احتمال بقاء

ژوئن 22, 2011 § 16 دیدگاه

1 دانش‌مندان درست حسابی می‌گویند :‌»که هر چقدر یک جاندار از محل زیست اولیه‌اش دورتر شود، احتمال بقایش به صورت لگاریتمی کم می‌شود.» 

2 من هم یک جاندارم و مطمئنم رفتن به میدان رسالت به شکل قابل توجهی مرا می کشد. یک نقطه از خانه‌ام هست که مرکز جهان است و دور شدن از آنجا مرا به تدریج تجزیه خواهد کرد. اول استرس می‌گیرم، بعد توانایی‌هام مختل می‌شود، بعد به شکل پایان‌ناپذیری -برای دلگرمی دادن به خودم- شروع می‌کنم زمزمه کردن «‌گل گلدون من شکسته در باد» و سرانجام در خودم مچاله می‌شوم و  جان به جان آفرین تسلیم می‌کنم.

3 بارها با حربه و کلک خواسته‌اند مرا از خانه‌ام دور کنند. با وعده‌های رنگارنگ، قول تفریح و شادی و هیجان ولی من فریب نمی‌خورم. این هفتاد متر از دنیا- تا زمانی که صاحبخانه صلاح بداند- سهم من است، عشق‌من است، حق من است و به قول حضرت من از این خانه پر نور به در می‌نورم.

4 بزرگان قوم راه را به روشنی نشان داده‌اند. حافظ شیراز به اجبار راهی سفر یزد می‌شود.فقط 400 کیلومتر دورتر از خانه‌اش. بعد می‌سراید:‌ دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت.حضرتکم هم به دوستان غافلی که او را مدام تشویق می‌کردند به کنج‌ها تازه سفر کند می‌فرماید: هیچ کنجی بی‌دد و بی‌دام نیست…

5 عرفای ما سالها پیش از زیست‌بوم‌شناسان فهمیده‌ بودند که دور شدن از خانه با  آدمی چه می‌کند. حتا دوروتی وقتی از شهر از برمی‌گردد به زن‌عمو امیلی می‌گوید:‌ هیچ جا خونه آدم نمیشه.

6 گول توهم» آخر هفته کوله‌پشتی، جاده چالوس، صدای ابی ، کودکی ده ساله بودم می‌دویدم مثل یابو» را نخورید. در خانه بنشینید و شادی کنید. باز در تابستان می‌شود تا حدی از خانه دور شد. مردم در خیابانند و دل آدم از وحشت زندان سکندر نمی‌گیرد. ولی فکر سفر – بیرون رفتن از خانه- را در زمستان از سر بیرون کنید. زمستان بیرون خانه گرم و نرم شما پر از ملکه‌های برفی آدم‌دزد و لولوهای زشت وحشی‌ست.

7 منظور دانشمندان محل زیست اولیه، خانه آدم است. حالا روشان نمی‌شود به این صراحت بگوید. یا مراعات بعضی چیزها را می‌کنند وگرنه حقیقت غیر قابل انکار این است:» به ازای هر بار بیرون رفتن از خانه احتمال بقایتان کم خواهد شد… بصورت لگاریتمی.»

§ 16 پاسخ برای احتمال بقاء

  • خان جان می‌گوید:

    آقا دستتون درد نکنه. این یعنی من سه ساله دچار مرگِ تدریجی شدم. اونم با رشدِ فرا-لگاریتمی (یا هر اسم وحشتناک دیگه ای که می‌خواین بذارین. فاصله قدر اقیانوس اطلسه، به اضافه‌ی کوه‌ها و بیابون‌ها و دره‌ها و خرت‌و‌پرت‌های اون بین…)

  • مهشاد می‌گوید:

    آآآآخ که یه مدت درگیر امتحانها و اینها بودم سر نزده بودم
    چه قدر دلم برای نوشته هاتون تنگ شده بود
    (کلا یه چیز در گوشی بگم که چیزی که از همه بیشتر دلمو واسه نوشته هاتون و کلا سبکتون تنگ میکنه، نگاه انداختن به حال و روز چلچراغ این روزهاست…)

    و بله احتمال بقا!
    آره دقیقا من این قضیه رو چند ماه هست که دارم حس می کنم ولی خب طبیعتا نمی دونستم که چه مرگمه!!!

  • shobeir می‌گوید:

    گویند کسان جزیره‌ی کیش خوش است
    بلژیک و فرانسه یا که اتریش خوش است
    من کرده سفر در این جهان دانستم
    وامانده به کنج خانه‌ی خویش خوش است

    هر وقت سفر به قصد راحت کردم
    چون نیک نظر کنی حماقت کردم!
    بعله!! آقا…

    شعرها را سال‌ها پیش در گل‌آقا خواندم یادم نیست الان که از کیست…

  • aidin می‌گوید:

    moshkel darim dige sare in yeki 😐

  • درخت ابدی می‌گوید:

    قدیمیا این‌جور وقتا می‌گفتن: مگه تخم گذاشتی؟!
    بذار عصر جمعه بشه بهت می‌گم خونه موندن ینی چی:)

  • میم می‌گوید:

    درخت ابدی راست می گه.خونه موندن هم عذابه.کلاً همه چی عذابه.پیف پیف پیف

  • علیرضا می‌گوید:

    اگه راست میگی چرا سعدی رو نمیگی
    که همه ش در سفر و سرزمین عوض کردن بوده

    • ر.محمودی می‌گوید:

      در پاسخ به علیرضا بگم که به احتمال قریب به یقین کل سفرهای سعدی محصول ذهن داستان پرداز خودشه… به زبان امروزی می شه خالی بندی! یعنی شیخ اجل به احتمال زیاد پاش رو از شیراز هم بیرون نذاشته…
      مهمترین دلیلش هم – به نظر من – اینه که اشعار عربی سعدی بسیار بسیار آبکی اند و یک هزارم اشعار فارسیش هم ارزش ندارند. چطور میشه کسی از دوازده سالگی در سرزمین های عرب مسافرت کرده باشه و درس خونده باشه اما شعرهای عربیش حتی از شعرهای عربی حافظ هم بدتر باشه؟
      البته این حرف من نیست و ادعای ناصر پورپیراره… ادعایی که به نظر من کاملا معقول و منطقیه…

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      سعدی؟ با اون شعراش؟ پوف..:)

  • ستاره می‌گوید:

    بيگ اسليپ پير مي شود ….؟

  • گلپر می‌گوید:

    شباهت‌ها رو یادم رفته بود. پوووف
    یه مدت بود دور افتاده بودم ازینجا آقای بیگ.
    همینه تهاجم فرهنگی شدم دیگه. معلوم نیس چیا میخونم، با کیا معاشرت دارم، نُچ.

  • Asiyeh می‌گوید:

    کتابتون چاپ شد؟

  • زینب می‌گوید:

    حالا ببین ها، برای یک » میدان رسالت» رفتن، چه شلوغ ای کردید. . .پای دوورتی و زعمای قوم و هرکه در باب ، دو قدم آن ور تر از خانه، سخنی گفته بود را، کشیدید وسط

    پ.ن: یادم افتاد اولین باری که برای سوار شدنِ خطی های دانشگاه، به سمتِ میدانِ محبوبتان! می رفتم، منِ میدان رسالت ندیده، از سید خندان، تا خود میدان، هر پنجاه متر می پرسیدم: آقا اینجا میدون رسالته؟
    😐

    هعیییی، فوبیا ی میدان رسالت، با آدم چه ها که نمی کند، یکی وسطِ اتوبان سراغش را می گیرد، دیگری را یادِ فرشته ی مرگ می اندازد!

این چیست؟

شما در حال خواندن احتمال بقاء در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: