ساندویچی‌ در لبه جهان

اوت 29, 2011 § 10 دیدگاه

 1 ساندویچی یاس جایی بود که مرز لطیف و ناپیدای بین خوشی و نیستی لو می‌رفت. من در شبهای هفت سالگی این را کشف کردم.

2 هفت سالم است و مامان بابا قهر‌اند. شب شام نداریم. مامان – وارث ژن مبارزات مدنی زنان خانه‌دار- شام درست نمی‌کند. ظاهرش این است که حال ندارد.ولی تهش دارد می‌گوید» ببینید اگر من شام درست نکنم چقدر بدبخت و مصیبت‌زده می‌شوید» البته این تیکه‌اش خیلی مصیبت محسوب نمی‌شد. من پسر هفت‌ساله‌ای هستم که برای خوردن کوکتل‌های ساندویچی یاس له‌له می‌زند.گرچه ظاهرش شبیه مراسم ترحیم است ولی وقتی پشت پیشخوان ساندویچی کلی می‌ایستم تا از روی منوی گنده و بدخط بالای سرش غذا انتخاب کنم احساس شهسواری و قدرت می‌کنم. البته همیشه انتخابم کوکتل است ( و اصلن شک دارم آقای یاس بلد بوده باشد چیز دیگری هم درست کند) مامان و برادر کوچکم در ماشین در تاریکی خیابان نشسته‌اند و من و بابا منتظر که غذا آماده شود. بابا دم در مغازه سیگار می‌کشد و حدس می‌زنم ریمل مامان دور چشمش پخش شده که معنی‌ایش این است که خیلی دلخور است. در سکوت سوسیس و سس تند می‌خوریم و من با هر لقمه لذیذ فکر می‌کنم که جهان چقدر ساده ترک برمی‌دارد. چقدر غیرقابل اعتماد است. تا خانه با شکم آسوده و چشم ناامید به سرنوشت خودم فکر می‌کنم بعد از جدایی پدر و مادرم. به نامادری یا پدرخوانده بدجنس.به گریه‌های شبانه احتمالی زیر شیروانی.

3 خب لازم نیست توضیح بدهم که والدین من نه آن‌شب و نه هیچ شب دیگری از هم جدا نشدند.پدرم قبل خواب جوک‌هایی بلد بود که مادرم را می‌خنداند.صبح خوب و خوش بودند و زندگی دوباره آرام می‌گرفت.

4 هفت سالم است و مامان بابا خوش‌اند. مثل بچه‌ها تو سر و کله هم می‌زنند و خنده‌هایشان بخاری و جوراب پشمی‌ست. دل ما به آینده گرم است. به سریال شب. به چراغ‌های نئون و بزرگراه‌های شبانه تهران که تلویزیون پشت سر مجری نشان می‌دهد.به هزار خوشی نیامده و نفس مهربان زندگی. به پاس این احساس می‌رویم ساندویچی یاس. این بار شکلش فرق دارد. یک مرخصی استحقاقی ریز محسوب می‌شود برای مادر خانه. ساندویچی این شبها شلوغ‌تر است. حق دارم ناز و ادا داشته باشیم:‌» گوجه نداشته باشد» » سوسیس‌اش درسته باشد» فلان باشد. بهمان نباشد.شب ماست. شب من است. مامان هم با بچه تنها در ماشین نمی‌نشیند. نظر می‌دهد. شلوغ می‌کند. ما در ساندویچی نشسته‌ایم و جهان پدر چاق مهربانی‌ست که همه‌مان را بغل کرده.

5 ساندویچی کوچک سر بلوار بعثت جغرافیایی‌ست که سمت تاریک و روشن زندگی بارها با هم ملاقات کردند. من شاهد بودم. من خندیدم. من گوشم را گرفتم و بغض کردم. من دیدم که این دو نیمه چقدر به هم نزدیک‌اند. که نه سمت تاریکش چندان باقی مانده و نه سمت روشنش تا ابد مهربان مانده.

6 بیست و چهار سال از آن روزها می‌گذرد. با این حال جهان‌بینی کذایی هنوز با من است. اوقات بدبختی که نمی‌دانم چطور ممکن است دیگر زنده بمانم یک بچه هفت ساله بغض‌آلود پیراهنم را می‌کشد که «می‌گذره…می‌گذره «. وقت سرمستی هم نمی‌گذارد خیلی غره شوم. بچه آنجاست.با خنده سبک‌ و پیام ابدی‌اش :‌» می‌گذره …می‌گذره…»

یادم می‌افتد و آرام می‌گیرم.

7 جهان خودش ساندویچی یاس است.

§ 10 پاسخ برای ساندویچی‌ در لبه جهان

  • Ss می‌گوید:

    wow. ……

    Sss

  • ستاره می‌گوید:

    ممنون جناب روح شبيه استيك ناموجود بود كه مدتها بود ننوشته بوديد

  • ستاره می‌گوید:

    ممنون جناب روح شبيه استيك ناموجود بود كه مدتها بود ننوشته بوديد

  • رامينا می‌گوید:

    خيلي خيلي عالي!

  • madox می‌گوید:

    سلام
    من از تمام این نوشته بسیار لذت بردم به جز تعمیم آخرش. شاید سلیقه ای باشد اما اگر قرار است که تعمیمی رخ بدهد، به نظرم بهتر است در ذهن مخاطب اتفاق بیفتد.
    ممنون از این که می نویسی.

  • علی می‌گوید:

    آقا من مشهدی هستم در شهر ما بولواری وجود دارد به نام بعثت و ساندویچی سر آن است به نام یاس که البته الان دوتا شده. ساندویچ هایی خوشمزه دارد و البته بنده ماکارانی را ترجیح می دهم. نمی دانم شما مشهدی هستید یعنی اگرم هستید تا الان که پستاتون دنبال کردم نفهمیدم. پرسش اینه که آیا این همونه یا اینی که می یگین تهرانه؟

  • ملیـK می‌گوید:

    ریمل مامان دور چشمش پخش شده… که معنیش این است که خیلی دلخور است

    عالـــــــــــــی بود…

    و الحق که : می گذره… می گذره…

  • مهدیه می‌گوید:

    عالی بود:)

  • ناشناس می‌گوید:

    آفرین سروش!

این چیست؟

شما در حال خواندن ساندویچی‌ در لبه جهان در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: