نامه‌ای به مرغ سحر

ژوئن 16, 2013 § 4 دیدگاه

مرغ سحر عزیز!
خوبی؟‌ خوشی ؟ سلامتی؟

عرض کنم که ولله ما صد سالی می‌شود که مدام شما را توی زحمت می‌اندازیم. هر بار که دور هم جمع می‌شویم ، موقع خداحافظی نم اشکی می‌ریزیم و با هم دم می‌گیریم و از شما می‌خواهیم قبول زحمت کرده و ناله سر کنید.و داغ ما را تازه‌تر کنید.
اما راستش امروز، یکی از روزهای انتهایی خرداد ماه 92 شمسی ، عرض دیگری دارم.
در واقع می‌خواهم ضمن تشکر و قدردانی از زحمات بی شائبه شما در این صد ساله، بگویم که شاید، شاید زمان آن رسیده شما کمی استراحت کنی.
کسی چه می‌داند ، گرچه الان گفتنش خیلی زود است ، اما بلکه اصلن طوری شد که دیگر مزاحم شما نشویم و بتوانید بازنشسته شوید و با خیال بروید در سواحل هاوایی کنار مرغان رنگارنگ دیگر کمی به زندگی‌تان برسید و مجبور نباشید برای احدی ناله سر کنید.
بلکه جوری شد دیگر نه لازم باشد و نه بخواهیم که داغ‌مان را تازه‌تر کنیم.
بله. من و تعداد قابل توجهی از هم‌وطنانم چنین موجودات امیدواری هستیم. امیدوارم این مرقومه باعث نشود در دلتان به ما بخندید. هر چه باشد این بار گرچه نوبهار است و گل به بار است…اما شکر خدا چشم هیچ ‌کداممان ژاله بار نیست.
نه که نباشد. بابت غم نیست.

 

ارادتمند- یکی از طرفداران

§ 4 پاسخ برای نامه‌ای به مرغ سحر

این چیست؟

شما در حال خواندن نامه‌ای به مرغ سحر در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: