عمری دگر

دسامبر 21, 2010 § 35 دیدگاه

1 لایف‌استایل اینهایی که هر شب با رفقایشان می‌روند بیرون دوست دارم. اینهایی که تازه زندگی‌شان از سر کار که برمی‌گردند با یک دوش ملیح شروع می‌‌شود. پیراهن‌شان را عوض می‌کنند و می‌روند پارتی. یا اینهایی که شب چله دور هم جمع می‌شوند. می‌کوبند و می‌خوانند و خوش‌اند.

2 وقتی خانه‌مان بودم گناه تنهایی و خانه تاریک‌مان را می‌انداختم گردن والدین‌ام. که معاشرتی نیستند و دور خودشان تار تنیده‌اند و باید روزی بابت این که تنها دلخوشی شب‌های ما سریال‌های شبکه یک است ،به جایی از جهان جواب پس بدهند.

3 الان سی سالم است. بفهمی نفهمی سی و یک. زندگی‌  کار و بارم ، دوستان و رفقا و خوشی‌ها و ناخوشی‌هایم مستقل است. بابت هیچ شب تنهایی‌ام حق ندارم کسی را سرزنش کنم. با این حال اغلب اوقات تنها تفاوت شبهای من و والدین‌ام این است که جای قصه‌های جزیره و همسران و هنرهفتم دلم به دی‌وی‌دی‌ها ندیده خوش است.

4 تازگی‌ها کشف کرده‌ام من هم مثل مادرم تمایل دارم خانه شبها نیمه‌تاریک باشد و یک دو منبع نور بیشتر ، خانه را روشن نکند. از کشف این حقیقت ترسناک دلخور و آزرده‌ام.

5 مهمانی خانوادگی شب چله؟ کدام مهمانی‌؟ من هزار کیلومتر با نزدیک‌ترین هم‌خون ممکن فاصله دارم. نوروز، عید و چهارشنبه سوری باگ تلخ روابط دوستانه‌است وقتی خانواده‌ات دورند. همیشه دوستان هستند. می‌گویید و می‌خندید و خوش‌اید. حتی گه‌گاه غره می‌شوی که دوستان انتخابی بهتر از خانواده غیر انتخابی. ولی در این ایام که گفتم هیچ‌کدام از این دوستان جانی وقت آزاد ندارند. همه با «خانواده‌»شان برنامه دارند. شب‌نشینی دارند. روز نشینی دارند. تو می‌مانی و حوض‌ات.

6 دارم نق می‌زنم دیگر نه؟ یکی بیاید چهره‌اش را کج کند که دارم نق می‌زنم. یادم بیاورد من سالها از همه مزایای این تنهایی و دورافتادگی استفاده‌ کرده‌ام. بخاطرم بیاندازد که این استقلال برای خیلی از دوستانم -که هنوز بابت تکه‌های کوچکی از زندگی‌شان باید کمابیش جواب پس‌ بدهند- رشک‌برانگیز بوده.

7 تنبلی‌ست؟ بهانه‌است ؟ ژنتیک است؟ عادت است؟

8 همیشه هر جا هستم ، مثل ملیندا ملیندای آلن، یک خود دیگری‌م را تصور می‌کنم. خود دیگری که باگ‌های زندگی من را ندارد.یک خودی که همیشه سرحال است. که همیشه و همه جا به موجودات انرژی مثبت می‌دهد، دندان‌هایش همه ردیف‌‌اند و جرم‌گیری شده- و مثل من سالها پیش موقع ارتودنسی فک پایین ، یکهو بی‌خیال درمان نشده- این خود دیگرم همیشه لباس‌های تک و مرتب می‌پوشد. هزار تا کار را همزمان انجام می‌دهد-مثل من نیست که وسط انجام بیش از دو سه فعالیت همزمان بزاید- خود دیگرم با ادب است و شعور اجتماعی بالایی دارد. هیچ‌وقت چیزی نمی‌گوید که به کسی بربخورد یا باعث دلخوری شود. نقطه ضعف‌های کودکانه مرا ندارد. خود دیگرم صبح‌ها کوه می‌رود و برای صبحانه می‌رود عروس لبنان یا اردک آبی. خود دیگرم جسارت دیوانگی‌هایش بیش از من است. می‌رود یک شب ناصرخسرو مسافرخانه اتاق می‌گیرد تا تجربه کسب کند. دفاع شخصی بلد است، نیمه‌شب‌ها به سرش می‌زند تک و تنها با یک هدفون تو خیابون راه بیفتد و به تکه‌های بکر شهر سرک بکشد. خود دیگر من با دوستان های کلاسش قرار شام  نایب می‌گذارد و با دوستان نزدیک‌تر قرار کویرگردی . خود دیگرم به سنت‌ها احترام می‌گذارد و خانواده‌اش دم دستش هستند. شب‌های چله و چهارشنبه‌سوری و سال تحویل پیش آنهاست. بیش از هر کسی در دنیا به خود دیگرم حسودی می‌کنم .سروشی در جهان موازی.

9 طی‌سالها فکر می‌کردم خیلی چیزها مانع این است که بتوانم به آن زندگی موازی برسم. فکر می‌کردم گیر کار استقلال است. نبود. بعد حساب کردم حتمن پول است. گرچه نقشش خیلی مهم بود ولی پول هم نبود.هزار رفتار کوچک و بزرگم را بالا و پایین کردم که شاید یک روز صبح که بیدار شوم احساس کنم من همانی شدم که بهش حسودیم می‌شد. البته نزدیک شدم. خیلی نزدیک. ولی سر بزنگاه «او» نبودم. سربزنگاه پوست  آن خود کول و رویایی جر می‌خورد و درونش «من» بودم. همان کارمندزاده محافظه‌کار که پای هیچ نامه جمعی را امضا نمی‌کند- حتی برای احمد غلامی که گرچه دو سه بار بیشتر ندیده بودمش ولی می‌دانم در کنار فرانسوای آسیزی و چلچله‌سینه سفید یکی از بی‌آزارترین و غیرسیاسی‌ترین مخلوقات عالم است- هیچ پرسش‌نامه‌ای را پر نمی‌کند- حتی اگر سئوال شخصی نپرسد- و اگر ولش کنی مثل کفتر جَلد ، قانع به آب و دون اندک و دو وجب جا، برای رسیدن به یک مقصد تکراری، مسیری تکراری را برای هزارمین بار می‌پوزد.

10 گاهی به این نظام کاست‌ای که هندوها می‌گویند،معتقد می‌شوم. طبقه اجتماعی، فرهنگی آدم‌ها چیزی نیست که بشود عوضش کرد. شاید گاهی عوض کردنش خیلی  نتیجه مطلوبی هم ندهد. اصلاح» تازه به دوران رسیده «را خب شنیده‌اید.

11 چی دارم می‌گویم؟ چه مزخرفی‌ست؟ یعنی فرزند نانوا باید تا ابد دم تنور بایستد؟ فرزند کشاورز باید زمین‌داری کند؟ آدم برای توجیه چیزی که هست چقدر می‌تواند زمین و زمان ببافد.

12 شاید راهی هست که امتحان نکرده‌ام. یک شورت‌کاتی که جلوی چشمم بوده ولی ندیده‌ام. که قدم نهایی‌ست برای بدل شدن من به آن یکی خودم.شاید با بیشتر فکر کردن، تجدید جلسات روانکاوی، ورزش صبحگاهی و تغییر عامدانه عادات قدیمی بتوانم همه چیز را عوض کنم. شاید برخلاف ادعایم این چیزی که هستم را دوست دارم. مگر نه این است که باي‌دیفالت همیشه تنهایی را به حضور در هر جمع تازه ترجیح داده‌ام؟

13 وقتی از مرور چند باری و بی‌حاصل فرق من و خود دیگرم خسته می‌شوم،از مرور راه‌هایی که می‌شود بهش رسید یا فکر کردن به این که آیا واقعن می‌خواهم بهش برسم یا نه، کنجی می‌نشینم و به زبانم می‌آید:

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را …

پ ن: بعد یکشب که می‌خوانمش به نظرم دست کم نسبت به وضعیت زندگی خودم زیادی ننه‌من‌غریب‌ام دارد و جانب انصاف‌اش می‌لنگد اما اگر وصف حال عادلانه خودم هم نباشد، وصف حال کسان بسیاری هست.وقتی در دلم اسامی‌شان را می‌شمارم قانع می‌شوم که بگذارم به همین تلخی بماند…

§ 35 پاسخ برای عمری دگر

  • انفرادی می‌گوید:

    می فهمم…

  • someone می‌گوید:

    باورم نمی شه! با 80 درصد این نوشته همذات پنداری میکنم یعنی این قدر آدم ها به هم شبیهند؟ شاید همش تقصیر مشهدی بودنه !!این سبک زندگی این تنبلی این محافظه کاری بیجا این تنهایی رو ترجیح دادن؟ لااقل من تو دوستای تهرانیم کمتر کسی رو می شناسم که این نوشته وصف حالشون باشه!

  • ریحانه می‌گوید:

    lمگر نمی تونی بری مشهد؟

  • یک خواهر می‌گوید:

    وقتی با لایف استایلت راحتی چرا عوضش کنی؟
    چشم و همچشمی که نیست.

  • الف.رها می‌گوید:

    پس همسرتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  • پگاه می‌گوید:

    چقدر شبیه من!

  • جک می‌گوید:

    از یک دلنوشته تا تحلیل انسان شناسانه ی قوی ای پیش رفتی که تنم را لرزاند.

    ممنون

  • هدا می‌گوید:

    منم هرچي مشهدي ميشناسم همين ريختي اند .
    ما هم كه مشهدي نيستيم همين امشب زورمون ميومد پي سي نازنين رو ول كنيم بريم خونه ي مادر بزرگه . وقتي رفتيم ديديم بلكم بيشتر خوش ميگذره اينجوري

  • اصلان می‌گوید:

    از مشهدی بودن نیست. در مورد این یکی خیالت راحت! من تهرانی هستم اما یک دوست ِ مشهدی داشتم. اینجا مجردی خانه گرفته بود. خوش بود. من نفهمیدم این همه آدم از کجا جمع می‌شدن توی خانه‌اش. که اصلن کجا با این‌ها آشنا می‌شود. شده بود که مهمانی بدهد، از مشهد هم آدم دعوت کند! نه اینکه آنچنان پولدار هم باشندها، به جاش حسابی پایه بود.
    آن خود ِموازی. جالب که همین چند دقیقه پیش بود که من پُست هوا کردم و یک گوشه‌ی ذهنم بود. من هم دارمش، برخلاف من پای چپش اسپاسم ندارد…

  • aidin می‌گوید:

    1yebar mishinam harchi comment ke bayad mizashatmo nazashtamo mizaram.
    2yadete gharar bood beham yechizayi yad bedim?
    man ino hastam.manke az shahre zendegie routinam.
    3hamchinam royayi nis.man taze daram khoone neshin misham.
    in 2.3.4 poste akharit o dos dashtam 🙂

  • سورمه می‌گوید:

    این خودِ موازی در همه ی ما وجود داره و اگه همیشه تو ذهنمون بیاریمش بهش نزدیک میشیم.مطمئنم شما هم اگه زندگی الانت رو با 5سال پیش مقایسه کنی خیلی از این تغییرات رو می بینی. شدت و سرعتش دیگه برمیگرده به اینکه چقدر رو خودمون کار می کنیم یا خودمون رو میندازیم تو موقعیت ایده آل

  • گلچهره می‌گوید:

    این شبهای نوستالوژیک که قاعدتا خانوادگی باید به صبح برسه چه ها که نمی کنه با آدمهای از خانواده به دور.خودم من هم این شبها رو در جمع دوست دارم با اینکه همیشه با تنهایی های خودم خیلی کیف می کنم.
    میدونی خیلی از ماها تنهایی و تنها بودن و دوست داریم اما در نهایت گاهی از همین هم ناراضی میشیم چون خیلی مواقع این تنهایی ناگزیر بوده انگار ما مبتلای این تنها بودن ها هستیم با اینکه اختیاری بوده اما برامون زور داره چون بعدش در جمع بودن ها رو نمیتونیم انتخاب کنیم یا دوریم یا گرفتار.
    اگر اون کمپ کرسی رو راه انداخته بودی دیشب همه دور هم کرسی نشینی می کردیم

  • تمامت تنهایی می‌گوید:

    نوشته ات حرف دلم بود
    ماهم مثل شب یلدای خانه پدری شب تک و تنها بعد از خوردن انار و یه دعوای لفظی رفتیم خوابیدیم!
    من با نظر سورمه موافقم
    این خود موازی برای همه وجود داره
    حتی اونها که خیلی اکتیو هستند یه خود موازی تنبل و تک و تنها دارند
    والبته با ارثی بودن این حالت بیشتر موافقم.
    چند وقت پیش تحقیقی رو که روی 2500 دانش آموزان آمریکایی انجام شده بود می خودنم نوشته بود اینکه یکی ریاضی اش خوب است و یا کسی که ادبیاتش همه اش ژن است. ژنی داریم مربوط به ریاضی و علوم و ژنی داریم مربوط به ادبیات و زبان !!!
    از اون روز تا حالا این تحقیق داره توی مغز من چرخ می خوره که من چه ژنی رو دارم؟
    مادرم دبیر ریاضی بود شاید همین ژن بود که ریاضیاتم همیشه نمره بالا بود و پدرم ادبیاتش خیلی خوب بود ولی در این مورد ژنی در خودم نیافتم
    هر دو تنها بودن و بی کس و الان من هم دقیقا همینطور است.
    باز فکر می کنم این ژن باید یه طوری قابل اصلاح باشه. شابد اگر کلاسی آموزشی بود که راه دیگر زندگی را به آدم یاد می داد همه چی درست می شد
    ببخشید خیلی حرف زدم

  • پویا می‌گوید:

    به انرژی و زمان داری اون لایف استایلی که گفتی چرا، منم حسودی میکنم. ولی نه به خود لایف استایل. زیادی نمایشیه. اگه اونهمه انرژی داشتم که یه عده ای دارن که خیلی باش خوش میگذرونن و دور همن. خیلی کارا دوس داشتم بکنم. نه مثل الان بیحال و خموده
    خود موازی هوشمندانه بود. مرسی

  • ستاره می‌گوید:

    اي بابا! من فكر ميكردم بيگ اسليپ هزار سال نداشته باشه حداقل سي و هفت هشته. حتما ميخواين بگين دستارم ندارين، و يه رداي دراز، و يه جلد كتاب اوراق زير بغل!؟(البته منظورم اون دو جلدي دون كيشوت نيستا) 🙂

    بچه كه بودم و حتي گاهي الان حسرت اين هنرپيشه ها و سلبريتيها را آي ميخوردم. فكر ميكردم مانيكور پديكور كرده به دنيا ميان، شبيه عروسكهاي بچگيم! بعد فهميدم چه دنياي سنگيني دارن واسه چند لحظه فلاش دوربين.

  • زویی می‌گوید:

    عمری دگر بباید! بباید؟ بباید! بباید؟ بباید! بباید ما را

  • نسیم می‌گوید:

    من همیشه فکر می کنم اگه بتونم مستقل زندگی کنم همونطور که دوست دارم و تو فکرم هست زندگی می کنم ولی الان که این و خوندم ترسیدم که نکنه عادت کردم به این مدل زندگی و نتونم تغییرش بدم

  • ...... می‌گوید:

    aha,pas 40cheragh chi shod????

  • zaagato می‌گوید:

    یه بار یکی از روش های تربیتی فرزندان ( یا چیزکی در این مایه ها) می حرفید. گفتش که اگر بچه تون به رفتارتون ایراد گرفت، باهاش مقابله به مثل نکنید…اگر گفت نمیفهمی جوابش ندید که خودت نمی فهمی..گفت و گفت و آخرش گفت که بزرگترین نفرین (بله،نفرین!) پدر و مادر اینه که بچه هه وقتی که بزرگ میشه خودش تمام عادت های ما که بهشون اعتراض میکرده رو دارا میشه.همون خوبی ها و همون بدی ها. تمام پدر مادر هایی که تو استودیوی این برنامه خارجکی نشسته بودند و حرفای یارو رو گوش میکردند زدن زیر خنده, از اون خنده های رضایتمندانه که چشای آدم برق میزنه و سرش شروع میکنه بالا پایین رفتن…و من ِ مخاطب اینور تلویزیون شدیدا از این گفته و خنده حرصم گرفت. حالا میبینم بیشتر ترسم گرفته بوده تا حرص… ناخوداگاه میدونستم – و حالا بعد از 7-8 سال بهتر میدونم – که حق با اون راوی بوده.

  • Becket می‌گوید:

    سلام …. شبیه خیلی ها هستی … شبیه منم هستی
    ….نمی دونم ناراحت میشی یا خوشحال میشی ولی من که ناراحت میشم… و بعنوان یک مشهدی اصیل فکر می کنم که شاید غاطبه مشهدی ها همین جورین… اگه امتحان کردی دیدی جور دیگه ای ام میشه … ما رو هم خبر کن

  • nasim می‌گوید:

    shaiad to doniaie movazi oon khode movazi to hasrate ine ke mese ine alan ma bashe,shaiad, ki midoone…ama mohite ejtemai moheme…choon to mohite ejtemai ke hade aghal man bozorg shodam yad nagereftam khodamo doost dashte basham…yad gereftam khode movazimo doost dashte basham,khode alanemoon ghashangtare soroosh hamini ke hastim ghashange ….

  • درخت ابدی می‌گوید:

    ما معمولا بین خودمون و اون دیگری درونمون در رفت و آمدیم. در واقع، معجونی از هر دو تا هستیم.

  • رضا.ب می‌گوید:

    عالی…
    تو این روزها کم پیش میاد یه همیچین پست بلندی این همه خونده بشه.
    تلخ بود و خوب نوشته بودیش 😦

  • سارا می‌گوید:

    سلام من بخاطر این رفیق بازی ها با داداشم بحث کردم و بعدشم قهر 3 روز تو قهریم 😦

  • م.شهابی می‌گوید:

    فکر میکنم خیلی از ماها یه شخصیتی رو در درونمون داریم که میخوایم یه روزی سر در بیاره وباعث باشه یه نفس راحت بکشیم وبعدش راحت وبا لذت زندگی کنیم! منم همیشه با خودم ، یه خود دیگه همراه دارم !

  • حورا می‌گوید:

    سلام. من حورا هستم، خواهرِ احمد ک.
    حالا شش ماه می شود که مرتب پست‌هایتان را می خوانم. این یکی را که خواندم دیگر باید سکوتم را می شکستم.

    به سطر آخر نوشته که رسیدم، ته دلم گفتم: خب حالا تنها نیستم، دیوانه های دیگری -مانند من- بودند گوشه کنارهای شهر من و شهرهای همسایه، چند متر و چند کیلومتر آن سو تر،‌ که خود و خانواده ی خود را سرزنش می کردند، برای آن شب های سوت و کور لعنتی، برای آن جمعه های بی‌بخار…
    حالا حالم بهتر ست. آن شب که این نوشته را می خواندم، بی‌خواب بودم، اشک داشتم… صبح رسید. شب تمام شد و صبحش صبحِ خوبی هم بود.

    جالب اینجا بود که هربار ذهن من هم، همین جریان فکری را طی می کرد، همین «آنها» و «ماها» و «خودِ موازی» و …

    اگر این سال ها تهران بودم،‌ شاید با هم رفیق می شدیم.
    شوخی نبود. نخندید لطفا! 🙂

  • ستاره می‌گوید:

    شعر از كي؟

  • ستاره می‌گوید:

    اوپس هيچي بعيد نيست مرسي

این چیست؟

شما در حال خواندن عمری دگر در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: