نام ما اهب است؛ یک بهاریه

مارس 23, 2013 § 7 دیدگاه

 
1.

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

ز هر خون ِدلی سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

هنوز خاک “انسی” گرم است. داوود یک روز زنگ زد و گفت اتفاق بدی افتاده. خواهرش سردرد گرفته. بعد رفته تو کما. خواست برایش دعا کنیم. قرار بود به تلخی درک کنیم که زندگی ور دیگری هم دارد که کسی تا کنون درباره‌اش حرف نزده. پس دعاهامان بی‌جواب ماند. دخترک جوان که تازه از درس خواندن فارغ‌شده بود و قرار بود به شوهر و بچه‌اش برسد مرد. همین قدر ساده و بی‌معنی. سر خاکش ایستادیم و سعی کردیم بفهمیم زین‌ پس چطور باید با این زندگی بی‌حیا چشم در چشم شویم؟

انسی از ما یک سال بزرگتر بود.سه سال پیش او در سی سالگی ماند و ما بزرگتر شدیم.

 

غم‌آخرمان نبود. یک هفته بعدش “مامانی” مرد. چند ماه بعدش دوست دیگرمان “رضا
ما؟ مبهوت.تلخ.زندگی دیگری را زیسته. حتا دیگر نمی‌پرسیدیم چرا.

 

2.

برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر مثل خورشید
سر میکشه تو خونه

 
“امیر رضا” را کمی آنسوتر از خواهرش دفن کردند. پسرک نوزده ساله تن به مرگ داده بود.
همین چند هفته پیش. آذر سر صبحی اس‌ام‌اس زد که : بیداری؟ و من پشتم لرزید

نوروز است.داوود و آذر رفته‌اند چهلم امیررضا و من خانه‌شان تنهایم. خانه‌شان هم مثل زندگی‌مشترکشان تازه است و من قرار است خانه باشم تا ماموری بخاطر وام مسکن بیاید و خانه را ببیند. با لپ‌تاپ داوود موسیقی گوش می‌دهم. بعد حوصله‌ام سر می‌رود. به فولدر عکس‌ها سرک می‌کشم.به عکس‌هایی می‌رسم که همه خانواده‌شان جمع‌ند. نبی هنوز ینگه دنیا نیست و امیررضا دارد می‌خندد. چهره‌های خوش خندان نمی‌دانند قرار است چه اتفاقی بیفتد. من می‌دانم.
آخرین چیزی که این بچه‌ها لازم دارند پیدا کردن من است گریان گوشه خانه‌شان. لپ‌تاپ را می‌بندم و صورتم را می‌شورم.

 

 

3.

خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره

کنار خونه ما همیشه سبزه زاره
دشتاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره

(+)

خیلی بچه بودم که “موبی‌دیک” را خواندم. آن موقع نمی‌فهمیدم که آن ناخدای پیر یک پای عصبانی چرا تمام اقیانوس را برای انتقام از نهنگ سفید می‌جورد. گرچه مرعوب فصل پایانی کتاب بودم اما درکش نمی‌کردم: ناخدا اهب با نیزه‌ای آویزان از نهنگ سفید. در نبردی نابرابر. نهنگ صفیرکشان زیر آب می‌رود و بیرون می‌جهد. اما معلوم نیست کی شکار است و کی شکارچی. هر دو دوخته شده به هم زوزه می‌کشند و می‌لولند.

مرگ خیلی در رودربایستی دعاهای خیر ما نمی‌ماند. کارش را می‌کند. اکوسیستم را سالم نگه می‌دارد. جا برای زنده‌های دیگر باز می‌کند.و برخلاف انتظار ما می‌تواند بی‌مقدمه یا بی‌معنی باشد. زورمان بهش نمی‌رسد. پس با چنین حقیقت بزرگ غریبی چطور می‌شود زندگی کرد.؟ چطور می‌توانیم نوروزها به هم شادباش بگوییم؟ باید ترس‌خورده تا زمانی که وقتش برسد کنار هم بلرزیم؟

دیگر نمی‌خواهم بلرزم. تکلیفم روشن است: اگر کسی خود را دستی دستی تسلیم مرگ کند او را نمی‌بخشم. تنها تهدیدی‌ست که زورم به وعده‌اش می‌رسد. اما دیگران؟ مرگ هر آن ممکن بخواهد بربایدشان. بنابراین بغلشان می‌کنم. به دیدنشان می‌روم. آنها اولویت اول زندگی‌اند. آنها اولویت اول برنامه‌های روزمره‌اند. باقی زندگی فرعی‌ست بر این معاشرت‌ها.

و خودم؟ ساعت می‌گوید تیک‌تاک و من فرصت کمی دارم که “او” را افشا کنم. که فریاد بزنم تو چشمهاش خیره شوید و نترسید. فرصت کمی دارم برای این که آدم‌های ناآشنای دوردست را تکان بدهم. که بگویم فاک آل آو یو گایز. تکانی بخورید لعنتی‌ها. پوسته رخوتناک این غرغرهای نئشه‌کننده روزمره را بدرانید و زندگی کنید. که فرصت اندک است. نهنگ سفید جایی همین حوالی می‌پلکد.

ما ناخدا اهبیم و “او”  نهنگ سفید ماست. او پای ما را ربوده. ما همه اقیانوس را با نیزه‌های آخته ،خشمناک می‌جوریم و با هم آواز می‌خوانیم تا بفهمد که ازش نمی‌ترسیم. ما کتاب می‌نویسیم، ترجمه می‌کنیم، آهنگ می‌سازیم، فیلم می‌بینیم، حرف می‌زنیم، “معنی” می‌سازیم… که بداند مغلوب جهان بی‌‌معنی‌اش نمی‌شویم.

بداند سال را شروع می‌کنیم. وحشی، ناآرام، تشنه…ما زنده‌ایم.

 

تقدیم به امیررضا خادم

§ 7 پاسخ برای نام ما اهب است؛ یک بهاریه

  • reyhaneh68 می‌گوید:

    بدی مرگ دوستا و عزیزای ادم اینه که دقیقا نمیدونی باید بهشون چی بگی…هر چیزی تو اون لحظه بی معنیه. این جور موقع ها انگاری مغز الارم میده که هی ممکنه پدر و مادر تو هم پس فردا روی کره خاکی نباشن پیشت…اینجور موقعه ها حالم از زندگی به هم میخوره

  • فاطمه می‌گوید:

    منطقی…

  • درخت ابدی می‌گوید:

    به یاد رفتگان، امروز رو شروع می‌کنیم
    جای خالی‌شون فقط یه تذکره

  • masood می‌گوید:

    بله, اینهم یک تجربه فردی دیگر , مرگ, مثل زندگی

  • نسیم می‌گوید:

    اومدم سال نو را تبریک بگم اما … آدم می مونه چی بگه. اینجور موقعها همون لال بمونیم بهتره

  • پرهام می‌گوید:

    عالی بود..

    اطمینان دارم که روزها این متنتو پیش خودم زمزمه می کنم..مزمزه اش میکنم

  • ناشناس می‌گوید:

    پس تو چرا نمی میری؟تو که از همه پیرتری

این چیست؟

شما در حال خواندن نام ما اهب است؛ یک بهاریه در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: