این پنج‌تا

سپتامبر 12, 2016 دیدگاه‌ها برای این پنج‌تا بسته هستند

این پنج کتاب طی دو سال اخیر منتشر شده‌اند. لازمه خواندن‌شان این است که انسان زنده بزرگسال باشید. حتا برعکس : اگر انسان زنده بزرگسال هستید لازم است هر  پنج‌تاش را بخوانید!

۱  ایده عالی مستدام / برادران هث/ هاشمی و اسدی/ آریانا قلم

قاتل فیلم هفت اعتقاد داشت: این روزها اگر می‌خواهید به حرفتان گوش بدهند دیگر این که سر شانه آدم‌ها بزنی کافی نیست. باید با پتک بزنی توی سرشان.
او البته به ضرورت قاتل بودنش کمی خشن است اما کتاب ایده عالی مستدام درباره همین پتک است: چطور حرف بزنیم که دیگران متوجه شوند؟ چه طور ایده‌ای در ذهن‌ ماندگار می‌شود؟ چه‌طور تغییر ایجاد کنیم؟ چک لیست ی که در کتاب توضیح می‌دهد خیلی دقیق و روشن همه اینها را روشن می‌کند.
اگر نویسنده و روزنامه‌نگار و هنرمند و تبلیغات‌چی و مدرس هستید در صف اول خواندن این کتاب‌ید. اگر شغل‌تان جز اینهاست خواندن آن را می‌توانید یک روز به تعویق بیاندازید.

ide_1

2 چگونه عاقل بمانیم / فلیپا پری/ تینا حمیدی/ نشر هنوز

تکامل ما را به سمتی نبرده که عاقل‌تر باشیم. به سمتی برده که زنده‌تر بمانیم. نکته قضیه اینجاست که تقریبا تمام عوامل مرگ و میر که تکامل براساس آنها، ما به این نقطه رسانده تا حد قابل توجهی کنترل شده. بنابراین جایی ایستاده‌ایم با مهارت‌هایی که چندان به کارمان نمی‌آید (نگرانی‌های وسواسی درباره سلامت و امنیت) . بدون مهارت‌هایی که به شدت به آنها نیاز داریم ( برای تبدیل کردن جهان به جای بهتر).
چگونه عاقل بمانیم مثل عصا‌ست برای معلولان‌ی که ما هستیم.

how-to-stay-sane

3 قوی سیاه/ نسیم طالب/ محمدابراهیم محجوب/ آریانا قلم

مرز باریکی بین جهان امور پیش‌بینی پذیر و سیستم‌های غیرقابل پیش‌بینی وجود دارد. فاصله این دو با گور آدم‌هایی پر شده که آرزوهاشان را زیرخاک برده‌اند. قوی سیاه درباره این است که چطور یکی از آنها نباشیم. چرا بشر درباره عدم‌قطعیت جهان دچار سوتفاهم است و چه طور با این سوتفاهم کنار بیاییم.احتمالا نسیم طالب خوشش نیاید این‌طور از کتابش یاد شود اما برای ترغیب‌تان هم که شده توصیف‌ش کنیم : کتابی برای به گور نبردن آرزوها

black_swan_2_1_1

4 فلسفه ترس / لارس اسوندسن/ خشایار دیهیمی/ گمان

چند روزتان بدون لحظه‌ای فکر کردن به سرطان و داعش و زلزله می‌گذرد؟‌ جز این است که ترس جزئی جداناپذیر از زندگی روزمره‌مان شده؟‌ اگر فکر می‌کنید مشکل صرفا از جهان سومی بودن ماست سخت در اشتباهید. اسوندسن نویسنده جوان نروژی ثابت می‌کند ما درباره خطرات جهان به شدت دچار سوتفاهمیم. درک کاملا اشتباهی از میزان خطر جهان داریم که هم حاصل نوع تکامل‌مان است و هم سودآور بودن صنعت ترس برای حوزه جنگ‌افزار، دارو و ژورنالیسم. او نشان می‌دهد ترس‌های بی‌دلیل چطور بزرگترین حق زندگی‌مان را نابود می‌کند: آزادی‌مان را.

