بازگشت به سال صفر

آوریل 15, 2011 § 16 دیدگاه

1 وقتی وبلاگ‌نویسی را شروع کردم برای مهرناز و داوود و مهدی چند تا دوستم می‌نوشتم. بعضی‌وقتها هم برای خودم. یعنی چیزهایی که دوست داشتم کسی بنویسد تا بخوانم ولی کسی ننوشته بود مجبور می‌شدم خودم بنویسم.

2 وبلاگ بعد مدتی فَن پیدا می‌کند. گاهی بیش از انتظار وبلاگ‌صاحاب. اولین ابراز لطف‌ها مال وبلاگ‌صاحاب‌های دیگر بود. که خودم هم کمابیش ارادت داشتم به نوشته‌ خیلی‌شان. اما سرانجام روزی می‌رسد که روبرو می‌شوی با یک خواننده خاموش- در یک مهمانی بی‌ربط- که  از کشف این که تو فلانی هستی هیجان‌زده است. این روز خوشی‌ست. یادت می‌ماند و تمام سرزنش‌های درونی و عقده‌های‌ روانی مدتی فراموشت می‌شود. احساس می‌کنی خر خوبی‌ هستی و وقتش شده والدینت به پس انداختن تو افتخار کنند.  تعدادشان زیاد می‌شود. جوری که دیگر با خودت کنار می‌آیی که نوشته‌هایت احتمالن طرفدارانی دارد.

3 بعد عذاب کم‌کم آغاز می‌شود. باید حواست به حرف‌زدن‌ها و مسخره‌بازی‌هات باشد. کلمه‌های نابجا ممکن است زیرآب‌ات را بزنند. یک طرفدار ممکن است نظرش برگردد اگر ببیند تو در تولد دوستت خامه می‌مالی به پیشانی‌ یا در پانتومیم داری «‌ اسهال خونی» ر ابازی می‌کنی.

4 از طرف دیگر احتمال دارد سر و کله‌کسانی پیدا شود که- بخاطر توهم صمیمیت که وبلاگ به آدمیزاد می‌دهد – بعد باران تماس‌های بی‌وقت و مسیج‌های بی‌ربط،مجبوری در گوشی‌ت  به اسم Mozahem سیوشان کنی.

5 توهم‌زدن صاحاب وبلاگ هم خودش مشکل دیگری‌ست. مرزهای وجودی‌ش را گم می‌کند. بین خداوندی با جبروت – وقتی طرفداران بادش می‌کنند-  و حقیربدبختی دست و پا چلفتی – وقتی درک می‌کند که همچین خبری هم نیست- تلوتلو می‌خورد بدون این که هیچ کدام خود قابل اتکایی باشند.

6 همین حدود‌هاست که رابطه معروف عشق و نفرت وبلاگ‌صاحاب و طرفدارانش آغاز می‌شود. از طرفی وابسته می‌شود به نوازش‌ها که بتواند هر شب کنجی مثل بچه گربه‌ها زخم‌هاش را بلیسد و آرام گیرد. از طرف دیگر  زندگی‌اش در ویترین طرفداران باسمه و الکی و عذاب‌آور است.

7 وبلاگ‌صاحاب حتی ممکن است دیگر نتواند مثل قبل بنویسد. نگرانی از قضاوت‌ها او را محافظه‌کار و خاموش می‌کند. وقتی گرد و خاک‌ها می‌خوابد و نویسنده بزرگ می‌شود، ممکن است  حتا برای تعادل توهم‌های نابجا  شلاق بردارد و بیفتد به جان خودش :‌ » که چی؟ » » فکر می‌کنی نوشته‌هایت قرار است چیزی را تغییر دهد؟‌» سوال‌های شوم تاریخ ادبیات. که آب سردی‌ست بر شور وسودای بزرگترین نویسندگان عالم.

8 نگاهی به آرشیو حلقه قبلی وبلاگ‌نویسان که کم‌کارتر یا گاهی بازنشسته شده‌اند نشان می‌دهد همه این دردسرها بین 5 تا 6 سال گریبان خیلی‌ها را می‌گیرد. ترجیح‌می‌دهند به جای آفیس رسمی‌شان، تی‌شرت و جین بپوشند به کافه‌ای مثل گودر پناه ببرند که  سلسله‌مراتب دست و پاگیر نویسنده/ طرفدار هنوز قدرت نگرفته است.

9 گودر و فیس‌بوک و این کافه‌ها – که کم‌کمک دارند  مثل کافه پراگ شلوغ هم می‌شوند- خاطره ندارند. آرشیو درست حسابی ندارند. آرزو می‌کنم بعضی از این بچه‌های قدیمی( سلام رامین،‌آیدا، الیزه،‌آذین،‌لیلی …) و نویسنده‌های خوش ذوق تازه ( سلام بهناز،‌پات ..)بروند وبلاگشان را بنویسند. در جهان مردمان بی‌حافظه،‌در بی‌وزنی ناخوش‌آیند تاریخی‌ما،‌ میخی شوند،‌دستگیره‌ای شوند،‌طنابی شوند،‌که آدم بتواند خودش را به جایی آویزان نگه دارد.

10 سعی می‌کنم از خودم شروع کنم. بی‌خیال همه چیز شوم و -مثل سال صفر- همچنان برای دوستانم بنویسم. از خوشی‌ها و ناخوشی‌ها و خل‌خلی‌ها. هر کس برای خودش داوودی، مهرنازی ، مهدی ، حافظی کسی دارد بلاخره.

 11 وودی‌آلن هیچ وقت اسکار‌هایش را  تحویل نگرفت. هر سال برای این کارش یک دوجین دلیل وودی‌آلنی سر هم می‌کند. از جمله این که مراسم اسکار روز دوشنبه‌هاست و او دوشنبه‌ها دارد کنار دوستانش کلارینت می‌زند. اما یکی از زیرکانه‌ترین دلایلش را همان موقع اسکار باران آنی‌هال رو کرد: «‌ وقتی آکادمی می‌گوید فیلمم خوب است و من قبول کنم،‌مجبورم اگر روزی هم بگوید فیلمم بد است بپذیرم. ترجیح می‌دهم هیچ‌کدامش را قبول نکنم! «

§ 16 پاسخ برای بازگشت به سال صفر

  • y mkj می‌گوید:

    فکر می کردم کتاب نوشتن احوالات وبلاگ نویسی مثلِ شما را خوب کند . وقتی تا مدتی این فیدبک مستقیم و بی واسطه طرفداران وجود ندارد….

  • ستاره می‌گوید:

    بهارتون مبارك

    به سوء رفتار با خواب بزرگ اعتراف ميكنين؟! باور كنين يه مطلب خوب از يه نويسنده خوب روز آدمو معني دارتر ميكنه، خيلي خوبه ببيني بجاي همه كتاباي نخونده، همه فيلماي نديده، همه احساساي ننوشته، كسايي هستن كه خوندن، ديدن، و مي نويسن، معرفي ميكنن و به اشتراك ميذارن. حتي با يه نوشته به ظاهر كوچيك. «خداوند از ما نخواسته كارهاي بزرگ انجام دهيم بلكه خواسته كارهاي كوچك را با عشق بزرگ انجام دهيم»

  • افسانه می‌گوید:

    چه حرف زیبایی زده وودی آلن ……..
    خیلی خوبه که آدم خودش رو … شادی هاش رو … غم هاش رو … و همه ی اون چیزایی که به خودش و خودش برمی گرده سانسور نکنه … بدون فکر کردن به قضاوت دیگران و واکنش اونها … حرف بزنه، بنویسه، گریه کنه، بخنده، و باشه.

  • چند باری در چند مجلس مختلف چنین اتفاقی برای من افتاد (البته نه برای این وبلاگی که با آن برایتان کامنت می گذارم. برای یک وبلاگ دیگر) نتیجه برای هر چند بار کاملا یکسان بود: اول ابراز شور و شادی و تعجب فراوان از اینکه آن آدم من هستم. دوم تعریف و تمجید از وبلاگ و سیستمی که دارد و سوم آویزان شدن تا آخر مهمانی و پرسیدن هر سئوالی که فرد به ذهنش می رسد در راستای موضوع وبلاگ. آن خوشحالی که می گویید برای من فقط در همان چند دقیقه اول بوده است.

  • شرمین نادری می‌گوید:

    سروش عزیز ..تو بهترین وبلاگ نویسی قرونی هستی که من متولد شدم یا متولد خواهم شد …این رو نه به خاطر دوستی شگرف و حرف های مشترک مون گفتم که فقط نقل قولی بود از دل بی صاحابم که اتفاق شمی درست و درمون درباره استعداد یابی داره.

  • دست کم نگیر خودتو

  • درخت ابدی می‌گوید:

    این از اون مطالبی بود که هرچند وقت یه بار آدم دلش می‌خواد دوباره بخونه‌ش.
    بند 9 و 11 عالی بود.
    خواننده‌ها میان و می‌رن و بعضیاشونم پای ثابتن. چیزی که مهمه اینه که آدم مختصات خودشو حفظ کنه.
    با این‌که گودر از اف.بی خیلی عمیق‌تره گاهی احساس می‌کنم دارم پفک‌نمکی می‌خورم و حس روزمرگی بهم دست می‌ده. بدترین چیزش اینه که آدمو بی‌حوصله می‌کنه. اون فردیتی که وبلاگ داره توی گودر نیست. شاید دلیلش همون بی‌خاطره بودنش باشه که به نظرم مشکل بزرگیه.

  • مهشاد می‌گوید:

    خیلی جرات نوشتن ندارم هنوز،وقتی که کم می یارم تند و تند با شعرهام به روز می کنم…نمی دونم دوره داره…نمی دونم… می ترسم این جراته هیچ وقت نیاد…

  • محمود می‌گوید:

    عالیییی
    من که تازه کارم و عمر وبلاگ نویسیم در بلاگستان به یک دو سال هم نمی رسه (البته یاد بلاگ های یاهو سیصد و شصت درجه و سبک نوشتاری «یاهو سیصد و شصت اولوژی» که ما رو گرفتار مقوله ی ژورنالینگ کرد هم به خیر. در اون جا سابقه دار بودیم).
    خلاصه این که این دستگیره و دره و میخ طویله و این حرف هایی که می زنید آقای روحبخش خیلی درستن. یک جایی در این شب باید باشه «که بیاویزم قبای ژنده ی خود را…» از حضور ریسمان وارتون متشکرم.

  • در دوردست‌ها می‌گوید:

    سلامی از طرف یک خواننده ی خاموش!
    اصلاح میکنم. نسبتا خاموش :دی چون چند ماه پیش هم یه نظری این دور و بر ها گذاشتم 🙂

    خلاصه این که بنویسید که ما نثرتان را میپسندیم 🙂

این چیست؟

شما در حال خواندن بازگشت به سال صفر در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: