میراثِ » سو «

اوت 7, 2015 Comments Off on میراثِ » سو «

1 من و گربه یک نفر شدیم. گربه ماشین زمان‌م شد برای بازگشت به خردسالی خودم. من مادر  گربه می‌شوم او من. پرده از گذشته مبهم برداشته می‌شود.

2 روزهای اول که آمده بود مستاصل و منقبض یک گوشه نشسته بودم و نگاهش می‌کردم. طاقت موجود زنده‌ تازه و وابسته‌ای را دور و برم نداشتم. از او می‌ترسیدم. ازش متنفر بودم و توامان دلم به حالش می‌سوخت. او پا به جهان تازه گذاشته بود و من همه جهانش بودم و من مثل همان جوک معروف گروچو مارکس دوست نداشتم عضو کلوپی باشم که همچو منی را به عضویت قبول می‌کند. فاصله‌ام را باهاش حفظ می‌کردم. همه درها را بسته بودم. برای این که بروم آشپزخانه باید گولش می‌زدم. حواسش را با چیزی پرت می‌کردم. بعد در حرکتی خائنانه غیب می‌شدم. او از پشت در میومیو می‌کرد و من در تاریکی از آشپزخانه خرت و پرت می‌خوردم و عصبی بودم و سعی می کردم به التماس‌ش بی اعتنا باشم.
مطمئنم او بی‌اعتمادی من را می‌فهمید. اگر مغز کوچک‌ش توان تحلیل داشت حتمن از خودش می‌پرسید: اگر اینقدر مرا دوست نداری چرا من را به این جهان آوردی؟ چرا مرا تنها و ترسیده رها کردی؟ “ایلی ایلی لما سبقتنی؟ “

3 بعد چهار روز کلافه‌گی سپردمش دست دوستی. برایم مدتی نگه‌ش دارد. شب اول که رفت قلب‌م کنده شد. فهمیدم چیزی را در وجودم بیدار کرده که دیگر خاموش نخواهد شد.
مادرم را می‌بینم که من را سپرده دست مامانی- مادربزرگم. می‌بینمش که در خودش مچاله می‌شود و گریه می‌کند. که موجود کوچک‌ش را دوست دارد. اما سر و کله زدن با او را بلد نیست.

4 رفتم دیدنش. انتظار انسانی‌ام این بود که بابت همان چهار روز از دیدنم ذوق کند. اما چنین اتفاقی نیفتاد. او در خانه تازه هم‌بازی داشت. به من بی‌توجه بود. چند باری که خواستم بغلش کنم فرار کرد. چرا باید به من اعتماد داشته باشد؟

5 تصمیم می‌گیرم او موجود کوچک رانده شده نباشد.
بنابراین بعد یک ماه و نیم برمی‌گردد پیش خودم. سعی می‌کنم با همه اضطراب‌هایم رو برو شوم : می‌خواهد به نخ پرده آویزان شود؟ خب بشود. خفه نخواهد شد! می‌خواهد برود داخل کابینت؟ خب برود! قرار نیست وایتکس بخورد!
یک هفته گذشت و هر بار با هراس به خانه برگشتم خوشبختانه با نمای هراسناکی از مرگ موجود بیچاره روبرو نشدم. هر بار خودش را کش و قوسی داد و جلو آمد و میویی کرد. شاید  نگرانی‌هایم درباره مرگ‌های هولناکی که برای زبان‌بسته محتمل بود، پیچشی فرویدی داشت. شاید تمایل پنهانی به مرگ موجودی بود که آرامش پیشین را به هم زده و قواعد تازه‌ای آورده. آیا ترس‌های وسواسی بعضی والدین درباره مرگ فرزندشان ردی از این تمایل گناه‌آلود پنهانی ندارد؟ که همه چیز مثل قبل شود. حتا اگر این قبل ، تصویر آرامش‌ی دلمرده می‌بود.

6 موقع غذا خوردن بهش اعتماد ندارم. هیچ وقت کاری نکرده که باعث بی‌اعتمادی‌ام شود. با بوی تازه – خاصه بوی غذا- به هیجان می‌آید و دوست دارد همه چیز را بو بکشد.برای همین می‌پرد روی میز و سرش را تا نزدیک‌ترین فاصله ممکن تا غذا جلو می‌آورد. هیچ اتفاق هولناکی نمی‌افتد. اما چیزی درون‌م وحشت‌زده می‌شود و قبل پهن کردن بساط غذا او را در اتاق یا آشپزخانه زندانی می‌کنم. اول ناله می‌کند. به در چنگ می‌کشد. بعد از زیر در سعی می‌کند دستش را دراز کند. بعد نا امید می‌شود و پشت در قدم می‌زند. از سایه‌اش می‌بینم که دارد قدم می‌زند.  رفتار مربوط به غذا خوردن در مورد بعضی چیزهای دیگر هم صادق است. او محکوم است پشت در اتاق خواب میو بکشد و دچار تنش‌های ادیپی شود: آیا کسی هست که سیرکننده‌ام ( والدم /جهان‌م) او را بیش از من دوست دارد؟
بعضی‌ وقتها انتخاب بین رفاه خودم و رفاه این موجود کوچک – بدون هیچ شگفتی- به نفع خودم تمام می‌شود. او از شیوه‌های دردناکی و به ناگزیر می‌فهمید بعضی وقتها التماس‌ش بی‌فایده است. اگر آدمیزاد بود لابد که او هم با سرخوردگی‌ها تنهایی‌ها عذاب‌های خودش روبرو می‌شد. من که روبرو شدم. جهان تا ابد برایم دلتنگ‌کننده ، بی‌رحم و نامهربان شد. دارم پشت دری میو می‌کنم که آن سمت‌ش همه خوشی‌های جهان است. همه غذاهای خوشمزه همه عشق‌ها و گرمی‌ها و آرامش ها.

7 من – به سختی -یاد گرفتم با بی‌رحمی‌های ناگزیر سالهای اول تولدم کنار بیایم بلکه در کمال شگفتی دیدم همه کمابیش دردی از همین جنس دارند. هیچ کس پدر و مادر غایی را ندیده. هر کس به سهم خودش پشت دری میو کرده. چه طور ممکن است ژن‌ها به چنین باگ بزرگی اجازه انتقال بدهند؟ چرا مجموعه رفتارهای تروماتیک والدین‌مان طی قرون و هزاره‌ها از مجموعه ژن‌های بشری حذف نشده؟ چه طور توانایی چنین آسیب‌های ناخواسته‌ای نسل به نسل زنده مانده و پیش آمده؟

8 شل سیلور استاین ترانه ای دارد به اسم : پسری به نام سو . راوی ترانه مردی‌ست که می‌خواهد پدرش را پیدا کند و از او انتقام بگیرد. گذشته از این که پدر خانواده را در کودکی‌اش رها کرده و رفته نامی دخترانه روی پسرش گذاشته. حالا پسر بزرگ شده، بابت این که خیلی‌ها مسخره‌اش می‌کردند قلدر شده و سوگند خورده پدرش را پیدا کند و انتقامش را بگیرد. سرانجام در کافه‌ای کثیف پدرش را پیدا می‌کند.اما قبل این که به او حمله کند پدرش می‌گوید : همه چیزی که الان شدی، این قلدری و جسارت، بابت اینه که اسمت رو سو گذاشتم.

9 شاید گذشته‌های آزارنده مرتبط با والدین مزیت ژنی دارند. شاید ما در تاریکی تنها می‌مانیم تا بتوانیم تبدیل به چیزی شویم که الان هستیم. شاید تنهایی مستقل‌مان کرده، پشت در خوشی‌ها ماندن تخیل‌مان را آتش زده و میل‌مان را پرورده. شاید رشد بدون این بدبختی‌های اولیه ناممکن می‌شد.

10 در را باز می‌کنم و گربه می‌پرد این سمت در. تکه خرده‌های غذا که روی زمین ریخته بو می‌کشد و می‌لیسد. من ناخواسته بذر کینه در دلش کاشته‌ام. اگر آدم بود گریه می‌کرد یا شاکی می‌شد. کنارم روی تخت می‌خوابد. دستش را می‌گیرم. او من است. من گربه ام. سو اسم همه ماست.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

این چیست؟

شما در حال خواندن میراثِ » سو « در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: