فهرست فوبیا

مه 10, 2011 § 77 دیدگاه

نوجوان که بودم یک آرایشگر دم خانه‌مان بود که فکر می‌کردم روانی است. یک روز بهم گفت:‌ «من اینقدر بدم میاد سوسک تو غذام باشه.» خب ..مطمئن شدم.

آدمیزاد تا یک سنی نمی‌داند  در بی‌دلیل ترسیدن/منزجر شدن/ متنفر بودن از یک چیزهایی خیلی تنها نیست. فکر می‌کند یک مشکل شخصی ناجور دارد که از کدو خوشش نمی‌آید یا گرفتگی غروب جمعه در چشمانش پیداست.ممکن است از والدین‌اش بابت این چیزها سرزنش بشنود. ممکن است در کمد تنها به حال خود گریه کند. بعدها می‌فهمد در این بدبختی‌ها تنها نیست.

اینها تعدادی از شرمساری‌هاست:

1. ترکیب شب و بزرگراه و مقصد ناآشنا مرا سکته می‌دهد.اگر اینها در شرق تهران هم رخ بدهد که دیگر نور علی نور. تصویر خودم را می‌بینم که کنار یک بزرگراه نشسته‌ام و گمشده‌ام و زار زار گریه می‌کنم. آخرین باری که مجبور شدم ساعت 8 شب جایی در شرق تهران بروم از مسیر بزرگراه، کنار راننده نشستم و از طریق نقشه تهران روی گوشیم قدم به قدمی که می‌رفتیم پی گرفتم و جایی که راننده بی‌گناه می‌خواست از یک مسیر میان‌بر استفاده کند ( که طبعن روی نقشه من معلوم نبود)‌ ممکن بود در را باز کنم و خودم را پرت کنم بیرون!

2.  نمی‌فهمم مردم گوش‌هایشان را چطور در حمام می‌شویند. از تصور این که کف صابون یا شامپو وارد گوشم شود استرس می‌گیرم. حتا از تصور ورود خودخواسته  آب به گوشم کر می‌شوم. تصور می‌کنم آبی که وارد گوش می‌شود خارج نمی‌شود.آن قدر می‌رود تا به مغزم برسد. بعد مغزم را خیس می‌کند و از درون سر سرما می‌خورم و چرک می‌کنم. اصلن درک نمی‌کنم چطور می‌شود آبی که وارد گوش می‌شود خارج کرد. از آنجایی که نمی‌شود با مردم همیشه رفت حمام ،اعتراف می‌کنم این سوال/ترس را  سی و یک سال است با خود حمل می‌کنم.

3.  آدم‌هایی که شمع هدیه می‌دهند را درک نمی‌کنم. به نظرم کسی که شمع هدیه می‌دهد ترسناک است. اصلن فرق خوب و بد را نمی‌فهمد. ممکن است یک روز بنزین بریزد رویت و آتش‌ات بزند و بخندد .و اصلن فرق این کارش را با مثلن چایی درست کردن نفهمد. همیشه فکر می‌کنم باید یک جایی باشد که آدم‌هایی که شمع هدیه می‌دهند را نگهداری کند. مبادا به خودشان یا دیگران آسیب بزنند.( که البته دو راهروی ویژه برای هدیه‌دهندگان ماگ و عود هم در نظر گرفته شود)

4. یک موش فاضلاب چاق را تصور کنید. که سرش را کنده‌اند و درونش را با مف نهنگ پر کرده‌اند.بعد هم آب‌پز اش کرده‌اند. این تصور دقیق من از کدو ( و بادمجان) است. شما دوست دارید؟ گود فور یو. یک عده هم هستند مغز میمون زنده می‌خورند.اصلن پلورالیزم که می‌گویند همین است.اشکالی هم ندارد. ولی دست‌کم انتظار نداشته باشید همه مردم جهان با اشتها به بشقاب شما نگاه کنند. و لطفن اگر مهمان دفعه اولی دارید دور بادمجان را خط بکشید. احتمال این که مردی از رطیل برشته خوشش بیاید 12٪‌ بیشتر از این است که کدو دوست داشته باشد.

5. از هوای ابری متنفرم. اعتراف می‌کنم تمام تابستان گرخیده که همه در حال فحش دادن به زمین و زمان‌اند، من در جمع‌های دوستانه و من‌باب رعایت ادب گرچه اظهار کلافگی می‌کنم اما عروسی‌ست در نواحی‌م. وقتی صبحی از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم هوا ابر است انگار سر شلنگ آب را گرفته‌اند در جفت گوشهایم  و جلوم یک بشقاب کدوی پخته گذاشته‌اند و محل کارم میدان رسالت است. در مقام کسی که سر وکارش با نوشتن است می‌گویم اسطوره رابطه تنگانگ شاعرانگی و زمستان را از سر بیرون کنید. که زمستان می‌تواند بوی بدبختی و شاش و پیری و اجاره خانه بدهد.

6.  فوبیای آدم کول و خودمانی دارم. هر که اول آشنایی پسرخاله شود به نظرم بی‌ادب و وقیح و دریده است. آدم‌هایی که اینقدر راحت و سریع خودشان را در جهان آدم دیگری می‌چپانند به نظرم خطرناک‌اند.چند باری که خودم را بابت این عقیده سرزنش کرده‌ام و دست دوستی به سمت این قبیل افراد گشاده‌ام، بعد دو جین اس‌ام‌اس بی‌ربط بی‌وقت مثل چهارپا پشیمان شده‌ام. احساس می‌کنم کسی که همان اول آشنایی آدم را به اسم کوچک صدا می‌زند ممکن است فردا شلوارت را هم بپوشد. دلیل این یکی احساس تا حدی برایم روشن است. خود دست‌وپاچلفتی ساکت و منزوی نوجوانی به نظرم آدم خوبه قصه است و طبیعتا بچه‌ها پر شر و شور دیگر بدمن‌های شرور. به هر حال از پایمردی در این عقیده بی‌رحمانه بدی ندیده‌ام.

7. این لیست کامل نیست. لیست شما چیست؟

§ 77 پاسخ برای فهرست فوبیا

  • santamariia می‌گوید:

    تو ديگه خيلي خوبي! خيلي شديدي D:

    • هدی می‌گوید:

      لیست کامل من که بماند!!!!! ولی لیستت در پیچیدن تاکسی در خیابانهای فرعی(شرق و غرب تهران مهم نیست)توی شب، رفتن آب توی گوش (و اینکه منم نمیدونم واقعا چجوری ممکنه بیرون بیاد اخه مگه توی گوش پمپ داره که آب بیرون بده یا مثلا توی گوش شیب داره؟؟!!!!) ، آخ آخ و این مورد 6 که دیگه نگو!!!!با لیست من مشترک بود… 🙂

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      شدید خوبه یعنی ؟‌مثلن زلزله شدید؟

  • میرزا می‌گوید:

    خوشحالم که آخر مطلبتون جا برای اظافه کردن گذاشتین . همیشه می خواستم با یکی در این باره حرف بزنم به نظرم خیلی جالبه مهم ترین فوبیاهایی که دارم غیر از مورد بادمجون که در موردش با شما کاملن موافقم ، تشکیل شده از 1. سگ : البته نه وقتی صاحبش کنار باشه ها . بیشتر از سگ های ولگرد می ترسم مخصوصن اگه شب هم باشه . تو کابوس هام همیشه تو آخرین مرحله یه سگه بی من طق داره پاچمو می جوه . 2. خراب شدن وسایل برقی : همش می ترسم لپ تاپی که الان جلومه یهو تو صورتم منفجر بشه یا از یه جاییش دود بزنه بیرون هرچند می دونم تقریبن غیر ممکنه اما بازم می ترسم و 3. یکی از بزرگترین ترس هام گیر افتادن با یه آدم (و به احتمال زیاد زن) وراجه کسی که یک بند و بدون استراحت به جونم غر بزنه و در مورد کارهایی که می باید می کردم و جوری که می باید می بودم و نبودم منو نصیحت کنه . در کنار اینها ترس های کوچکی هم هستند که اگر نباشند زندگی خیلی بی مزه می شه

  • علیرضا می‌گوید:

    ۱- پرت شدن چیزی و اومدنش به طرفم و رفتنش توی چشمم یا خوردنش توی صورتم. حالا با این وضع موندم چه‌جوری بچگی تو قوتبال دروازه‌بان وای می‌سادم 😐 یکمی فوبیاش جدیده
    ۲- کسی اگه دستشو بیاره جلوی گردنم احساس خفگی بهم دست می‌ده. از تصور اینکه کسی گلومو بگیره هم تقریبا همون حال می‌شم lol
    ۳ -احتمال ترکیدن لیوانی که توش آب‌جوش ریخته می‌شه به‌خاطر این قانون مزخرفی که می‌گفت اگه چیزی سرد و گرم بشه می‌پوکه!

  • مریم پوپا می‌گوید:

    من بادمجون دوست دارم در حدی که کشک بادمجون تنها غذاییه که حاضرم کشکشو به عشق بادمجون تحمل کنم. گوشمو تو حموم میشورم بعد با دستمال کاغذی خشک میکنم. شمع و ماگ و عود هر سه رو بارها هدیه داده ام. از انگلیسام خیلی راضی ام که همکاراشونو تو محیط رسمی به اسم کوچیک صدا میزنن در واقع این عادتشون به اضافه ی آب و هوای رویایی جزیره ی مزخرفشون تنها چیزیه که از کل انگلستان می پسندم. بچه ی نارمکم هر چند که بهترین روز زندگی ام رو تو ستارخان گذروندم و از رسالت متنفرم. و در نهایت فاجعه این جاست که همه ی اینا حقیقت داره و من انقدر خوشبختم که هرگز پام به دیوونه خونه نخواهد رسید. من و شما به طرز شگفت انگیزی متفاوتیم مطلب همین بود فوبیایی در کار نیست

  • زن زمانه می‌گوید:

    از دمپایی های جلو بسته پلاستیکی متنفرم. چون همیشه می تونه یه مارمولک توش باشه. نمیدونم چرا در مورد کفش این جوری نیستم.
    خوردن سالادی که آدمهای غریبه درست کرده باشن. مثلا دفعه ی اولی که برم خونه ی کسی محاله سالاد بخورم. در مورد رستوران اینجوری نیستم

  • ژه می‌گوید:

    از روزهایی که فرداش باید برم دانشگاه مثل مرگ می ترسم.از اینکه فکر کنم فردا صبح باید برم سر کلاس دانشگاه داغون می شم.به خصوص اگه جلسه اول کلاس باشه دلم می خاد خودم رو آتیش بزنم.

  • محمد می‌گوید:

    چه خوب، این بشه بازی وبلاگی، برم دسته بندی‌شون کنم بنویسم

  • سیما می‌گوید:

    راجع به این ترسها معمولا نمیشه با دور و بری ها حرف زد، خوبه که اینجا میشه!
    اینکه پوست دستم خشک بمونه، یکی از دلایلی که خیلی از زلزله می ترسم واسه اینه که تو اون خاک و خل بعدش بدون کرم مرطوب کننده، زنده بمونم.
    مجبور باشم با آدمای غریبه حرف بزنم، واسه بچه ها می شه نقاشی کشید تا مامانشون بیاد، بزرگترا رو چیکار کنم که احتمالا مامانشون هم نمیاد دنبالشون!
    طوری بخورم زمین که باصورت بیفتم رو پله و دو تا دندون جلوم بشکنه، این قدیمی ترین تصویر ترسناک توی ذهن منه. دندونا که کنده می شن و …
    زیر آوارِ نرم بمونم- یه چیزی مثل تاق کاهگلی، فشار و گرماش رو حس می کنی اما آسیب جدی نمی بینی، خفگی همه جورش وحشتناکه اما بعد از اولین کوچه گردیم تو اردکان این هم به فهرست ترسهام اضافه شد.

  • مرتضا می‌گوید:

    مورد یک و پنج دقیقن بدون هیچ کم و کاستی راجع به من هم صادق است خیلی زیاد…!

    یک چیزی هم شاید خیلی بدیهی باشد که بگویم ترسم از مرگ است. من خیلی از مرگ می ترسم. بیشتر شیوه مردن است که مرا می ترساند. شاید بزرگترین دغدغه ام راجع به شیوه مردنم چیزی باشد که به نظر خنده دار برسد ولی به شدت برای من ترسناک است. اینکه در اثر سقوط یک کیسه یا شی فلزی از بالای یک ساختمان در حال ساخت بمیرم. همیشه با بیشترین فاصله از این طور ساختمان ها عبور می کنم. یکبار هم که مقداری آب از آن بالا ریخته بود سرم ربع ساعتی مشغول تهدید و ارعاب گارگرانش بودم… خدا ببخشاید…

  • wastepaper می‌گوید:

    تجربه‌ی هفت سال خوابگاهی بودن و دائم در سفر بودن: در حالی که مسافرت را دوست دارم، از «روز قبل از مسافرت» متنفرم. ذهنم کاملا مشّوش می‌شه. انگار دارن روی سطح مغزمُ کاغذ سمباده میکشن.

  • ستاره می‌گوید:

    سوسك، كسي باز برام جا شمعي كادو بياره يا خودم باز خر شم بخرم، وسط فيلم ديدن تلفن زنگ بزنه، رفتن به جاهايي كه پر خاطره هاي تلخ قديميه، يه قرار فوري باحال براي پيتزاخوري بعد كه رسيدي ببيني تعطيله، صحبت تو يه جمع غريبه، قيافه ات ژولي پولي باشه يهو همسايه در بزنه، طرفداراي زياد 🙂

  • joker می‌گوید:

    از اینکه یه روز یه جای دور بمونم و پولم تموم شه و کارت بانکیمو هم دستگاه قورت بده
    کوه که میرم تنها باشم و گیر لولوای زامبی ای بیافتم، اما این فوبیارو دوست دارم، این یکی لذت بخشه
    از شرق تهران می ترسم، به خص.ص بعد از اینکه کیفموزدن و مجبور شدم یه 3 کیلومتری دنبال یارو بدوم تا بگیرمش
    از دوست شدن با آدمای جدید که اصلا نمیشناسم
    ازاینکه چند نفر انگشت شمار دورم بمیرن،یا من بمیرم و اینکه اونا بعدش ناراحت شن
    از یکی از کافه های ولیعصر چون پایان بهترین دوستیمو یادم میاره
    و از خیلی چیزای دیگه

  • گیسیا می‌گوید:

    ببندنم به تخت جلوم آهنگای گوگوشو بذارن
    کور شم
    معلول شم
    با یه دوست قدیمی که خیلی صمیمی بودیم مواجه بشم و بفهمم هیچ حرفی برا گفتن ندارم

  • هدا می‌گوید:

    نميدونم چطو من كه عاشق بادمجونم توي بعضي چيزاي اين ليست مشترك مي شم اونخ ؟؟
    نكته دوم اينكه درك نميكنم شما با اين همه دبدبه و كبكبه و رفقاي مجازي، فوبياي ادم كول داري؟ .
    اين همه آدم كول و خودموني اين جا ريخته !!
    ها ! لابد حتما هنو نديديشون ديگه ؟
    راستش من اونقد شدت اين فوبيام زياده كه اگه يه روز وبلاگ بزنم يه بدبختي بياد بنويسه حال كرديم از ترس جوابشو نميدم

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      ولله دبدبه و کبکبه ای ندارم. معمولن هم رفقای مجازی مجازی باقی می مانند. کول بودن مجازی خیلی مهم نیست. مهم این است که طرف در حضور شبیه بچه پر روها نباشد

  • دمادم می‌گوید:

    خروس!تنها چیزی که الان یادم می اید. این که در یک کوچه ی تنگ باشم و از کنارم ماشینی در حال عبور باشد و خروسی هم از روبرو بیاید،در هر موقعیتی که باشم دست و پایم را گم میکنم .

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      این آرایشگری که گفتم اتفاقن برایم تعریف کرد که دستش یک انگشت ششم هم داشته که یک روز خروس خورده. بیراه نیست از خروس بترسیم همگی

  • madox می‌گوید:

    راستش بزرگترین فوبیای من ارتفاع است، هر وقت به بلندی می رسم فکر می کنم الان است خودم را پرت کنم پایین.
    از چیزی که چندشم می شود، بامیه است. برای من به وزغی می ماند که تازه از تخم در آمده و یک تن دراز دارد.

  • madox می‌گوید:

    منظورم بامیه خورشتی است البته.

  • Rozita می‌گوید:

    man az hich chiz o hich kas badam nmiad
    ! bnazaret moshkel daram?????????

  • درخت ابدی می‌گوید:

    از کدو که متنفر بودم و با وصف‌ تو حالم بدتر شد. لااقل یه ذره عاشقانه‌تر بهش نگاه می کردی.
    مورد 6 هم هستم اساسی. گارد گرفتن به درد همین وقتا می‌خوره.

  • Charlotte می‌گوید:

    هممم
    می شه بگم که لیستتون یه کم عجیب و غریب بود؟
    یعنی یه چیزایی هست آدم خوشش نمیاد
    ولی مال شما خیلی مبالغه آمیز بود انگار
    مث توصیفی که از بادمجون داشتین. موش؟!
    و در حالی که همه اینا رو دارم می نویسم، دارم احساس می کنم که زود پسرخاله شده م.

    خب لیست من:
    – تاریکی از هر نوعی در هر جایی تقریباً منو می کُشه انقدر که می ترسم از تاریکی
    – بستری شدن تو بیمارستان/ اتاق عمل رفتن. با این که رشته خودم پزشکیه و نصف عمرم رو توو بیمارستان می گذرونم، اما از تصور این که یه روز خودم بستری شم یا ببرنم اتاق عمل، سکته ی ناقص می کنم.
    – از برگشتن ورق زندگی. از زیر و رو شدن ناگهانی و فجیع شرایط زندگی و تموم شدن خوشی ها.
    -شلغم. ای ی ی.

  • Charlotte می‌گوید:

    بارداری رو یادم رفت بگم
    من نمی دونم چه طوری این همه آدم راحت باهاش کنار اومدن! : (

  • خان جان می‌گوید:

    آدم کول و خودمانی رو چرا… سوهان روح می شه، شاخ و دم در می آره، آدم رو می ترسونه. مرحله ی قبل از کُشاندنش این ست که با حالت خواهرانه/برادرانه ای بی هیچ شناختی شروع می کنه از سر و جان تو ایراد گرفت و قضاوت می کنه و قیافه ی ننری هم به خودش می گیرد انگار که این کارش صمیمیت رو دیگه به اوج رسوند!!

    راستی از اینکه کدو و بادمجان رو گذاشتید کنار موش فاضلاب خیلی ذوق کردم. : ))) دلم خنک شد.

    من هم لیستم رو اینجا نوشتم
    http://khanejan.blogspot.com/2011/05/blog-post_12.html

  • ستاره می‌گوید:

    مورچه اي سوسكي بره تو گوش آدم چطوره؟ انگار تو گوش طبل ميزنن يا يه برزنتو تو مغز آدم خط خطي مي كنن. آب كه خوبه . . . اي بادنجون كش!

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      خوب اون که معلومه بده

    • نيلوفر می‌گوید:

      من شنيده بودم زالو رفته بوده توي گوش يه نفر و چند سال صداشو مي شنيده. چندين سال دارو مي خورد. چون فكر مي كردند بيماري رواني داره. تصورت چيه؟ وقتي تنهام و يه صداي خش خش آروم از پشت سرم مي شنوم كه مربوط به وزش باده… گوشمو با دستم مي گيرم… خيلي ترسناكه!

  • sepideh می‌گوید:

    vay vay vay to liste man k mored avali az movajeh shodan ba zambi ha ham tarsnak tare .2-ghara bashe conferans bedam joloye ye alame adam …bishtar mitarsam khandam begire ya masalan joloye chand nafar k rodarvasi daram bahashon bokhoram zamin.3-badenjon chize khobi nist aslan .asaln.aslan.4-babam bemire …kheili mitarsonatam.5-mardha…va kheili chizhaye dge k majal nist inja benevisam .

  • ناشناس می‌گوید:

    آدم هایی که ساکت هستند حتما یک چیزی توی سر دارند. آدم های شلوغ و خودمانی ترسناک نیستند..به نظر من شما ترسناکی که وانمود میکنی از عالم بشریت بی نیاز هستی.

  • عوارض جانبی می‌گوید:

    آدم هایی که ساکت هستند حتما یک چیزی توی سر دارند. آدم های شلوغ و خودمانی ترسناک نیستند..به نظر من شما ترسناکی که وانمود میکنی از عالم بشریت بی نیاز هستی.

  • ستاره می‌گوید:

    با اين ليست رو به افزايش كه فوبياهام كمتر كه نشد بيشترم شد. حالا راه حل اي خواب روحبخش

  • سمیرا می‌گوید:

    از بادمجون و بامیه و کدوی پخته و اینا که بدم نمی آد هیچ عاشق دو تا اولی هستم اما در موارد دیگه تا حدی هستم با دوستان. بیشتر با اون موردی بودم که شب بود و جاده و (برای من )این موزیک های عباس قادری و چراغ های قرمز اتوبوسای غراضه قدیمی و این معلق موندنه که بعد از اینکه رسیدی تهران چه جوری این همه الطاف سنگین مادرو ببری تا طبقه چهارم خوابگاه. از روزای شنبه هم هیچ خوشم نمیاد به خصوص که شش ماهه روز اولی که می خوام برم درس بدم همه شنبه بوده…شاگردای غریب و نگاه های غریب. از مایکرو ویو هم می ترسم به ویژه وقتی تازه روشنش کردم، فکر می کنم هر آن منفجر می شه. وقتی هم می رم کوهنوردی از برگشتنش می ترسم … می ترسم و افسرده می شم وقتی می بینیم یه جای خونه خرابه و احتیاج به تعمیر داره (به ویژه فاضلاب) از خونه های خیلی گنده قدیمی خالی هم خیلی می ترسم که فکر می کنم در این مورد اگه نترسم یه عیبی پیدا کردم لابد…

  • پدرام می‌گوید:

    خدا خیرت بده مارو از گشادی درآوردی بعد کلی وخت نشستم فکر کردم به خودم که ببینم چه مرگم بوده و هست و اینا ایناهاش ماحصل کارم :دی
    http://hybertactivities.blogspot.com/2011/05/blog-post_13.html

  • ماندانا می‌گوید:

    گیر کردن تو یه جای تنگ. که راه پس و پیش نداره. مطمئنم یه روز همینطوری میمیرم.

  • ستاره می‌گوید:

    فوبياي آزردن كسايي كه دوستشون دارم، فوبياي آزار ديدن از كسايي كه دوستشون دارم

  • me می‌گوید:

    well I hate a sudden change to my routin,I’m working on it though…being totally alone is another one.I’m afraid of people who dont believe in anything.they are scary.

  • […] من هم یک جاندارم و مطمئنم رفتن به میدان رسالت به شکل قابل توجهی مرا می کشد. یک نقطه از خانه‌ام هست که […]

  • Nima می‌گوید:

    فوبياي زنك موبايل و شماره ناشناس

    ‏‎:(‎

  • ستاره می‌گوید:

    صورت مشت خورده مو يكي بگيره ماچ كنه

این چیست؟

شما در حال خواندن فهرست فوبیا در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: