خوشش نیاید و عمرن بهش لب نزند؟  آنها در ساعات فراغتشان از سماع و ذکر حق چه می‌کردند؟ بگذار سئوال دقیق‌تر را بپرسیم اصلن آنها که می‌گفتند و می‌دانستند الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا چطور این زندگی خیالی و رویاگون را تحمل می‌کردند؟ چطور درد می‌کشیدند و لذت می‌بردند و با مردم می‌گشتند و شوخی می‌کردند و میزیستند که می‌دانستند جهان ما توهمی بیش نیست؟

2 از جرج برکلی که درک ما را از جهان حاصل بازی‌های خیمه‌شب‌باز کبیر می‌دانست تا هیلاری پاتنم که می‌گوید ما مغزهایی هستیم در خمره که جهان را توهم می‌کنند، از چوانگ‌سی که نمی‌دانست خواب پروانه دیده یا پروانه‌ایست که خواب چوانگ‌سی می‌بیند تا نظریه ریسمان که هر آنچه هست را حاصل ارتعاش ریسمان‌های انرژی می‌داند، آنقدر در ناموجود بودن همه محسوسات عالم گفته‌اند که حق است به فکر بیافتیم. دارید پشت مونیتور اینها را می‌خوانید؟ یا فقط توهمی‌ایست دیداری؟ به بیداری‌تان خیلی مطمئنید؟ مگر در عالم خواب هم بیداری‌تان مطمئن نیستید؟…می‌بینید! دستمان به هیچ جا بند نیست.

3 مومنان و عارفان و جادوگران و حکیمان را رها کنید، بیایید ماتریالیستی‌ترین حالت ممکن را در نظر بگیریم. بیایید فرض کنیم شما بیدارید( و بیداری همان مفهومی‌ست که همه سرش توافق داریم) و واقعن دارید این نوشته را می‌خوانید، بیایید فرض کنیم همه چی همان‌ شکلی‌ست که به نظر می‌رسد. همان شکلی که درش مرگ پایان قطعی است، عدم مطلق است. و ما ماشین‌هایی هستیم حاصل تکامل تدریجی و انتخاب طبیعی. نتیجه؟‌ این زندگی که خیلی جدی‌اش می‌گیریم به تار مویی بند است.به عصیان سلولی که دوست دارد تکثیر شود یا  یک رگ کوچک که می‌گیرد یا پاره می‌شود. به چیزهای خیلی ساده‌تر از این حرفها. زندگی انسانی ما در بهترین حالتش کجای عمر جهان است؟ به دمی نمی‌ماند؟ به رویایی نمی‌ماند؟ به این نمی‌ماند که نمی‌دانیم این ماییم که خواب پروانه دیده‌ایم یا پروانه‌ای که دارد خواب ما را می‌بیند؟….خب، پس فرق چندانی نکرد. انگار واقعن داریم خواب می‌بینیم.

4 پس بیا برگردیم به سئوال اولمان. به آنجایی که اگر می‌دانی همه اینها سرابی‌ست چطور می‌شود پاس‌اش کرد؟ چطور می‌شود مشغولش شد؟ خرید کرد و پوشید و “جدی” اش گرفت؟

8 شمن‌های تولتک در طریقت‌شان مفهوم جالبی دارند: حماقت ساختگی. این را دون‌خوان یاد کاستاندا می‌دهد. این که تظاهر به روزمرگی کنی. خودت را غرق و درگیرش کنی. با این تفاوت که هر وقت لازم است بدانی کجایی و داری چه کار می‌کنی. مثل وقتی که با بچه‌‌ای بازی می‌کنی. بزرگسال بودنت باعث نمی‌شود که قوانین بازی را نادیده بگیری و بازی کردنت به این معنی نیست که نمی‌فهمی داری بازی می‌کنی. بله…می‌دانم که الان همه‌مان داریم کم‌کم یاد آنها می‌افتیم. یاد سیمور، یاد فرنی و زویی

9 “ سیمور بهم گفت کفشم رو برق بندازم. من ازکوره در رفتم، تماشاچی‌های توی استودیو همه‌شون احمق بودند، گوینده احمق بود، سرمایه‌گذارها احمق بودند، و برای من کوچک‌ترین اهمیتی نداشت که کفش‌هام رو براشون برق بندازم…” یادتان که هست سیمور چطور قانع‌اش می‌کند؟

10 پس انگار حماقت ساختگی تنها راه ممکن است برای کسانی که می‌خواهند حماقتشان طبیعی نباشد.انگار که حکیمانه‌ترین موضع نسبت به هستی و جهان و بشر است.  انگار که فرقی هم نمی‌کند آتئیست‌ای یا مومن. پس حالا سخت نیست تصور کنیم شمس دارد با کسی سر قیمت دستار چانه می‌زند و چند تا از آن لیچارهای آبدارش هم سر آخر بار طرف می‌کند یا روزبهان پیاز‌داغ‌های چلو گوشت را جدا می‌کند می‌گذارد گوشه بشقاب. یا مولانا چشمش کلابیسه می‌‌شود وقت دیدن مه‌پیکری. فرقشان با خیلی از ما این است که بلد بودند تسخر بزنند به همه چیز. یادشان بوده کجااند و چیست کل این قصه.

11 حیف شد. سیفر اگر بدمن قصه نبود می‌توانست فیلسوف ماتریکس باشد. او  بود که وسط همه آدم‌های جدی کت چرمی گرچه می‌دانست استیک‌ی که می‌خورد توهم است اما ازش لذت می‌برد.

12 فهمیدن این که استیک‌ی وجود ندارد خودش درک عمیقی‌ست. کسانی که می‌فهمند بخاطر چیز ناموجود نمی‌جنگند، هم را نمی‌کشند، دروغ نمی‌گویند و به هم خیانت نمی‌کنند. گرچه احتمالن ذائقه‌شان بی‌رنگ و مات و عبوس شود.

حالا مِن‌بعد اگر بتوانند همچنان لذت ببرند از این استیک، کاری‌ کرده‌اند کارستان. نه چنان جدی‌ می‌گیرندش که فکر کنند ارزش زحمت دارد و نه چنان بی‌قدرش دارند که ناچار باشند خلوت گزینند همه عمر.  اَبدال شاید همین‌ها باشند.

13 نه در چندین بند، در هفت کلمه گفت: …غرقه‌گشتند و نگشتند به آب آلوده

معشوقه نسل ما

جون 9, 2010 § 37 دیدگاه

تصویری که ملاحظه می‌‌فرمایید متعلق به خانم فلرتیشیا‌ ست که متاسفانه نام‌خانوادگی‌اش را نمی‌دانیم. نقش او فراتر از دختر پادشاه لی‌لی‌پوت بودن است. او اولین تجربه نسل ما از معنای زنانگی‌ست.غیر از معنای مادری ؛ که این وجه را در اوشین و یک دوجین فیلم و سریال دیگر می‌دیدیم: زنان صبور غمخوار حامی. نه .فلرتیشیا “آن” دیگری داشت.

فلرتیشیا دلبر و جدی و تیز‌هوش و زیبا بود. جثه‌اش اجازه نمی‌داد حامی باشد یا نقش مادرانه به عهده بگیرد. شکل مینیمال معشوقه بود. نام دشوارش را همه بلد بودیم که تلفظ ف حس رهایی دارد و انتهایش یادآور آتش بود.

فلرتیشیا یکی از مهم‌ترین نقش‌دهنده‌های آنیمای پسرانی‌ست که در دهه 60 کودکی‌شان را سپری می‌کردند. اگر می‌خواهید مطمئن شوید ، رد الگوی چهره و اندام او را در معنای متداول زیبایی نزد پسران آن‌سالها بگیرید.

می‌شود خیال‌پردازتر هم بود. به نوعی روانشناسی نسلی رسید در امور عاشقانه. می‌توانیم به تفاوت ابعاد او و گالیور فکر کنیم ، به آن احساسات ظریف و پیچیده‌ای که حاصل این تفاوت است. نگرانی از آزاردادن ناخواسته و از سویی خودبزرگ‌بینی ملیحی که فلرتیشیا به جبران این تفاوت داشت…..

.

.

باری، خانم فلرتیشیا از آنچه در خاطراتتان می‌بینید به شما نزدیک‌تر است.

ژوئیه 26, 2009 § 10 دیدگاه

…، گاهی برایش می‌ماند فقط که خیال‌پردازی کند. که برگردد میانِ خیال‌های خامِ کودکی‌اش که کاش یکی از این سوپرهیروهای دوست‌داشتنی‌مان از پرده‌ی نقره‌ای بیرون بیاید، بلند شود بیاید وسطِ خیابانِ ولی‌عصر، خیابان تخت‌جمشید، خیابان کاخ، بعد…

رورشاخ ، کف توالت ما

آگوست 23, 2008 § 38 دیدگاه

 

آنها همه جا هستند. باید کمی دقت کنی تا ببینی‌شان. موقع طراحی هر وقت دنبال استایل خاصی می‌گردم. یک فرم یا تیپ خاص کافی است به گبه اتاقم نگاه کنم. یا به میز . یا حتی کاشی کف توالت!  زودی می‌آیند. یک تکه 70 در 50 سانتی سنگ کف دستشویی‌مان هست که همه جهان داخلش است. من آن تو پادشاه می‌بینم. جوکر می‌بینم. کلاه می‌بینم. آسمان و بهشت و جهنم و شیطانی غمگین و بچه‌های سرزنده و زنان نحیف ملول می‌بینم. بسته به حال و هوای  من تغیر شکل می‌دهند. هر بار هم خطوطشان آنقدر واضح و قطعی است که باورم نمی‌شود کسی آنها را نبید یا بعدن بتوانند شکل عوض کنند. اما فردا که نگاه می‌کنم چیز دیگری در روح من است و چیز دیگری آنجا می‌بینم.

اگر روزی قرار شد از این خانه برویم حتمن آن تکه سنگ را می‌کنم با خودم می‌برم.

 

خودم عادت کردم به دیدنشان. ولی برای نشان دادن آنها در بافت اصلی برای بقیه باید کمی دست به دامن فتوشاپ شوم:

   

 

یا مثلن این یکی:

انجمن غرغروهاي گمنام

ژوئیه 15, 2008 § 41 دیدگاه

ما به غر زدن معتاد شده‌ايم.

با هر كسي حرف مي‌زني غر مي‌زند.همه دنبال گوش مفت و روان آرامي مي‌گرديم كه تمام عصبيت‌ها را خالي كنيم سرش. مدام روان هم را مي‌جويم.  انگار خبرهاي روزنامه و تلويزيون و نت به قدر كافي ناخن نمي‌كشد روي تخته سياه اعصابمان.

بايد يك N.G.O غرغروهاي گمنام راه بياندازيم. يك اتاق بزرگ روشن جايي باشد كه همه درش با هم شوخي كنند. كه يك تكه كيك شكلاتي مهربان و يك چايي …يا نه همان چايي خالي هم بس است. تو يك فنجان چيني تميز براي مراجعه‌کنندگان خسته. اين چيني بودن ليوان خيلي مهم است. ليوان‌ يك بار مصرف توهين به وجود انسان است. گل ندارد.ارزان است. اصلن آدم را ارزان فرض مي‌كند. شان آدم را اينقدر نمي‌داند كه ارزش شستن مجدد حتي  يك فنجان را  داشته باشد. انسان كه البته همه‌اش فنجان و كيك شكلاتي نيست. يك كمي هم سهم لبخند و گفتن اين كه» خيلي خوبم «است.
اگر اوضاع همه اينقدر داغون و ناجور است چرا نمي‌رويم همه مثل نهنگ‌ها دسته‌جمعي طومار اين قصه را بپيچيم تا برود پي كارش؟ يك تكه‌هاي خوبي لابد دارد كه هنوز زنده‌ايم . يك چيزهايي در روز يا هفته‌مان پيدا مي‌شود كه ارزش دلخوشي را داشته باشد. كه خوشحالمان كند. لازم نيست حتي نيشمان باز شود – نيشمان مثل وقتي كه اين اس‌ام‌اس هاي وقيح روزانه را مي‌خوانيم باز شود؛ يا مثل نيشخندي كه مال جوك‌هاي عصبي كننده سیاسی است. – يك خوشحالي توام با آرامش. يك ذوق زدگي كه بشود كنار فنجان چاي و تكه مهربان كيك مزه‌مزه‌اش كرد.

اين انجمن حمايت از غرشوندگان بايد يك ساعتي را هم اختصاص دهد به پاك كردن آدم‌ها. دورتادور مي‌نشينيم و يكي يكي بلند مي‌شويم و مثلن مي‌گوييم :» من سروش روحبخش هستم . من غر مي‌زدم اما حالا پاكم.» بعد هم را تشويق كنيم .

در كمال آرامش هم مي‌نشينيم مشكلاتمان را مي‌نويسيم روي كاغذ ببينيم چند تاش را مي‌توانيم حل كنيم. باید در مقام مسئول زندگی‌شخصی‌مان یک فکرهایی به حال خودمان بکنیم. از درد و عذاب بپیچیم و گناه را مدام بندازیم گردن جبر جغرافیایی؟بی انصافی نکنیم. در شرایط بدتر از این هم آدمهایی بوده‌اند که باشکوه زندگی‌ کرده‌اند. ما سخت‌مان است. چون به شرايط درهم برهممان عادت كرديم. چون طبق قانون اينرسي نمي‌شود راحت از موقعيت قبلي خارج شد. ولي  خب آدم پاك كارهاي سخت هم مي‌كند.

اين انجمن البته نبايد مثل آسايشگاه‌هاي بيماران باشد. نبايد ايزوله باشد. نبايد بوي دوا بدهد. بايد آدم‌ها را پاك كند و بفرستدشان توي كوچه بازار. بايد يك آدم‌هاي آرامي را تربيت كند كه حاضر نمي‌شوند غر بشنوند. كه خيلي موقر اما جدي براي هر كسي كه گوش مفت گير آورده توضيح بدهند كه : دوست عزيز! حواست هست كه داري غر مي‌زني؟ حواست هست كه داري از آدم‌ها مثل دستمال كاغذي استفاده مي‌كني ؟
طرف اول گيج مي‌شود. اصلن حالش گرفته مي‌شود.بعد به فكر مي‌افتد برود سراغ يك سنگ صبور ديگر. حالا اگر آدمهاي پاك اين انجمن زياد باشند شايد ديگر راحت گوش مفت پيدا نكند. بعدشاید به اين فكر بيافتد كه از حجم غرهاش كم كند. يا بهتر اين كه ببيند چه تعداد از مشكلاتش واقعن قابل حل‌اند.

غر كه از زندگي‌مان حذف شود مي‌بينيم چقدر آرام شده‌ايم. فكرمان چقدر باز شده. چقدر توانايي كارهايي را پيدا كرديم كه قبلن بهشان فكر هم نمي‌كرديم.
اين انجمن را بايد روزي تاسيس كنيم. مايه‌اش يك اتاق بزرگ روشن است و يك فنجان چاي و يك تكه كيك عزيز…

رابرت: مردی که نمی‌خواست سلطان باشد

جون 28, 2008 § 28 دیدگاه

رابرت عزیز! خوبی؟ خوشی؟ هنوز هم موقع صبحانه ته کراواتت ته سوپت است؟ کجای کاری رفیق! ما کله مان تو بشقاب سوپه…

هنوز هر وقت پشت خط عابر، چراغ قرمز است دور و برم رو نگاه می‌کنم و دنبالت می‌گردم. می گویم نکند شل و وارفته پشت سرم ایستاده‌ای و داری به کودکی‌ات فکر می‌کنی. با خودم می‌گویم قانع‌ات می کنم امروز سر کار نروی. کار ما هم که بودن و نبودن‌مان فرقی به حالش نمی‌کند. بعد دو تایی برویم یک گوشه پارکی چمنی چیزی بنشینیم و به خیابان نگاه کنیم. شاید هم تو کمی از بچه‌گی‌ات تعریف کن. می‌دانی مال ما که تعریفی نبود. بابامان نمی گذاشت شلوارک قرمز بپوشیم و در خیابان راه بیفتیم با جماعت کوکو چی‌چی بازی کنیم. دور و بری‌ها حال و حوصله‌اش را نداشتند. موقع بمباران و دفترچه بسیج و اینها بود. باز تو یک کم بگویی دلمان باز شود. شغلت خیلی باید کسالت‌بار باشد نه؟‌ سر همین شغلهای مسخره الان همه دارند خودشان را جر می‌دهند.پشت سر هم صفحه می‌گذارند. نان هم را می‌برند. نه ولش کن من چیزی نمی‌گویم. قرار است تو بگویی.راستی کی هر روز صبح برایت سوپ درست می‌کرد؟ به خودت که نمی‌آمد اهل این کارها باشی. مادری،‌ همسری؟ یا نکند بلا تو هم بعله؟! این جا هم زیاد است. بابت دوزار ده‌شی چه کارها که نمی‌کنند. نه این که بگویی مریض باشند که از خانه‌شان در می‌روند ها…نه یک زمانی دختران محجوب صاف و ساده‌ای بودند.خب وقتی باباهه می‌زند بیخ گوششان کار بیخ پیدا می‌کند. هی هی رابرت! اون آقا که دارد چپ چپ نگا می‌کند…نه الان نگا نکن! بیا کت منو بپوش. چیزی نیست. لباست آستین کوتاه است ، کراوات  هم که زده‌ای، خب شک می‌کنند بهت. اصلن پاشو بیا برویم خانه خودمان که نزدیک است…اما نه .الان تو جدول خاموشی نوبت منطقه ماست .کولر نداریم تو این گرما شرمنده‌ات می‌شوم. بی‌خیال رابرت جان! بیا چراغ سبز شد… برو به کارت برس منتر ما هم نشو بی‌خود.

رابرت در آی‌ام‌دی‌بی

رابرت در یوتیوپ

3 اختراع :رویاهای مونتاژی و سندرم پراسپکت گوگل

دسامبر 25, 2007 § 12 دیدگاه

Prospect Google-1:

سرویس «پیش‌بینی گوگل» افتتاح می‌شود.این سرویس با منطق آنالیز «اثر پروانه‌ای» کار می‌کند.او همه داده‌های وب را ثبت ‌می‌کند و به هم ربط می‌دهد.بعد مدتی ارتباط تکرار شونده وقایع را کشف می‌کند. این همان «اثر پروانه‌ای» ست.
سرویس پیش‌بینی گوگل می‌فهمد که همیشه بین افزایش سود سهام یک شرکت کانادایی ، تعداد حرف ای کوچک به کار رفته در سایت یوتیوپ ، روز سوم برج حمل و تعداد کشته‌های خمر سرخ ارتباط معنی‌داری وجود دارد.با کشف تعداد زیادی از این منطق‌ها ، پراسپکت گوگل آینده را به شما می‌گوید.

شما می‌پرسید » اگر 7 روز دیگر کاری که به من پیشنهاد شده را قبول کنم چه اتفاقی می‌افتد» پراسپکت گوگل جواب می‌دهد :2 آوریل 6 ماه بعد در یک کنسرت رسیتال پیانوی آلمانی شرکت خواهید کرد/ 25 مه 5 سال بعد با رئیستان دعوا می‌کنید/ در اکتبر 11 سال بعد دچار شکستگی آرنج راست خواهید شد/ 9 سپتامبر 14 سال بعد یک معشوق تازه پیدا خواهید و …
همین‌طور در ستون جانبی این پاسخ لیستی وجود خواهد داشت از وقایعی که» اگر «هفته آینده کار پیشنهادی را قبول کنید در جهان رخ خواهد: تولد یک نوزاد 3 پا در نیکاراگوئه/فراری شدن دو زندانی از ابوغریب/ دندان‌درد یک شهردار مکزیکی /خراب شدن سقف خانه خانواده بوشهری/ صعود آ ث میلان به صدر جدول و…

مااز نتایج » محتمل‌» اعمال‌مان آگاه خواهیم شد.ما نخواهیم توانست بین این نتایج انتخاب کنیم. ما از دانستن این که خوشبختی ما بدبختی چند نفر را رقم می‌زند عذاب خواهیم کشید.دفتر روانپزشکان پر می‌شود از بیمارانی که دچار عذاب وجدان از آینده اند. تحلیل‌گران اجتماعی اسم این بیماری جمعی را «سندروم پراسپکت گوگل» خواهند گذاشت. بسیاری از فرقه‌های مذهبی در مذمت این تکنولوژی راهپیمایی مي‌کنند. بعضی ‌ها بی توجه به نتایج اعمالشان از این فرصت تازه استفاده کرده و میلیونر می‌شوند.تعدادی ایده‌آلیست سعی خواهند کرد با کنترل بیمارگونه کوچکترین تصمیماتشان جهان خوشبختی خلق کنند، که کارشان به تیمارستان می‌کشد.دلشوره و نازضایتی بالا می‌گیرد.
سرویس پراسپکت گوگل ، پیچیده‌ترین تحلیل‌گری که تا کنون بشر خلق کرده، برای همیشه تعطیل خواهد شد.

2-سیستم عامل مسکونی:

شاهکار است. فراتر از یک اختراع ساده. شیوه زندگی را برای همیشه تغیر خواهد داد.شما درون یک سیستم عامل زندگی می‌کنید.چیزی مثل ویندوز.تمام امکانات یک سیستم عامل اطراف شماست.

– دارید با یکی صحبت می‌کنید.طرف یک کلمه‌ می‌گوید که معنی‌اش را نمی‌دانید. همان‌طور موازی با حرف زدنتان و در ذهن ، کلمه را در ویکی‌پدیا سرچ می‌کنید. از حرف طرف خوشتان آمد.یا می خواهید بعداً به آن رجوع کنید.»حرف‌هایش» را کپی می‌کنید و در یک نوت پد ذهنی پیست می‌کنید.

– از دکوراسیون خانه تان خسته شدید.وارد پراپرتیز خانه می‌شوید و مثل تغیر بک‌گراند دسک‌تاپ، براحتی دکوراسیون خانه را –حتی شکل بیرونی‌اش را- تغیر می‌دهید. متراژ خانه‌تان کوچک است؟ چند مگابایت است؟ می روید هارد خانه‌تان را ارتقا می‌دهید تا بزرگتر شود. عالی نیست؟

-می‌توانید انواع نرم‌افزارهای مختلف را روی خانه ( و ذهن خودتان) لود کنید.مثلاً نرم افزاری تازه که تپق‌های آدم‌ها را مارکه می‌کند.یا ذهن طرف را هک می‌کند که اگر دروغ گفت رسوا شود.

-…

3-ضبط رویا:

صبح بیدار می‌شوید.دی‌وی‌دی را پلی و خواب دیشبتان را مرور می‌کنید. رنگی با صدای دالبی.

جهانی که در آن بتوان رویاها را ثبت کرد جای عجیبی می‌شود.احتمالاً هنر سینما یک تغیر جهت اساسی می‌دهد. همه می‌توانند کارگردان باشند.نیازی به سرمایه‌گذاری کلان و تجهیزات و نیروی انسانی نیست.بخوابید و تخیل کنید. متصدیان جلوه‌های ویژه بیکار می‌شوند.رویای آدم‌های حسابی با رویاهای روزمره مردم معمولی هم تفاوت دارد. رویاهای ملودرام، اکشن ، ترسناک ، غم‌‌انگیز و (…)
رویاها خرید و فروش می‌شود.جای منتقدان سینمایی را روانکاوان فرویدی می‌گیرند ( الان نگرفته‌اند؟) زنها یواشکی رویاهای شب قبل شوهرشان را چک می‌کنند.برای همین برای نمایش رویا‌ها پسورد شخصی می‌گذارند.رویای یک هنرپیشه معروف دزدیده و روی یوتیوپ پخش می‌شود.رویاهای بعضی را بساطی های میدان انقلاب می‌فروشند.
رویای ضایع یک سیاستمدار دست‌به‌دست می‌گردد و از اخبار اعلام می‌کنند این رویا «مونتاژی» است. بعضی نشریات نسبت به عواقب تفتیش غیر مجاز رویا‌ها و تجاوز به حریم خصوصی شهروندان هشدار می‌دهند.
جهان جای عجیبی می‌شود.


خیال پردازی ها

ژوئیه 30, 2007 § 10 دیدگاه

«میزان انرژی و ماده جهان ثابت است. تنها از شکلی به شکل دیگر تبدیل می‌شود.»

یک ظهر بی‌حال مرداد که حتی به درد مردن نمی‌خورد زیر باد خفه و نم دار کولر آبی ولویی . مگس لش سنگین دور سرت می‌پلکد و تاراندنش انرژی می‌خواهد که نیست.
امان از این بی حوصلگی .یکنواختی . ملال
×××
بیا تخیل کنیم بشود به تکنولوژی دست یافت که با آن بتوان انرژی و مواد را به شکل قبلی شان برگردانند.به شکلی که دو روز پیش بوده اند. یا همان‌چیزی که هزارو دویست سال پیش بوده اند. این نوری که از کیبورد همین الان به صورتم می تابد چیست؟ هفته پیش عطری بوده پیچیده در کوچه‌ای در خیابان منیریه ؟ بارانی‌ست که سوم اردی‌بهشت  پارسال  بارید؟ یا زباله متعفنی که جوی آب را بند آورد؟

×××

تصور کنید همین الان صدای رایش سوم دور و بر ما فضله موش کوچکی شده یا خش خش صلیب مسیح بر دامن جلجتا همین امروز کیف پولی شد که جلوی پایتان افتاده بود.
ما در جهان اساطیر زندگی می‌کنیم.همه شان زنده اند .نفس می‌کشند. به هم تبدیل می‌شوند . در هم می‌لولند. و ما حواسمان نیست.
×××
شجره وسایل و اصوات و گرماهای زندگی روزمره مان در مرداد امسال دور و دراز است. آنها چندی پیش چیزهای دیگری بوده‌اند. عاشقانه، نفرت انگیز یا معجزه‌وار. ما فکر می‌کنیم خمیردندان به مسواک مالیده‌ایم. فکر می‌کنیم که پرز لباسمان را گرفته‌ایم و فکر می‌کنیم  سوار تاکسی شده‌ایم. در حقیقت سر صبح با تلاش زیاد داشتیم دندان آتیلا را از دیوار برلین بیرون می‌کشیدیم تا بمالیمش روی بدن یک تیرنوساروس رکس. بعد تکه‌ای از کشتی نوح را از روی اولین اجرای زنده موسیقی فیلم  کازابلانکا  جدا کرده ایم و در نهایت سوار بر یک ویلون روسی به سر کار رفته‌ایم . مضحک است؟ عجیب است؟همین است که هست.

×××

ادامه بدهیم؟
پس بیا رد پای تکه‌ای از انرژی(یا ماده. ..فرقی‌نمی کند) خاص را بگیریم. اگر می‌توانستیم یک تکه خاص را نشانگذاری کنیم از کجا معلوم که به نتایج شگفت‌انگیزتری نمی‌رسیدیم؟ شاید کشف می‌کردیم این موسیقی لئونارد کوهن که چند روز پیش شما و دوستتان را به خلسه برد همان لکه جوهری است که وقتی اولین بار خودکاری ازش به امانت گرفتید تا چیزی بنویسید . خودکار آشنایی تان . این تکه همان است که بعدها به شکل یک تکه آسفالت کنده شده مسیر شما را به خیابان دیگری می‌کشد که در آنجا اتفاقی یک همکلاسی قدیمی را می‌بینید که تاجر مشهوری شده و زندگی اقتصادی شما برای همیشه تغیر می‌کند.
باید مراقب این چیزهای کوچک بود. خدا می‌داند این هرم گرما،‌این تکه لهیده موز یا انرژی صوتی جیغ بچه ننر همسایه قرار است به چی تبدیل شود. چطور بدبخت یا خوشبختمان کند. مجبوری احساس کنی که در یک خانه بلوری زندگی می‌کنی . همه چیز حساس و شکننده و بسیار مهم است. باید  صبورانه با چیزها تا کرد . چیزها بیش از آنکه فکر می‌کنیم در زندگی‌مان اهمیت دارند. گاهی شوخ و بازیگوش و رند اند. گاهی بی حوصله و لوس و خشن.

×××

بگذارید قضیه را کمی پیچیده تر کنیم .به همان پیچیدگی که هست.حالا آرام آرام که با این تخیل اخت گرفتید به اثر پروانه‌ای فکر کنید. همان که می‌گویند بال زدن پروانه در جاکارتا به طوفانی در کالیفرنیا می‌تواند بیانجامد. تا حالا شما فقط با انرژی ها و موادی سر و کار داشتید که چیزهای دیگری بودند. فقط گذشته و آینده بود. حالا بیایید به این محور ایکس وایگرگ یک محور زد هم اضافه کنیم.حال حاضر. همه کارهایی که شما انجام می‌دهید. همه نفس هایتان .همه قدم‌هایتان. هر کدامش می‌تواند به چه نتایجی منجر شود. منظور فقط این نیست که شما به اندازه یک هفت میلیاردم جمعیت زمین در آینده نقش دارید. اثر پروانه‌ای کاری به سواد ، پول یا سن و سال شما ندارد.و ممکن است گاهی اعمال شما نه فقط زندگی شما را که (بدون این که بدانید) چرخه عظیمی از موجودات دیگر را تحت تاثیر قرار بدهد. و تازه آن هم نه اعمال خاص و ویژه و منحصر به فردتان . همین کارهای معمولی که بدون فکر کردن انجام می‌دهیم. ما مدام در حال تغیر دادن آینده‌ایم. حرف تازه‌ای نیست . یک دوجین فیلم سراغ دارم که درباره همین موضوع است. از بابل و بدو لولا بدو تا درهای کشویی و سیگار کشیدن / سیگار نکشیدن .
به هر حال تکراری بودنش  چیزی از اهمیت این نقش ترسناکی که به عهده ما گذاشته شده نمی‌کاهد.

×××

زندگی معمولی و یکنواخت؟ کار معمولی ؟ خدایا …داری از چی حرف می‌زنی؟
تو وسط یک دوجین داستان اساطیری و تاریخی ..وسط نیل شکافته ، کنار اسماعیلی که در حال قربانی شدن است و در کارزارهای صلاح‌الدین ایستاده‌ای .نفست، حرکتت ، لذتت ، تصمیمت زندگی بسیاری از موجودات را تغیر می‌دهد،‌آن وقت از معمولی بودن اوضاعت می‌نالی ؟ کجای این موقعیت معمولی است؟
مگس سرد خپل را بتاران و تکانی بخور…

گوزن سفید: ملودی‌هایی که داغانم کرد

مارس 8, 2007 § 15 دیدگاه

چرا يکهو يک ملودي‌هايي در سر آدم مي‌پيچد؟
هي تکرارش مي‌کني و نمي‌تواني خلاص شوي؟
فرقي هم نمي‌کند : ممکن است ملودي فيلم  «پدرخوانده» باشد يا «چه جوري بگم دوسِت دارم » شهرام شب‌پره يا موسيقي تبليغ گلرنگ .
اين موسيقي‌هاي آويزان از کجا مي‌آيند؟ چطور سر زبان آدم مي‌افتند ،شخص را به بازخواني‌شان مجبور مي‌کنند و ناگهان غيب مي‌شوند؟

***
حضرت آرتور .سي .کلارک يک مجموعه قصه معرکه دارد به اسم : قصه‌هاي گوزن سفيد ( در ايران : شبح سرگردان)
درباره يک سري دانشمند و نويسنده که هر دوشنبه در کافه گوزن سفيد پلاس اند و ماجراهاي غريب براي هم بازگو مي‌کنند.
يکي از قصه‌هاي به ياد ماندني‌اش  ملودي غايي (The Ultimate Melody) است: دانشمندي به همان سئوالاتي فکر مي‌کند که اول مطلب پرسيدم.او به اين نتيجه رسيده است که يک» ملودي غايي» وجود دارد و هر گاه  يک قطعه‌ موسيقي، شمه‌اي از آن  ملودي را داشته باشد، به ذهن مي‌آويزد و شنونده را رها نمي کند.
او دستگاهي اختراع کرده که مي‌تواند قطعات مختلف اين‌چنيني را تحليل  و قسمت‌هاي مشترکشان را استنتاج کند… و در نهايت» ملودي غايي» را بسازد.

***
گمانم افلاطون اولين کسي بود که بحث «عالم مُثُل» را به طور جدي ميان فلاسفه مطرح کرد.
هر چند امروز مي‌دانيم که اين تئوري بيشتر از اين که فلسفي باشد عرفاني‌ست اما هنوز چيزي از تاثيرگذاري آن کم نشده و ردش در اغلب مذاهب دنيا پيدا مي‌شود.
به عقيده آنان «عالم مثل » جهان هماهنگ و کامل اشياء و موجودات است و جهان ما سايه‌اي کج و کوله از آن .
و غم غربت از همين جا مي‌آيد. برخي اشخاص ، اماکن يا آثار را درک مي‌کني که دلت توامان غمگين و شاد مي‌شود. که شوق برت مي‌دارد. که آن چيزها مال «جهان غايي‌» اند.

***

سرنوشت آن دانشمند قصه سي.کلارک؟…آه ببخشيد فراموش کردم تعريف کنم:
همه زندگي‌اش را سر تکميل اختراعش گذاشت. پروژه تمام شد. دانشمند کنجکاو قصه در غياب راوي از دستگاهش قطعه‌اي شنيد که به کما رفت. . طلبکاران که چيزي از «موسيقي غايي» نمي‌دانستند ،‌دستگاه را اوراق کردند تا قطعاتش را به غنيمت ببرند. دانشمند گنگ و مات  بي آنکه بتواند درباره تجربه‌اش با کسي صحبت کند،در زندگي خاموش و نباتي فرو رفت و ساکن بيمارستان رواني شد. راوي حدس مي‌زند ملودي غايي تمام  ذهن او را تحت تاثير قرار داده بود…

***
به امواج آلفا و بتاي مغز ربط دارد ؟ يا به عالم زر؟
همين‌قدر مي‌دانم که تقريباً همه دوستاني که  تجربه شنيدن آثار نامجو را از سر گذرانده‌اند،اين روزها حالشان خراب است. به اين يکي زنگ مي‌زنم تو ماشين دارد گوش مي‌دهد. آن يکي از اسپيکر کامپيوتر در محل کار ، يکي ديگر يک گوشش به گوشي تلفن است و گوش ديگرش به هدفون.

( فوق العاده شرمنده ام.  باید به دلایلی  لینک عدد را بردارم. وضعیت روابط حرفه ای نامجو و تهیه کنندگان سر انتشار قطعات آلبوم گیس (عدد؟) احتمال دارد به خطر بیفتد. اولین آلبومش تا یک ماه دیگر منتشر خواهد شد….)

عالم مثل ، افلاطون ، گوزن سفيد، بار و يار و حال، موسيقي غايي ، شب‌پره، نوستالژي ….
نويسنده در کما به سر مي‌برد. کسي هست اين نوشته را تمام کند؟

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ خیال‌پردازی‌ها در خواب بزرگ هستید.