book-falsafe-tarsd5e731

5 هنر شفاف اندیشیدن/ رولف دوبلی/ فردوسی‌پور،توکلی و شهروز/ چشمه

هنگام نوشتن این متن چاپ سی‌ام کتاب به بازار آمده. مبادا گول بخورید: کتاب عالی‌ست! هنر شفاف‌اندیشیدن را تکمله‌ای بر چهار کتاب قبل تصور کنید. یک جمع‌بندی نهایی درباره 99 خطای رایج ادراکی بشر. ما همچنان بخاطر اجداد پشمالویمان از درک بسیاری از بدیهیات عاجزیم. نکاتی که اگر متوجه‌اش بودیم جهان جای بهتری می‌شد. خواندن‌ش هم لذت‌بخش است هم غافلگیرکننده. شاید شما هم بعد خواندن دلتان بخواهد این 99 نکته را با ماژیک روی دیوار مقابل چشمتان داشته باشید. یکی از نکات؟ ما از درک تصاعد عاجریم. نتیجه این که قادر به حدس درست درباره بعضی حوزه‌ها مثل اقتصاد نیستیم. معنای رشد پنج درصدی تورم یا افزایش دو درصدی بیکاری را اصلا درک نمی‌کنیم. به همین دلیل تصمیمات کاملا اشتباه می‌گیریم. یعنی چطور؟ به نظرتان اگر یک کاغذ را 103بار روی خودش تا بزنیم قطرش چند سانت می‌شود؟ پاسخ : 93 میلیارد سال نوری! هم‌اندازه چیزی که درباره طول جهان هستی می‌دانیم.بامزه‌است. نه؟

photo_2016-09-12_14-28-42

 

 

چی بخوانیم؟ چی ببینیم؟

اوت 24, 2013 دیدگاه‌ها برای چی بخوانیم؟ چی ببینیم؟ بسته هستند

یکی از سوالاتی همیشگی از هر کس که سابقه معرفی فیلم یا کتاب دارد همین است. من هم زیاد در معرض این سوال قرار می‌گیرم.
کسانی که این سوال را می‌پرسند معمولن مبتدی هستند و منظورشان “سلیقه شخصی” من نیست. چون اگر آنقدر من نوعی را بشناسند که سلیقه‌ام برایشان مهم باشد ، لابد که پیگیر نوشته‌هام هم بوده‌اند و حواسشان بوده هر وقت کتاب یا فیلمی معرفی کرده‌ام.

توصیه اولم به هر کس این سوال را می‌پرسد این است: گوگل کن!
خیر سرمان در سال دوهزار و فیلان زندگی می‌کنیم و اینترنت دم دست است و کلی آدم معتبر و نیمه معتبر در دنیا که مدام لیست بهترین‌ها منتشر می‌کنند. اگر انگلیسی‌تان خوب است به آن زبان. اگر فارسی‌تان خوب است به این زبان. کسانی که این سوال را می‌پرسند پیش از کتاب خواندن یا فیلم دیدن محتاج آشنایی با زمانه‌ای هستند که در آن زندگی می‌کنند. و گوگل‌کردن یکی از تکه‌های مهم این زمانه است.

دوم این که برای کتاب ده‌ها لیست منتشر شده و می‌شود. تعداد زیادی‌ش به فارسی ترجمه شده و اغلب کتابهای این لیست‌ها هم در ایران منتشر . مثلن ببینید:

صد رمان برتر به انتخاب کتابخانه مدرن
 صد کتاب برتر همه دوران به انتخاب گاردین

در مورد سینما هم
250 فیلم برتر تاریخ سینما براساس رتبه‌بندی سایت IMDB
یا مثلن
بهترین فیلم‌های دوران به انتخاب نویسندگان مجله فیلم

طبعن  “بهترین” یا حتا “خیلی خوب” بودن بعضی از این آثار جای بحث دارد. و همیشه هم بین کارشناسان درباره این چیزها بحث می‌شود. اما اگر شما تازه کار هستید بی‌خیال بحث‌ها شوید. چون تا پیش از تمام کردن این لیست‌ها شما جز آن کارشناسان نخواهید بود.
یکی از این لیست‌ها را بردارید و از سر لیست شروع کنید به خواندن و دیدن. اینجوری حداقل زندگی جای قابل تحمل‌تری می‌شود.

خدای دلخور

سپتامبر 17, 2012 § 5 دیدگاه

1  اینها تعدادی از تصویرسازی‌هایی‌ست که از «هادس» انجام شده. از هادس شرور وزشت دیزنی تا هادس‌های ترسناک دیگر. این خدای بخت‌برگشته کیست؟

2 سه خدای فاتح برای فرمانروایی قرعه می‌کشند. زئوس فرمانروایی آسمان را می‌برد و پوزیدون فرمانروایی دریا را. بدترین سهم به هادس می‌رسد: دنیای زیرزمین. دنیای مردگان. سهم ابدی او مهجوری و تنهایی است.
خب اگر من هم هادس جزء تایپ‌های اصلی روانی‌م نبود، احتمالن مثل خیلی‌های دیگر او را لولوی زشت قصه‌ها می‌دانستم. اما من هادس را می‌شناسم. نیمی‌ از وجودم هادس‌یست.

3 وقتهایی که به شدت عصبانی یا ناراحت‌ام جوری که حوصله کلنجار رفتن با دنیا یا حتا دفاع از خودم را ندارم یکهو ول می‌کنم و به دنیای زیرزمین بازمی‌گردم. به محدوده نفرین‌شده فرمانروایی‌ام. جایی که برای بقیه ترسناک و نفرت‌انگیز است. برای همین رفت و آمد اضافی ندارد. دنیای زیرزمین مکان مناسبی‌ست برای متنفربودن از دنیا و اهلش.

4 یک نمونه مدرن کاراکتر هادسی، دکتر منهتن کمیک نگهبانان است که چند وقت پیش حرفش بود. او که بعد حادثه مرگباری که برایش اتفاق افتاده تبدیل به نوعی ابرمرد شده، حالا همه زندگی‌ش را دارد وقف صلح و رفاه آدمیزاد می‌کند. اما زمانی که تحت فشار خبرنگاری سمج وسط یک مصاحبه زنده تلویزیونی متهم می‌شود به این که اطرافیانش را به سرطان مبتلا کرده، ناگهان از کوره در می‌رود و به مریخ فرار می‌کند. جایی که منفصل از جهان آدمیان به تنهایی و مراقبه بگذراند.گور پدر آدمیان .

 5 هر وقت در فیلم‌ها یا کتابهای تصویری از زئوس دیدید، خدای پاپیولار باستانی با ریش‌های خوش‌فرم نقره‌ای و عصای طلایی، یادتان بیفتد برادر دیگرش خدای جهان زیرزمین است. مردی که نه زشت است و نه ترسناک. مرد تنها و دلخوری که اهل بازی نیست.

 

» پس ببین گنجینه‌هایت را خواهند پذیرفت یا نه! آنان به خلوت گزینان بدگمان‌اند و باور ندارند که ما برای هدیه دادن بیاییم. گام‌هامان در کوچه‌هاشان طنینی سخت تنها می‌افکند و شبانگاهان در بستر چون صدای پای مردی را بشنود که دیری پیش از برآمدن خورشید می‌گذرد، چه بسا از خویش می‌پرسند که : این دزد به کجا می‌رود؟‌»

قدیس به زرتشت

 

او.آسیموف

ژوئیه 5, 2012 § 7 دیدگاه

1 بعد مدتها کتابی‌ دست گرفته‌ام که از تمام شدنش وحشت دارم.

2 «من،آسیموف» چهار سال پیش منتشر شد. کتاب وکیوم شده در سلفون بود و نمی‌شد ورقش زد. مترجم را هم نمی‌شناختم. قیمت پانزده‌هزارتومنی‌اش هم آن زمان گران محسوب می‌شد. بابت همین با خودم لج کردم و نخریدمش. به تجربه دیده بودم هر وقت کتابی سلفون شده یعنی کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و خلاصه با نوعی کم‌فروشی طرفیم. نخریدم و فراموشش کردم.

3 پارسال چند روزی عازم سفر بودم و طبق عادت باید کتابی همراه برمی‌داشتم. دوباره در کتابفروشی چشمم به «من.آسیموف» افتاد. قیمت کتابها دیگر آنقدر بالا رفته بود که این کتاب حدود هزار صفحه دیگر گران به نظر نمی‌رسید. از طرفی کتابفروش با سخاوت سلفون را درید و اجازه داد ورقش بزنم. ساختار کتاب هیجان‌انگیز به نظر می‌رسید. بیش از 150 فصل خیلی کوتاه که در هر کدام به یکی از پاره‌های زندگی‌ش از وقایع و آدم‌ها تا موضع نسبت به چیزها تقسیم شده بود. کتاب را گرفتم؛ در سفر خواندم ؛ باقی‌ش را برای سفر بعد ذخیره کردم؛ حالا بعد چند سفر دیگر چیزی به انتهایش نمانده و من نگرانم.

4 آیزاک آسیموف را اگر نمی‌شناسید که بی‌خیال باقی متن، اگر می‌شناسید بگویم این یکی از لذت‌بخش‌ترین کتابهای پرشمار اوست. خودمانی و صادق و شوخ‌شنگ داستان زندگی‌اش را از تولد تا هشتاد سالگی تعریف می‌کند. گاهی وارد جزئیات خاله‌زنکانه از معاشرت با هم‌عصرانش می‌شود و گاهی خودشیفتگی‌ش را دست می‌اندازد. از حسادت‌ها و خوشی‌هاش می‌گوید. از دورانی که برای نان شب تن به کارهای دلنچسب داده بود تا زمانی که یکی از ثروتمند‌ترین نویسندگان قرن بیستم شد.

5 آسیموف یکی از رکوردداران تعداد کتاب است. خواندن قصه زندگی او لذت نوشتن را عجیب در نویسندگان تنبل بیدار می‌کند. کافی‌ست چند خط از این خودزندگی‌نامه بخوانید تا هوس کنید خود را به اولین کی‌برد ممکن برسانید و چیزکی بنویسید.

6 ترجمه مهرداد تویسرکانی برخلاف پیش‌قضاوتم بسیار تمیز و خواندنی‌ست. از او بخاطر دست گرفتن چنین کتابی ممنونم.

7خیلی از هم‌نسلان من، نسل‌های پیشتر و بعدتر که دل در گروی سای‌فای دارند به آسیموف مدیون‌اند.

8 مدتها بود از تمام شدن هیچ کتابی هراسناک نبودم. از تمام شدن «من.آسیموف» می‌ترسم.

پوشیده، خنده بزن!

ژوئن 10, 2012 § 8 دیدگاه

1. کلی سال پیش زمانی که زم از مدیریت حوزه هنری برکنار شد، در مراسم خداحافظی‌اش ( که ما هم کوچولو بودیم و بخاطر تعلق خاطر به مدرسه فیلمنامه‌نویسی و سالن کوچیک خودمان را یک گوشه سالن جا کرده بودیم) بهروز افخمی چیزی گفت به این مضمون : «سازمان‌های فرهنگی، دژ نیستند که بشود تصاحبشان کرد.ساختمان و دفتر و دستک‌شان اصلن اهمیت ندارد و کسی که فکر می‌کند یک سازمان پرکار را تصاحب کرده به زودی می‌فهد علت پرمحصولی، متولیان و ساکنین پیشین بوده‌اند.»
خب همین‌طور هم بود. حوزه هنری که به تنهایی عهده‌دار انتشار یک دو جین نشریه بالای استاندارد و چندین موج خروجی سینماگر و فیلمنامه‌نویس بود، با مدیر جدید ( بخوان فاتحان خوشحال)  دوباره تبدیل شد به همان زیرمجموعه مهجور اولیه.

2. آن فاتحین خوشحال دیروز هنوز نفهمیدند که پِر دادن و غیر خودی کردن همین تعداد آرتیست و ناشر و اهل فرهنگی که یه گوشه ماست‌شان را می‌خورند و از چهار چوب قوانین جاری تخطی نمی‌کنند نه تنها هنر نیست، بلکه حماقت محض است.این مدیران شاید گمان کنند با این خودشیرینی‌های بی‌مزه در حال خدمت به دست‌کم جناح و خط فکری خودشان هستند. در حالی که نمی‌فهمند خالی کردن و بی‌بنیه کردن فضای فرهنگی کشور نقل همان می‌شود که بر شاخه نشسته و بن می‌برید. که دود ایجاد فضای تهی و لاغر و کنترل شده فرهنگی بیش از هر کس به چشم همان جناح خواهد رفت.ورنه خواننده قصه که بی‌کتاب نمی‌ماند.اگر سانسور رسمی‌اش گیر نیامد، سانسور نشده‌اش را از جای دیگر گیر می‌آورد. یعنی حتا با کارکردی‌ترین و خودخواهانه‌ترین ایده‌های سیاسی کار حضرات به خودکشی بیشتر می‌ماند تا دیگرکشی.

3. در همان جلسه کذایی  افخمی حرف بامزه دیگری هم زد. به این مضمون که : «مدیریت مجموعه فرهنگی تا حدی شبیه مدیریت تیمارستان است. نمی‌شود همان جوری اداره‌اش کرد که بانک یا جاهای دیگر را. طرف حساب ماجرا آرتیست جماعت است که ناز و ادا دارد و حس و حال دارد و زودرنج و حساس است و غیره. مدیر فرهنگی باید سعه صدر داشته باشد و زبان این دیوانگان را درک کند تا کارش راه بیفتد.»

حالا گماردن مدیرانِ ناآشنا در این حوزه خودزنی دیگری‌ست.همین آقای بهمن دری ، مدیر محترم فرهنگی وزارت ارشاد که چندی‌ست معرکه‌گیری درباره نشرچشمه را خوش‌ می‌دارد. او کیست؟ سابقه فرهنگی‌اش چیست؟ در سایت وزارتخانه و در معرفی ایشان به این صفحه برمی‌خوریم. بله تعجب نکنید: صفحه خالی‌ست! او از کجای جهان وارد وادی فرهنگ شده؟ اگر این فرض را بپذیریم که نمی‌شود آدمیزاد کار فرهنگی در سطح کشور کرده باشد و اثرش جایی در نت نباشد سری به گوگل می‌زنیم. افاضات محترم ایشان در این چند ساله همه جا هست. حالا به کمک ابزار انتخاب زمان فاصله بین سال 2000 تا 2008 را انتخاب می‌کنیم. نتیجه مرتبط: 0

حالا انتظار دارید ایشان محمدرحمانیان را هم بشناسد؟ و بداند که کار رحمانیان هر چه باشد توهین به امامان نیست؟

4. باقی مدیران فرهنگی؟ دست کم یک مورد دیگر را از نزدیک می‌شناسم. آقای (…) که متاسفانه مدیر یکی از پست‌های مطبوعاتی مهم است. ده سال پیش جایی با ایشان همکار شدم و هنوز بیش از یک میلیون تومان حق‌الزحمه سه ماه کار من دست ایشان امانت است. بعدها شنیدم در حوزه مالی چندان خوش‌نام نیست. ایشان مدتی سردبیر یکی از مجلات قابل اعتنای حوزه کتاب شد و توانست به سرعت نشریه کذایی را به بولتنی بی‌بو و بی‌خاصیت تبدیل کند و به پاداش، پست مهمی را در حوزه مطبوعات از آن خود کرد.

5. حالا این رقابت سخت، سرِ به تعطیلی کشاندن حوزه‌های قابل اعتنای فرهنگی که اتفاقن تحت همین قوانین سالهاست کارشان را می‌کنند حاصلی جز آفرینش «غیرخودی»ها ندارد. که اگر این هدف‌شان است مسیر درستی را انتخاب کرده‌اند.

6. خلاصه حضرات قصه را جدی نگیرید و بن نبرید که فی‌المثل آن‌کس که تا دیروز نامش اهل مطبوعات را می‌لرزاند حالا دورش خالی‌ست و سرِ براو تاختن، میان همراهان دیروزش جنگ.

7. این چند خط هم محض نشاط دماغ از حضرت بخوانیم که:

اين بوسهل (…) هميشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی (…) بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لَت زدي و فروگرفتی، اين مرد از کرانه بجَستی و فرصتي جُستی و تضريب کردی و المي بزرگ بدين چاکر رسانيدی و آنگاه لاف زدی که فلان را من گرفتم ـ و اگر کرد، ديد و چشيد ـ و خردمندان دانستندی که نه‌چنان است، و سري مي‌‌جنبانيدندی و پوشيده خنده مي‌‌زدندی که وي گزافگوی است.

از نمایشگاه و دیگر شیاطین

مه 8, 2012 § 4 دیدگاه

1 جماعت چنان به نمایشگاه کتاب می‌آیند، با سقلمه راه بازمی‌کنند، حرص می‌زنند، عرق می‌ریزند و روی زمین پهن می‌شوند که کسی نداند فکر می‌کند چه اشتیاق تکان‌دهنده‌ای برای فرهنگ داریم. برای هر غریبه تصاویری از نمایشگاه را کنار تیراژ دو هزار نسخه‌ای کتاب بگذاریم گیج می‌شود. واقعن هم گیج کننده است. ما چه‌مان است؟

2 بله، نمایشگاه تعداد زیادی مشتری کنکوری و کتاب دانشگاهی و کارناوال دوست و دخترباز و پسر باز و  علاف دارد. اما تفکیک کتابهای کنکور و دانشگاهی از غرفه ناشران عمومی همچنان این ابهام را باقی می‌گذارد. ما چه‌مان است؟

3 گذشته از این که توضیح تیراژ کتاب با وجود این جماعت مشتاق کار سختی‌ست، ابهام دیگری در زمینه انتشار دیوان حافظ و چه کسی پنیرم را جابجا کرد وجود دارد. بعد این همه سال و با این تعداد چاپ متنوع این مجموعه دیگر هر ایرانی بالغی باید در خانه‌اش دست کم چهار دیوان حافظ و دو نسخه چه کسی پنیرم را جابجا کرد داشته باشد. روشن نیست که چرا بازار هدف از این محصولات اشباع نمی‌شود و چطور هنوز که هنوزه ناشران نوپا معمولن اول می‌روند سراغ چاپ این کتابها.
باز وضع حافظ و اسپنسرجانسون به لحاظ میزان خوانده شدن توسط مخاطب خوب است. بسیار کنجکاوم بدانم مثنوی معنوی را چه تعداد از خریدارانش طی چند دهه اخیر خوانده‌اند. روشن است که اگر ما این همه مولاناخوان در کشور داشتیم وضعمان به از این بود.

4 به احساس متفرعنانه و شبه فاشیستی‌ام در مورد بازدیدکنندگان نمایشگاه افتخار نمی‌کنم. اما صادقانه بگویم اردی‌بهشتی نیست که به نمایشگاه بروم و احساس نکنم که » وات د هل؟ شما باقی سال کجا هستید؟ چرا هر اردی‌بهشت از ناکجایی درمی‌آیید و دیوان حافظ می‌خرید تا سال بعد؟…»

5 هوم.خودم هم می‌دانم که نمی‌شود گناه را گردن کسی انداخت. که باز دم این جماعت گرم است که هر سال می‌آیند و پیکر نیم بسمل نشر را تکانی می‌دهند.

6 تحریم نمایشگاه کتاب؟ نع. من هیچ‌وقت نمایشگاه را تحریم نخواهم کرد. هر سال غرم را می‌زنم و نصیب‌ام را می‌برم. مثل رمانتیک‌های ساده‌دل فکر می‌کنم بعد سالها اگر قرار به تغییر فرهنگ عمومی و این چیزها باشد احتمالن کتاب نقش تعیین‌کننده‌ای خواهد داشت.
همچنین اعتقاد دارم نمایشگاه تنها جایی‌ست که مشکل بزرگ ناشران ضعیف‌تر نوپا یا شهرستانی از میان می‌رود: توزیع.
ناشران گمنام اگر حتا مثل ناشران قدر در انتخاب و حتا کیفیت چاپ و صحافی سلیقه به خرج‌ دهند همچنان با معضل پیچیده شبکه توزیع کتاب روبرویند. آنها در نمایشگاه کتاب فرصت برابری دارند تا آنچه در چنته دارند رو کنند. من به ندرت در نمایشگاه کتاب سراغ ناشران بزرگ می‌روم. چون آنها همیشه ( خصوصن در تهران)دم دست هستند و همه سال بدون نگرانی از دست دادن عناوین تازه مشتری ثابت‌شان هستم. من بیشتر مایل به کشف ناشران خوش‌ذوق گمنامم. یا حتا ناشران ارگان‌ها و مراکز که گه‌گاه کتابهای بامزه‌ای چاپ می‌کنند که در خیابان انقلاب نمی‌توان ردش را گرفت.

7 با این حال معتقدم عدم حضور امسال نشر چشمه در نمایشگاه بیش از این که ضرر برای ناشر گردن کلفتی چون او باشد، ضرر معنوی ( بخوان بدنامی) برای نمایشگاه  است. چشمه ناشری نیست که هر سال چشم‌انتظارمصلی باشد. اعتبار و سلیقه و فروش و مشتری‌اش را دارد. این نمایشگاه است که از حضور ناشران قدرتمند اعتبار می‌گیرد و گردانندگان امسال نمایشگاه با این خودشیرینی لوس‌شان (برای کی؟) از اعتبار نمایشگاه کم کردند.

8 و نصیب امسال:

  • عوارض جانبی/ وودی آلن/ ترجمه لادن نژادحسینی / نشر بیدگل
    حالا بی‌حساب شدیم/ وودی آلن/ ترجمه نگار شاطریان/ نشر بیدگل

    متاسفانه در این چند سال بارها قصه‌های وودی آلن بصورت قر و قاطی از مجموعه‌های مختلفش چاپ شده است و اگر فن این جناب باشید مجبورید صابون این را که در مجموعه تازه‌ای که می‌خرید تعدادی داستان تکراری باشد را به تن بمالید. کاری که من کردم و تعدادی از داستان‌های حالا بی‌حساب شدیم (همه‌اش؟!) در یکی دیگر از کتابهای نیلا چاپ شده بود.
  • ای نامه!/ احمد اخوت/ جهان کتاب
    احمد اخوت دوست‌داشتنی سالهاست که بی سر و صدا کارش را می‌کند. یادداشت‌نویس و مقاله‌نویس و مترجم زبردستی‌ست و جز بازمانده‌های نسلی که «تولید فرهنگ» کارستانشان بودف. این ای‌نامه مجموعه مقاله‌ای‌ست درباره نامه نویسی و نامه‌‌های نویسندگان و شاعران. شیرین و لطیف است و سال پیش که دنبالش بودم متاسفانه چاپ هزار نسخه‌ای اولش تمام شده بود. اگر به جهان کتاب رفتید کتاب » تا روشنایی بنویس!» ایشان را هم از دست ندهید.
  • ج مثل جادو/ نیل گیمن/ ترجمه فرزاد فربد/ کتاب پنجره
    نیل گیمن یکی از نویسندگان اسطوره‌ای کمیک‌بوک و فانتزی‌ست. نشر پنجره سه کتاب از او ترجمه کرده که این یکی مجموعه قصه فانتزی است.
  • گوتیک/ فرد باتینگ/ ترجمه علیرضا پلاسید/ افراز
    کتاب هیجان‌انگیزی درباره فرهنگ گوتیک،‌ترس‌ها و خون‌آشام‌ها. نویسنده رد گوتیک را در کتابها و شعرها از زمانه خودش تا بقایای معاصر دنبال کرده است.
  • در آمدی بر تراژدی/ آدرین پول/ ترجمه پدرام لعل‌بخش/ افراز
    این یکی هم از فهرست‌اش برمی‌آمد که خواندنی باشد:‌ چه کسی به تراژدی نیاز دارد؟/آیا خدایان زمین را می‌نگرند؟/ مرده‌ی زنده/ چه کسی را سرزنش کنیم؟‌…
  • سفر نویسنده/کریستوفر ووگلر/ ترجمه محمد گذرآبادی/ مینوی خرد
    کتاب ووگلر دیگر الان کتاب کلاسیکی در حوزه قصه‌نویسی و اسطوره محسوب می‌شود. او با همان نگاه ژوزف کمبل‌ی به ساختار قصه‌های قهرمانی و ردگیری آن در سینما و ادبیات می‌پردازد. چاپ قبلی کتاب که الان در نمایشگاه موجود است پنج هزار و خورده‌ایست. یعنی من اگر جای شما بودم آب دستم بود زمین می‌گذاشتم و این چاپ را تا تمام نشده می‌خریدم.
  • سایه‌های نوآر/ مجموعه مقاله/ گروه مترجمان/ مینوی خرد
    یک کتاب درست‌حسابی درباره ژانر نوآر. مجموعه مقاله از ژیژک و دیگران. شبیه «ارغنون»ی که بخواهد درباره نوآر منتشر شود.

9 مثل بچه‌ها کتابهای جدیدم را دور چیدم و ذوق دارم. این یکی ذوق سالهاست که هست. هیچ وقت کم نشده.

سه راه حل برای یک مسئله

آوریل 26, 2012 § 8 دیدگاه

این نوشته شاید » اسپویلر» لازم دارد اما واقعن کیست که نداند شرلوک‌هولمز و پرفسور موریارتی پس از نبردی تن‌ به تن به مغاک آبشار رایشن‌باخ سقوط کردند؟ کسی که نمی‌داند از ما نیست.

دیگر همه می‌دانند که کانن دویل می‌خواسته شر مخلوقش را کم کند برای همین در قصه «مسئله نهایی» او را به مبارزه با حریف قدیمی‌اش فراخوانده و نابودش کرده‌است. واکنش خشن خوانندگان هولمز به این مرگ باسمه‌ای بعد مدت کوتاهی او را واداشت که قصه » خانه خالی» را بنویسد و هولمز را به جهان زندگان بازگرداند.

گرچه هولمز زنده شد اما رویارویی هولمز و موریارتی قطعه‌ای نیست که اقتباس‌‌کنندگان سینمایی و تلویزیونی هولمز راحت از خیرش بگذرند. هر چه باشد موریارتی (در کنار آیرین آدلر) تنها حریف قدر کارآگاه افسانه‌ای بوده. این نوشته درباره سه بازسازی مرگ هولمز است.

1. ماجراهای شرلوک هولمز.گرانادا:

این مجموعه تقریبن وفادارترین بازسازی هولمز است. طبعن «مسئله نهایی»‌اش هم که آخرین اپیزود فصل اول است نعل به نعل قصه دویل جلو می‌رود و همان مشکل قصه اصلی را دارد: نبرد هولمز و موریارتی قابل باور نیست. موریارتی تقریبن سن پدربزرگ هولمز را دارد. هولمز در کالج قهرمان بوکس چینی بوده و مبارزه تن‌ به تن آنها – جز به خواست نویسنده- نمی‌توانست به پرت شدن هولمز بیانجامد. گذشته از این‌ها اصلن رخ دادن این دوئل تن‌به‌تن عجیب و غیرقابل باور است. انگیزه‌های موریارتی برای درخواست گلاویز شدن غیرقابل درک و قبول کردن آن از سوی هولمز کودکانه است.

2. شرلوک.بی‌بی‌سی :

موریارتی دیگر پیر و پاتال نیست. هم‌سن و سال هولمز است. با این حال دوئل آنها جذابتر از زد و خورد ساده است. موریارتی ابتدا هولمز را بدنام می‌کند بعد از می‌خواهد که از بالای ساختمان خود را به پایین پرت کند.به یک دلیل ساده: اگر این کار را نکند تک‌تیراندازهای او واتسن و خانم هادسن را خواهند زد. برخلاف قصه اصلی حالا هولمز در موقعیتی است که ظاهرن چاره‌ای جز پذیرش این درخواست ظالمانه ندارد.

زنده ماندن از سقوط داخل آبشار را باز می‌توان ماست‌مالی کرد اما سقوط از پشت‌بام کف خیابان؟  نمی‌دانم نویسندگان چطور می‌خواهند قصه باورپذیری برای جان به در بردن هولمز بسازند. قطعن این کار را خواهند کرد و برای دانستن‌اش باید تا فصل سوم سریال صبر کرد.

3. شرلوک هولمز: بازی سایه‌ها. گای‌ریچی:

اما راه حل گای‌ریچی هوشمندانه است. اول این که موریارتی را جوان‌تر از نسخه ادبی‌ش می‌گیرد. بعد سابقه بوکس‌بازی هم به کارنامه‌اش اضافه می‌کند. از سوی دیگر با شرلوکی طرفیم که روی توانایی‌های جسمانی‌اش بیش از اغلب اقتباس‌ها تاکید شده. او با توانایی‌ها ذهنی‌اش اول حرکات حریف را پیش‌بینی می‌کند بعد با تعداد ضربات حساب‌شده‌ای کار او را می‌سازد.

گرچه مشخصن نامی از رایشن‌باخ نمی‌آید اما برای ادای دین به قصه اصلی مبارزه نهایی در تراس اجلاسی در سوئیس بر فراز آبشار می‌گذرد.

چرا هولمز تن به درگیری فیزیکی‌ می‌دهد؟ موریارتی تهدید می‌کند- که به جبران پیروزی چند دقیقه قبل هولمز در پرونده – واتسن و تازه عروسش را خواهد کشت. طبعن هولمز  برای نابودی سریع موریارتی ( پیش از این که دستور به این قتل بدهد)انگیزه کافی دارد. اما مبارزه آنها نابرابر خواهد بود. یکی از شانه‌های او پیش از این به شدت آسیب دیده و موریارتی این نقطه ضعف را می‌داند. او هم همراه موریارتی در بازی ذهنی می‌تواند تجسم کند که پایان مبارزه تن‌به‌تن به ضرر خودش خواهد بود. پس حالا که او به ناگزیر پرت خواهد شد و موریارتی هم باید بمیرد می‌تواند او را هم همراه خودش پایین بکشد. به این ترتیب علی‌رغم این که ظاهر ماجرا -پرت شدن دو حریف در آبشار رایشن‌باخ- به قصه دویل شباهت دارد اما منطق آن مستدل‌ و باور پذیر است. حتا باورپذیرتر می‌شود وقتی در سکانس آخر بفهمیم که هولمز حواسش بوده که دستگاه تنفس برادرش را هم در جیب دارد و می‌توانسته به این واسطه از خفگی جان به در ببرد.

حالا که صحبت از سه موریارتی شد بد نیست از یک موریارتی بامزه دیگر هم یاد کنم. موریارتی کتاب نیکلاس میر : راه حل هفت درصدی . در این قصه موریارتی یک معلم ریاضی بخت‌برگشته است که هدف بدگمانی‌های هولمز قرار گرفته و برای رهایی از او دست به دامن واتسن و مایکرافت می‌‌شود. آن دو برای درمان پارانویای هولمز -که تحت تاثیر کوکائین تشدید هم شده -سراغ فروید می‌روند و پدر روانکاوی کشف می‌کند شرلوک در کودکی و در خاطره‌ای فراموش شده یک بار ناغافل صحنه خیانت مادرش با معلم ریاضی‌شان که همین جیمزموریارتی باشد دیده است و به همین دلیل است که الان در بزرگسالی او را دست پنهان جنایت در سراسرجهان می‌داند.

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ ادبیات در خواب بزرگ هستید.