نیروهای اهریمنی

اکتبر 6, 2016 Comments Off on نیروهای اهریمنی

ازش می‌پرسم نیروی اهریمنی‌اش رو داری ؟ می‌گوید نیست.

من هم می‌دانم تجدید چاپ نمی‌شود. اما نگو نیست. هیچ‌وقت نگو نیست. اینها را تو دلم می‌گویم. می‌گویم باشه. این بهترین‌شان است که جوان است و کتاب را می‌شناسد.

نسیم طالب پنبه هر نوع بلندپروازی در جایی که خودش اسمش را می‌گذارند کرانستان می‌زند. کرانستان جهانی‌ از کاروبار است که آدم‌های معدودی موفق می‌شوند. تا حد زیادی براساس شانس کار می‌کند. و برنده‌ها همه چیز را می‌برند. پس بازنده‌ها همه چیز را می‌بازند. کرانستان روی آرزوهای به گور رفته بنا شده. پشت سر استیوجابز ‌هزاران جوان خلاق پر تلاش حسرت به دل مرده‌اند. آنها خوش‌اقبال نبودند تا در سلسله‌ای از زمان و مکان‌های درست کامیاب شوند. ما همیشه قصه برنده‌ها را می‌خوانیم و سخت‌کوشی و ایمان‌شان را می‌ستاییم. کسی قصه بازندگان را تعریف نمی‌کند تا ببینیم آنها هم با همان‌قدر سخت‌کوشی و ایمان به هیچ جا نرسیدند.خاکشان گل کوزه‌گران شد.

دوستم اشاره می‌کند که نه این ندارد. کتاب را می‌خواهم برای او بخرم. خودم دارم. خودم خوش‌شانس بودم و همه مجموعه را یک‌جا پیدا کردم. اما جلدهای پراکنده‌اش را اینجا و آنجا دیده بودم. خواب دیده بودم که باید مجموعه را دوباره جمع کنم و برایش بخرم. به مسیر انگشت‌ش روی قفسه نگاه می‌کنم و جلد یک را می‌بینم و برش می‌دارم. این از اولی.

دارم قفسه‌های کتاب دست دوم فروشی را نگاه می‌کنم. طرف می‌گوید: کتاب خاصی می‌خواهی؟ ارواح عمه‌ات! حالا اگر بخواهم هم حتما تو می‌دانی چی‌ داری و چی نداری. در دلم می‌گویم.

نه. همین‌طوری دارم کتابها را نگاه می‌کنم. می‌گوید: پس داری وقتت را تلف می‌کنی؟ می‌گویم: آره وقتم را تلف می‌کنم. الان بمانم یا بروم؟ با خودش غری می‌زند و آهی می‌کشد و سرش را با تمیز کردن چند کتاب – که کسی بهش گفته کتابهای قیمتی‌است بند می‌کند. کتابهای قیمتی‌اش کاستاندا اند. همه‌شان را تمیز گذاشته داخل زرورق. وقتی هم می‌پرسد کتاب خاصی می‌خواهی منتظر است یکی دنبال آنها بگردد. افست‌خانه ای که اینها را دو دهه است دارد چاپ می‌کند همین پایین میدان است. دو دهه است اینها را همه جا می‌فروشند بعد به جوان‌های سرتق و عارفان نیمه‌وقت و کارمندان ملول به اسم کتاب نایاب می‌فروشند. همیشه یک داد‌زن دم در همه‌شان ایستاده که کتاب کمیاب بیا داخل. اگر کتابی کمیاب است چطور همه‌تان دارید؟

دارم وقتم را تلف می‌کنم؟بروم یا بمانم؟ نسیم طالب می‌گوید بمان! توصیه می‌کند که یک لنگ‌ت را در کرانستان بگذار بماند. فرض را هم بگذار که داری وقتت را تلف می کنی.اما کسی چه می‌داند. شاید روزی روزگاری .

کتابهای کتاب دست دوم فروش‌ها را نگاه می‌کنم و قیافه صاحب قبلی‌شان را تصور می‌کنم. براساس کتاب‌های کنار هم می‌ فهمم که کتابخانه‌ای را یکجا خریده‌اند. قصه‌های صبحی، طبقه‌بندی قصه‌های ایرانی ،گاستون باشلار…ها آدم خوش‌سلیقه‌ای بوده. اول رفته سراغ تئوری و ساختار. کمی آن طرف‌تر یک سری کتاب سینمایی. چند کتاب درباره فیلمنامه‌نویسی. حالا وقت عمل‌گرایی‌ست. بعد می‌بینم جوان ایده‌آلیست کم‌کم دلمرده شده. می‌بینم که می‌رسد به مواجهه با اضطراب و افسردگی. گیتی خوشدل. روانشناسی مثبت‌اندیش. از یک جایی مسیر کتابهای این کتابخانه قطع می‌شود. او همه کتابها را فروخته. یا مرده. فرقی نمی‌کند. براساس سال چاپ کتابها  می‌توانست هم سن و سال اصغر فرهادی باشد. قبلا ساده بود فکر کنم که قصه‌نویس جوانمرگ ،کم‌استعداد یا کم‌تلاش بوده. نسیم طالب گوشه ذهنم نشسته و نچ‌نچ می‌کند: اشتباه نکن! دارم وقتم را تلف می‌کنم؟ وسط خیال‌پردازی از لابلای چند هری پاتر می‌کشمش بیرون. نیروی اهریمنی‌اش .جلد پنجم. تر و تمیز.

حوصله ندارم تمام میدان را دور بزنم برای جایی که می‌خواهم بروم.پانزده سال پیش هر انقلاب‌گردی‌ام شش ساعت طول می‌کشید. نیروی اهریمنی داشتم. الان زودتر خسته می‌شوم. جمعیت و صدا و راه رفتن خسته‌ام می‌کند. دوست دارم اسنپ کنم و و همانجا در ماشین بخوابم. نور ته پاساژی را می‌بینم. خفتی و ناجور است. طی تمام این سالها دو بار واردش شدم و جز یک نوار فروشی قدیمی چیز دندان‌گیری نداشته. اما نور نشان می‌دهد مي‌توانم میان‌بر بزنم. در سی ثانیه تا پایین میدان میان‌بر می‌زنم. از کوچه زیر میدان در می‌آیم. دارم با خودم می‌گویم اگر دنبال جایی می‌گردی که کسی نرفته از مسیری برو که کسی نرفته.

دوستم داشت می‌گفت چطور این کتابها را پیدا می‌کنی؟ گفتم قفسه‌هایی را نگاه می‌کنم که بقیه نگاه نمی‌کنند. قفسه کتابهای تبعیدی. آنهایی که مال نشر چشمه و نی نیستند. تیراژ پانصدتایی‌ها. پخشی ورشکسته‌ها. بدطرح‌جلدها و گمنام‌ها. بسیاری از کتاب‌های خوب را اینجوری پیدا می‌کنم. راز خاصی نیست. یا قفسه‌های کف زمین. یا خیلی بالا. اگر دنبال چیزی می‌گردی که کسی پیدا نکرده جایی را بگرد که کسی نمی‌گردد. این را به دوستم می‌گویم.

پایین انقلاب چند تا همه چیز فروشی هست. کتاب و شال گردن و دی‌وی‌دی و کمک درسی. معمولا پخشی‌ها تتمه آنچه مانده باشد را برایشان می‌آورند تا قفسه‌هاشان پر باشد و هر از گاهی به مسافر یا سرباز خسته‌ای کتابی هم بیاندازند. چندسال پیش چند جلد خداحافظی طولانی چندلر را در قفسه یکی‌شان دیدم. نوی نو. قبل این بود که چاپ دوم شود. اگر به آقا زرورقی می‌گفتم می‌گذاشتشان داخل زرورق و نگه می‌داشت برای مشتری‌های خاص. همان موقع تو گودر نشانی‌ش را دادم. خلاصه این که سابقه چنین معجزاتی وجود دارد. می‌بینم این یکی از قضا خوش سلیقه‌است و کتابهای نوجوان و فانتزی را کنار هم گذاشته. حتا یک دو کتاب دیگر از پولمن هم دارد. هیچ وقت این کار را نمی‌کنم که اسم کتاب را از فروشنده بپرسم. یک جور تفرعنی دارم که انگار من بیشتر از کتاب‌فروش از مغازه‌اش سر در می‌آورم. در اغلب موارد البته حق با من است. ولی این بار گفتم کاری رو بکن که هیچ وقت نمی‌کنی. شاید هم داشتم وقت می‌خریدم. چون قفسه فانتزی‌ها چسبیده به دخل بود و داشتم آخرین ردیف را هم نگاه می‌کردم. گفتم کتاب فلان را دارید؟ تا می‌خواست تایپ کند من آخرین قفسه را هم نگاه کردم. دوبار. نداشتند. گفت داریم. خب. یک نفر موقع فروش اهمال کرده. موجودی‌شان اشتباه است. انتظاری هم ندارم. با این حال گذاشتم بگردد. تا می‌گشت من قفسه را برای بار سوم دیدم. نداشت. پسرک پیگیر بود. گفت صبر کن. در کرانستان چیزی که زیاد دارم وقت است. زنگ زد به اوستایی کسی. بعد گفت دیدم و گوشی را گذاشت. دست کرد در قفسه‌ای که دقیقا کنار دخلش بود. جلد دو را بیرون آورد. این دو تای آخری را به قیمت پشت جلد خریدم. 4500 تومن! نسیم‌طالب گفت به من چه؟ کرانستان همین است! زمان و مکان درست.

دیگر خسته‌ترم از این که بمانم. از جلوی مغازه آقای نیست رد می‌شوم.از جلوی قصه‌نویس جوانمرگ از جلوی آقای زرورقی. خواب درباره کتاب خریدن نبود. درباره مواجهه با نیست بود. خواب می‌خواست زیرآب طالب را بزند. یا دست کم آن طالب‌ی که در ذهن من جاخوش کرده بود. در یک نصفه روز نیست تبدیل شد به سه جلد از پنج جلد.

بروم یا بمانم؟ خواب می‌گوید بمان! بمان و آتش بزن.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

این چیست؟

شما در حال خواندن نیروهای اهریمنی در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: