میراث مامانی

اوت 18, 2011 § 20 دیدگاه

1      مادربزرگم یک «دم را دریاب» نازنینی داشت. در 60 سالگی با اشتها غذاهای چرب و شیرین می‌خورد و بعد غذا یک مشت قرص رنگارنگ می‌انداخت بالا . که او به چرت لذت‌بخش بعد نهار برسد و قرص‌ها وظایف زیست‌شناسی‌شان را انجام دهند.

2 اهل مهمانی و شلوغی و برنامه‌های هیجان‌انگیز بود. به هیچ جاش نمی‌گرفت که دکترش در مورد سر و صدا یا قر دادن چه گفته.

3 بیماری‌ها یک جورهایی با او مماشات می‌کردند. نمی‌خواهم بگویم معجزه می‌شد و بخاطر قلب صاف و روشنش کاری به کارش نداشتند. نه. هر چه باشد «مامانی» در 66 سالگی مرد که خدا می‌داند برای یک مادربزرگ سن زیادی نیست. با این حال دور و بری‌ها یادشان نمی‌آید که کول‌اش کرده باشند از این دکتر به آن دکتر. یا از این‌هایی باشد که یک ریز در مورد وضع مزاجش صحبت کند. مرگ دورش می‌چرخید و می‌چرخید و هر بار جسارتش را در خوردن خوراک ماهیچه «پسران کریم» می‌دید کمی این‌پا و آن‌پا می‌کرد و گوشه‌ای می‌ایستاد و احتمالن سیگاری می‌گیراند و نگاهش می‌کرد. شور زندگی‌اش را . و اشتهای پایان‌ناپذیرش را برای «بلعیدن» همه شیرینی‌ها و دورهمی‌ها و ریسه‌رفتن‌ها. تا این که یک روز بهش گفتند:» این زن زندگی را می‌مکد. به قدر صد سال آدمیزادی زندگی کرده. بس‌اش است. تمامش کن.»

4 تقریبن همه‌مان از زمانی که مرد تا حالا ته ذهنمان دعوایش می‌کنیم. که: «چه کاری بود کردی؟‌ چرا مراعات نکردی؟ چرا مثل آدم نرفتی روی تختت، آرام‌تر نفس بکشی، آرام‌تر شیره زندگی را بمکی تا بیست سال دیگر همچنان زنده باشی و ما بیاییم دم تخت و نگاهت کنیم و چند کلمه حرف بزنیم؟»

5 مامانی را تخیل می‌کنم که اهل مراعات است. که پا نمی‌شود یک‌شبه سوار قطار شود و هزار کیلومتر بکوبد تا برود کنسرت شجریان. تصور می‌کنم می‌شد یکی از اینها که بهشان می‌گویند «پیرزن». که خیلی محترم‌اند اما بی‌حوصله و تلخ و نق‌نقو اند. آب جوش و کلم پخته و غذاهای بی‌نمک می‌خورند و اگر حوصله صحبت داشته باشند درباره بیماری حرف می‌زنند. نزدیک صد سال هم زنده می‌مانند. دوست داشتم چنین مامانی داشتم؟

6 تقریبن همه‌مان از زمانی که مرد تا حالا پاسخ را می‌دانیم.

7 میراث مامانی به ما رسید. شوت و سربه هوا و بازیگوش ماندیم. توجهی به فرسوده‌شدن بدنمان نداریم. موجودات درون ما سوت می‌زنند و شلتق می‌اندازند. اتهام ابدی ماست که «شماها بزرگ نشده‌اید».»آدم نشده‌اید». این‌طوری نیست که ما معصوم و ساده‌دل مانده باشیم. ما هم بزرگ شدن خودمان را داشتیم. بدجنسی‌های خودمان. ولی خب راست می‌گویند. آدم نشدیم. وقتی کسی کنار دستمان خیلی جدی بخواهد درباره آینده و بیمه و بازنشستگی حرف بزند، خمیازه‌مان در می‌آید و دوست داریم برویم کارتون نگاه کنیم. جهان بحث درباره بیمه و بازنشستگی و قیمت سیب‌زمینی مال آدم‌هایی‌ست که هویج پخته و ماست کم‌چرب می‌خورند. کسانی که می‌خواهند دویست ساله شوند و فرزند فرزند فرزندشان را ببینند و بهش بگویند که زندگی می‌تواند چقدر کسل‌کننده و ابلهانه باشد. ما -میراث‌داران مامانی – خیلی در بند این نیستیم که نسل‌مان در جهان تکثیر شود.می‌دانیم که مرگ همیشه در حال پرسه زدن دور و بر ماست. دور و بر همه. و حمله‌اش خیلی وقتها ناغافل است. و رژيم کلم خام هم در اغلب اوقات نمی‌تواند جلوش را بگیرد. بنابراین چرا کاری نکنیم هر از گاهی گوشه‌ای بایستند و سیگارش را آتش بزند و خیره‌مان بماند.

8 می‌توانم تصور کنم که مرگ رفته کنار تخت مامانی و گفته:‌ «وقتش است.» بعد موجود سرحال و بازیگوش از قالب تپل مپل‌اش بیرون زده و دست در دست ملک‌الموت در حال قر دادن و بشکن و بالا بنداز دور شده.

9 کاری کرد که صحبت از مرگش هم ستایش‌نامه زندگی از آب در می‌آید.

گمانم همین، میراث مامانی‌ست.

§ 20 پاسخ برای میراث مامانی

  • چپ کوک می‌گوید:

    عالییییییی بود پسر. این روزها اولین سالگرد فوت مامانی منه که عین مامانی تو زندگی کرده و من گاهی خجالت می کشم بگم نوه همون زنم که خوب می دونست زندگی یعنی چی

  • خوب بود..همیشه از پیری می ترسم اما این نوع زندگی مامانی تو نشان داد که میشه حتی پیری رو هم باحال گذروند..میشه تو میانسالی و جوانی دست به نقد خرج کرد و نه نسیه از ترس پیری

  • مرزیه می‌گوید:

    خدا بیامرزدش

  • فواد خاک نژاد می‌گوید:

    🙂 به سلامتی تمام «مامانی‌های جهان» که حالا هر کدام در گوشه‌ای از تاریخند

  • درخت ابدی می‌گوید:

    به این می‌گن یه پیری درست و حسابی. روحیه‌ی خوب هم مث یه سری چیزای دیگه ظاهرا ارثیه. کاش ما هم با دل خوش پیر بشیم که در مورد خودم بعید می‌دونم.
    روانش شاد.

  • ستاره می‌گوید:

    آآخيش دلم باز شد. ياد همه مامانيها بخير

  • سالی می‌گوید:

    .
    .
    مرگ گاهی ودکا می نوشد
    گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
    و همه می دانییم
    ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است …

  • Helen می‌گوید:

    🙂 rest in peace

  • sepideh می‌گوید:

    kheili ghashang bod,khoda rahmateshon kone ,ehtemalan alan to behesht daran ba khoda miraghsan …chon khoda ahle raghsidane:)

  • شقايق می‌گوید:

    ياد ماماني مرحوم خودم افتادم …. خدا بيامرزه همه ي ماماني هايي كه رفتن رو… ماماني من هميشه ازم مي پرسيد پس كي درست تموم مي شه ما رو ببري شانديز ناهار بدي؟؟؟ درسم تموم شد و ماماني نداشتم كه ببيندم و سرشو بالا بگيره بگه اين نوه ي منه!…. :(((

  • ناشناس می‌گوید:

    خداایشان رابیامرزد…..واقعا که متن زیبائی را برای ایشان تهیه کرده بودید….به هنگام خواندن آن یاد و خاطره مادرم برایم زنده شد…..

  • haamedq می‌گوید:

    مثه همیشه عالی بود آقا سروش

    بیشتر بنویس…قلم خوب این روزها غنیمت است

  • madox می‌گوید:

    سلام
    ساختار نوشته را، ضربه های هدفمند پیاپی، بسیار می پسندم.
    از نظر احساسی هم حسابی درگیر شدم چون مادربزرگم تازگی ها فوت کرده، دلتنگی ام بیشتر است چرا که ایران نبودم.
    گمان کنم این نوشته از آن دسته نوشته هایی بشود که سال ها بعد از خواندنشان هر از گاهی به یاد می آورمشان.
    ممنون.

  • متین می‌گوید:

    طبعا پیری زمانی است که گستردگی فکر جایش را با باریکی کمر عوض می کند. بسیار زیبا می نویسید

  • زهره می‌گوید:

    من از مامان بزرگم فقط چندتا خاطره گنگ و محو دارم
    اما همیشه حس میکنم خیلی دوسش دارم..

  • پری کاتب می‌گوید:

    salam refigh
    khodayash biamorzad
    va sokut…

  • مهشاد می‌گوید:

    من هم بابایی ای مثل مامانی شما داشتم ولی با این وضعیت ۹۰ سال عمر کرد …

  • بسیار عالی بود. روح مامانی شاد و تن بچه های مامانی سلامت!

  • […] نبود. یک هفته بعدش “مامانی” مرد. چند ماه بعدش دوست دیگرمان “رضا” ما؟ […]

این چیست؟

شما در حال خواندن میراث مامانی در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: