گرچه زمستان است ولی گرم می‌شوم

دسامبر 3, 2010 § 27 دیدگاه

عمرن حدس نمی‌زنید در طول تمام دوران دانشگاه، تنها کلاسی که درش چیزی یاد گرفتم (خصوصن در زمینه قصه‌نویسی) کی بوده باشد.

متاسفانه معروف است به حواشی منحصربه‌فردی که هیچ ربطی به توانایی تکان‌دهنده‌اش در تدریس ندارد. معروف است که پسرش دوست داشته بروند امریکا ( به آرزوش رسید؟) در مجلس شلوار جین می‌پوشیده. با پرستاران سرشاخ شده و یک دو جین فیلم ناتمام و روی زمین رها شده را به انجام رسانده.

بهروز افخمی استاد منحصر به فردی‌ست. شاید قبلن گفته باشم،‌ولی باید اینقدر بگویم که جایی ثبت شود که حیف است کسی این ورش را نداند. اولین بار سر کلاس‌های فیلمنامه‌نویسی حوزه هنری یک دو جلسه برامان حرف زد. کلاس‌ها خورد به پیش‌تولید گاوخونی و متوقف ماند. یک بار اتفاقی جایی دیدمش و خواستم بیاید دانشکده ما درباره پالپ فیکشن حرف بزند ( در همان چند جلسه فهمیده بودیم شیفتگی‌اش را) -کدام دانشکده؟  -دانشکده صدا و سیما. افخمی خوشبختانه به دانشکده قدیمی‌اش – گیریم به اسم مدرسه عالی سینما و تلویزیون – تعلق خاطر داشت. قبول کرد. پانزده جلسه دو ساعته گفتن از “پالپ فیکشن”. با این ترجیح که بخاطر ادبیات نه چندان مودبانه فیلم، کلاس مردانه باشد. پانزده هفته‌ای بود. گرچه تا دقیقه بیست فیلم به گمانم بیشتر پیش نرفتیم ولی تنها چیزهایی بود که در کلاس‌های دانشگاه یاد گرفتم. یک سال بعد این خاطره با ده جلسه دیگر برای “جویندگان” جان‌فورد تجدید شد. شب‌هایی بود آن شب‌ها که از کلاس می‌آمدیدم بیرون و سیگارها فراز می‌شد و گیج و سرخوش تا خوابگاه پیاده تلوتلو می‌خوردیم.

فیلمنامه‌نویسی و سینما بهانه بود. برایمان از قصه‌گویی می‌گفت. از فلوبر و سروانتس و بورخس. وادارمان کرد تام‌جونر هنری فیلدینگ را یک هفته‌ای بخوانیم تا بفهمیم نویسندگان خوب – برخلاف همه شایعات رایج- طرح و پلان با جزئیاتی پیش از نوشتن ندارند. از کلی داستان و فیلمنامه خوب گفت مشق بنویسیم. اول فکر می‌کردیم شوخی می‌کند. ولی منظورش دقیقن همین بود که رونویسی کنیم. تاثیر معجزه‌آسای این تمرین که نمی‌دانم کدام شیطانی بهش یاد داده بود، حرف نداشت. من پالپ‌فیکشن را مشق نوشتم. یاد گرفتیم  نباید(نمی‌شود) پا جای پای نویسندگان بزرگ گذاشت ، باید به به همان افقی خیره شد که آنها نگاه می‌کردند.

یک وقتهایی سر کلاس فیلم‌نامه نویسی نمی‌آمد و ما – پنج شش نفر بودیم- برای خودمان تمرین اختراع می‌کردیم. تعدادی تمرین درجه یک نوشتن برای خودم اختراع کردم. گرچه تا این لحظه هنوز ازشان در جایی نخوانده‌ام ولی شاید کشف کرده بودم. روزهایی بود که نوشتن تنها رویام(ان) بود. شبهایش بوی چای بابونه و داغی لامپ چراغ مطالعه می‌داد. یکی یکی کشف می‌کردم غول‌ها را: داستایوفسکی، بولگاکف، مارکز… چشم‌ها نیمه‌خواب، انگشت‌ها کج و کوله از فشار مداد نیمه‌جان و کاغذ‌های خط خط شده، پریشان از انفجاری نامرئی، دم‌دم‌های طلوع به تشک می‌خزیدم و قسم می‌خوردم روزی این ویروس را تکثیر کنم. این فلاکت را . این خوشی را.

×××

هفت هشت سال گذشته کم‌ وبیش. کیست که انجمن شاعران مرده را دیده باشد و رویای تدریس نداشته باشد؟ طی این سالهای چیزهایی که به عقلم می‌رسیده وقتهایی که ازم می‌خواستند گفته‌ام. بعدها رسمی‌تر در مجله نوشته بچه‌ها را ادیت کرده‌ام و درباره نوشته‌شان گاهی چند روز صحبت کردیم. ولی هیچ‌کدامش تدریس کلاسیک که بنشینی وسط ارواح جوان مشتاق نبوده. دو ماه پیش یاد قسم قدیمی افتادم و ویروسی که باید به جان دیگرانی می‌افتاد. اولین کارگاه آژمایشی نوشتن خلاق با چهار شاگرد کارش را شروع کرد. سعی کردم همه چیزهایی که یاد گرفته بودم شکل و شمایل تمرین پیدا کند. بچه‌هایی که- علی‌رغم تجربه گاه و بی‌گاهشان- هنوز دلشوره کاغذ سفید داشتند، جلسه پیش هر کدام یک صفحه ملهم از بافت منحصر به فرد باسلوق مطلب نوشتند. وقتی‌ نوشته‌هاشان را خواندند- خیال‌انگیز و غنی- خوشحال شدم. ویروس کارش را بلد است. خودش راهش را پیدا می‌کند.

با این حال کارگاهم در حوض نقره اولین کلاس رسمی‌م است. یک دور از کلاس‌ها گذشته و تمرین‌ها با بچه‌ها صیقل خورده‌اند. زمستان هفت‌هشت سال پیش چیزهایی را از سر گذراندم که مسیر زندگی‌م را برای همیشه تغییر داد. حالا یاد سودایی آن سالهای دارد چربی‌های مغزم را آب می‌کند و حالم را خوش کرده. آیا ممکن است این زمستان‌هم یک دانشجوی مهندسی، یک کارشناس کامپیوتر یا یک پشت‌کنکوری تنها را به این نتیجه برساندکه تنها راهش نوشتن است؟ نفسم را در سینه حبس کرده‌ام. امیدوارم.

 

§ 27 پاسخ برای گرچه زمستان است ولی گرم می‌شوم

این چیست؟

شما در حال خواندن گرچه زمستان است ولی گرم می‌شوم در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: