به غول آخر سلام کن!

مه 12, 2011 § 22 دیدگاه

چیزهایی درباره پول

 

1 در جنگ ستارگان: بازگشت جدای جایی هست که امپراطور کهکشان، لوک‌اسکای واکر را برای آخرین بار به سمت تاریک نیرو می‌خواند. لوک مقاومت می‌کند. امپراطور سنگدل با اشعه‌هولناکی که از دستانش ساطع می‌شود لوک را شکنجه می‌کند. در کتابش که 20 سال پیش خواندم جملاتی هست در وصف این لحظات دردناک که هنوز در ذهن دارم: » لوک باید به تنهایی تجربه‌ای را از سر می‌گذراند که هیچ انسانی نمی‌توانست در آن شریک شود.» بعدها..خیلی بعد حدس زدم این جمله بهترین وصف همه کسانی‌ست که برای اولین بار  شخصن با موضوعی  به نام «پول» مواجه می‌شوند.

2 در تمام قصه‌های کودکی آدم‌های خوش‌دل لاجرم پولدار می‌شدند و رابطه قهرمانان با پول اینقدر بدیهی و اجتناب ناپذیر بود که حتا دبیران مدرسه – که تلاششان تحویل دسته‌گل به جامعه بود – و والدین‌مان – که حساب آبروی خاندانشان را می‌کردند- به راحتی از یاد بردند درباره پول با ما سخن بگویند. این بود که ما نوگل‌های خنده‌زنان با ذهن‌هایی پر از پسرشجاع، چوبین و رابرت مردی که نمی‌خواست بزرگ شود راهی دبیرستان و دانشگاه شدیم. حتا در طول دانشگاه که در درسی دوواحدی استاد پرده از رازهای ابدی بزرگسالان برداشت و در میان خنده‌های ریز ما بادکنک‌چربی سر خودکار کشید، همچنان کسی درباره پول با ما صحبتی نکرد.

3 من هم مثل همه با کله بر دیوار سیمانی پول فرود آمدم. انتظار داشتم سالها خوش‌دلی و خیرخواهی برایم باران سکه‌های زر شود…که نشد. قصه آن چهار سانتی‌متر فلز را پیش از این گفته‌ام. بیش از یک دهه از اولین روزهای کارم می‌گذرد و امیدوارم باقی نوشته کمی جبران کم‌کاری همه کسانی را بکند که درباره پول حرف نمی‌زدند.

4 شیخنا گفته بود » آب‌کم‌جو تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آب‌ات از بالا و پست» راستش علی‌رغم همه ارادتم به مولانا این بیت و این مضمون به نظرم خیلی بوی شکم‌سیری می‌داد. هر چه باشد مولای بلخ وارث ثروت اجدادی خودش هزار و یک نان‌خور و مفت‌خور داشت و جایی از زندگی‌ش ننوشته که هیچ‌وقت محتاج نان شب باشد. این را می‌گذاشتم پای شور عارفانه حاصل مکنت که مثلن یکی دیگر از هیولاهای زندگیم کازانتزاکیس هم به قدر کفایت از آن برخوردار بود. این بود که این توصیه‌های را به کل گنار گذاشتم و رفتم کشف کنم قصه چیست.

5 نشستم و همراه دوستانی با دغدغه‌های مشترک به ایده‌های بزرگ پول درآر فکر کردم( سلام مهدی،یوسف، ارسلان، اردشیر). بعد رفتم جلو. ایده‌ها تحسین می‌شد. تصویب می‌شد. بودجه‌ها اوکی می‌شد. ولی پای کار که می‌رسید می‌لنگید.نمی‌شد. جور نمی‌شد. بارها و بارها.

6 اولی‌ها را گذاشتم پای بدشانسی. بعد رسیدم به وات د هل ؟ این چیست؟ نفرین است؟ بدبختی‌ست؟‌سرنوشت است؟ تشنگی که سهل است از گرسنگی هم گذشته بودیم و چیزی از بالا و پست نمی‌جوشید.توصیه شیخنا بدجوری تو زرد از آب درآمد.

7 بگذارید مثل فیلم‌ها بگویم : ده سال بعد.

حالا سی و یک ساله‌ام. فرض کنید یک برد بزرگ مثل اینها که پلیس‌های جنایی دارند مقابلم است و نشانه‌هایی از این ده سال کارکردن گوشه و کنارش.ن قاط با نخ‌های رنگی به هم وصل شده‌اند و نکات مهم با ماژیک کنار مدارک نوشته شده. در این ده سال پول گاهی بوده، گاهی نبوده.

من قهوه می‌خورم و در نگاهی کلی برد را می‌پایم. لحظه حساس آخرهای قصه است که کارآگاه خط و ربط ماجراها را در شهودی ناگهانی کشف می‌کند. اشتراک تجربه‌های خوب و بد را جدا می‌کنم و بینگو! قوانین کشف می‌شود:

8 یک الگوی ریاضی ساده که عجیب است تا کنون ندیده بودم؛

قانون یکم:» من هر وقت برای رسیدن به پول تلاش می‌کنم بهش نمی‌رسم.»

بعد سیاهه موفقیت‌ها و پول‌مندی‌ها را هم کنار هم می‌گذارم تا ویژگی مشترک این اوقات خوش هم قانون دوم را بسازد:

قانون دوم: » هر وقت از کاری لذت می‌برم پول به دست می‌آید.»

شگفت‌انگیز. ابلهانه و متاسفانه کاملن تضمین شده.

9 از این گره‌کشایی آب‌دوغ‌خیاری شرمنده‌ام. ولی بارها تلاش کردم این قوانین بلاهت‌آمیز را نقض کنم .و سرانجام تسلیم این دوقاعده طلایی فهمیدم بهتر است جای فکر کردن به پول به انجام کارهایی فکر کنم که خوشحال و سرحال‌ام می‌کنند. همان‌ها از قضا پول هم دارند. یک گوشه‌ای از کائنات شیخنا لبخند شرمنده کننده‌ای می‌زند که :‌» آب کم جو …»

10 اگر در بیست‌سالگی‌ام این قوانین ساده را کسی – با همین اطمینانی که من می‌گویم- بهم گفته بود احتمالن زندگی‌ام تغییر می‌کرد. شاید همچنان تن به آزمون و خطا می‌دادم اما دست‌کم زودتر از مسیرهای ابلهانه بی‌ربط دست برمی‌داشتم.

11 «هر کار دوست داریم بکنیم و پول بگیریم؟ همین؟»

بله.اما راستش حقیقت دیگری هست که بهتان نگفتم.چند دقیقه به این که چه کاری خوشحالتان می‌کند فکر کنید…پیدا کردن جواب سخت است.نه؟ کشف  این که از چه کاری به هیجان می‌آیید ابداً کار راحتی نیست.خب اسکای‌واکرهای عزیز! به برزخ جدید خوش‌آمدید! وقتتان را سر کشف راه‌های پول‌ در آوردن تلف نکنید. آنها مراحل ابتدایی بازی است. غول آ‌خر هنوز مانده …

12 راه کشتن غول آخر؟‌ سردر آشپزخانه اوراکل یادتان هست؟

§ 22 پاسخ برای به غول آخر سلام کن!

این چیست؟

شما در حال خواندن به غول آخر سلام کن! در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: