شکار آخر

اکتبر 5, 2011 § 7 دیدگاه

1 این یک اعتراف است.روزگاری شکارچی بودم. خیلی قدیم. شکارچی ارواح سرکش.

2 بیست سالم بود و گمان می‌کردم تقدیرم این است. که آن «فرزندان ناهمگون»‌ را کشف کنم و به قدری که بلدم دستشان را بگیرم. بهشان اعتماد به نفس بدهم، قله‌ها را نشان‌شان بدهم تا ببینند که بیراه نمی‌روند و در مقابل جماعت خاکستری و طعنه‌زن پوست کلفت‌شان کنم تا راه خودشان را پیدا کنند. احساس می‌کردم همه این فرزندان ناهمگون به قدر من خوش‌‌شانس نبوده‌اند که در نوجوانی با هولدن کالفیلد و فیه‌مافیه و گل‌صدبرگ و گزارش به خاک یونان آشنا شوند. و حالا وظیفه من است که حامی‌شان باشم.

3 از اعتماد به نفس و ایمان آن خود بیست ساله تعجب می‌کنم. خنده‌ام می‌آید و بفهمی‌نفهمی تحسین‌اش می کنم.

4 این من بودم: دم دم‌های غروب پیراهن نخی آبی کمرنگ می‌پوشیدم با جین. تسبیح سرخی ( که خودش قصه داشت) می‌انداختم به مچ دستم. و از خوابگاه می‌زدم بیرون. به سمت پارک لاله. هدف‌ام؟ شکار روح…

5 این که چطور ارواح را شکار می‌کردم را نه می‌توانم توضیح بدهم و نه  خوب به خاطر دارم.

6 یادم هست که چطور یک شب عجیب برای «مهدی» رفتم پای منبر –  دو زانو نشسته بود روی زمین و من چهار زانو روی تخت‌ام- و بعد دو تن از عجیب‌ترین دوستان هم شدیم. یادم هست یکی از همین شب‌ها «پیمان» در پشت‌بام خوابگاه شکار شد. به دلایلی تنها تکه‌ای از صحبت‌مان را یادم هست که درباره سیرن‌های اودیسه بود. که هر که در گوشش موم نریخت غرق شد. وباز دوستی عمیقی شکل گرفت…

7 با مرور دفتر خاطرات آن دوران احتمالن ماجراها را دقیق‌تر بخاطر خواهم آورد. اما به عمد در ورق زدن دفترها خودداری می‌کنم. نگرانم که «ترس» هم به احساسات عجیبی که درباره آن دوران دارم اضافه شود.

8 آدمیزاد بزرگ می‌شود. عاقل می‌شود و به تدریج می‌فهمد نجات جهان (‌از چی؟) ناممکن و کودکانه است. همچنین اگر احتمالن پیش روانکاو حاذقی برود، او برایش توضیح می‌دهد که قرار گرفتن مدام در مقام پیر و مرشد نه تنها از برخی مشکلات کودکی ناشی می‌شود بلکه اصلن برای زندگی عادی زیان‌آور و نابودکننده است. حتا اگر هیچ‌کدام از اینها رخ ندهد احتمالن آن قدر درگیر اجاره‌خانه و قسط و قبض می‌شود که شکار ارواح سرکش از سرش بیفتد.

9 پس نوشته‌ها شدند شکارگاه من. مثل قبل نیست که با کسی رو در رو شوم و در معبد شائولین خودمان بنشینیم و مراقبه کنیم.یا آن قدر جان و وقت و  ایمان داشته باشم که با آدم‌های حقیقی سر تجربه‌ام از زندگی و دنیا چانه بزنم.کدام راه و بیراه که خودم- مثل همه آدمیزادان بخت‌برگشته- هر روز به صراطی‌ام. اما عادت‌های خیلی قدیمی راحت دست از سر آدم برنمی‌دارند. این شد که نوشته‌ها شدند شکارگاه من. وقتهایی از خودم راضی‌ام که از هزار قلابی که در خلاء ول کرده‌ام ، یکی‌شان تکانکی می‌خورد. ایمیلی می‌رسد. مسیج‌ای می‌رسد. آخ یکی در میاید. با خودم می‌گویم اگر خارخار «آن جهان دیگر» در جان‌اش بیدار شده باشد کار نیک امروزم را انجام داده‌ام و شب راحت می‌خوابم.

10 این که کشف آن جهان دیگر، آن  سرزمین عجایب بدبختی است یا خوشبختی بحث قدیمی است. کدام «فرزند ناهمگون‌» ای پیدا می‌شود که گاهی با خودش آه نکشد و حسرت زندگی عادی را نخورد و بر باعث و بانی مسیری که رفته لعنت نفرستد؟ اعتراف می‌کنم هنوز نمی‌دانم کشف سرزمین عجایب  موهبت است یا نفرین. ولی می‌دانم چون خودم را درگیر کرده – به شکل بدجنسانه ای- هر که را در جهان بتوانم درگیرش می‌کنم. چه بهشت برین باشد چه انبار تاپاله. بله. ما همه با هم هستیم. 

11 عادت‌های  قدیمی راحت دست از سر آدم برنمی‌دارند. هنوز که هنوزه وقتی میان خاکستری رایج همگانی آذرخش روح دیوانه‌ای می‌بینم (‌ روحی مردد بین انتخاب قرص قرمز و آبی مورفیوس  ) خون به سرم می‌دود. دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم که سرم را بیاندازم پایین و به بدبختی خودم برسم. که برنگردم و بهش نگویم من درست همینجا ایستاده بودم که تو ایستادی. در خیالم خودم را می‌بینم که شده‌ام خرگوش آلیس. تعمدن جلویش خودی نشان می‌دهم و ساعت جیبی‌ام را نگاه می‌کنم و زیر لب غرولندی می‌کنم که : خیلی دیر شده! بعد سر می‌خورم داخل تونل سرزمین عجایب. جوری که مطمئن شوم کسی که سرش به تنش‌اش بیارزد می‌داند خرگوش حرف نمی‌زد و ساعت جیبی ندارد و من باب کنجکاوی حتمن پشت سر من وارد دالان تاریک می‌شود و زندگی‌اش برای ابد تغییر می‌کند.

12 دیگر تقریبن همیشه سرم را می‌اندازم پایین و می‌روم سراغ زندگی خودم.

ولی مثل همه شکارچی‌های بازنشسته این حق را برای خودم قائل‌ام که روزی شکار آخرم را بکنم. آواز قویم را بخوانم و شکارچی دیگری بسازم…

» کودکی نزدیک پدرش کار می‌کرد و قلب من از این آرزو به درد آمد که کاش می‌توانستم او را با خود به سر راه‌ها بکشانم…پس فردا سر صحبت را با او باز کردم. و او چهار روز بعد ترک همه چیز گفت تا در پی من بیاید. چشم‌های او را در برابر شکوه و جلال دشت گشودم و او دریافت که دشت برای او گشاده است. به روحش سرگردانی را آموختم و روح او – که بلاخره شادمانه بود- عاقبت آموخت که حتا از من نیز ببرد و با تنهایی خویش خو کند. «

مائده‌های زمینی. آندره‌ ژید

§ 7 پاسخ برای شکار آخر

این چیست؟

شما در حال خواندن شکار آخر در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: