خودِ قدرتمند من

ژوئیه 6, 2011 § 11 دیدگاه

1 تصویری از خود قدرتمند‌م در ذهن دارم: که ایستاده‌ام فراز یک بلندی.باد می‌وزد و من به جایی یا کسی دلبستگی ندارم.جهان و هرچه در او هست به هیچ‌جام نیست.

2 من به آن تصویر نمی‌رسم. بخاطر دوستان‌ام. به خاطر کسانی که حتا سایه دلشوره‌شان روز مرا خراب می‌کند.بخاطر کسانی که پاشنه آشیل‌ منند.آدم قدرتمند پاشنه آشیل ندارد. ولی من دارم.

3 کل جهان برایم فان است. دست کم بعد آن مرگ‌ها شد. حالا پتانسیل ریشخند کردن زندگی‌ام بالا رفته. چیزی زیاد ناراحتم نمی‌کند. مگر نه این است که ما خوابیم؟ که به قول آن پسرک کچل حکیم قاشقی وجود ندارد؟ پس چرا غصه بخوریم؟ چرا ناراحت باشیم؟ از چی؟

4 این قانون به شخم‌گرفتن کار دنیا – که وعده بدل شدن به ابرانسان را می‌دهد- متاسفانه یک اسنثناء مهم دارد:  دوستان‌ام. نمی‌توانم تاب بیاورند که آنها غمگین باشند. که زندگی‌شان سخت بگذرد یا تحت فشار باشد. یعنی اگر در فیلم هالیوودی زندگی‌ام سوپر هیرو بودم، کافی‌ بود در یکی از آن سکانس‌های آخر- در مرز پیروزی نهایی- آدم بده  یکی از دوستان‌ام را گروگان بگیرد تا همه نیروهای من ناپدید شود. و من سرافکنده خودم را تسلیم کنم. به شرطی که به فلانی یا بیساری آزاری نرسد.

 5 اینها باعث می‌شود نتوانم سوپرهیروی خوبی باشم. نتوانم مثل آن خود خیالی بر بلندای تپه چراغ‌های سوسو زن شهر را بپایم و احساس کنم هیچ سلاحی بر منِ‌خنده‌زنِ تلخِ هزال کارگر نیست. نتوانم پیش خودم فکر کنم که کافی‌ست جوکروار بر هولناک‌ترین سلاح‌ جهان بخندم تا ازش توپ پینگ‌پنگ در بیاید.

6 بسیار شنیده‌ایم و خوانده‌ایم از مردمانی که روزی- با بقچه کوچکی به دست- در بزرگ معبدی را کوفته‌اند به این امید که رستگار شوند. کسانی که از همه دلبستگی‌ها می‌رهند سر می‌تراشند و ردا می‌پوشند و غذاهای آبکی بی‌مزه می‌خورند. این نشان‌مان می‌دهد دلبستگی‌های آدمی نقطه ضعف نوع بشر است. بابت همین است که تصور می‌کند با بریدن این بندها آزاد خواهد شد. به چیزی بدل خواهد شد ورای انسان.

7 در قصه‌ها، فیلم‌ها و آرشیو ذهنی‌ام سعی می‌کنم رد یکی از این ابرمردمان را بگیرم. ببینم سرانجام آن که رها شد و در را کوفت و تنهایی را تاب آورد چه شده؟ که چند نفرشان در تاریخ بشر آدم‌های مهمی بوده‌ یا شده‌اند؟ مگر نه این است که موجودی ورای انسان باید بتواند دست این انسان عاجز را به قدر قدمی بگیرد؟ مگر نه این است که سوپرهیروها برای نجات آدمیان زنده‌اند؟

8 داستان‌ها ادامه ندارند. بعد از در کوفتن و اولین چوب خوردن‌ها از استاد اعظم، قصه‌ها مبهم و هول‌هولکی می‌شوند. درامشان وا می‌رود و انگار دیگر حرفی برای گفتن نمانده. انگار راویان دوست دارند  گولمان بزنند و یکهو بگویند: صد سال بعد. و تصویر پیرمرد رستگاری را نشانمان بدهند که باد در ابروانش می‌پیچد. یک جای کار می‌لنگد. قصه‌ ابرمردمان بی‌دلبستگی بعد شرح پر سوز و گداز مصائب قهرمان شروع می‌کند به پنهان‌کاری و دغل‌بازی. فکر می‌کند حواسمان نیست که آنها رهیدند- والدین و خانواده و دوستان‌، همه نقاط ضعف‌شان- را پشت سر گذاشتند تا به چیزی یا جایی برسند.

9 الان با یکی از بچه‌ها حرف زدم. حالش خوب است. می‌خندد. شوخی کردیم ، حرفهامان عسل شد بر کام هم. از صحبت با هم لذت بردیم. از پنجره به آن خود سایه‌سان‌ام نگاه می‌کنم. بربلندایی ایستاده، بی‌تعلق و سیگار می‌کشد. دلش به چی خوش است؟ مگر او هم قرار است فردا دوست نازنینی را ببیند؟ مگر قرار است با عزیز دیگری یکشنبه ناهار بیرون برود؟ مگر او هم قرار است یک دو هفته دیگر برود تبریز دیدن رفیق شفیقی؟ می‌بینم که زندگی‌اش چقدر تهی و خاکستری و بیهوده است. می‌بینم که بی‌تعلقی‌اش به درد خاموشی قبر می‌خورد. که ابرمن نیست. ابله است.

10 تصویری از خودم در ذهن دارم: در مهمانی با دوستانم احساس خوشبختی می‌کنم. اگر دلگیر و غمزده باشم کسی هست که خودش را بهم برساند و آرامم کند. اگر دوستی ناخوش باشد می‌توانم هوایش را داشته باشم. که گذر اشباح غصه بر روان کسانی که دوستشان دارم می‌تواند مثل مرغ نیم‌بسمل‌ام کند.

خب ..بله… اعتراف می‌کنم تصویر آدم قدرتمندی‌ نیست.

§ 11 پاسخ برای خودِ قدرتمند من

  • Jack Morrison می‌گوید:

    حرفت قبول…اما خیلی فشار به خودت اوردی تا بیانش کنی…کاملا اماتور

  • چپ کوک می‌گوید:

    حالمان را جا آوردی با خواب های بزرگت

  • سمیرا می‌گوید:

    جالبه …. من رو یاد کاستاندا انداخت جایی که تنها پاشنه آشیل و دلبستگیش «توتو» بچه ی معشوقه اش یا دوستش یا هر چی بود و به هزار بدبختی تونست از این ماجرا بیرون بیاد . شایدم اگه این دلبستگیها نباشه یه روزی دلمون براش تنگ بشه . منظورم اینه که اگه از حد دلبستگی فرا بریم دلمون برا این حس آدمیزادی تنگ بشه.

  • غزل می‌گوید:

    اما همه سوپر هیروهای داستانها هم همیشه یه دوست دختری مادری زنی دارن که آدم بده داستان گروگان می گیردش و اونا هم سلاحاشون رو می زارن کنار!
    والبته که کاملا حرفهای شما متین و درسته، که اصلا اونا که ول می کنن و می رن یه جورایی به نظرم فرار می کنن چون بدون دلبستگی و بدون آدمهای اطراف که خب زندگی کردن دیگه مشکلی نداره دلمشغولی نداره الکی راحته! بله بله 🙂

  • ستاره می‌گوید:

    اونا كه تو فيلمنو نيميدونم ولي دفعه قبل كه رفتم معبد واسه بالانس شدن بود، اشيلمو نكندن بندازن دور! چوبم خوردم چون زود و زياد وق ميزدم.

  • درخت ابدی می‌گوید:

    زیاد به اونایی که گوشه‌ی معبد می‌خوان از همه‌چی وارسته بشن اعتماد ندارم.

  • مهشاد می‌گوید:

    باز خوبه که یه تصویرهایی می بینید از خودتون
    گاهی اوقات آدم وقتی فکر میکنه در الانی که وجود داره حتی خودش به خودش هم نمیتونه یه تصویر از خودش نشون بده و واقعا گاهی اوقات اون لحظه ممکنه نقطه ی عطف بشه تو زندگیش گاهی اوقات هم …

  • پاستيل می‌گوید:

    اون تو ي قدرتمند و خالي، حتي اونقد خوشتيپ و با ابهت نيست که رسيدن بهشو براي کسي آرزو کنم!
    بالاي کوه يا در همون معبد رهاش کن! کاش مي فهميد که خدا اگه مي خواست، مي تونست به اندازه ي هر آدمي، يه جزيره خلق کنه. اون وقت ديگه به اين همه زحمت نياز نبود.
    راه «ابراهيم شدن» ، تو بلندي بي خيال سيگار کشيدن نيست.

  • یه مرد امیدوار می‌گوید:

    آلن دوباتن یه جایی گفته این ایدئولوژی بورژوازی مدرن غرب با انکار جایگاه طبیعی‌ای که برای آرزوها و نقص‌های بشری محفوظ است، امکان تسلی برای ازدواج‌های آسیب پذیرمان، آرزوهای دست نایافته‌مان و … را از ما دریغ کرده و در عوض ما را در تنهایی به شرم و عذاب محکوم می‌کند چراکه سرسختانه نتوانسته‌ایم آدم بهتری از خودمان بسازیم…
    می‌دانم منظور شما نکته مستتر در این پاراگرافی که نوشتم نبود، صرفا خواستم اینرا هم بخوانید
    دوستی‌هایتان پابرجا باد انشاالله

    • - می‌گوید:

      صرفا خواستيد بگوييد اين را خوانده ايد!!(جدن چطور اينو حفظ کرده بودين؟!!خود آلن دوباتن هم نمي تونه اينو دو بار بگه!!!!!!!!

این چیست؟

شما در حال خواندن خودِ قدرتمند من در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: