باشگاهِ بیش از فلان قدر

دسامبر 9, 2010 § 59 دیدگاه

چه فیلم‌هایی را فلان قدر دیده‌ام؟ چرا؟ آنها لزومن بهترین‌ فیلم‌های عمرم نیستند.اما لزومن «آن»ی شخصی داشته‌اند. جاذبه کیفور کننده‌ایی که آدم را بدل می‌کند به  بچه‌هایی که همچنان – بعد ده‌ها بار- اصرار دارند مادرشان کتاب قصه تکراری‌شان را بخواند.سعی می‌کنم ردیفشان کنم، سعی می‌کنم بفهمم چرا. گفتن ندارد که تعداد دیدن‌ها تقریبی‌ست و درباره خیلی دیگر احتمالن حضور ذهن نداشته‌ام. در مورد خیلی دیگر مثل لیلا، ببرخیزان، اژدهای پنهان، دختردایی گمشده، پیانو ، پدرخوانده دو و …نگران طولانی شدن مطلب بودم. گفتن دارد که می‌شود فرض کنیم » بازی وبلاگی‌» است. شما بنویسید چی را چقدر دیده‌اید. از چی کیف می‌کردید…

10تا 15بارها

شام تا بام:

هاروی کیتل یادتان هست؟ همان پاانداز وحشی فیلم راننده تاکسی. او دینی به گردن همه‌مان دارد. او کاشف و حامی نابغه‌ای‌ست به اسم کوئنتین تارانتینو.

یک بی مووی هست که تارانتینو نوشته، کیتل بازی کرده و رودروئیگز کارگردانی به اسم شام تا بام. فیلم دو سال بعد از پالپ فیکشن ساخته شده، یک زنگ تفریح تمام عیار است. پیداست تارانتینو به رودروئیگز گفته : هی بابی بریم یه کم فان داشته باشیم! بعد دوربین را گذاشته‌اند عقب ماشین، سر راه هاروی کیتل و جرج کلونی را هم سوار کرده‌اند و …اکشن. یک سوم اول فیلم ماجرای دو جنایتکار رقیق‌القلب است که یک کشیش بی اعتقاد و دو بچه‌اش را می‌دزدند.می‌روند کافه کمی حرف‌های جفنگ می‌زنند و ناگهان در ساعتی از شب- پیداست که حوصله‌شان از این خط داستانی سر رفته- مشتریان کافه همه خون‌آشام می‌شوند. حالا این چند نفر به علاوه یک دو انسان دیگری که اینجایند باید تا صبح در کافه وامپیرها دوام بیاورند. و تازه تا صبح چند بار دیگر هم خط داستانی عوض می‌کند! جلوه‌های ویژه فیلم دم دستی و دانشجویی‌ست. در و دیوارش باسمه است. اما به قدری سرشار است از حس خلاقیت بداهه که به بچه‌ها توصیه کردم بروند ببینند و ازش درام یاد بگیرند. فیلمش مثل هلو است. هم ساده است هم به شعورت احترام می‌گذارد. گرچه از آخرین باری که دیدمش 7 سالی گذشته ولی فکر کنم هنوز جا دارد دیدنش.

گربه سیاه ، گربه سفید

احتمالن شوخ و شنگ‌ترین فیلم کاستاریکا.بامزه اینجاست که این فیلم هم بعد شاهکار قبلی کارگردانش- زیرزمین- ساخته شده. زیرزمین به قدر کافی آدم بزرگ‌ها را راضی کرده بود. جایزه کن را گرفت و نام کاستاریکا را جهانی کرد. گربه سیاه، گربه سفید اصلن در قد و اندازه زیرزمین نیست. اما «آن» دارد. رهاست. بازیگرها جلوی دوربین انگار کاری به فیلمنامه ندارند، هر کدام – حتی سیاهی‌لشگرها- دارند یک مسخره‌بازی در میاورند. تو سر و کله هم‌ می‌زنند.آرام و قرار ندارند. داستانی بی‌سرو ته و شخصیت‌های مضحک و رگبار شوخی‌ها باعث می‌شود مثل همان شخصیت فیلم- که سکانس آخر کازابلانکا را مدام می‌بیند- تا مدتها معتاد دیدنش شوید.

ای برادر کجایی؟

خدا رحمت کند صاحب نازنین سینما مرکزی را. سالهای اول روزنامه‌نگاری مصاحبه کوچکی باهاش کردم و این دوران مقارن بود با نمایش ای برادر کجایی ( و بعد گوست داگ) با زیرنویس فارسی و صدای دالبی. از آنجا که شنیده بودیم خداوند با دانشجویان مهربان است، ده برابر حق‌التحریر آن مطلب با آوردن نام جادویی صاحب سینما – هر بار با یکی از دوستانم- از گیت ورود بدون بلیط می‌گذشتیم و ای بردار کجایی می‌دیدیم! کار به جایی رسیده بود که حرکات همه آدم‌های کافه نهایی فیلم را حفظ بودم. می‌دانستم الان است که این زنه در ردیف دوم ریسه برود روی شانه بغل دستی. می‌دانستم شهردار دغل محافظه‌کار فیلم وقتی جو را مساعد می‌بیند چطور روی سن قر می‌دهد.

گوست داگ: سلوک سامورایی

شنیدن صدای هوف شمشیر فارست ویتاکر و بال زدن کبوترهایش بصورت دالبی برای اولین بار چنان شیفته‌ام کرد که به لطف اسم آقای سینما مرکزی ( هاه ..فکر کرده‌اید اسمش را می‌گویم؟) هفته‌ای دوبار به مدت یک‌ماه به تماشایش نشستم. هنوز از آن شیوه سی‌دی‌گذاشتن گوست داگ در پلیر ( مثل شمشیر می‌چرخاندش) از آن پیرمرد رزمی‌کار که دزد خیابانی را ناکار می‌کند، از قتل‌عام حرفه‌ای خونسردانه‌اش وقتی وارد خانه می‌شود، از اصرارش به دخترک که نظرش را راجع به کتابی که بهش قرض داده بگوید، از مافیاهای هاف‌هافوی سنگین وزن که نفسشان در راه پله می‌گیرد و بچه‌ها از طبقه چندم روی سرشان اسباب‌بازی می‌ریزند و خیلی چیزهای دیگرش خوشم می‌آید. هنوز آن سیم لعنتی  اضافه که در سکانس پیش از دوئل اشتباهی وارد کادر می‌شود اعصابم را خرد می‌کند.

15 تا 20 بار

پالپ فیکشن

پالپ فیکشن را دوست داشتم. نمی‌دانستم که شاهکار است یا چی. گفتم که افخمی نشانمان داد که شاهکار است. وقتی ازمان پرسید چرا جولز و وینست وقتی اول فیلم می‌رسند جلوی در آپارتمانی که می‌خواهند داخل‌اش شوند، اول یک چند دقیقه‌ای وقت تلف می‌کنند؟ و اصلن چطور وارد می‌شوند؟ ما که ادعامان می‌شد که کلی فیلم را دیده‌ایم به هم نگاه کردیم و تازه فهمیدیم این آقای تارانتینو چه موجود خفنی‌است. شما هم تا جواب این سئوالات را ندانستید بدانید با دقت فیلم را ندیده‌اید.

اینسایدر

چطور می‌شود از موضوعی مثل شکایت و شکایت کشی از کارخانه سیگار سازی فیلم ساخت؟ که آدم بنشیند پایش؟ آن هم دو ساعت و چهل دقیقه!

در دنیای صفتی وجود دارد به اسم «استاد» که پیش از آنکه مثل امروز به گند کشیده شود فقط به کسانی می‌دادند که کارهای محیرالقول بلد بودند. آقای استاد مایکل مان جز همان کسان است. فیلم را بار اول بابت این دیدم که کارگردان مخمصه ساخته.بعدها هر کس از مخمصه خوشش می‌آمد می‌گفتم معلوم است دیگر، این همانی‌ست که اینسایدر را ساخته! این نوشته درباره این که چرا اینسایدر شاهکار است، نیست. فیلم را به قدری دیده‌ام که از برم چطور پاچینو پای تلفن منتظر تماس رابط‌ش است و عینک‌اش را برمی‌دارد و می‌گذارد روی پرونده مقابلش و عینک در دهم ثانیه لیز می‌خورد و او دستش را به شکل عجیبی حایل عینک می‌کند.به قدری دیده‌ام که هنوز گاهی فقط برمی‌دارم سکانس آخر را می‌بینم و از تماشای پاچینو خسته که کارش را رها کرده، برای آخرین بار  از راهروهای شبکه رد می‌شود، به در گردان ضربه می‌زند و وسط جمعیت سرد خاکستری یقه پالتویش را به صورت اسلوموشن بالا می‌کشد ، بغض‌ام می‌گیرد.

ماتریکس

یک موجودی درونم مثل سگ مقابل جلوه‌های ویژه خوب، رام و سر به راه می‌شود. بارهای اول که ماتریکس را دیدم ( بدون این که بفهمم درباره چیست) این موجود با دم جنبان و زبان آویخته مقابل تلویزیون می‌نشست و صدایش در نمی‌آمد.بعد که فیلمنامه را خواندم هم او هم من هم همه موجودات ریز و درشت درونم همگی بارها ماتریکس را دیدم و خوشمان آمد. شاید بشود برایش اصطلاح » ارضای چند جانبه » را اختراع کرد.قصه خوب بود،ترینیتی‌اش همین‌طور، خانه اوراکل و دیالوگ‌ها به یاد ماندنی.گرافیک‌اش رویایی ، جلوه‌های ویژه‌اش عالی، ایده پشت قصه تکان دهنده. هیچ‌وقت با چیزهایی که از سینما می‌دانستم نفهمیدم بالاخره ماتریکس شاهکار است یا معمولی‌ست یا چی. فقط می‌دانم یک هنگ درونم هست که هر بار نمایی از ماتریکس جایی پخش شود قطار می‌شوند و مرا می‌نشانند.

مخمصه

هیچ می‌دانستید پزیشن آن مجسمه مسیح در آغوش مریم که در دومین پلان فیلم دنیرو از کنارشان می‌گذرد خیلی شبیه موقعیت او و پاچینو در انتهای فیلم است؟ یا دقت کرده‌ بودید پاچینوی فیلم وقتی راه می‌رود اینقدر سنگین و تلو خوران است که انگار صدها کیلو وزن دارد؟ یا حواستان بوده وقتی پاچینو اوایل فیلم می‌خواهد از زیر زبان موادفروش خرده‌پا حرف بکشد در کمتر از 5 ثانیه صورتش 7 میمیک مختلف به خود می‌گیرد؟ یا تدوین سکانس سرقت بانک پر از اشتباه زمان‌بندی‌ست اما شما متوجه‌اش نمی‌شوید؟ مخمصه را وقتی بیش از 15 بار ببینید تازه لذتش شکوفا می‌شود. این می‌شود که همراه پاچینوی پیروز اما بدبخت سکانس نهایی، با کشتن آخرین امید رستگاری‌، همه‌چیزتان را می‌بازید.

بیش از 20 بارها

هامون

یکی از روزهای دوم دبیرستان نمی‌دانم فیلم هامون چطور در خانه ما پیدا شد. نمی‌دانم چرا آن پسر دبیرستانی که نه از کیرکه‌گور سر در میاورد نه از ابراهیم در آتش به مدت یک‌ماه هر روز بعد مدرسه فیلم را برمی‌گرداند اول و پلی می‌کرد. آن موقع‌ها فکر می‌کرد خیلی فیلم خوبی‌ست. بعد که رفتم دانشگاه یک بار دیگر دیدم و به نظرم چندان فیلم خوبی نرسید. فکر کردم تو ذوق می‌زند.بعد که باز بزرگتر شدم کشف کردم که : نه! خیلی فیلم خوبی‌ست! نمی‌دانم تا آخر عمر چند بار دیگر این نظر عوض می‌شود. ولی نکته اینجاست که از هامون رهایی در کار نیست. وقتی در ماشین می‌نشینی دوست داری با خودت بگویی: -شیوه برخوردمون چیه؟ -(با لحن دیگری) شیوه برخوردمون چیه؟ – چیه؟ -(با لحن دیگری) چیه؟ بعد بگویی: هاها…مقامات پنج‌گانه! از هامون رهایی در کار نیست وقتهایی که کمی نم باران می‌زند و می‌بینی داری می‌خوانی: » بارون بارون چه خوبه، حالام تنگ غروبه، چیزی به شب نمونده، به سوز و تب نمونده…» رهایی نداری وقتی کلمه «امل‌ی» را می‌شنوی و دوست داری شاکی شوی: » املیه؟ دهاتیه؟ » رهایی نداری هر وقت در یک کبابی کثیف دو عاشق دلخسته را می‌بینی و یاد این می‌افتی که » می‌گن یک تکنولوژی میاد با ماهواره باد ول می‌کنه…» رهایی نداری وقتی که یک نفر توضیح می‌دهد ببخشید تلفن قطع شد ، دوست داری بگویی: » قطع کردی یا قطع شد؟ «…

هیچ کدام از این بیست و فلان قدر باری که فیلم را دیدم روی پرده نبوده. دو ماه پیش که فیلم اکران محدودی داشت مثل همه هامون‌بازها گفتم حتمن روی پرده می‌بینمش. یک ماه گذشت و نشد.کار پیش آمد و جور نشد.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم کار بهانه بود. راستش تحمل نداشتم صحنه‌ای را که حمید هامون تکیه‌اش می‌شود دیوار تیمارستان و صدای رویگری می‌خواند: » پروردمت به ناز…تا بنشینمت به پای» خصوصن که حالا نبودن شکیبایی خودش غصه دیگری هوار می‌کند سر آدم.

آنی هال

«می‌دونی، می‌دونی..می‌دونی من من ..» این یکی را تعدادی بار دیده‌ام. تعداد بار بیشتری هم شنیده‌ام. گاهی دی‌وی‌دی دوبله را می‌گذارم و به کارهایم می‌رسم تا مثل نوار قصه پخش شود. صفتش چیست؟ غم‌انگیزترین عاشقانه کمدی؟ کمدی‌ترین عاشقانه تراژیک؟  همیشه باگ فیلم‌های کمدی این است که زیادی سطحی‌اند. باگ رمانس‌ها هم این که زیادی احساساتی‌اند. وودی آلن چنان ترکیب کاملی از اینها ساخته که خودش هم نمی‌تواند تکرارش کند.هم «آن»ی دارد و هم «حال»ی. آلوی سینگر هم همذات کمدین حمید هامون است. یک‌پایش در لاهوت یک پایش در روابط ناکام. و در عشق‌های از دست رفته. اگر خوب به فیلم فکر کنید می‌بنید میزان تلخی‌اش می‌تواند یک گله فیل آرام را بی‌خواب کند. ما چطور تاب می‌آوریم و باز طالب‌اش هستیم؟ چطور آن فلاش‌بک‌های انتهای فیلم را تحمل می‌کنیم و دیدار سرسری متظاهرانه آنی و آلوی را در آخرین نماها و نمی‌میریم؟ جادوی آنی‌هال همین است.

§ 59 پاسخ برای باشگاهِ بیش از فلان قدر

  • […] This post was mentioned on Twitter by Mysteriously Unnamed, hot_blog. hot_blog said: خواب بزرگ: باشگاهِ بیش از فلان قدر http://bit.ly/gSg8jC […]

  • پوریا می‌گوید:

    Eternal Sunshine of the Spotless Mind و همه ی فیلم های چارلی کافمن…
    The Science of Sleep رو هم هرچقدر ببینی بازم کمه.از اسمش می شه تقریبا فهمید د مورده چیه. در مورده خواب و رویاس. واقعا فیلم عجیب غریب و فوق العاده ایه.
    L’emploi Du Temps : یعنی عالیه این فیلم. داستانش عین زندگی می مونه، درمورده ادمیه که می دونی هیچی تو مشتت نداره، ولی بازم بازی رو ادامه می ده…
    Fear And Loathing In Lasvegad: این فیلم هم محشره. هفت هش بار میشه دیدش. فقط بدیش اینه که بعد از دیدنش به شدت هوس می کنید LSD بزنین :d اصلا مرز بین رویا و واقعیت رو نمی شه توش تشخیص داد.
    GoodBye Lenin : اینم فیلمه خیلی خوبیه. در مورده مادریه که تو اواخره دهه ی 80 به کما میره، و وقتی به هوش میاد که دیگه شوروی در المان سقوط کرده ، دیوار برلین فرو ریخته و همه چیز، همه چیز تغییر کرده. حالا پسرش باید بدون اینکه به مادرش شوک وارد بشه ( چون بشدت وضع جسمیش خرابه و هر شوک کوچیکی می تونه باعث عود دوباره ی بیماریش بشه ) این همه تغییر رو بهش بفهمونه…

  • Walker می‌گوید:

    به‌ت حسودی‌م می‌شه روبخش، واسه اين همه چيزای خوبی كه ديده‌ای، واسه اين خوش‌سليقه‌گی و دقت نظرت. ايول.

  • ممد می‌گوید:

    به غیر از اون فیلم کاستاریکایی که هیچ دفعه ندیدم و pulp fiction و annie hall که 2-3 دفعه دیدم, بقیه رو یک بار دیدم حالا یا خیلی حال کردم باهاش (مثل اینسایدر) یا خیلی احمقانه و شوخیوار بود(مثل:خودت میدونی کدوم) باعث نشد دو دفعه ببینم اما یک فیلم هست که بارهاو بارها و بارها دیدم نه به خاطر»آن»(که درست نفهمیدم منظورت چیه!) بودن بلکه به خاطر شاهکار بودنش(که شاید همون «آن» بود شخصی خودمه اگه ببریش تو سطح: «دنیا,از دید منه و بس») , هر دفعه میبینم باز منو میگیره و موقعی که تموم میشه مطمئنم بعدا بازم میبینم..amadeus
    ======
    الان خوندم کامنت خودمو,فهمیدم چقدر سخته خوندن همچین چیزی برای هر کس غیر خودم.

  • نفس می‌گوید:

    گربه روی شیروانی داغ…
    کفاره
    شک
    فیلم های دوست داشتنی دیگه ای هم بودن که با کمال میل چند بار دیدمشون… ولی الان همینا یادم اومد…

  • ali می‌گوید:

    چند تا فیلم هست با هر کی دیدم خوششون نیومده ولی خودم خیلی دوست دارم. مثل دروازه نهم(پولانسکی) داستان پی یرا(مارکو فری) یک سال خوب (رایدلی اسکات) وبازگشت(زوگیانتسف)
    در مورد فیلمهایی که چندین بار دیدم. 11 ساعت ارباب حلقه ها را 7،8 بار تکی و 5 بار با داداشم دیدم. حالا نگاه نکن، شب شکارچی،Let the right one in، دختر دایی گم شده و اگه می تونی من و بگیر(البته نه نسخه استاد احمدلو!) با اون کریستوفر واکن محشرش رو هم بارها و بارها دیدم. مالهلند درایو رو هم 2 بار دیدم اندازه 2 تا کتاب هم ازش خوندم ولی بازم باید ببینم

  • ستاره می‌گوید:

    اين فيلمها هم اضافه شد به ليست، نوشته هاتون كنار دست آدم باشه هي فيلمو ببينه و هي بگه عجب.

    داگويلو دوست دارم، با اون منطق محكم و بديهي، وقتي مظلوميت و مهرباني تبديل ميشه به قدرت و خشونت و دل آدم خنك ميشه و حال مياد،
    قبلش ارباب حلقه ها بود، با اون آدم نماهاي كشيده قامتي كه گاه توي خوابهام ديده ام،و اون نگاه از فراز كه در روايت فيلمه،
    قبلش البته ماتريكس، و آدمي كه كدهاي صفر و يك همه چي و همه كسو مي بينه،
    خيلي قبلتر، از كرخه تا راين بود، كه ديگه جرات باز ديدنشو ندارم،
    اما فيلماي خش خورده از بس ديده ام mamamia، up in the air, و اون لحظه هاي صحنه هاي مجلل فيلماي هاليوود، اوه، و البته كارتونها.

  • ستاره می‌گوید:

    و گلادياتورو يادم رفته بود، با صداي اين بار خوشايند غلغل خون توي حنجره

  • dave می‌گوید:

    گوست داگ گفتی و کردی کبابم!!!
    من هونصد بار با آدمهای مختلف این فیلم رو دیدم

  • دمادم می‌گوید:

    فهرستی میگم:
    هامون- پدرخوانده ها به ترتیب 2-1-3 و بعد باز دوباره 2-پالپ فیکشن-بازی- بعد ازظهر سگی- دیگران- باز پدرخوانده-بانو-راننده تاکسی- طناب-حرفه ای- ماجرای جسی جیمز
    بعضی ها را دوسه بار ولی پدرخوانده ها و هامون و پالپ فیکشن حسابش از دستم در رفته

  • محسن می‌گوید:

    آقای روحبخش! این همه وقت من فکر میکردم که جولز و وینسنت پشت در می ایستند و مزخرف میبافند تا زمانش برسد و ماروین، که از قبل با آنها هماهنگ است و قرارشان مثلن ساعت 9:30 است، در را باز کند. اشتباه میکردم؟

  • دریمر می‌گوید:

    از اینهمه تطابق شگفت انگیز، شگفت زده شدم!!!

  • ر. محمودی می‌گوید:

    لوبوفسکی بزرگ را فکر کنم یاتون رفته باشه هااا…با اون جف بریجز محشرش..
    و البته جکی براون رو… که عجیب ترین رابرت دونیروی ممکن رو به ت نشون می ده. ( اون صحنه ی بیرون فروشگاه رو که یهو روی دختره کلت می کشه و می کشدش هزار مرتبه دیدم..)

  • sandbaad می‌گوید:

    MAADAR ; ali haatami

  • بيتا می‌گوید:

    همش منتظر بودم تو ليستت به هامون برسم.وقتي رسيدم و ديدم رو پرده نديدي آه از نهادم بلند شد.من 17 سالگي هامون رو سه بار پشت سرهم تو سينما استقلال ديدم و بعد هم جاهاي ديگه.(بله زمان ما هم از اين ديوونگي ها وجود داشت)اگر روي پرده ميديدي.اگه ميديدي.

  • محمد می‌گوید:

    من الان یَک نظر متفاوت میدم:
    من فیلم «جونو» رو بیشتر از سه بار دیدم.
    از فیلمایی که تو گفتی پالپ فیکشن رو و آنی هال رو بیش از 5 بار دیدم. و در ادامه:
    در بروژ
    snatch
    و به طرز عجیبی پرتقال کوکی

  • محسن می‌گوید:

    «خوب دیدی» یعنی چه؟ درست گفتم؟

  • Shima می‌گوید:

    vaay porteghaal kookiii…ino 100 bar didam akhe hamash vasatesh khaabam migereft ta ye baar be zoore ta akahresh davoom ovordam…:d

  • میترانگاشت می‌گوید:

    سلام
    راستش من از این ایده و معرفی خیلی خوشم آمد و فیلمهای «بیش از فلان قدر» خودم را در وبلاگم نوشته‌ام. امیدوارم این ایده‌اتان حالت کاملاً شخصی نداشته باشد چون خودتان هم تعارف زده‌اید که «شما» (دیگران) هم بنویسید و البته امیدوارم درست برداشت کرده باشم که منظورتان از «شما» اشخاص خاصی نبوده.

  • بيتا می‌گوید:

    بله آقاي روحبخش تاب مي آوردي و لذت ميبردي.خيلي زياد.

  • احسان 11 می‌گوید:

    پدرخوانده 1و2
    گوزنها
    فارست گامپ
    کازابلانکا
    هامون
    درباره الی

  • ... می‌گوید:

    آیا سروش روحبخش 24 میخواند؟

  • اميرحسين می‌گوید:

    جديدترين فيلمی که زياد ديدمش و هربار ذلت بردم: «آدم درست رو راه بده» «Let the right one in»(نسخه سوئدی). يه عاشقانه خون آشامی! با اينکه اصلا با فيلم های ژانر خون آشامی ارتباط برقرار نمی کنم, ولی فکر می کنم اين يه استثاناست, کاملا متفاوت با گرگ و ميش.
    با يک سکانس «بعد از فينال» فوق العاده تکان دهنده و در عين حال دلنشين, که فقط تو آرزوهای آدم می گنجه, ولی واقعا اتفاق می افته!! سروش اميدوارم وقت کنی بازم ببينيش! راستی ميگن نسخه آمريکایيش هم در اومده که مت ريوز ساخته, ميگن خوب در اومده. بايد اونم ببينمش!

  • آرش می‌گوید:

    لبیک به دعوت شما و این هم لیست من
    http://darkdoomeddead.blogspot.com/2010/12/blog-post_12.html

  • sami می‌گوید:

    بیمار انگلیسی، بیشمار بار کلا وحشتناک عاشق بازی های رالف فینس ام فیلم های دیگه ای که بازی کرده هم کمی کمتر از بیشمار بار دیدم مثل فهرست شیندلر یا اونیگین

    بعضی ها داغش رو دوست دارند، هر بارم که می بینم کلی می خندم

    life as a house و kongfu panda هم زیاد شاید 7 بار
    کلا review فیلم هایی که دیدم حس خوبی رو برام ایجاد می کنه ولی کم فیلم هایی هستند که برای بار چندم مثل اینا از اول تا آخر ببینمشون

  • یک پرسنده می‌گوید:

    جناب خواب بزرگ، از شما و دوستانتان یک سوال داشتم: چگونه وقت خود را تنظیم می کنید، که نه به فرهنگتان بربخورد و نه به جیبتان؟
    راستش ما هم زمانی که دستمون تو جیب بابایی بود هم فیلم زیاد می دیدیم و هم کتاب زیاد می خوندیم و هم کلی بیشتر وقت می کردیم بنویسیم و خلاصه از نیمکره راست مغزمون خیلی بیشتر استفاده می کردیم ولی الان زیر هزار و یک جور فشار جیبمون از دستمون نره هنر کردیم.
    واقعا اگه روش خاصی سراغ دارین ما رو هم دریابید!

  • آسیه می‌گوید:

    همه ی این شاهکار ها به کنار.اما یعنی واقعا هیچکی «شب یلدا» ی کیومرث ÷وراحمد رو بیشتر از یک بار ندیده ؟

    • اد می‌گوید:

      من شب یلدا رو خیلی دیدم وخیلی ها رو می شناسم که عاشق این فیلمند. ضمنن من بخشهایی از این فیلم رو جدا کردم واونها رو بیشتر می بینم.مثل اون قسمت که داره برای دخترش کاست پر می کنه…

  • امیر گنو می‌گوید:

    فیلم های خوب معرفی کردی

    ممنون

  • گنو پی سی می‌گوید:

    هامون رو خیلی وقت هست فراموش کردم
    اصلا فیلم های ایرانی فراموش شدند
    مممنون از مطلب خوبتون

  • joker می‌گوید:

    fight club را به مدت یک سال یک روز در میان می دیدم
    تک تک صحنه هایش فوق العاده اند
    اولین بار که مارلا پیدا می شود
    وقتی می فهمد که همه بازی ذهنش بوده
    .
    .
    .
    سکانس آخر و انفجار ساختمان ها هم که جای خود

    گلادیاتور هم که صحنه پایانی همیشه این حس را دارم که خودش خواست تمام شود، خنجر و زخم زیر زره هم بهانه ای بود

  • یک پرسنده می‌گوید:

    واضحش این که تمام طول روز و حتی گاهی تا پاسی از شب به دنبال این هستم که هشتم را از گرو نه آزاد کنم و نمی دانم چطور می شود شب هایی را که به روز دوخته شده اند طوری گذراند که مثلا فیلم دید و کتاب خواند و خیلی چیزهای دیگر

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      پرسنده عزیز
      البته که من هم مثل شما پی آب و دان هستم. البته که روزی 8 ساعت تقریبن کار آفیشال دارم. و بیش از آن کارها و طرح‌های بلند مدت دیر بازده. اما خب از یک چیزهایی می‌زنم، یک چیزهایی را خلاصه می‌کنم و خب البته که بعد یازده سال کار کردن نتوانم برای دل خودم – تازه با توجه به زمینه شغلی این یکی را هم می‌شود کار حساب کرد!- وقتی سرهم کنم که بخوانم و بنویسم و فیلم ببینم که باید فکری به حال خودم بکنم. شما هم اگر اینجوری هستی فکری به حال خودت بکن. اگر نیستی ببین از چی می شود کم کرد..

  • فرهاد يلدا می‌گوید:

    مقامات پنجگانه رو و حس هامون رو محشر اومدي

  • آسیه می‌گوید:

    مرسی از جواب هاتون به کامنتم.یه جورایی شک کرده بودم به خودم انگار… شبهه بر طرف شد!
    و تشکر مخصوص از آقای روح بخش بابت این بست(post !)

  • پ-الف می‌گوید:

    تو فیلمای ایرانی
    من نمیدونم » نفس عمیق» رو چند بار دیدم.
    ولی هر ماه یه بار نوبت به دیدنش میرسه.

    و هربار لذتی مضاعف است که نصیب ما میشه

  • رضا.ر می‌گوید:

    سلام، لیست خوبی بود، من خودم پالپ فیکشن رو فکر کنم 3-4 بار دیدم، ولی هنور نمیتونم واسه سوالتون جواب درست و حسابی پیدا کنش که مغزم سوت بکشه! میشه راهنمایی کنید !

  • شبنم می‌گوید:

    من جونو رو حداقل هفت بار دیدم و هفتاد بار دیگه هم میتونم بینم.

این چیست؟

شما در حال خواندن باشگاهِ بیش از فلان قدر در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: