33

مه 30, 2013 § 24 دیدگاه

1 اغلب  علایق و ترس‌هایم از 7 سالگی به بعد تغییر زیادی نکرده. هنوز مثل همان موقع از «چیزهای»‌ تخیلی و جنگ‌ستارگان و تن‌تن و نقاشی و کتاب خوشم می‌آيد. هنوز از جمعیت می‌ترسم و موقع تعارفات عادی و حرفهای روزمره لنگ می‌زنم.

2 وقتی سر کار یا در تاکسی یا  آرایشگاه «ناچار» به مکالمه‌ای هستم صرفن تظاهر می‌کنم که به موضوع علاقه‌مندم. » اوه هوا؟ بله خیلی سرد شده؛ سیب‌زمینی؟ بله گران است؛ بازی‌های آسیایی؟‌ راستی نتیجه بازی چی شد؟» همان موقع سروش هفت ساله یا چرت می‌زند یا می‌رود دنبال بازیگوشی.

3 زمان بچگی‌م ، مامان بابا زیاد دعوا می‌کردند ( بعدها فهمیدم خیلی مامان باباها دعوا می‌کنند) این جور موافع برای این که بهم فشار نیاید با خودم فکر می‌کردم که من موجودی هستم از یک جهان یا سیاره دیگر که برای مطالعه آدمیان به این جهان آمده. اینجوری درد مشکلات کمتر می‌شد.

وقتی دنیا و علایق‌م با اغلب هم‌کلاسی‌هایم فرق داشت، وقتی هیچ کس حاضر نبود در یارکشی فوتبال مرا بردارد، یا برخلاف بچه‌ها هیچ علاقه‌ای به اتومبیل و صنایع وابسته نشان نمی‌دادم، باز به همین ایده موجودی از جهان دیگر می‌چسبیدم.

4 در سی و سه سالگی هنوز «پرسونا»ی شکل یافته و قرص و محکمی ندارم. به جز در میان حلقه کوچک دوستانم ( یا زمانی که درباره علایقم بحث می‌کنم) پرسونایم چیز قره‌قاطی از رفتارها و لحن‌هایی که هر کدامش را جایی دیده‌ام و برای خودم خوشه‌چین کرده‌ام. برای همین مثل آن فیلم جری‌لوئیس( دکتر جری و مستر لاو؟)  که چند زن داشت و باید حواسش می‌بود که در آن واحد جایی نباشد که همه حضور داشته باشند، باید حواسم باشد هیچ وقت جایی نباشم که آدم‌های دوری که مرا از جاهای مختلف می‌شناسند در آن واحد حضور داشته باشند. آنها شاید اصلن اهمیتی به پرسونای من ندهند. ولی من هنگ می‌کنم و بلد نیستم باید چه طور رفتار کنم که «راکورد» قبلی‌ام حفظ شود.

5 خیلی از تلاش‌هایم برای ارتباط برقرار کردن با «دنیا»ی همسالانم شکست خورد. این شکست معنیش این است که محکوم شدم همیشه خارج از دار و دسته بمانم. یک جور تبعیدی قبیله، که گرچه به ظاهر برای دیگران «جالب» «ترسناک» حتا «قابل احترام و اطمینان» است اما هم‌بازی‌شان نیست. این شکست معنیش این است که باید تا ابد با این اتهامات که «گنده دماغ‌»م و «خیلی خودم را می‌گیرم» و «دیگران را آدم حساب نمی‌کنم» زندگی کنم.

البته آنها درست می‌گویند. ولی دقت نمی‌کنند که این «آدم» حساب نکردن در واقع واکنش جبرانی بچه هفت ساله بغض کرده‌ایست که به درد هیچ جای زمین فوتبال نمی‌خورد و حتا توپ جمع کن خوبی نیست. او اگر خودش و دیگران را در یک دسته‌بندی بگذارد لاجرم باید سرش را بگذارد و بمیرد. بنابراین برای خودش جهان دیگری ساخته که در آن جهان آنها با هم «فرق»  دارند. اگر آنها آدم‌ند پس او موجود دیگری‌ست. اگر او آدم است، حتمن که آنها آدم نیستند.

6 با این حال آدم‌های نازنینی در این دنیای شما بودند و هستند که  این بچه دیدند و نوازشش کردند و دوستش داشتند و اهمیتی به دست و پای چلفت‌ش ندادند و نخواستند که «نقش» بازی کند.  بعضی‌هاشان خود همین گذشته را داشتند. بلکه آنها هم از جهان دیگری آمده‌اند. این عده شدند دوستان و نور چشمان و عزیزان دل من. آنها دوپینگ منند. انرژی و انگیزه حیات منند.

7 حالا که من در دنیای شما راه ندارم، شما به دنیای من بیایید.

طی دو دهه ریزه ریزه آلونک م را تزئیین و چراغانی کردم، کنارش چند تابلوی نئون چشمک‌زن گذاشتم.  آب و جارو کردم و کاری کردم که اسم و رسمش کم‌کم به گوش مسافران و رهگذران سرگردان بخورد. بدانند جایی هست که یک جور شهربازی بزرگترهاست. در آنجا خبری از بدبختی‌های روزانه نوع بشر نیست. روضه هم اگر باشد ، روضه تنهاماندگی «ولورین» است و حبس «عروس» در تابوت چوبی.
دیدم جواب می‌دهد. بعضی از همان بچه‌هایی که در بازی راهم نمی‌دادند حالا بزرگ شده‌اند و به چشم دیده‌اند که بازی دنیا عجب چیز مزخرف و کسل‌کننده‌ای از آب در آمده. آنها نیاز به جایی داشتند فارغ از این دنیا و به کسی که با اعتماد به نفس سعی دارد بهشان بقبولاند که معضل روز بشر ،جنس نقاب بتمن است.
علایق من طی این سالها فرق چندانی نکرده، فقط آنقدر کتاب خواندم که بتوانم آنها را «موجه» و «قابل قبول» پرزنت کنم. خودم برای لذت بردن از شرلوک هولمز نیازی به فلسفه‌بافی ندارم. لذت‌ش برایم بدیهی و  مستقیم است. چون تزریق مخدر وریدی. اما برای رهگذران یاد گرفتم که در و دیوار را به هم ببافم و از لاکان و ژیژک فکت بیاورم. خوب می‌‌دانم وقتی مخدر اثر کرد ، دیگر آنها هم نیازی به فلسفه‌بافی ندارند.

8 وقتی دیدم جواب می‌دهد، کشف کردم که شاید این هدف زندگی من باشد. این کاری‌ست که همه قصه‌گوها می‌کنند. منظورم از قصه‌گو همان شکل کلی باستانی قصه‌گویان کنار آتش است. نوادگان آنها بعدها شناخته شدند به اسم شاعر و نویسنده و فیلمساز و آهنگساز و رقاص ، یا حتا مست‌های لاف‌زن آخر شب بندرگاه‌ها که خبر از جهان‌های ناشناخته می‌دهند. مثل همه داستانها که از یک جایی شخصیت ماجرا تاریخچه خودش را کشف می‌کند و با وظیفه‌اش آشنا می‌شود ، من هم بخواهم یا نه، کمابیش از همان عقبه‌ام. گیریم نه شکل خوب و صیقلی با خون خالص. ولی خب ژن‌هایشان را به ارث برده‌ام. و این اصلی‌ترین وظیفه من را در جهان یادم داد: «دیگران را شگفت‌زده کن! بر این خاکستری خفه همگانی ته‌مایه رنگی بزن! تکه‌ای از جهانی باش که دوست داشتی وجود داشته باشد! یک کلام: قصه بگو!»

9 قبل‌تر ها از پیری می‌ترسیدم. حتا  فکر می‌کردم ته تهش پنجاه سال عمر کنم راضی‌ام.اما هر چه تعداد موهای سفیدم بیشتر می‌شود نگرانی‌م بیشتر می‌ریزد.

«پیری» اساسن سن قصه‌گوهاست. تازه زمانی‌ست که دیگر همه به آنها اطمینان می‌کنند و پای منبرشان می‌نشینند. سی و سه سال گذشت و الان حس می‌کنم «این» دنیا را کمابیش دوست دارم و دوست دارم هفتاد هشتاد نود ساله شوم.
قصد دارم تا زمانی که می‌توانم شما را شگفت‌زده و ذوق‌زده کنم، زنده بمانم.

 

10 دوست دارم قبل مردنم به اندازه یک جمله نفس داشته باشم:

.” k256-32 ماموریت تمام شد. من را خارج کنید

دوست دارم بعدش بتوانم لبخند بزنم.

§ 24 پاسخ برای 33

  • arash می‌گوید:

    the 5th paragraph & «Veronica Decides to Die»

  • saladj می‌گوید:

    درود سروش عزیز
    بسیار لذت بردم از این نوشتت.
    چه خوب که به واکاوی خودت رفتی… این که نگاه به گذشته و درونت می کنی و ازش
    «تقدیر» ات رو می خونی.
    اشاره ات به پرسونای وابسته به مخاطب رو کاملا درک می کنم و برای خودم معضلیه.
    خصوصا وقتی مخاطبش از روزمره حذف می شه اون بخش از خودت هم ناپدید می شه!
    خوش حالم تقدیرت رو یافتی.
    ( منِ پزشک/گرافیست/تصویرگر/پژوهشگر/مدیر / …)هنوز نیافتم
    بگو قصه گو.
    من که تا جمله آخرت پای آتیش هسمت
    ارادت
    امیر

  • علی خاتمی می‌گوید:

    تا حالا پیش اومده که متنی بخونی و حساس کنی که خودت نوشتی؟
    این سومین متنی بود که این حس را به من داد.
    ممنونم که زحمت نگارش حرف‌های مرا که خود نمیتوانم به این شیوایی به رشته قلم در بیارم، میکشی

  • تارا می‌گوید:

    تولدت مبارک سروش ..اینم یکی دیگه است درون من که تو رو دوست داره در عین اینکه دوستت نداره…نوشته هات نقش مسکن داره…اگه از همون حالتی که خودشیفتگیت رو به رخ میکشه بیرون بیای…با همین بهشت کوچیکی که برا خودت ساختی هفتاد هشتاد ساله بشی

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    پیشاپیش ممنون از همه تبریک ها

  • ناشناس می‌گوید:

    قصه گو تولدت مبارک . یه چیزی رو می دونم ،تو یه جهان دیگه و یه بعد دیگه ما همگی قصه فروش های دوره گردی بودیم که بانگ جرسمون خواب مردم بی حوصله رو آشفته می کرد

  • شایان می‌گوید:

    اولین بار هست که اینجا میام. با تشکر از آقای مجیدی – یک پزشک.
    توی 21 سالگی حس (احتمالا) مشابهی رو تجربه میکنم. یه جور درون‌گرایی و جداافتادگی رو موجب شده؛ «تبعیدی قبیله» با محدود و محدوتر شدن حلقه دوستان.
    حتی توی وب، با اینکه «نسل وب‌ی» به حساب میام، شبکه‌های اجتماعی برای من نه جایی برای اشتراک‌گذاری چیزها، بلکه مکانیه برای پیدا کردن افرادی که حداقل یک وجه/علاقه مشترک دارن.
    ویژگی «جالب» و «قابل احترام و اطمینان» بودنم در نگاه دیگران حفظ شده ولی اینبار همبازی‌هام رو هم خودم انتخاب میکنم. دنیای خودم رو ساختم و قصد تغییر دنیای بقیه رو ندارم.
    البته اون روی سکه هم زمانی هست که دیگران سعی میکنن تو رو تغییر بدن. یقین دارن که این متفاوت فکر کردن ناشی از یک ایراد/کمبود هست!
    اخیرا صحبت‌های Susan Cain در کنفرانس تد رو شنیدم که راجع به درون‌گرایی و تجربه خودش میگفت. داشت یادآوری میکرد که ما نیازی نیست خودمون رو تغییر بدن بلکه وظیفه بقیه است که درک‌مون کنن (:

  • Milad می‌گوید:

    عالی بود، عالی.

  • مسعود می‌گوید:

    عالی بود… ماهی بزرگ بهترین پایان بندی برای این خودواکاوی بود… کاملاً درکت میکنم…

  • شهلا می‌گوید:

    دنیای ما خیلی به شما قصه گوها احتیاج داره قول بدید تا اخر عمر-امیدوارم بلندتون-واسه ما ادم فضایی ها قصه بگید

  • عالی بود این که من بودم یک لحظه حس کردم خودم این ها رو نوشتم ما کما بیش دنیای مشابهی رو تجربه کردیم

  • reza می‌گوید:

    وقی میبینم چقدر شبیه ادم شبیه من است واقعا خوشحال میشوم یه وقتهایی از بس با کسانی دور بر من هستند و هیچکدام مثل خودم نبودند یک جور احساس تنفر به من دست میداد

  • داود می‌گوید:

    بسیار عالی بود سروش

  • پریچه می‌گوید:

    اومدم اینجا بنویسم پاراگراف اول بند 5 یا بند 2 کلا چقدر شبیه منه. نشون به اون نشون که هنوز تو سی سالگی فقط یه دونه دوست صمیمی که منو میفهمه دارم. بعد دیدم یه تعدادی اومدن گفتن عه این نوشته چه قدر ماییم! حالا موندم که اگه » ما » اینقدر زیادیم چه طوره که اینقدر تنهاییم؟! … لابد این نوشته شبیه خیلی هاست که شبیه هم نیستند.

  • فرشته می‌گوید:

    اولا که منم مثل چند تای دیگه با یه جاهاییش یاد خودم افتادم و این کامنت اخری داره راست میگه که چرا این جماعت تنهان اصولا؟ البته دلیلیش همین اخلاقهاست دیگه
    دوما که تا حالا هیچ وقت از خوندن یه وبلاگ انقدر لذت نبرده بودم. یکی دو مورد بی ادب بودن که می خندوندن آدمو ولی یه جایی آدم به یکی بر می خوره که انگار تو شکم مادرش نویسنده بوده و حالا دستشو می گذاره روی کاغذ یا کیبورد همه کلمه ها خودشون می ریزن بیرون یهو.
    یه بار جلوی در دانشکده مون به یه آدمی برخوردم که کلی منو در مورد کتاب به ذوق آورد و چند تا کتاب هم خریدم. اینجا که میام همون حسها رو یادم میاره. شوق و ذوق کتاب خوندن از تو همه پستها می زنه بیرون/
    خیلی هم ممنون برای انتقال این حسها

  • exe می‌گوید:

    از سواد نم کشیده من همینقدر بر میاد که بگم
    like

  • محمد علي می‌گوید:

    خيلي خيلي عالي بود
    در مورد يكي از بند ها:
    يعني شما با هر كس كه برخورد ميكني يه شخصيتي از خودت نشون ميدي؟
    اينجوري آدم اذيت نميشه؟

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      پرسونا کلن نقاب قالبی و دم دستی ست که عمقی ندارد که تعویضش در موقعیت‌هایی که پیش زمینه ای از شخص ندارند اذیت کننده باشد

  • بهار می‌گوید:

    عالیه من هم با شما همدردم با این تفاوت که شماراهی برای التیام خود پیدا کردید و من تنها….

  • زندگی خواب ها می‌گوید:

    سروش عزیز عالی بود:-)

  • آرش می‌گوید:

    واقعاً جالبه….این همه حس مشترک رو یه جا ندیده بودم…این که می فهمی تنها نیستی توی این دنیا خیلی جالبه….خیلی

این چیست؟

شما در حال خواندن 33 در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: