همین که خوبم مثل فحشه برات

مارس 13, 2011 § 40 دیدگاه

1 آرزو به دلم مانده وقتی از کسی می‌پرسم  چطوری؟ جای شل و ول گفتن مثلن : بدی نیستم، ای‌ی‌ي، بدک نیستم، خوب می‌شم یا شما بهتری‌، دست از خساست بردارد و مثل آدم بگوید : خوبم‌، خیلی خوبم

2 ما چه مرگمان است؟ خیر از فضا نیامده‌ام. وضع اجتماعی و اقتصادی و همه چی را خوب می‌دانم. خب چی؟ برویم همه با هم خودمان را از برج میلاد پرت کنیم پایین خلاص؟‌ اگر تصمیم نداریم بخاطر احوال جهان هاراکیری کنیم پس چرا خودمان را مثل گربه‌های مریض لِخ می‌کشیم بر روزگار؟

3 فهم آدم‌های قرن نهم میلادی بسیار مهم است. همه که ابله نبوده‌اند. کلی روشنفکر و هنرمند و آدم حسابی ناراضی که از همه چیز جهان به تنگ آمده بود. چهار قرن پس از آنها تازه رنسانس آغاز می‌شود. آرزوی‌های آنها بدل به حقیقت می‌شود ولی خب به عمرشان کفاف نمی‌دهد. یک چیزهایی را می‌شود در جهان عوض کرد، یک چیزهایی را نمی‌توان. آدمیزاد نمی‌توانسته جای قرن نهم و چهاردهم را عوض کند،‌نمی‌توانسته پرت شود به زمانه دیگری.  مردمان قرن نهم از این حیث اهمیت دارند. آنها علی‌رغم اختلاف زمان چهارصد ساله با آغاز رویاهاشان باز هم زندگی‌کرده‌اند، خوشی کرده‌اند، رنج کشیده‌اند، خلق کرده‌اند، یاد گرفته‌اند و عشق ورزیده‌اند.

4 آدم نباید بخاطر چیزهایی که توانایی تغییرش را ندارد زندگی را به کام خودش و دیگران زهر کند. چه صفرا در جانش بجوشد چه نجوشد، چه بگوید بدک نیستم، چه بگوید خوبم، همه‌مان می‌میریم. استثنا ندارد.

5 روی دیگر حرص خوردن و رنج کشیدن بی‌دلیل این نیست که ابله شویم.  شک نکنید که رنسانس حاصل شور زندگی همه آدم‌های قبلی بوده، حاصل یادگرفتن‌ها و یاددادن‌هاشان.

6 زمانه از ما رنجبران درجه یکی ساخته. همه داریم تاج خار بر سر بر جلجلتای خویش صلیب‌های سربی حمل می‌کنیم. در چهارده سالگی بوف کور می‌خوانیم و یادمان می‌دهند آدمهایی که سرشان به تنشان می‌ارزد غمناک و فسرده‌اند. مسیح‌های خودخواسته شده‌ایم که رنج‌کشیدنمان کسی را رستگار نمی‌کند.

7 بعدها فهمیدم اتفاقن هیچ کدام از بزرگانی که دوستشان دارم آدمهای گرفته و مغمومی نبوده‌اند. آنقدر بزرگ بوده‌اند که بفهمند معلومشان نیست این دم که فرو برند برآرند یا نه؟ فهمیدم کسانی ذوق شنگول بودن ندارند اتفاقن زندگی را زیادی جدی می‌گیرند.جدی‌تر از چیزی که هست یا می‌تواند باشد. مذهبی‌های دو آتشه – که به جهان دیگر معتقدند- و آتئی‌ست‌های ماتریالیست- که انسان را ماشینی زاده سرشت کور بیگ‌بنگ می‌دانند- دست‌کم سر یک چیز با هم هم‌عقیده‌اند: زندگی با وجود همه اهمیت‌اش چندان جدی نیست. جدی نیست چون مقدمه جهان دیگری‌ست یا  جدی‌نیست چون فروتنانه باید ماهیت ذره‌ای خود را در کائنات درک کنیم. در همه این شرایط چیزهای کمی برای غصه خوردن باقی می‌ماند.

8 «حکمت شادان» این کتاب نیچه و اسم فوق‌العاده‌اش را بسیار دوست دارم. یکی از آرزوهام این است که مجله‌ای دربیاورم به این اسم. برای همه مشنگ‌ها و ملنگ‌ها و واخورده‌هاو اهل سماع و شاطحان و به ..خم گیرندگان و چِت‌کرده‌های فاضل بزرگوار.

9 آهنگسازی یا ترانه‌سرایی بلد نیستم. اگر بلد بودم جای این همه صغرا کبرا چیدن می‌رفتم این   را (+)می‌ساختم می‌دادم گوش کنید،‌خلاص

10 امیدوارم سال 90 در جواب همه حال‌احوال‌ها با خیال راحت بگویید: خوبم. هیولام…

سال تازه‌تان مبارک

§ 40 پاسخ برای همین که خوبم مثل فحشه برات

  • Helen می‌گوید:

    وقتهایی هم آدم خوب نیست که بگه خوبم خب.

    یکی این، یکی فقط بگو شات آپ، یکی جویدن استیک ناموجود. خُدان. 🙂

  • KHERS می‌گوید:

    در مورد بند هفتم:
    درست میگی، آتئیست زندگی شو موقتی و خودشو جزیی ریز از کائنات میبینه، اما نتیجه گیریت اشتباهه. آتئیست بخاطر این بینش بیخیال دنیا نمیشه، اتفاقن دقیقن به همین دلیل خیلی هم جدی میگیرتش. چون میدونه خیلی خوش شانس بوده که تونسته یه دونه از میلیونها اسپرم باشه و زندگی کنه. عمرش رو هم تلف ساختن عمر دیگه ای نمیکنه. دو دستی چسبیده به چیزی که داره. به شخصه توی دمغ ترین حالتهام اتفاقن یادم همین گذرا بودن زندگیم و خوش شانسیم می کنم و انرژی دوباره می گیرم.

  • آسیه می‌گوید:

    این آرزو به دل منم مونده که وقتی کسی ازم میپرسه «چطوری؟»، مثل آدم و از ته دل و بدون خساست بتونم بگم:»خوبم. خیلی خوبم.»

    بند دهم رو من هم برای شما آرزو دارم …

  • درخت ابدی می‌گوید:

    تیتر و گزینه‌ی 3
    کلا باهات موافقم

  • مهشاد می‌گوید:

    وااااااااااای
    چقدر با بند ۶ حال کردم،کلی بلند بلند خندیدم
    چقدر راست میگین!!
    آره یه زمانی منم عادت کرده بودم که بگم ااااای بدک …

    ولی حالا یه مدتیه که بعضی اوقاj شاید به دروغ هم میگم تووپ تووپم!!!
    بزرگانی که دوستشان دارم…

  • فرزاد.خ می‌گوید:

    جناب روحبخش ای خدایگان کمیک. دی:( آخ یادش به خیر چقدر ما از این ستون بغلی سایتتون کمیک دانلود می کردیم) حتماً یادتون هست تو سندمن نیل گیمن یه جا یه پسره می گه این ماییم که جهنم خودمونو می سازیم کارایی که همیشه انجام می دادیم با خودمون انجام می دیم یا یه جا دیگه هم لوسیفر می گه اینا عین یه مشت مازوخیست عوضی دائم دارن خودشون آزار می دن. حکایت ماست.
    مایی که تو این قرن پر از آشوب و خون وفریاد زندگی می کنیم و وسط روشنایی و تاریکی گیر کردیم. سالیان سال تو هوایی که فقط گرگ و میشه گیر کردیم. و خب نمی شه یه قرن رو زیاد کشش داد. این موضوع تبدیلمون کرده به یه سری رواقی که داریم فقط داریم غیردقیق گزارش لحظه به لحظه مون رو می دیم بدون این که بدونیم واقعاً چی هستیم. فقط می دونیم چی نیستیم.
    منم خیلی دوسست دارم عین سینا حجازی داد بزنم همه چی خوبه و بشم لذت یه لحظه. می دونم این دنیا چه هولناک مسخره است و فقط می شه بهش خندید. اما یه چیزی هست تو عمق اون رشته های ترسناک و در هم پیچیده ی آدم اون جایی که توی تاریکیش چیزی رو نمی شه دید که نمی ذاره این حرفو بزنم. شاید این همون مازوخیسمه است که نمی ذاره.
    تنها کاری که می تونم بکنم آرزوی خوشحالی برای همگیه.
    خوشحال و پاینده باشید.

  • مانی ب. می‌گوید:

    پس
    !don’t worry be happy

  • فرزاد.خ می‌گوید:

    یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها.
    من این آهنگ رو با یه آهنگ دیگه اشتباه گرفته بودم.
    و کامنت بالایی رو زمانی نوشتم که آهنگو گوش نکرده بودم حرفای بالایی رو یک جا پس می گیریم.
    این طور خوب بودن یه حالی دیگه داره.
    » یه وقتایی هم بی خیالی خوبه»

  • مرتضا می‌گوید:

    بله
    من هم خسته شدم از غصه دار بودن واقعی یا الکی

    ولی یک چیز را نباید فراموش کرد. ما حالا دچار همزمانی زمان های ناهمزمان هستیم. یعنی غصه ات صد برابر می شود وقتی می توانی ببینی که چقدر بدبختی. قبلن احساسش و فهمیدنش سخت بود. دنیا بزرگ بود. اینقدر کوچک نبود که فکر کنی چند کیلومتر آنورتر خیلی چیزها برای خیلی ها همانقدر بدیهی است که برای تو آرزو. حالا هی بگو که همین است که هست… خوب؟ ناله نکنیم؟ همه قرار است بمیریم؟ گور بابای مرگ! مسٔله کیفیت زندگی است برای امثال من که به آنور دنیا اطمینان ندارند. حالا می شود درباره انواع عزاداری صحبت کنیم؟

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      بله مرتضا جان حرفت درست. مردمان قرن نهم البته اختلاف چند کیلومتری با قرن هجدهم نداشته اند و این احتمالن وضعیت ما را دردناک تر می کند.
      اما عزاداری طولانی خودت بهتر می دانی نشان بالینی بیماری است و ما عزاداران قرون به اندکی سیتالوپرام محتاج تریم تا بسیاری ناله. اهمیتی ندارد که ما چقدر خود مقصریم و چقدر زاده جبر جغرافیا. منطق بی رحم جهان است چه کارش کنیم؟

  • ستاره می‌گوید:

    شماره 6 … اين برده بار آمدنمان، برده رنج، برده چهره ها و صورتكها،برده هر چيزي كه هيچ وقت سراغش را از خودمان نمي گيريم …

    ممنون كه باز نوشتيد.

  • مرتضا می‌گوید:

    اتفاقن منظورم از انواع عزاداری همین بود که همیشه ناله نیست، یا نباید باشد. مثلن می شود جلسات گروهی گذاشت برای لعنت فرستادن دسته جمعی به پدر و مادر زمانه 🙂

    منطق بی رحم جهان را هم کاریش نمی شود کرد ولی منطق بی رحم جهان تا جا داشته با ما کارها کرده…

    ممنون از جوابت.

  • مهشاد می‌گوید:

    مرسی.. مرسی آقای بیگ اسلیپ؛ به خاطر این حال خوب تان

  • عطیه می‌گوید:

    اساسن درد جسمانی را چطور جدی نگیریم؟
    اینو تو سرش می زنیم، خفه نمیشه:)

  • حورا می‌گوید:

    سه سال پیش بود با بابام رفته بودم بیمارستان ملاقات سیمین دانشور. درست مثل جنین، مثل نوزاد، روی تخت سفید بیمارستان توی خودش خم شده بود. منی که دبیرستانی بودم چندتایی از رمانهاش رو خوانده بودم و بابا هم می دونست که چه دوستش دارم… درآمد به سیمین گفت دخترم جزیره ی سرگردانی شما را خوانده و دوستتان دارد و چه و چه…
    گوشه ی چشمهاش اشک بود. این قدر مریض احوال بود که یکی از شاگردهاش باید گوشش رو کنار لبهای سیمین می گرفت تا صداش رو بشنوه و حرفش رو برای ما تکرار کنه. انگار حوصله ی کسی رو نداشت. فقط یه جمله به من گفت که تو آخه چرا جزیره ی سرگردانی رو خوندی؟ بعد چشمهاش رو بست. گفت میخواد تنها باشه.

    حالا که سه ساله از اون فضا دورم منم راستی با خودم فکر می کنم که آخه ما چرا این طور بزرگ شدیم؟ چرا چهارده سالگی جزیره ی سرگردانی، پانزده سالگی عباس معروفی، شانزده سالگی بوف کور… چه عجله ای بود؟ چه نیازی بود این همه تلخ کامی و قیافه ی عبوس را به این زودی بر سر خودمان سوار کنیم؟…
    از بی خبری و نادیده گرفتن اوضاع حرف نمی زنم (همان بندِ دوم نوشته ی شما) …
    همین برایم حالا مهم است که میان نشستن و غصه خوردن، تفاوتی شگرف است تا دویدن و رنج کشیدن. (غصه و رنج برایم یکی نیستند.)
    دویدن هم دویدنی از این جنس که مولانا می گفته:
    آبی میان جو روان آبی لب جو بسته یخ/ آن تیزرو این سست رو هین تیز رو تا نفسری

  • سمیرا می‌گوید:

    شما را نمیشناسم متن شما لینک یکی از دوستان بود. ممنون. حرف حساب جواب نداره :
    به جای لعن تاریکی بیا شمعی برافروزیم.
    نوروز مبارک

  • مهيار می‌گوید:

    دمت گرم… واقعا دمت گرم… حرف دل خيلي ها رو زدي… ايشالا هميشه سلامت باشي و خندون

  • فرزان می‌گوید:

    واقعا عالي بود، هم خنديديم و به تفكر وا داشته شديم. حالا واقعا حالم خوبه هيولام

  • سوده می‌گوید:

    آقای پدر ما مصداق بند یک هستند البته برعکسش. یعنی در پاسخ به احوال پرسی همه ( یعنی همه ها) میگن خییییییییلییییییییی خوب. باور بفرمایید ایشان در همین مرز پرگهر میزیند و دلشان هم خوش تر از بقیه نیست ولی ما که فرزندشانیم حسادت می نماییم که چرا ما نمی گیم اینجوری.
    سال خوبی داشته باشید.و حالی خوب تر

  • مونس می‌گوید:

    سلام
    من خوب نیستم و متاسفم از اینکه خوب نیستم. میشود در حق من نه برادری که انسانی گری کنید، تهران نیستم و الا ادرس روانپزشک یا مشاور خودتان را میگرفتم، میتوانید از ایشان ادرس روانپزشک یا مشاور حاذقی در بلاد ما مشهد را بگیرید، خسته هستم از خوب نبودن.
    ممنون

  • y mkj می‌گوید:

    غر نزن ! بنویس !! بنویس !!! بنویس !!!!

  • zaagato می‌گوید:

    مثل سلین در سطر-سطر ِ»سفر به انتهای شب» باید فکر کنیم. میره تو دل گند و کثافت ولی میخواد از همه اینها زندگی بسازه چون انتهای شب،بعد از اون ظلمت بی پایان، یهویی میرسه به نور و روشنایی.

  • هدا می‌گوید:

    نميفهمم چرا بعضي ها برات چس ناله نوشتن اينجا
    But ,you made my day man! …

  • هدا می‌گوید:

    or it’s better to say NIGHT

  • گیشار می‌گوید:

    7 و 8 فوق العاده زیبا بودن. این آهنگ هم که مدت هاست عشقه .. نداده هات هیچ، داده هات کو .. به روز باشی همیشه

  • فراز می‌گوید:

    مرسییییییییییییییییییی …اینقد حال کردم که مگو….من خوبم خوب خوب

  • ستاره می‌گوید:

    هوم … يادآوري خوبي بود براي حالا كه سال داره به نصفه ميرسه.

این چیست؟

شما در حال خواندن همین که خوبم مثل فحشه برات در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: