مفیستوی من

مارس 28, 2011 § 24 دیدگاه

 

نوشتن کتاب  سنگری شده برای طفره رفتن از این حقیقت که این روزها نمی‌توانم بنویسم.

+++

بگذارید صادق باشم.شاید علتش دوره روانکاوی بود که از سر گذراندم. در یکی از این پیچ‌و خم ها و کلنجارها ما به این تشخیص رسیدیم که من نوشتن را جایگزین طیف متنوعی از رفتارهای اجتماعی و انسانی کرده‌ام.فرآیند درمان مقداری شامل بازگرداندن شان امور بهشان بود. طوری که ناچار نباشم «به ازای» چیزی بنویسم. الان در قیاس با مدل انسان سالم،‌خب سالم‌تر شده‌ام. رفتارهام طبیعی‌تر و آدمیزادی‌تر شده و طبیعتا بازتاب یونورس هم آدمیزادی‌تر شده و کم‌تر دریغ می‌کند از چیزهایی که می‌خواهم.

اما این وسط یک عدم تعادل، یک ناهنجاری به تعادل رسید. این ناهنجاری به گمانم همان چیزی بود که مرا وا می‌داشت بنویسم. از اعتراف به این که آدمیزاد یا می‌تواند سالم باشد یا خلق کند متنفرم. با این حال فکر می‌کنم در زندگی پریشان و آشفته خانوادگی یا شخصی اغلب نویسندگان عالم حقیقتی است که متاسفانه نمی‌شود انکارش کرد. هول برم می‌دارد از فکر این که نوشتن بیماری درمان شده من باشد. من درد او را به هزار درمان نمی‌دادم.

+++

شاید راهی باشد که من هنوز کشف نکرده‌ام. شاید گوشه‌ای هنوز ناهنجاری خفته باقی مانده که باید پیدا و انگولش کنم. شاید باید یکسال دیگر برم روانکاوی که بیماری‌ام را پس بگیرم.

+++

همه ما شبی سر چهار راهی وردی خوانده‌ایم و شیطانی را به قصد معامله احضار کرده‌ایم. من هم مفیستوفلس خودم را دارم. او به من چیزهایی داد که می‌خواستم. آدم قانعی هستم. به قدری که تخیلم کش می‌آمد خواستم و داد ولی روحم را گرفت.

آدمیزاد روحش را لازم دارد. آدمیزاد در سرشب‌های بهاری که نم‌بارانی می‌زند روحش را لازم دارد. وقتی دلش تنگ دوستی‌ست روحش را لازم دارد. وقتی می‌خواهد با تتمه رقت‌بار زورش بنویسد که چرا نمی‌نویسد، روحش را  لازم دارد.

به خود سابقم حسودی می‌کنم.

§ 24 پاسخ برای مفیستوی من

  • فرزاد.خ می‌گوید:

    اي مفيستو فليس
    اي آن که نيت شر در ير دارد
    ولي همواره کار نيک مي کند.
    فاوست/ گوته
    پ.ن: مي دونم نقل قول درب و داغوني بود منتها از حافظه نقل کردم. هر کي درستش رو مي دونه تصحيح کنه.

  • درخت ابدی می‌گوید:

    شاید الان خلاقیتت رو داری صرف چیز دیگه‌ای می‌کنی. پرداختن به روح هم خب وقت می‌بره.
    گوش به زنگ باش که مفیستو دست از سر آدم برنمی‌داره.

  • Helen می‌گوید:

    هممم با مفیستو می‌شه مذاکرات کرد؟
    یا
    بگردید موضع قلقلکی روحتون رو پیدا کنید لطفن هر چه سریعتر.
    کف پاش! کف پاشو امتحان کنید.

  • محسن یزدانی می‌گوید:

    شاید همینی که هستیم کلن خوبه..اگر بیماریم خوبه. اگر سالمیم خوبه.. باید به همین که هستیم اعتماد کنیم و مطمئن باشیم همین که هستیم، شرط لازم و کافیه برای لذت بردن و شاد بودن. فک کنم در واقع ..! 😀

  • ستاره می‌گوید:

    حتما لایه‌های خواب بزرگ در حال باز آرایی نوینی هستن.

    خوب بمانید

  • آناهیتا می‌گوید:

    اومده بودم تو بلاگت بگردم دنبال مشخصات روانکاوت، که این پست… اومدم همینجا نقدن اسم و رسمشو درخواست بدم… حتی بذار اینم بگم که از اول این کامنت قصدم همین بود. ولی وسطش نظرم عوض شد و ترجیح دادم خودم برم بگردم تو کوچه پس کوچه های بلاگت. واسه همین اینقد بی ربط و بی سر و ته در اومد کامنتم!!!
    یادم رفت کامنتمو تموم کنم! میدونستم تو کوچه ها گم میشم!
    ممنون

  • خیال بند می‌گوید:

    سال نو مبارک
    بالاخره وقتی به گذشته نگه میکنی به اون سروش میخندی یا با حسرت نگاه میکنی؟

  • مهشاد می‌گوید:

    یک بار معلم کلاس سوم دبستانم یک چیزی گفت که هنوز تو ذهنم دارمش: گذشته چیز ترسناکیه،زیاد بهش فکر نکنید،فکر کنید غول میشه ممکنه شما رو ببلعه!!!
    اون موقع گیر دادم که یعنی چی غول میشه،گفت بزرگ بشی می فهمی،ولی هنوز که هنوزه نفهمیدم!
    فکر کنم زمانیکه بلعید عمق ماجرا رو می فهمم!

  • ناشناس می‌گوید:

    سلام دکترسروش
    من علیرضام (احمد)

    من الان یه جایی ام که میترسم اگه بهت بگم نابودت کنم
    D:
    من الان توی ترمینال کاراندیش شیرازم
    نم بارونی میاد
    باااااااااااااد ملایم
    نشستم زیر یه طاق تو فضای باز
    یک ساعت مونده تا اتوبوسم حرکت کنه
    مونده بودم چه حوری این یک ساعتو پر کنم
    لپتاپم رو باز کردم
    یک اینترنتی داره اینجا
    نشستم دارم ویدئو میبنم حتی !
    اومدم این ویلاگتو دیدم و حس کردم که احتیاج به مقداری روح دارم و داشتم
    با اینکه من معمولا روحم اتصالی داشته و خوشبختانه االان اتصال برقرار شد
    و تو سروش روحبخشی بودی
    شدی عین این شخصیتای فیلمای کلیشه ای که اسم و فمیل قهرمان قصه آخر عاقبتش رو لو میده !
    (فک کنم نفر هزارم باشم که دارن تو فامیلیت حسن تعلیل میزنن)

    ضمناً این بد شد سروش
    در نیومد
    اون کامنتی نشد که باید میشد
    ! :))

    سوسیس داغ لای کالباس سرد خوردی؟

  • علیرضا می‌گوید:

    سلام دکترسروش
    من علیرضام (احمد)

    من الان یه جایی ام که میترسم اگه بهت بگم نابودت کنم
    D:
    من الان توی ترمینال کاراندیش شیرازم
    نم بارونی میاد
    باااااااااااااد ملایم
    نشستم زیر یه طاق تو فضای باز
    یک ساعت مونده تا اتوبوسم حرکت کنه
    مونده بودم چه حوری این یک ساعتو پر کنم
    لپتاپم رو باز کردم
    یک اینترنتی داره اینجا
    نشستم دارم ویدئو میبنم حتی !
    اومدم این ویلاگتو دیدم و حس کردم که احتیاج به مقداری روح دارم و داشتم
    با اینکه من معمولا روحم اتصالی داشته و خوشبختانه االان اتصال برقرار شد
    و تو سروش روحبخشی بودی
    شدی عین این شخصیتای فیلمای کلیشه ای که اسم و فمیل قهرمان قصه آخر عاقبتش رو لو میده !
    (فک کنم نفر هزارم باشم که دارن تو فامیلیت حسن تعلیل میزنن)

    ضمناً این بد شد سروش
    در نیومد
    اون کامنتی نشد که باید میشد
    ! :))

    سوسیس داغ لای کالباس سرد خوردی؟

  • علیرضا می‌گوید:

    خیلی کامنت پرروحی شد شد عین کامنت دیوونه
    به دیوونگی خودت حلال کن
    اتفاقاً یه حدیثی قشنگی هم در همین زمینه هست

  • حمیده می‌گوید:

    حالا جالبه روان پزشک من گیر داده که مثل قدیمت بنویس.

  • پویا می‌گوید:

    متاسفانه ماجرای خیانت جلسات روانکاوی به توان نوشتن رو منم تجربه کرده ام و تجربه ی سختی بوده برام و هست.
    وبلاگ نویس نبودم البته. نوشتن کار جدی و اصلیم نبود ولی کاری بود که خیالم راحت بود که از پسش بر میام. راحت می نوشتم بی دغدغه.
    اون روزا 360 بود و من 360 نویس. خوش روزگاری بود ازین نظر ولی من جز غر زدن و سخت گذراندن شیوه ای نداشتم در زندگی. این بدگذراندن بلخره چنان جونمو رو به لب رسوند که رفتم سراغ روانکاو.
    اتفاق تلخ را ولی خیلی دیرتر متوجه شدم. 6 ماه بعد از جلسات مداوم شایدم دیرتر روز ی به روانکاوم گفتم که دیگه نوشتنم نمیاد. حرفی انگار دیگه نیست برا گفتن. عادی گفتم فکر میکردم جریان موقتی ایه مختص همون مرحله از روانکاوی. روانکاوم ولی یهو جدی شد. گفت مگه چقد برات مهم بوده نوشتن. گفتم نمیدونم چقد. خیلی همیشه ازش خیالم راحت بوده. به جدی بودنش فکر نکردم راستش. گفت اگه من درست عمل کرده باشم بعیده که بتونی دیگه مث قبل! باورم نشد. الان ولی بعد دوسال کم کم دارم باور میکنم.

  • قوی می‌گوید:

    نایس. واقعا جالب بودن، مخصوصا اون توهم توطئه.

  • ستاره می‌گوید:

    شايدم از سر بهونه گيريه … يا تنبلي … يا خودخواهي … يا نكنه اعتماد به نفستو از دست دادي بيگ؟

این چیست؟

شما در حال خواندن مفیستوی من در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: