نامِ روزگارِ ما

نوامبر 22, 2010 § 37 دیدگاه

1 سه هفته از پایان جلسات روانکاوی می‌گذرد. خواستم بگذرد بعد بنویسم. تجربه آیینی یکسال رفتن به مطب خانم دکتر نبی‌پور نوشته گردن کلفتی می‌خواست. نمی‌شد سرسری چیزی نوشت و گذشت. خصوصن وقتهایی که برمی‌گردم و خود پارسالم‌ را نگاه می‌کنم.

2 پسر مغرور و خودخواهی را می‌بینم با شروع روانکاوی موافقت کرد چون فقط می‌خواست با دکترش رقابت کند. دوست داشت بلد‌بوده‌‌هایش را به رخ بکشد تا دکترش مرعوب شود و احسنت‌گویان او را بر تاج سر خود بنشاند. خنده‌ام می‌آید از او. از خود پارسالی‌م.

3 اوضاع جوری پیش نرفت که برایش نقشه کشیده بود و ستاره طلایی صدآفرینی به انبان ستاره‌هایی که از بچه‌گی جمع کرده بود اضافه نشد. دکتر نه مرعوب شد نه کنار کشید. نه تحسین کرد نه تحقیر. صبورانه گذاشت تا گرد و خاک‌ها بنشیند و  با سروش کوچک ترسان روبرو شوم. با موجود نحیف و ضعیفی که سالها پشت  کوه کارت‌های صدآفرین کز کرده بود. نه سرتر بود از بقیه نه بدتر. کمک‌ام کرد حباب لاف‌هایی که بابتش مجبور بودم هزینه بدهم بترکانم و درباره توانایی‌های پسرک فروتن باشم. همچنین وقتی روبرو شدن با این حقیقت دردناک داشت از هم می‌پاشاند‌ام کمک‌ام کرد که دوباره تکه‌هایم را سوار کنم و یاد بگیرم لازم نیست یا صفر بگیرم یا صد. آدم در زندگی واقعی همیشه برنده نمی‌شود و همیشه جواب مثبت نمی‌گیرد. انتظار هم نمی‌رود بگیرد. بهم فهماند که برای کنار آمدن با تکه‌های ناخوش‌آیند زندگی لازم نیست انکارشان کرد. می‌شود باهاشان روبرو شد. درد را کشید و تاب آورد و از سر گذراند و دانست که به قدر کفایت زندگی خوشی و ناخوشی دارد. بهم فهماند درد کشیدن از ویژگی‌های بزرگسالی است.خصلت  گروآپ است.

4 آخرین جلسه گفتم احساسی که الان دارم شبیه ریچل پایان سیزن ده (فرندز) است. تغییر آرام  آن آدم سلفیش ننر به چیزی که بعدن شد.

5 دلیل دیگری که درباره این تجربه لذت‌بخش تکان‌دهنده اینجا ننوشتم این بود که می‌خواستم قبلش به دکتر زنگ بزنم. چون بهم یاد داده بود ابراز احساسات مستقیمم را هیچ‌وقت با این نوشتن‌ها تاخت نزنم. گرچه هنوز نسبت به صحت این آموزه –همیشه و همه‌جا- مشکوکم با این حال دوست نداشتم پیش از این که زنگ بزنم و صاف تو رویش بگویم چقدر بابت چیزی که شدم بهش مدیونم، اینجا چیزی بنویسم. از آنجا که به اس‌ام‌اس اعتقادی ندارد و جای همه کارهای اس‌ام‌اسی هم تلفن می‌زند یا تلفن جواب می‌دهد ( اس‌ام‌اس گریزی از روبرو شدن آدم‌هاست؟) جفت و جور کردن یک تایم پنج دقیقه‌ای  تلفنی برای این تشکر کمی سخت شده. با این حال همچنان پی این تماس هستم و نوشته‌ام را جایگزین قدردانی مستقیم نخواهم کرد. آنچه باعث اینها را بنویسم، این بود که امروز عصر..

6 امروز عصر دوستی اس‌ام‌اس زد که چلچراغ توقیف شد. بعد لینک خبر را فرستاد. از یکی از بچه‌ها استعلام کردم که دیدم درست است. یک ربع سوت زدم و به کارم مشغول شدم. مگر شمشیر داموکلسی نبود که همه این سالها بالای سر مجله تاب می‌خورد؟ بعد چند دقیقه نشد کار کنم. بیست و یک‌سالم بود که آنجا نوشتم. شماره یکم. از آن موقع تا الان هیستوری داشتیم با هم. از بدحالی و خوش‌حالی. سیکل آشنای قهر و آشتی. گپ زدن‌ با بچه‌ها . غر زدن. به هیجان آمدن. از نوشتن تا تجربه سردبیری همراه چلچراغ بزرگ شدم. شدیم. بعد قیافه بچه‌ها را تجسم کردم. حالشان را. نمی‌شد سوت زد و بی‌خیال بود که: نخ پوسیده شمشیر سرانجام پاره شده. موقع برگشتن مسیرم را کج کردم و رفتم جایی که همه با بغض دست روی شانه هم می‌گذاشتند و می‌خندیدند که: چیزی نیست..درست می‌شود.

7 نمی‌دانم درست می‌شود یا نه. آرزو می‌کنم اما مطمئن نیستم که بشود. اینجا بود که ثمره یکسالی که در مطب عوداندود دکتر گذراندم سراغم آمد. این بار سعی نکردم با دلخوشی -و توقع -این که همه چیز درست می‌شود خودم و بقیه را دلداری بدهم. غمگین بودم و گذاشتم غمگین باشم. و گذاشتم آرام شدنم نه با دلخوشی‌های شیرین که با این آموزه بزرگسالانه باشد که: می‌توانیم با درد روبرو شویم. باید باهاش روبرو شویم. و برخلاف نگرانی‌های موجودات لرزان درون‌مان، می‌توانیم ازش زنده بیرون بیاییم  و پاس‌اش کنیم- اینها بود که آرامم می‌کرد.

8 حالا  حاصل جلسات روانکاوی و خاطرات این هشت‌سال در شب غمگنانه‌ای که همه بدون هیچ قراری دور هم جمع شدیم هم را ملاقات کردند.

9 ارباب حلقه‌ها یادتان هست؟ اِلف‌های زیبای جاودان می‌دانستند که از بین بردن حلقه شیطانی ، جادوی عمر ابدی و جوانی‌شان را باطل خواهد کرد. با این حال  سخاوتمندانه موافقت کردند برای بقای جهان حلقه نابود شود.

حالا یاد سخن آن الف خردمند می‌افتم . رو کرد به کسانی که قرار بود- به ناگزیر- جهان باشکوهشان را نابود کنند. گفت : شاید نام روزگار ما همین باشد؛ به دست آوردن و از کف دادن…

§ 37 پاسخ برای نامِ روزگارِ ما

  • مانون می‌گوید:

    درست ميشه نه؟
    آخه نميشه كه برق مجله به اين راحتي و بعد هشت سال يكدفعه قطع شه و تاريك شه و تموم!
    حتماً ميتونيد درستش كنيد…حتماً،حتماً!

  • یک خواهر می‌گوید:

    به قول گندلف خاکستری : حتی خردمندان هم پایان کار را نمی بینند.

  • فرناز می‌گوید:

    اتفاق خوشحال کننده امروزم خوندن این پست تو بود…و انرژی مثبت و واقعی و خالصی که داشت..
    همین
    هرچند از اینکه عصری جرات گریه کردن جلوی بقیه را نداشتم و جیم شدم تا تنها برای خودم گریه کنم پشیمانم. اما امید دارم به همه چیزهای خوب. مثل این یادداشت تو

  • absrd می‌گوید:

    گفتن نداره ولی مارو هم شریک غم این وضع بدون

  • هری هالر می‌گوید:

    دوره ای که سردبیر بودی، خوش ترین دوره چلچراغی من بود. دوشنبه شب های بی نظیر. با آن چند نفر دیوانه دیگری گه می ماندند و از دوازده شب به بعد بود که معلوم می شد همه مان چند تخته کم داریم و چه موجودات اسگل مشنگی هستیم. یادمان به خیر. همه مان هستیم، اما خب، خواب آلوده شرّ و ور گفتن و گم شدن توی بخار آبدارخانه و جفنگ گفتن تا سحر، با آن احمد کدیور و آن محسن امامی و آن نیما پاشاک و آن احسان غفاری و آن علی هنرور و آن افشین صادقی زاده، کو تا دوباره دست بدهد. یادمان در دوشنبه شبهای دوره تو به خیر.

  • آوا می‌گوید:

    مي شه بگين چطور مي شه آدرس يا شماره مطب اين خانم دكتر را پيدا كرد؟

  • تمامت تنهایی می‌گوید:

    پایند و پیروز باشی

  • گلچهره می‌گوید:

    در مورد جلسات روانکاوی خیلی خوشحالم . چون تجربه اش کردم و در حال تجربه ام همچنان میدونم چی میگی. حالا انگار یه دستاورد بزرگ کسب کردی که حتی باهاش میتونی جهانت و هرطور که دوست داری تغییر بدی و با تغییرات ناگهانیش روبرو بشی و ترسی از به هم ریختن نداشته باشی.میدونی وقتی آدم به اوج ترس هاش میرسه و و قتی اون ترس اصلی و میشکنه و سرپا می ایسته دیگه به هر پدیده ای سطحی تر نگاه میکنه و با یه غرور عجیبی با خودش میگه این از اونیکه قبلا تجربه اش کردم بدتر نیست پس خودشو توش غرق میکنه تا به کمک همون ترسه نجات پیدا کنه و دیگه چیزیو انکار نمیکنه هم هچیز زندگی و همه چیز درون روی رویه.
    اما یه چیزی یعنی شما یکسال پیش بود اینجا نوشتی و عکس گذاشتی که داری میری جلسات اون خانم دکتر مهربونه؟یعنی اینقد زود گذشت؟فکر نمیکنم.
    در مورد چلچراغ متاسفم من دقیقا از همون شماره های اولش اونزمونا مشتریش بودم نمیدونم چی شد که یهو ارتباطم باهاش قطع شد.دلیل توقیفشم الان دقیقا نمیدونم اما امیدوارم همه چیز به روال قبل برگرده هرچه زودتر

  • افسانه می‌گوید:

    چرا نمی تونم روانکاوی رو باور کنم؟

  • علی می‌گوید:

    آقای دکتر ، ما آویخته ها به کجای این شب تیره باویزیم قبای ژنده و کپک زده خودمونو؟….
    یادت هست؟
    قدیما فقط تکرارش می کردم اما حالا هر روز بهش فکر می کنم.
    .

  • سپیده می‌گوید:

    هر چند که بغض دارم…ولی به خاطر موفقیت جلسات روانکاوی تبریک می گم…چون کاملا معنی غرور یک سال پیشتونو با خود امروزتونو درک می کنم…به قول شما می توانیم با درد روبه رو شویم…چلچراغ بر می گرده…برمی گرده.

  • سیب می‌گوید:

    گفتن از آن سبد تحسین ها و اینکه خود ترسان و کوچکمان در پشت آن با دلهره می لرزد از کم بودن . . .
    اعتراف به اینکه باید همه تک تک تکه تکه های خوش آیند و ناخوش آیند زندگی را در کنار هم همانطور چیده نگه داریم تا از هم نپاشیم . . .
    و اینکه بگذاریم وقتی غمگینیم غمگین باشیم شاید به نوعی شکست زمان است وقتی که بهش وقت می دهیم تا ابراز وجود کنه . . .
    دور هم جمع شدنی که آرزویش را داریم و بعد بدون برنامه برامون جور میشه . . .

    ماه می نویسی

  • ریحانه می‌گوید:

    دلم گرفت و یا شاید کمی هم بغض کردم..یعنی نوستالژی 8 ساله من بر باد رفت؟؟؟…نمی توانم باور کنم..خواهش می کنم کاری کنید

  • هلیا می‌گوید:

    بدبختی این است که من هنوز هم باورم نمی‌شود 40چراغ را توقیف کرده اند!

  • مهشاد می‌گوید:

    گروآپ…!واقعا

    سنم 8 سال رو قد نمیده،سنم سن نوستالژی بازی نیست،ولی چلچراغ خاطره هست و خواهد شد…
    حالا باید برم تو آرشیوم و یه جند تایی رو دربیارم….
    همون یه بار بیشتر نیومدم چلچراغ..
    قرار بود بیشتر برم
    نشد…
    نمیشه؟؟؟……

  • ستاره می‌گوید:

    می شه مشخصات بیشتر یا آدرس دکترتون را بذارید؟
    می خوام برم روانکاوی. البته در آینده ای نه چندان دور.
    حالم خیلی خرابه . لازمه. دیګه ګندی نیست که به زندګیم نزده باشم.

  • مهسا می‌گوید:

    منم خوشحالم برای نتیجه بخش بودن جلسات روانکاوی. پس بالاخره تصمیم گرفتین که وارد قبیله شین با همه ترس ها و غمها و شکست هاش. امیدوارم موفق باشین.
    در مورد چلچراغ من هم متاسفم ولی امید نان روزانه آدمی است و …ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرند…دست کم امیدوارم باشند.

  • غزل می‌گوید:

    متاسفم به خاطر چلچراغ. اولین مجله جالبی بود که باهاش آشنا شدم. امیدوارم که این مشکل برطرف بشه.
    اما خیلی خوب می فهمم داشتن یک روانکاو خوب چقدر می تونه زندگی آدم رو عوض کنه، تصمیم های بالغانه برات به ارمغان بیاره و خودت رو با خودت با همه ضعفها و رنجها و خوبیهات آشتی بده. خوشحالم که این تجربه رو داشتین و متشکرم که می نویسین تا بقیه هم بدونن دربارش

  • دزفول می‌گوید:

    تنها مجله ای هست که میخونمش از همون اول ………نمیخوام تموم شه…همیشه همینطوری ام به چیزی که دل میبندم نمیتونم جدا شم …از ته دل میخوام دوبارهشروع شه فکر میکنم این دفعه فرق داره همه ناراحتن ..چون برای نسل امروزه

  • اولين شماره مجلتونو تو خدمت خوندم، انقد ذوق كردم كه با خودم گفته بالاخره يه مجله درست و حسابي پيدا شد، درست و حسابي اي كه ما تو ايران داريم شايد از حد ضعيف استانداردها هم پايين تر باشه اما بالاخره بهتر از بقيه آت آشغالايي بود كه مجبور بوديم هر روز نشخوار كنيم. اولين كاري كه بعد از خدمت كردم رفتن سراغ روزنامه فروشي بود، اما مجله اي ديدم بي حس و حال، شده بود عين همه مجله ها كه همه چي دارند و هيچي، چند شماره بعد هم همينطور، ديگه بيخيال چلچراغ شدم.
    نمي دونم اونوقتا شما سردبير بودين يا نه ولي همون موقع ياد گرفتم كه هيچي خوب نميمونه. الانم اگر گه گداري مهرنامه يا داستان همشهري مي خرم يادم ميوفته كه چلچراغ چي بود و چي شد و ميگم اينام يه روز مي شن عين بقيه.
    مي دونم زحمت كشيديد هنوز يه مطلب بعد از سالها خوندنش از مجلتون تو ذهنم كه عنوانش اين بود(و ما همچنان مزخرف گوش مي ديم) باورتون نمي شه اگه بگم موسيقي گوش دادنم بعد اون مطلب تغيير كرد، سپاسگذارم، شايد دوستان هم نشريه تون و خود شما از خوندن اين مطلب از من ناراحت شين. شايد الان وقت مناسبي هم واسه اين حرفا نباشه. دوست داشتم منم الان جزو دسته ناراحتان بسته شدن چلچراغ بودم اما نيستم و تنها ناراحتيم از فعل بسته شدن مجله است نه چلچراغ، اميدوارم با تيمي قويتر مجله قوي تري رو بسازين كه عوض چل چراغ يك چراغ اما فروزان داشته باشه

  • سودابه كلبادي می‌گوید:

    سلام
    امكانش هست شماره مطب اين دكتر رو بهم بديد
    ممنون ميشم

  • saalleh می‌گوید:

    آقا خیلی سالاری.

  • ستاره می‌گوید:

    تبریک بابت روانکاوی،
    و متاسفم به خاطر چلچراغ،
    چراغ دلتون روشن

این چیست؟

شما در حال خواندن نامِ روزگارِ ما در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: