مرد پاینده

اکتبر 4, 2011 § ۱ دیدگاه

1 روزگاری مجنونی را می‌شناختم که مسیرش از چهار راه طالقانی بود تا میدان ولی‌عصر.

این تکه را می‌رفت و برمی‌گشت. قدم‌هاش بلند و نامتعادل بود. انگار هیولای دلرحمی در حال قدم زدن در خیابان کوچک ما آدمیزادان ، نگران آسیب دیدن چیزهایی زیر پایش باشد. چیزی بود بین شلیدن و پرواز کردن. یقه پیراهنش پاره ، جلوی سرش طاس بود و دماغش سرخ بود و موهای کم‌پشتش را باد پریشان می‌کرد و آستین‌هایش شلخته برای خودشان ول می‌گشتند.

راه می‌پرید و همین یک جمله را فریاد می‌زد:‌

» دخترا…پسرا…به عشق شما زنده‌ام. به عشق شما پاینده‌ام

2 هشت سال از آخرین باری که دیدمش گذشته.

گرچه به ندرت تسلیم سانتی‌مانتالیسم‌ی می‌شوم  که به شکل غلو‌آمیزی معصومیت دیوانگان  را می‌ستاید و انسان مدرن متمدن را ( چرا؟) سرزنش می‌کند. ولی بعد این سال‌ها هنوز درباره قصه این مرد خیال‌پردازی می‌کنم. درباره استحاله‌اش. درباره روزی که مرد عاقلی بوده و احتمالن روی این پیراهن آبی‌کمرنگ‌اش کت می‌پوشیده. درباره آنچه به سرش آمده. و ترجیع‌بند غریب‌اش.

و اغلب اوقات او را بابت این مانیفیست صریح‌اش می‌ستایم. بدم نمی‌آید می‌‌شد گاهی انفجار شیدایی را اینقدر راحت بیرون ریخت.

3 اول از ذهنم می‌گذرد کاش جوری کسی بهش برساند که یکی درباره‌اش نوشته و یادش را گرامی داشته. خیلی سریع یادم می‌افتد : چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد؟

برای مردی که به عشق ما زنده است. که پاینده است.

§ 1 پاسخ برای مرد پاینده

این چیست؟

شما در حال خواندن مرد پاینده در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: