نیروهای اهریمنی

اکتبر 6, 2016 دیدگاه‌ها برای نیروهای اهریمنی بسته هستند

ازش می‌پرسم نیروی اهریمنی‌اش رو داری ؟ می‌گوید نیست.

من هم می‌دانم تجدید چاپ نمی‌شود. اما نگو نیست. هیچ‌وقت نگو نیست. اینها را تو دلم می‌گویم. می‌گویم باشه. این بهترین‌شان است که جوان است و کتاب را می‌شناسد.

نسیم طالب پنبه هر نوع بلندپروازی در جایی که خودش اسمش را می‌گذارند کرانستان می‌زند. کرانستان جهانی‌ از کاروبار است که آدم‌های معدودی موفق می‌شوند. تا حد زیادی براساس شانس کار می‌کند. و برنده‌ها همه چیز را می‌برند. پس بازنده‌ها همه چیز را می‌بازند. کرانستان روی آرزوهای به گور رفته بنا شده. پشت سر استیوجابز ‌هزاران جوان خلاق پر تلاش حسرت به دل مرده‌اند. آنها خوش‌اقبال نبودند تا در سلسله‌ای از زمان و مکان‌های درست کامیاب شوند. ما همیشه قصه برنده‌ها را می‌خوانیم و سخت‌کوشی و ایمان‌شان را می‌ستاییم. کسی قصه بازندگان را تعریف نمی‌کند تا ببینیم آنها هم با همان‌قدر سخت‌کوشی و ایمان به هیچ جا نرسیدند.خاکشان گل کوزه‌گران شد.

دوستم اشاره می‌کند که نه این ندارد. کتاب را می‌خواهم برای او بخرم. خودم دارم. خودم خوش‌شانس بودم و همه مجموعه را یک‌جا پیدا کردم. اما جلدهای پراکنده‌اش را اینجا و آنجا دیده بودم. خواب دیده بودم که باید مجموعه را دوباره جمع کنم و برایش بخرم. به مسیر انگشت‌ش روی قفسه نگاه می‌کنم و جلد یک را می‌بینم و برش می‌دارم. این از اولی.

دارم قفسه‌های کتاب دست دوم فروشی را نگاه می‌کنم. طرف می‌گوید: کتاب خاصی می‌خواهی؟ ارواح عمه‌ات! حالا اگر بخواهم هم حتما تو می‌دانی چی‌ داری و چی نداری. در دلم می‌گویم.

نه. همین‌طوری دارم کتابها را نگاه می‌کنم. می‌گوید: پس داری وقتت را تلف می‌کنی؟ می‌گویم: آره وقتم را تلف می‌کنم. الان بمانم یا بروم؟ با خودش غری می‌زند و آهی می‌کشد و سرش را با تمیز کردن چند کتاب – که کسی بهش گفته کتابهای قیمتی‌است بند می‌کند. کتابهای قیمتی‌اش کاستاندا اند. همه‌شان را تمیز گذاشته داخل زرورق. وقتی هم می‌پرسد کتاب خاصی می‌خواهی منتظر است یکی دنبال آنها بگردد. افست‌خانه ای که اینها را دو دهه است دارد چاپ می‌کند همین پایین میدان است. دو دهه است اینها را همه جا می‌فروشند بعد به جوان‌های سرتق و عارفان نیمه‌وقت و کارمندان ملول به اسم کتاب نایاب می‌فروشند. همیشه یک داد‌زن دم در همه‌شان ایستاده که کتاب کمیاب بیا داخل. اگر کتابی کمیاب است چطور همه‌تان دارید؟

دارم وقتم را تلف می‌کنم؟بروم یا بمانم؟ نسیم طالب می‌گوید بمان! توصیه می‌کند که یک لنگ‌ت را در کرانستان بگذار بماند. فرض را هم بگذار که داری وقتت را تلف می کنی.اما کسی چه می‌داند. شاید روزی روزگاری .

کتابهای کتاب دست دوم فروش‌ها را نگاه می‌کنم و قیافه صاحب قبلی‌شان را تصور می‌کنم. براساس کتاب‌های کنار هم می‌ فهمم که کتابخانه‌ای را یکجا خریده‌اند. قصه‌های صبحی، طبقه‌بندی قصه‌های ایرانی ،گاستون باشلار…ها آدم خوش‌سلیقه‌ای بوده. اول رفته سراغ تئوری و ساختار. کمی آن طرف‌تر یک سری کتاب سینمایی. چند کتاب درباره فیلمنامه‌نویسی. حالا وقت عمل‌گرایی‌ست. بعد می‌بینم جوان ایده‌آلیست کم‌کم دلمرده شده. می‌بینم که می‌رسد به مواجهه با اضطراب و افسردگی. گیتی خوشدل. روانشناسی مثبت‌اندیش. از یک جایی مسیر کتابهای این کتابخانه قطع می‌شود. او همه کتابها را فروخته. یا مرده. فرقی نمی‌کند. براساس سال چاپ کتابها  می‌توانست هم سن و سال اصغر فرهادی باشد. قبلا ساده بود فکر کنم که قصه‌نویس جوانمرگ ،کم‌استعداد یا کم‌تلاش بوده. نسیم طالب گوشه ذهنم نشسته و نچ‌نچ می‌کند: اشتباه نکن! دارم وقتم را تلف می‌کنم؟ وسط خیال‌پردازی از لابلای چند هری پاتر می‌کشمش بیرون. نیروی اهریمنی‌اش .جلد پنجم. تر و تمیز.

حوصله ندارم تمام میدان را دور بزنم برای جایی که می‌خواهم بروم.پانزده سال پیش هر انقلاب‌گردی‌ام شش ساعت طول می‌کشید. نیروی اهریمنی داشتم. الان زودتر خسته می‌شوم. جمعیت و صدا و راه رفتن خسته‌ام می‌کند. دوست دارم اسنپ کنم و و همانجا در ماشین بخوابم. نور ته پاساژی را می‌بینم. خفتی و ناجور است. طی تمام این سالها دو بار واردش شدم و جز یک نوار فروشی قدیمی چیز دندان‌گیری نداشته. اما نور نشان می‌دهد مي‌توانم میان‌بر بزنم. در سی ثانیه تا پایین میدان میان‌بر می‌زنم. از کوچه زیر میدان در می‌آیم. دارم با خودم می‌گویم اگر دنبال جایی می‌گردی که کسی نرفته از مسیری برو که کسی نرفته.

دوستم داشت می‌گفت چطور این کتابها را پیدا می‌کنی؟ گفتم قفسه‌هایی را نگاه می‌کنم که بقیه نگاه نمی‌کنند. قفسه کتابهای تبعیدی. آنهایی که مال نشر چشمه و نی نیستند. تیراژ پانصدتایی‌ها. پخشی ورشکسته‌ها. بدطرح‌جلدها و گمنام‌ها. بسیاری از کتاب‌های خوب را اینجوری پیدا می‌کنم. راز خاصی نیست. یا قفسه‌های کف زمین. یا خیلی بالا. اگر دنبال چیزی می‌گردی که کسی پیدا نکرده جایی را بگرد که کسی نمی‌گردد. این را به دوستم می‌گویم.

پایین انقلاب چند تا همه چیز فروشی هست. کتاب و شال گردن و دی‌وی‌دی و کمک درسی. معمولا پخشی‌ها تتمه آنچه مانده باشد را برایشان می‌آورند تا قفسه‌هاشان پر باشد و هر از گاهی به مسافر یا سرباز خسته‌ای کتابی هم بیاندازند. چندسال پیش چند جلد خداحافظی طولانی چندلر را در قفسه یکی‌شان دیدم. نوی نو. قبل این بود که چاپ دوم شود. اگر به آقا زرورقی می‌گفتم می‌گذاشتشان داخل زرورق و نگه می‌داشت برای مشتری‌های خاص. همان موقع تو گودر نشانی‌ش را دادم. خلاصه این که سابقه چنین معجزاتی وجود دارد. می‌بینم این یکی از قضا خوش سلیقه‌است و کتابهای نوجوان و فانتزی را کنار هم گذاشته. حتا یک دو کتاب دیگر از پولمن هم دارد. هیچ وقت این کار را نمی‌کنم که اسم کتاب را از فروشنده بپرسم. یک جور تفرعنی دارم که انگار من بیشتر از کتاب‌فروش از مغازه‌اش سر در می‌آورم. در اغلب موارد البته حق با من است. ولی این بار گفتم کاری رو بکن که هیچ وقت نمی‌کنی. شاید هم داشتم وقت می‌خریدم. چون قفسه فانتزی‌ها چسبیده به دخل بود و داشتم آخرین ردیف را هم نگاه می‌کردم. گفتم کتاب فلان را دارید؟ تا می‌خواست تایپ کند من آخرین قفسه را هم نگاه کردم. دوبار. نداشتند. گفت داریم. خب. یک نفر موقع فروش اهمال کرده. موجودی‌شان اشتباه است. انتظاری هم ندارم. با این حال گذاشتم بگردد. تا می‌گشت من قفسه را برای بار سوم دیدم. نداشت. پسرک پیگیر بود. گفت صبر کن. در کرانستان چیزی که زیاد دارم وقت است. زنگ زد به اوستایی کسی. بعد گفت دیدم و گوشی را گذاشت. دست کرد در قفسه‌ای که دقیقا کنار دخلش بود. جلد دو را بیرون آورد. این دو تای آخری را به قیمت پشت جلد خریدم. 4500 تومن! نسیم‌طالب گفت به من چه؟ کرانستان همین است! زمان و مکان درست.

دیگر خسته‌ترم از این که بمانم. از جلوی مغازه آقای نیست رد می‌شوم.از جلوی قصه‌نویس جوانمرگ از جلوی آقای زرورقی. خواب درباره کتاب خریدن نبود. درباره مواجهه با نیست بود. خواب می‌خواست زیرآب طالب را بزند. یا دست کم آن طالب‌ی که در ذهن من جاخوش کرده بود. در یک نصفه روز نیست تبدیل شد به سه جلد از پنج جلد.

بروم یا بمانم؟ خواب می‌گوید بمان! بمان و آتش بزن.

میراثِ » سو «

اوت 7, 2015 دیدگاه‌ها برای میراثِ » سو « بسته هستند

1 من و گربه یک نفر شدیم. گربه ماشین زمان‌م شد برای بازگشت به خردسالی خودم. من مادر  گربه می‌شوم او من. پرده از گذشته مبهم برداشته می‌شود.

2 روزهای اول که آمده بود مستاصل و منقبض یک گوشه نشسته بودم و نگاهش می‌کردم. طاقت موجود زنده‌ تازه و وابسته‌ای را دور و برم نداشتم. از او می‌ترسیدم. ازش متنفر بودم و توامان دلم به حالش می‌سوخت. او پا به جهان تازه گذاشته بود و من همه جهانش بودم و من مثل همان جوک معروف گروچو مارکس دوست نداشتم عضو کلوپی باشم که همچو منی را به عضویت قبول می‌کند. فاصله‌ام را باهاش حفظ می‌کردم. همه درها را بسته بودم. برای این که بروم آشپزخانه باید گولش می‌زدم. حواسش را با چیزی پرت می‌کردم. بعد در حرکتی خائنانه غیب می‌شدم. او از پشت در میومیو می‌کرد و من در تاریکی از آشپزخانه خرت و پرت می‌خوردم و عصبی بودم و سعی می کردم به التماس‌ش بی اعتنا باشم.
مطمئنم او بی‌اعتمادی من را می‌فهمید. اگر مغز کوچک‌ش توان تحلیل داشت حتمن از خودش می‌پرسید: اگر اینقدر مرا دوست نداری چرا من را به این جهان آوردی؟ چرا مرا تنها و ترسیده رها کردی؟ “ایلی ایلی لما سبقتنی؟ “

3 بعد چهار روز کلافه‌گی سپردمش دست دوستی. برایم مدتی نگه‌ش دارد. شب اول که رفت قلب‌م کنده شد. فهمیدم چیزی را در وجودم بیدار کرده که دیگر خاموش نخواهد شد.
مادرم را می‌بینم که من را سپرده دست مامانی- مادربزرگم. می‌بینمش که در خودش مچاله می‌شود و گریه می‌کند. که موجود کوچک‌ش را دوست دارد. اما سر و کله زدن با او را بلد نیست.

4 رفتم دیدنش. انتظار انسانی‌ام این بود که بابت همان چهار روز از دیدنم ذوق کند. اما چنین اتفاقی نیفتاد. او در خانه تازه هم‌بازی داشت. به من بی‌توجه بود. چند باری که خواستم بغلش کنم فرار کرد. چرا باید به من اعتماد داشته باشد؟

5 تصمیم می‌گیرم او موجود کوچک رانده شده نباشد.
بنابراین بعد یک ماه و نیم برمی‌گردد پیش خودم. سعی می‌کنم با همه اضطراب‌هایم رو برو شوم : می‌خواهد به نخ پرده آویزان شود؟ خب بشود. خفه نخواهد شد! می‌خواهد برود داخل کابینت؟ خب برود! قرار نیست وایتکس بخورد!
یک هفته گذشت و هر بار با هراس به خانه برگشتم خوشبختانه با نمای هراسناکی از مرگ موجود بیچاره روبرو نشدم. هر بار خودش را کش و قوسی داد و جلو آمد و میویی کرد. شاید  نگرانی‌هایم درباره مرگ‌های هولناکی که برای زبان‌بسته محتمل بود، پیچشی فرویدی داشت. شاید تمایل پنهانی به مرگ موجودی بود که آرامش پیشین را به هم زده و قواعد تازه‌ای آورده. آیا ترس‌های وسواسی بعضی والدین درباره مرگ فرزندشان ردی از این تمایل گناه‌آلود پنهانی ندارد؟ که همه چیز مثل قبل شود. حتا اگر این قبل ، تصویر آرامش‌ی دلمرده می‌بود.

6 موقع غذا خوردن بهش اعتماد ندارم. هیچ وقت کاری نکرده که باعث بی‌اعتمادی‌ام شود. با بوی تازه – خاصه بوی غذا- به هیجان می‌آید و دوست دارد همه چیز را بو بکشد.برای همین می‌پرد روی میز و سرش را تا نزدیک‌ترین فاصله ممکن تا غذا جلو می‌آورد. هیچ اتفاق هولناکی نمی‌افتد. اما چیزی درون‌م وحشت‌زده می‌شود و قبل پهن کردن بساط غذا او را در اتاق یا آشپزخانه زندانی می‌کنم. اول ناله می‌کند. به در چنگ می‌کشد. بعد از زیر در سعی می‌کند دستش را دراز کند. بعد نا امید می‌شود و پشت در قدم می‌زند. از سایه‌اش می‌بینم که دارد قدم می‌زند.  رفتار مربوط به غذا خوردن در مورد بعضی چیزهای دیگر هم صادق است. او محکوم است پشت در اتاق خواب میو بکشد و دچار تنش‌های ادیپی شود: آیا کسی هست که سیرکننده‌ام ( والدم /جهان‌م) او را بیش از من دوست دارد؟
بعضی‌ وقتها انتخاب بین رفاه خودم و رفاه این موجود کوچک – بدون هیچ شگفتی- به نفع خودم تمام می‌شود. او از شیوه‌های دردناکی و به ناگزیر می‌فهمید بعضی وقتها التماس‌ش بی‌فایده است. اگر آدمیزاد بود لابد که او هم با سرخوردگی‌ها تنهایی‌ها عذاب‌های خودش روبرو می‌شد. من که روبرو شدم. جهان تا ابد برایم دلتنگ‌کننده ، بی‌رحم و نامهربان شد. دارم پشت دری میو می‌کنم که آن سمت‌ش همه خوشی‌های جهان است. همه غذاهای خوشمزه همه عشق‌ها و گرمی‌ها و آرامش ها.

7 من – به سختی -یاد گرفتم با بی‌رحمی‌های ناگزیر سالهای اول تولدم کنار بیایم بلکه در کمال شگفتی دیدم همه کمابیش دردی از همین جنس دارند. هیچ کس پدر و مادر غایی را ندیده. هر کس به سهم خودش پشت دری میو کرده. چه طور ممکن است ژن‌ها به چنین باگ بزرگی اجازه انتقال بدهند؟ چرا مجموعه رفتارهای تروماتیک والدین‌مان طی قرون و هزاره‌ها از مجموعه ژن‌های بشری حذف نشده؟ چه طور توانایی چنین آسیب‌های ناخواسته‌ای نسل به نسل زنده مانده و پیش آمده؟

8 شل سیلور استاین ترانه ای دارد به اسم : پسری به نام سو . راوی ترانه مردی‌ست که می‌خواهد پدرش را پیدا کند و از او انتقام بگیرد. گذشته از این که پدر خانواده را در کودکی‌اش رها کرده و رفته نامی دخترانه روی پسرش گذاشته. حالا پسر بزرگ شده، بابت این که خیلی‌ها مسخره‌اش می‌کردند قلدر شده و سوگند خورده پدرش را پیدا کند و انتقامش را بگیرد. سرانجام در کافه‌ای کثیف پدرش را پیدا می‌کند.اما قبل این که به او حمله کند پدرش می‌گوید : همه چیزی که الان شدی، این قلدری و جسارت، بابت اینه که اسمت رو سو گذاشتم.

9 شاید گذشته‌های آزارنده مرتبط با والدین مزیت ژنی دارند. شاید ما در تاریکی تنها می‌مانیم تا بتوانیم تبدیل به چیزی شویم که الان هستیم. شاید تنهایی مستقل‌مان کرده، پشت در خوشی‌ها ماندن تخیل‌مان را آتش زده و میل‌مان را پرورده. شاید رشد بدون این بدبختی‌های اولیه ناممکن می‌شد.

10 در را باز می‌کنم و گربه می‌پرد این سمت در. تکه خرده‌های غذا که روی زمین ریخته بو می‌کشد و می‌لیسد. من ناخواسته بذر کینه در دلش کاشته‌ام. اگر آدم بود گریه می‌کرد یا شاکی می‌شد. کنارم روی تخت می‌خوابد. دستش را می‌گیرم. او من است. من گربه ام. سو اسم همه ماست.

همه‌چیزدان

اوت 30, 2013 دیدگاه‌ها برای همه‌چیزدان بسته هستند

1 همین روزها یک مطلب مفصل درباره خودم می‌نویسم چرا/آيا مغرورم و مشکلات روانی‌ام ریشه در کجا دارد و پنبه خودم را به شدت خواهم زد و این احتمالن بزرگترین حمله تروریستی خواهد بود که در تمام زندگیم به «اگو» ی خودم کرده‌ام و خواهم کرد. دردش یک بار است و خلاص. مِن بعد هم اگر کسی گفت «چقدر تو گنده‌دماغی» خواهم گفت «آبسولوتلی مای فرند. اینم مدرکش. اگر راه حلی داری ممنونت می‌شوم کمکم کنی.”
این از این.

اما قبلش لازم است درباره یک «اتهام» دیگر توضیح بدهم: «همه چیزدانی»

2 «همه‌چیز…» یعنی چه؟

«همه چیز » احتمالن شکل اغراق شده «چیزهای زیادی  در مقایسه نسبی با عمر/ زمان» است.
ورنه بعید می‌دانم کسی اینقدر اعتماد به نفس داشته یا ابله باشد که خودش را به معنی دقیق کلمه «همه‌چیز»دان بداند.

«…دانی» یعنی چه؟
طبعن معنی » محفوظ داشتن اطلاعات» ندارد. چون اینجوری چیز قابل تفاخری نبود که کسی را به توهمِ داشتن آن متهم کنند. دانستن اسم پایتخت‌ها و واحد پول کشورها ( که دانستنش زمان کودکی ابلهانه ما جدی جدی برای والدین‌مان مهم بود) الان نشان می‌دهد طرف یا قصد به رخ کشیدن حافظه‌اش را دارد یا به کل از مرحله پرت است.
پس وقتی می‌گویم فیلان دانی یعنی «آگاهی» داشتن از فیلان. بله و البته که نسبی‌ست. نکته این است که از جنس اطلاعات عمومی نیست. از جنس توانایی ربط دادن و تحلیل کردن و نتیجه‌گیری‌ست.

3 خب این چند ساله هر کس به هر دلیلی خواسته  «خواب بزرگ» را «تحقیر» کند یا بهش «فحش» بدهد به داشتن موضع همه‌چیزدان‌ی محکومش می‌کند. پس یک‌بار موضع‌م را در برابر این اتهام روشن کنم.

4 اگر منظور دوستان از «همه‌چیز دان»ی وصف اغراق‌شده‌ای‌ست از «آگاهی داشتن نسبتن بیشتر بر اموری بیش از مقداری که هم‌سن‌های من دارند» بدون هیچ فروتنی الکی این اتهام را می‌پذیرم و اعلام می‌کنم که : “بله دوستان! من همه‌چیز دانم! “

5 گاددمیت! من حداقل 18 سال اخیر عمرم را به «همه‌چیزخوانی» گذرانده‌ام. کرمی بود که کسی در تنبانم انداخت و عطش سیری‌ناپذیری‌ست که برایم اهمیت ندارد برای بقیه خوش‌آیند است یا بدآيند. در کتابخانه من غیر از قصه و ادبیات و اغلب رشته‌های علوم انسانی، کتاب پزشکی و مهندسی  و » مروری بر مشکل دوقلوزایی در دام‌های صنعتی»  پیدا می‌شود. خواندن درباره همه چیز برایم لذت‌بخش است. درک کردن ارتباط بین مشکلات دامی و مهندسی سازه و روانشناسی رفتاری برایم لذت‌بخش‌تر ( و باور کنید همه اینها با هم ارتباط دارند)

من نه هیچ وقت – دست کم آگاهانه و عامدانه- خود این «همه‌چیز» دانی را تو چشم کسی کرد‌ه‌ام و نه افتخار خیلی ویژه‌ای به آن. چون این هیجده سال زمان فیزیکی را یک هم‌سن من صرف کار دیگری کرده و در آن مهارت پیدا کرده.مهارتی که من ندارم. شاید آن مهارت را دوست داشته باشم و حسرت نداشتنش را بخورم. شاید هم مهارتی مثل  کولی‌بازی در آوردن و شو‌‌آف راه انداختن باشد که داشتنش را خوش ندارم.

6 اما این برایم عجیب است:
دقیقن از کجای قصه «بی‌سوادی» ( برای کسی که کار رسانه‌ای می‌کند) شده‌ است تفاخر و بیشتر دانستن شده اتهام؟ چطور است که من الان باید بخاطر «همه‌چیز‌دانی» (‌با همان فرض معنی قراردادی کلمه) به کسانی که بسیار بعید به نظر می‌رسد در کشوری درست و حسابی     حتا امکان و اجازه نوشتن در مطبوعات را پیدا می‌کردند، جواب پس بدهم یا شرمنده باشم؟

7 در ذکر عبدلله مبارک از او نقل شده : “ ما به اندکی ادب محتاج‌تریم تا بسیاری علم
البته که منظور عبدالله این نیست که “بسیاری علم” بد است.  اگر در مورد روزنامه‌نگاران یا بلاگرها از عبدلله می‌پرسیدند احتمالن پاسخ می‌داد که این جماعت “هم به بسیاری علم محتاجند و هم به اندکی ادب”
اما حالا اگر در این قمر در عقرب کسی در جایگاه نوشتن قرار گرفت و “بسیاری علم “ را خوش‌نداشت، فروتنانه و به تاسی از آن بزرگوار او را به “ اندکی ادب” دعوت می‌کنم.

8 “خواب بزرگ” یکی از 160 میلیون وبلاگ روی زمین است.ماست خودش را می‌خورد، مشتری خودش را دارد. در اغلب موارد شبیه بیماران اوتیسم است. ارتباطش با جهان بیرون قطع و به لذت‌ها و خوشی‌ها و ایده‌های جهان درون می‌پردازد. پس اگر کسی فکر کند این بلاگ جایش را تنگ کرده یا روی “اعصاب”‌ش است دوستانه او را به مراجعه به پزشک و مداوا تشویق می‌کنم. دانش پزشکی متاسفانه کمکی به بهبود بی‌سوادی یا بی‌ادبی نمی‌تواند بکند. اما شاید برای “تهدید” شمردن یک بیمار اوتیسم هنوز راه حلی باشد.

گودریات بیگ‌اسلیپ

اوت 29, 2013 دیدگاه‌ها برای گودریات بیگ‌اسلیپ بسته هستند

حدود دو سال از تعطیلی شبکه اجتماعی گودر می‌گذرد.
از تعدادی از گودریات آن موقع خودم– که خب در بلاگ هم منتشر نشد- یک فایل پی‌دی‌اف ساخته‌ام.این فایل نه بخاطر نوشته‌ها که بابت یادبود گودر ساخته شد. دوست دارم بلاگر‌ها و گودری‌های آن زمان هم چنین کاری کنند. تا یک گوشه خط و نشانی بماند.

فایل را می‌توانید از اینجا بردارید:

نامه‌ای به مرغ سحر

ژوئن 16, 2013 § 4 دیدگاه

مرغ سحر عزیز!
خوبی؟‌ خوشی ؟ سلامتی؟

عرض کنم که ولله ما صد سالی می‌شود که مدام شما را توی زحمت می‌اندازیم. هر بار که دور هم جمع می‌شویم ، موقع خداحافظی نم اشکی می‌ریزیم و با هم دم می‌گیریم و از شما می‌خواهیم قبول زحمت کرده و ناله سر کنید.و داغ ما را تازه‌تر کنید.
اما راستش امروز، یکی از روزهای انتهایی خرداد ماه 92 شمسی ، عرض دیگری دارم.
در واقع می‌خواهم ضمن تشکر و قدردانی از زحمات بی شائبه شما در این صد ساله، بگویم که شاید، شاید زمان آن رسیده شما کمی استراحت کنی.
کسی چه می‌داند ، گرچه الان گفتنش خیلی زود است ، اما بلکه اصلن طوری شد که دیگر مزاحم شما نشویم و بتوانید بازنشسته شوید و با خیال بروید در سواحل هاوایی کنار مرغان رنگارنگ دیگر کمی به زندگی‌تان برسید و مجبور نباشید برای احدی ناله سر کنید.
بلکه جوری شد دیگر نه لازم باشد و نه بخواهیم که داغ‌مان را تازه‌تر کنیم.
بله. من و تعداد قابل توجهی از هم‌وطنانم چنین موجودات امیدواری هستیم. امیدوارم این مرقومه باعث نشود در دلتان به ما بخندید. هر چه باشد این بار گرچه نوبهار است و گل به بار است…اما شکر خدا چشم هیچ ‌کداممان ژاله بار نیست.
نه که نباشد. بابت غم نیست.

 

ارادتمند- یکی از طرفداران

33

مه 30, 2013 § 24 دیدگاه

1 اغلب  علایق و ترس‌هایم از 7 سالگی به بعد تغییر زیادی نکرده. هنوز مثل همان موقع از «چیزهای»‌ تخیلی و جنگ‌ستارگان و تن‌تن و نقاشی و کتاب خوشم می‌آيد. هنوز از جمعیت می‌ترسم و موقع تعارفات عادی و حرفهای روزمره لنگ می‌زنم.

2 وقتی سر کار یا در تاکسی یا  آرایشگاه «ناچار» به مکالمه‌ای هستم صرفن تظاهر می‌کنم که به موضوع علاقه‌مندم. » اوه هوا؟ بله خیلی سرد شده؛ سیب‌زمینی؟ بله گران است؛ بازی‌های آسیایی؟‌ راستی نتیجه بازی چی شد؟» همان موقع سروش هفت ساله یا چرت می‌زند یا می‌رود دنبال بازیگوشی.

3 زمان بچگی‌م ، مامان بابا زیاد دعوا می‌کردند ( بعدها فهمیدم خیلی مامان باباها دعوا می‌کنند) این جور موافع برای این که بهم فشار نیاید با خودم فکر می‌کردم که من موجودی هستم از یک جهان یا سیاره دیگر که برای مطالعه آدمیان به این جهان آمده. اینجوری درد مشکلات کمتر می‌شد.

وقتی دنیا و علایق‌م با اغلب هم‌کلاسی‌هایم فرق داشت، وقتی هیچ کس حاضر نبود در یارکشی فوتبال مرا بردارد، یا برخلاف بچه‌ها هیچ علاقه‌ای به اتومبیل و صنایع وابسته نشان نمی‌دادم، باز به همین ایده موجودی از جهان دیگر می‌چسبیدم.

4 در سی و سه سالگی هنوز «پرسونا»ی شکل یافته و قرص و محکمی ندارم. به جز در میان حلقه کوچک دوستانم ( یا زمانی که درباره علایقم بحث می‌کنم) پرسونایم چیز قره‌قاطی از رفتارها و لحن‌هایی که هر کدامش را جایی دیده‌ام و برای خودم خوشه‌چین کرده‌ام. برای همین مثل آن فیلم جری‌لوئیس( دکتر جری و مستر لاو؟)  که چند زن داشت و باید حواسش می‌بود که در آن واحد جایی نباشد که همه حضور داشته باشند، باید حواسم باشد هیچ وقت جایی نباشم که آدم‌های دوری که مرا از جاهای مختلف می‌شناسند در آن واحد حضور داشته باشند. آنها شاید اصلن اهمیتی به پرسونای من ندهند. ولی من هنگ می‌کنم و بلد نیستم باید چه طور رفتار کنم که «راکورد» قبلی‌ام حفظ شود.

5 خیلی از تلاش‌هایم برای ارتباط برقرار کردن با «دنیا»ی همسالانم شکست خورد. این شکست معنیش این است که محکوم شدم همیشه خارج از دار و دسته بمانم. یک جور تبعیدی قبیله، که گرچه به ظاهر برای دیگران «جالب» «ترسناک» حتا «قابل احترام و اطمینان» است اما هم‌بازی‌شان نیست. این شکست معنیش این است که باید تا ابد با این اتهامات که «گنده دماغ‌»م و «خیلی خودم را می‌گیرم» و «دیگران را آدم حساب نمی‌کنم» زندگی کنم.

البته آنها درست می‌گویند. ولی دقت نمی‌کنند که این «آدم» حساب نکردن در واقع واکنش جبرانی بچه هفت ساله بغض کرده‌ایست که به درد هیچ جای زمین فوتبال نمی‌خورد و حتا توپ جمع کن خوبی نیست. او اگر خودش و دیگران را در یک دسته‌بندی بگذارد لاجرم باید سرش را بگذارد و بمیرد. بنابراین برای خودش جهان دیگری ساخته که در آن جهان آنها با هم «فرق»  دارند. اگر آنها آدم‌ند پس او موجود دیگری‌ست. اگر او آدم است، حتمن که آنها آدم نیستند.

6 با این حال آدم‌های نازنینی در این دنیای شما بودند و هستند که  این بچه دیدند و نوازشش کردند و دوستش داشتند و اهمیتی به دست و پای چلفت‌ش ندادند و نخواستند که «نقش» بازی کند.  بعضی‌هاشان خود همین گذشته را داشتند. بلکه آنها هم از جهان دیگری آمده‌اند. این عده شدند دوستان و نور چشمان و عزیزان دل من. آنها دوپینگ منند. انرژی و انگیزه حیات منند.

7 حالا که من در دنیای شما راه ندارم، شما به دنیای من بیایید.

طی دو دهه ریزه ریزه آلونک م را تزئیین و چراغانی کردم، کنارش چند تابلوی نئون چشمک‌زن گذاشتم.  آب و جارو کردم و کاری کردم که اسم و رسمش کم‌کم به گوش مسافران و رهگذران سرگردان بخورد. بدانند جایی هست که یک جور شهربازی بزرگترهاست. در آنجا خبری از بدبختی‌های روزانه نوع بشر نیست. روضه هم اگر باشد ، روضه تنهاماندگی «ولورین» است و حبس «عروس» در تابوت چوبی.
دیدم جواب می‌دهد. بعضی از همان بچه‌هایی که در بازی راهم نمی‌دادند حالا بزرگ شده‌اند و به چشم دیده‌اند که بازی دنیا عجب چیز مزخرف و کسل‌کننده‌ای از آب در آمده. آنها نیاز به جایی داشتند فارغ از این دنیا و به کسی که با اعتماد به نفس سعی دارد بهشان بقبولاند که معضل روز بشر ،جنس نقاب بتمن است.
علایق من طی این سالها فرق چندانی نکرده، فقط آنقدر کتاب خواندم که بتوانم آنها را «موجه» و «قابل قبول» پرزنت کنم. خودم برای لذت بردن از شرلوک هولمز نیازی به فلسفه‌بافی ندارم. لذت‌ش برایم بدیهی و  مستقیم است. چون تزریق مخدر وریدی. اما برای رهگذران یاد گرفتم که در و دیوار را به هم ببافم و از لاکان و ژیژک فکت بیاورم. خوب می‌‌دانم وقتی مخدر اثر کرد ، دیگر آنها هم نیازی به فلسفه‌بافی ندارند.

8 وقتی دیدم جواب می‌دهد، کشف کردم که شاید این هدف زندگی من باشد. این کاری‌ست که همه قصه‌گوها می‌کنند. منظورم از قصه‌گو همان شکل کلی باستانی قصه‌گویان کنار آتش است. نوادگان آنها بعدها شناخته شدند به اسم شاعر و نویسنده و فیلمساز و آهنگساز و رقاص ، یا حتا مست‌های لاف‌زن آخر شب بندرگاه‌ها که خبر از جهان‌های ناشناخته می‌دهند. مثل همه داستانها که از یک جایی شخصیت ماجرا تاریخچه خودش را کشف می‌کند و با وظیفه‌اش آشنا می‌شود ، من هم بخواهم یا نه، کمابیش از همان عقبه‌ام. گیریم نه شکل خوب و صیقلی با خون خالص. ولی خب ژن‌هایشان را به ارث برده‌ام. و این اصلی‌ترین وظیفه من را در جهان یادم داد: «دیگران را شگفت‌زده کن! بر این خاکستری خفه همگانی ته‌مایه رنگی بزن! تکه‌ای از جهانی باش که دوست داشتی وجود داشته باشد! یک کلام: قصه بگو!»

9 قبل‌تر ها از پیری می‌ترسیدم. حتا  فکر می‌کردم ته تهش پنجاه سال عمر کنم راضی‌ام.اما هر چه تعداد موهای سفیدم بیشتر می‌شود نگرانی‌م بیشتر می‌ریزد.

«پیری» اساسن سن قصه‌گوهاست. تازه زمانی‌ست که دیگر همه به آنها اطمینان می‌کنند و پای منبرشان می‌نشینند. سی و سه سال گذشت و الان حس می‌کنم «این» دنیا را کمابیش دوست دارم و دوست دارم هفتاد هشتاد نود ساله شوم.
قصد دارم تا زمانی که می‌توانم شما را شگفت‌زده و ذوق‌زده کنم، زنده بمانم.

 

10 دوست دارم قبل مردنم به اندازه یک جمله نفس داشته باشم:

.” k256-32 ماموریت تمام شد. من را خارج کنید

دوست دارم بعدش بتوانم لبخند بزنم.

قضیه اسم

آوریل 22, 2013 § 15 دیدگاه

از حق نگذریم من بخاطر اسمم از خانواده‌ام ممنونم. یک سری خانواده‌ها تا آخر عمر بچه‌شان را چیز یا یارو صدا می‌زنند. در خیلی از کشورهای آفریقایی اصلن صرفه ندارد سر هر بچه به اسم فکر کنند. صبر می‌کنند ببینند اصلن به پنج سالگی می‌رسد یا نه. اینجاست که آدم فکر می‌کند باید شاکر باشد. حتا اگر والدینم جای “سروش “ اسمم را “شومیز” یا “ چخمچاله” گذاشته بودند جیکم در نمی‌آمد. اسم دست آدم نیست، دست بابای آدم است. اما از آن جالب‌تر می‌دانید چیست؟‌ فامیل. فامیل حتا دست بابای آدم هم نیست. در مورد فامیل، آدم و بابایش توی یک واگن نشسته‌اند. فامیل ما را بعضی‌ها می‌نویسند “روح‌بخش”  یعنی دو بخشش را جدا می‌کنند. پدرم خودش را بیشتر اینجوری می‌نویسد. من هم تا سالها نمی‌دانستم قضیه چیست برام فرقی نمی‌کرد. بعدن دیدم من از آن روحبخش‌های سر همم. یعنی اگر کسی من را دیده باشد گواهی می‌دهد که من روحبخش سرهمم. نه این که هیچ‌کدام مزیت خاصی به هم داشته باشند. فقط اینجوری بیشتر شبیه من است. اینجا راه من و پدرم جدا می‌شود. فامیل پدرم را کسی جور دیگری نمی‌تواند بخواند. خوش خط هم هست که دیگر بدتر. اما من افتضاح. من یک روحبخش سرهم  بد خط محکوم به اشتباه‌ خوانده‌ شدنم. این حقیقت را پذیرفته‌ام. وقتی خودم فامیلم را می‌نویسم تبدیل می‌شود به مجموعه‌ای از نقطه و دندانه که معلوم نیست کدام مال کدام است. خواندن درست‌ش کاملن به مرزهای تخیل خواننده ربط دارد. حتا یکی توانسته بود اینجوری بخواند: “دوخبحن”
موقع تلفظ‌ش هم بامزه است. به طرف می‌گویی روحبخش بعد او می‌نویسد نوربخش. نوربخش خیلی هم فامیل فان و جالبی‌ست. حتا آن آقا که موهایش بلند است و سه‌تار می‌زند یک آلبوم نوربخش جان دارد که خیلی خوب است. ولی خب در فرم‌های اداری نمی‌شود تجربه‌های تازه کرد. بعد که به طرف توضیح می‌دهی روح روح آقا جان…می‌گوید نور؟ البته تقصیر طرف نیست. او اولش می‌شنود روح ولی دو دل است و بین روح و نور ، نور را انتخاب می‌کند که ضرر کمتری دارد. به یکی که روح توی فامیلش نیست بگویی روح ممکن است شاکی شود. در مورد نور کسی شاکی نمی‌شود. این جور وقتها – خصوصن اگر شیشه دو جداره یک باجه بین‌مان فاصله انداخته باشد و من سرماخورده باشم و ر را درست نتوانم تلفظ کنم- مجبورم ادای روح را برای طرف در بیاورم. بارها شده چشمهام را درانیده‌ام و صدای هو هو در آورده‌ام که طرف اختلاف نور و روح را به وضوح درک کند.
اگر ماجرا همین بود می‌شد هپی استوری. اسم و فامیل و تمام. جد پدرم از خانه قهر کرد و فامیلش را از زندی تغییر داد به روحبخش و تمام. ولی این جوری نیست. لامصب در آن حال ویژه قهر فامیل خاندان بعد از خودش را گذاشته “روحبخش ایرادی” چرا؟ کسی نمی‌داند. پنهان کردن این راز شوم تا پیش از این که کسی مثلن بخواهد برایت کارت به کارت کند کار ساده‌ایست. اما بعدش قیافه همه شبیه  علامت سوال می‌شود: چرا؟
ما روحبخش‌ها ایراد می‌گیریم. این چیزی نیست که بتوان کتمان کرد. همین عید که رفته بودم مشهد عمه‌ بزرگم چهل دقیقه داشت درباره این صحبت می‌کرد که فلان دکتر که مجسمه‌اش را نمی‌دانم کجای مشهد در تالار مفاخر شهر گذاشته‌اند، جز مفاخر نیست، جز مشاهیر است. این اصلی‌ترین حلقه پیوند بین روحبخش‌هاست. ولی این که جد پدرم در صد سال پیش به چه خودشناسی عمیقی رسیده بوده که این را فهمیده و به چه خودزنی عمیقی که آن را به انتهای فامیل اضافه کرده رازی‌ست که خدا داند. شاید اگر پسوند ما را گذاشته بود “دلداری” یا مثلن “سیرابی” سرنوشت ما کلن عوض می‌شد.
نقل است که ما نواده هفتم کریم‌خان یم. گرچه اگر نواده هفتم چنگیزخان هم بودیم کاری از دستمان برنمی‌آمد. ولی باز دلخوشی‌ش ته دل آدم باقی‌ست که جدش تقریبن تنها شاه معقول کشور بوده.  عمویم می‌گوید شجره‌نامه دست عمه‌ام است و عمه‌ام می‌گوید دست عمویم. حالا درست کردن شجره‌نامه که کاری ندارد. من تا تست ژنتیک ندهیم نمی‌توانم باور کنم. تازه اگر تست هم بدهیم و معلوم شود بعدش چی؟ حالا داستان پدربزرگ جدم یعنی نوه کریم‌خان یک جورهایی به زندگی ما ربط پیدا می‌کند. سر یک ماجرای که آدم روش نمی‌شود تعریف کند از پدرش قهر می‌کند. خانواده ثروتمندی بودند. او هم چون می‌خواهد بیاید مشهد خدم و حشم را برمی‌دارم و ملک و زمین را می‌گذارد برای برادرش. توی طبس دوبار توفان شن شده. یک بار آمریکایی‌ها بدبخت شدند یک بار این پدربزرگ جد ما. طوفان شن همه خدم و حشم را ازش می‌گیرد و او با یک بز به مشهد می‌رسد و  خاندان ما را تولید می‌کند. اگر ما فرزندان آن یکی برادر بودیم الان در رفسنجان کلی باغ پسته داشتیم و من به جای تعریف کردن این ماجرا داشتم با لامبورگینی در یکی از خیابان‌های یک شهر استوایی برای خودم می‌گشتم. اما ما شدیم فرزندان این یکی برادر که فقط بز برایش ماند.
ما – یعنی من و پدرم و برادرم- دو سال است که عیدها هم را قانع کرد‌ایم که برویم پسوندمان را به “زندی” تغییر دهیم. هم به نام خانوادگی اصلی‌مان بگردیم و یک جور احیاء سنت کنیم. هم از شر توضیح دادن پسوند کنونی به آدم‌های متعجب خلاص شویم. بعد هر سال فکر می‌کنیم باید رفت ثبت احوال. من هم که کارت ملی‌م گم شده. شناسنامه‌هام که دارد جدید می‌شود. عکس هم ندارم. همگی تصمیم می‌گیرم که بعدن اقدام کنیم.

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ از خوشی‌ها و روزها در خواب بزرگ هستید.