غربتی‌ها

دسامبر 19, 2011 § 8 دیدگاه

1 رسوم تقویمی، کابوس ما غربتی‌هاست.

2 چهارده سال است که مقیم پایتخت‌ام. با نزدیک‌ترین قوم و خویش هزار کیلومتر فاصله دارم. انکار نمی‌کنم که این دوری و دوستی خیلی جاها نتیجه بدی نداشته. اما تعطیلات و عید‌ها و شب‌های چله یادم می‌آورد که غربتی هستم.

3 غربتی‌ها به تدریج معاشرت با دوستان را جایگزین رفت‌و‌آمد با خانواده می‌کنند. خب همه چیز تا اینجا خوب است.خانواده این دوستان هیچ‌وقت هووی رابطه شما نیست. مگر تعطیلی کذایی از راه برسد. روز یا شبی که هیچ کس در دسترس نیست. چون همه عذر موجهی دارند. به دلخواه یا اجبار کنار خانواده‌شان هستند. و در این ساعات است که یادت می‌افتد غربتی هستی.

4 غربتی باید دوستان غربتی هم داشته باشد. باید کنار دستش غریب و جامانده و تنهامانده روزگار داشته باشد. غربتی‌ها باید بیاموزند که هم‌خون و هم‌پیمان شوند. خانواده هم باشند.

5 روزی را تصور می‌کنم که بزم ما به قدری گردن‌کلفت شده که دوستان دیگر از پیش خانواده‌شان جیم می‌زنند تا این جشن یا تعطیلی را کنار غربتی‌های مقیم مرکز باشند.

6 روزی می‌رسد که  می‌فهمی غربتی بودن ربطی به تجربه هجرت ندارد. چیزی‌ست در روح و روان آدمیزاد.خار است. ژن است. نکبت یا سرخوشی‌ست.مفهومی‌ست ورای کیلومتر.

7   » … روح من
محزون و غمگین
در گوشه‌ی پنهانی از باغچه‌ی پر گلم
به ولگردی‌اش
ادامه خواهد داد..»

خوان رامون‌ خیمه‌نز

§ 8 پاسخ برای غربتی‌ها

  • مريم می‌گوید:

    منم يه غربتيم مث تو ، و اگر صد سال هم اينجا بمونم بازم غربتيم
    تك تك كلماتت رو درك كردم.

  • فرزاد.خ می‌گوید:

    کامل این حس روا درک می کنم.
    شاید اگه چند سال پیش بود من هم خیلی راحت می گفتم برو بابا و مسخره می کردم منتها قبول دارم غربتی بودن یه چیز ابدیه. یعنی حتی اگه برگردی به خونه هم با تو باقی می مونه. حداقل برای من این موضوع تو عقب انداختن بلیطای برگشت به خونه خودش رو نشون می ده. این ک به مرور سخت می شه برات رفتن به خونه. مهم نیست اهل کجا باشی غربتی بودن اصالتاً پدیده ای که تو رو از هر دو محیط بیگانه می کنه. غربتی بودن حس یه تبعیدیه یه آدم معلق توی فضا که به هیچ کجا تعلق نداره.
    پ.ن:
    حالا بی ربط به موضوع من یادمه جناب روحبخش شما کمیک باز خفنی بودید( البته حتماً الان هم هستید دی:) و خب این ستون کنار وبلاگ هم یادمه کمیک های بسیار خوبی می ذاشتید که من یکی مشتری پر و پاقرص اون ستون بودم( این رو هم بگم بسیار دپرس شدم سر این که کلاً اون ستون کناری رو برداشتید البته نه بابت لینک سایتا بیشتر کمیکا منظوره دی: همین جا هم ضمن دو حرکت اعلام کنم بنده متعلق به عصر پارینه ینگی و اینا هستم و نه از فید سر در می آرم و نه گوگل پلاس و نه حتی فیس بوک دی: بعد هم همین جا اعلام کنم نصف بهترین کمیکای عمرم رو از طریق همون ستون کناری خوندم.) حالا قصد از این صغری کبری چیدنا این بود که حتماً خبر دارید که دی سی 52 تا از کمیک هاش رو دوباره از شماره ی یک شروع کرده. آقا حالا حرکت من پر رو بازی نباشه به سبک دوران باستان( گمانم یه کم ز دوران کملوت و اینا اون ورتر یعنی دوران دروئید ها بشه) که پستای خوب خوب راجع به نگهبانان و اینا پست می زدید از اون پستای خوب خوب درباره ش نمی زنید جگر آدم هم چین تازه بشه.

  • امير می‌گوید:

    غربتي ها فقط مقيم مركز نيستند.

  • WalKer می‌گوید:

    داشتم آصف می‌شنیدم که می‌گفت:
    بگو بگو تو جنس بادی٬ بوی علف را تازه کردی
    بگو بگو بارون که نم زد٬ رسم و به هم زد باز بر می گردی
    اگه شورم شور تو دارم ای کس و کارم تو رو دارم
    تو رو دارم شکر گذارم شکر تو گفتن شهرت کارم
    دل به دریا اگر زدی بزن و با دریا باش
    هیهات از درد غریبی تو غریب‌الغربا باش

    دیدم چه هم‌آهنگه با این نوشته‌ی تو.

  • saeed می‌گوید:

    سلام اقای روحبخش . مطلب خروج روح از بدنتون رو خوندم. میشه ازتون خواهش کنم کمی از تجربیاتتون در این زمینه بگید. یعنی از اون لحظه ای از جسمتون خارج میشدید و این که دنیا رو چطور میدید . کجاها رفتید . بیشتر از اون تجربه اولتون . تشکر میکنم ازتون

  • ناشناس می‌گوید:

    ٤ عالي

این چیست؟

شما در حال خواندن غربتی‌ها در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: