تیم کرسی‌ها

اکتبر 31, 2010 § 82 دیدگاه

 

1 مردم دنیا دو دسته‌اند؛ آنها که سرما را دوست دارند و بقیه -که من در تیم‌ آنهایم.

2 اوایل وقتی کسی می‌گفت از آمدن پاییز خوشحال می‌شود فکر می‌کردم سر به سرم می‌گذارد. مگر می‌شود کسی سرما را ، صبح ابری را ، کدو را ، اعداد فرد و سریال یوزارسیف را دوست داشته باشد؟ بعد دیدم که جهان جای عجیبی است. می‌شود.

3 طی سالها تعدادی از بهترین دوست‌هام در شمار کسانی شدند که عشق نیمه دوم سال‌اند. پس متاسفانه دستم بسته است که کمی سر به سرشان بگذارم. ولی درباره احساس خودم می‌توانم بگویم.

4 سال دو فصل دارد. تابستان و زمستان. نیمه اول سال که خورشید پیداست ، تابستان است. باقی‌اش زمستان. اگر مشکلات معاش اجازه می‌داد من برای نیمه‌های دوم سال‌ام برنامه‌ای هیجان انگیز تر از خیس شدن زیر باران دارم.

5 اول از تابستان شروع کنیم. من اعتراف می‌کنم تمام روزهای بالای چهل درجه که عرق از هفت چاک مردمان سرازیر است و بحث خواهر و مادر آفتاب داغ، من گرچه قیافه غرغرو به خودم می‌گیرم ولی در دلم دارد شهرام شپ‌پره با صدای دالبی سراند پخش می‌شود. یعنی اگر تصوری از آرمانشهر باشد همین است. که آفتاب همیشه باشد.که ظهرش صدای هومم کولر همه صداها را در خودش می‌بلعد. و همه مثل مگس‌های لاجان کنار شربت‌های سکنجبین و لابلای ملحفه‌های رنگی، خس‌خس خواب عمیق مي‌کنند.بعدش تو بیدار بمانی و کتاب بخوانی. تن تن در واقع. تن تن ساخته شده برای ظهر تابستان. خواندن هر صفحه را هم ده دقیقه طول بدهی که تمام نشود. که خورشید ساعت 10 شب اینها با ناز غروب کند- گاهی تا 11 حتی این پا آن پا کند- همه در هم وول می‌خورند و شهر زنده است. مردم بلال می‌خورند و غر می‌زنند و بدمینتون بازی می‌کنند در پارکها. شب هم که می‌رسد که شب نیست. شب تابستان است. آدم خوابش نمی‌برد. زندگی دوم تازه آغاز می‌شود. این بهشت موعود من است.

6 زمستان. ولی زمستان. برف و باران را دوست دارم مشروط بر این که مثل تبلیغ چای گلستان (یا ایران رادیاتور؟) در خانه گرمی نشسته باشی و درباره بلورهای برف خیال‌پردازی کنی. مجبور نباشی وسط یک بارندگی ساعت هفت شب خودت را در تهران از نقطه‌ای به نقطه‌ای برسانی. یا منت تاکسی‌ بکشی. گرچه حتی در خانه هم که باشی با غروب خون‌ریز ساعت چهار بعد از ظهر کاری نمی‌شود کرد. هر روز می‌شود عصر جمعه. شب، شهر را با خنده‌های ولو و آدم‌های بی‌خیالش زنده زنده می‌خورد. پارک‌های شهر ساعت 9 شب  می‌شود امپراطوری مواد فروش‌های خرده‌پا و دزدان گرسنه و پااندازهای بخت‌برگشته. همه دلخوشی‌شان می‌شود یک سریال چرندی که لابد ساعت 10 شب پخش می‌شود. و وسط یخ‌بندان کی حوصله دارد شال و کلاه کند و به دیگری سر بزند. شب‌های زمستان بوی شلغم پخته و بخور و دوا می‌دهد.بوی پیری و بیماری و مرگ. اگر جهنمی برایم قابل تصور باشد، جایی‌ست که همیشه زمستان است.

7 برای سر کردن ایده‌آل زمستان چند برنامه عالی دارم. اولیش خواب زمستانی‌ست. یعنی از اوایل پاییز بخوابم تا زمان چه‌چه بلبل‌های بهاری. یا دست کم تا روز ملی شدن صعنت نفت. متاسفانه -چنان‌که می‌دانید-هنوز بیولوژی بشر آن قدر تکامل نیافته که آدم بتواند 180 روز بی وقفه بخوابد. در این زمینه البته با اتکا به نظریه تکامل امیدوار و چشم‌به راهم و روزی را می‌بینم که ژن‌های ما جهش پیدا می‌کند و برای حفظ گونه‌مان مثل خرس‌ها، نیمه دوم سال را یک جا می‌کپیم. ولی با همین امکانات دم دست…

8 برنامه دیگرم – که روزی در همین زندگی اجرایش می‌کنم- این است که نیمه‌ تابستانی سال دو برابر کار می‌کنم و نیمه زمستانی سر کار نمی‌روم. در واقع نیمه زمستانی هیچ‌جا نمی‌روم. نقشه‌ ام این است. علم کردن یک کرسی بزرگ مقابل تلویزیون. کرسی که رویش لحاف رنگی‌چل تکه دارد و پای همه دوستانم زیرش جا بشود. تشک‌ام را همانجا می‌اندازم.لپ‌تاپ و اینترنت پر سرعت کنار دستم. تمام سریال‌های بالای نه ستاره- آی‌ام‌دی‌بی- چون کوهی کنارم. یک دوجین کتاب خوب پلیسی سمت دیگر.بساط هات‌چاکلت و اینها پهن و من از تاریخ یکم مهر آنجا مستقر خواهم شد تا 29 اسفند.برای امور واجب خودم را به نقاط استراتژیک آپارتمان می‌رسانم و بس. هر شب هم شب‌یلدا است. مهمانی می‌دهم و می‌نشینیم و دور کرسی شعر می‌خوانیم. می‌ماند مشکل زخم بستر که آن هم مشکلی نیست. نیمه اول سال چون خیلی کار کرده‌ام و خرجم الان کم است، پولم می‌رسد یک ماساژور حرفه‌ای استخدام کنم، هفته‌ای یک بار مشکلات ناشی از 180 روز یک جا خوابیدن را رفع و رجوع کند.( بی‌خود درباره بعدش خیال‌پردازی نکنید. کافه تعطیل است..)

9 بله. و من یک روز این برنامه را پیاده می‌کنم و شما زمستان دوست عزیز را، شما عاشق دلخسته باد پاییزی را وارد تیم خودم می‌کنم. کافی‌ست دور کرسی شکلات داغ به خوردتان بدهم و شرلوک هولمز بخوانم برایتان و قصه‌های عجیب بی سر و ته تعریف کنم.  تا شما هم وارد تیم کرسی‌ شوید. بعدش؟ عمو داروین را یادتان رفته، اگر همه‌مان با هم یک چیز را بخواهیم حتمن یک جور جهش و تکامل و اینها رخ می‌دهد. نژادمان اصلاح می‌شود. تمام تابستان قل‌قل می‌زنیم و شادیم. اول مهر همه با هم می‌خوابیم…با رعایت فاصله.

§ 82 پاسخ برای تیم کرسی‌ها

  • افسانه می‌گوید:

    اون کرسی رو با چی میخوایی گرم نگه داری؟

  • گلپر می‌گوید:

    مخصوصن صبح های زودش منو یاد ترافیک همت و صدای بلندِ رادیو و سنگینی و سیاهی واسترس می ندازه.ای ای ای :&
    اِ کدو که خیلی خوشمزست.

  • یک خواهر می‌گوید:

    من هم جزو تیم زمستان دوست ها هستمم
    کوه رفتن صبح زود توی دمای منهای 25 درجه وسط برف لذتی داره که تا تجربش نکنی نمی دونی چیه. البته منظور لذایذ مازوخیستی نیست 🙂

  • nasim می‌گوید:

    bavare man in ast ke adam ha chandin daste and mishavad ham sarma ra doost dasht va ham garma ra………az nazare ghazie takamol nejade bartar nejadi boodeh and ke sarma ra doost dashteh and ke tavanesteh and dar bararabare sarma davam biavarand…..vali ghazie korsi bad jor adam ra ghelghelak midahad…….va ama ghazie elmiash in ast ke sathe serotoninat oft kardeh ast ke cyclotymic shodei va alakh.

  • پدرام می‌گوید:

    من هم وقتی می‌شنیدم یکی میگه از آمدن تابستون خوشم میاد فکر می‌کردم سر به سرم میگذاره. مگه میشه کسی از سوسک و آفتاب و گرمای شونصد درجه و اینکه پیراهنهاش رو هر یک ساعت 5 بار بشوره خوشش بیاد؟ خب البته من هم بعد متوجه شدم که دنیا جای عجیبیه.

  • گلچهره می‌گوید:

    پاییز رو به خاطرطبیعتش و مناظرش و هوای نه چندان سردش دوست دارم از تابستان به خاطر گرماش ، بهار به خاطر بغضهای عصرگاهی هوا که دل آدمو میترکونه و زمستان هم به خاطر سوز و سرما و برف و راه بندانش خوشم نمیاد.
    پاییز فصل متعادلتریه . اما امسال نمیدونم چرا هربار که باد به صورتم میخوره احساس ناامنی می کنم بیشتر از هر سال دلم میخواد سرما زودتر تموم بشه .ضمناً با کرسی و شومینه چوبیه واقعی که رو ذغالشم جوجه کباب کنیم و انار دون شده و آلبالو فریز شده و سیگار اِس مشکی و شعر و قصه عجیب موافقم.این تیم هنوز تشکیل نشده ماهم عضو 🙂 یعنی هواییمون کردی رفت آقای خواب بزرگ

  • 10 می‌گوید:

    i am in too

  • فرشته می‌گوید:

    آقای خواب بزرگ من از همین الان منتظرم که شما ایده تون رو عملی کنید و منم بیام توی تیمتون شاید هات چاکلت نخورم چون توی رژیمم ولی عاشق اینم که قصه های بی سر و ته شما رو بشنوم و بخوابم البته با رعایت فاصله:)

  • سوده می‌گوید:

    آفا برنامه ات ماهه ولی چون ما توتیم مقابلیم با رعایت الزامات فصل ( کولر به جای کرسی و یخ در بهشت به جای هات چاکلت ) بقیه را کپی برداری میکنیم. بگرد تا بگردیم ببینیم کیا بیشترن کدوممون تکاملی میشیم کدوممون انقراضی.

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      کولر روماتیسم می‌آورد، یخ در بهشت هم دندان درد. ما می‌بریم

      • Helen می‌گوید:

        همین الآن یه تیم در حال تشکیله که بهار و پاییز فعالیت می کنه. تابستون و زمستون به ترتیب به خواب تابستونی و زمستونی فرو می ره و به ترتیب یخ در بهشت و هات چاکلت می خوره.
        حالا ببینیم کی منقرض می شه. 🙂

  • هم تیمی می‌گوید:

    بنده همین الان از همین تریبون اعلام آمادگی خود را برای عضویت در تیم کرسی ها به استحضار می رسانم. اگر اهل قهوه باشید بنده حاضرم امور مربوط به کاپوچینو، اسپرسو و لاته ماکیاتو را به عهده بگیرم. سه هفته یکبار هم حاضرم از زیر کرسی پاشم برم توی آشپزخانه سرد، آب بزارم جوش بیاد برای چایی خورهاش.

  • سایه می‌گوید:

    من هم می خوام عضو باشم. لطفاً فوراً. من حتی بهتره که برنامه های خودمو با تو در میون بذارم شاید ایده های خوبی توش باشه که با ترکیبشون با ایده ی کرسی و غیره بشه اتوپیا رو به عرصه ی ظهور رسوند. الان که اینو می نویسم در اتاقم در حال یخ زدنم و همش از همه می پرسم که به نظرتون نباید دیگه شوفاژ و بخاری رو راه انداخت؟ من بیچاره سیگاری ام آخه. نیمه ی دوم سال لذت همه ی سیگارها با پنجره ی باز اتاق یا لرزیدن در خیابان به طرز غیر منصفانه ای کم می شود. در آخر هم به معضل گرم شدن کره ی زمین هیچ اعتراضی ندارم. اگر حق انتخابی هست، من به جای عصر یخبندان، ترجیح می دهم در دوره ی «ذوب شدن در گرمای خورشید» از زندگی کوتاه خودم لذت ببرم. ممنونم که با این پست، منو مجبور کردی انقدر بنویسم تا انگشتام گرم بشن 🙂

  • مهشاد می‌گوید:

    اون روزهای عرق ریزی که به لطف شرکت آب و فاضلاب،آب قطع است و کولر نداریم و شب هم یکسره روی تخت باید وول بخوریم و این تابستان را لعنت کنیم،اون روزها رو که فراموش نکردید؟
    به هر حال،در حال حاضر دنیا در دست شما گرما دوستان هست و فعلا ها خبری از سرما و سرما خوردگی و شلغم نیست،پاییز که بی غیرت شد رفت،مگر زمستان به خودش بیاد!!!!

  • سایه می‌گوید:

    رایانشانی فراموش شد

  • یک دختر خوب می‌گوید:

    یعنی موافقم هاااااااا
    از نوع 100% اش. آخ تابستووووووون، عشق من، زندگی من.

    فقط بی خیال جهش ژنی، همینجوری هم نصف سال خوابیم و کلی زمان کم داریم

  • امید می‌گوید:

    یعنی تهِ پیشنهاد بود سروش!
    منم عضو این تیم هستم. با توجه به این که مسئولیت قهوه و کاپوچینو و … رو کس دیگه‌ای به عهده گرفته، من حاضرم براتون اسپاگتی با انواع سس‌های خوشمزه درست کنم. فقط باید یه چراغ علاءالدین هم بگیری بذاری بغل کرسی واسه پخت و پز! بعد وقتی که اسپاگتی داره قل می‌زنه می‌تونیم سرمونو بگیریم روی قابلمه این بخارهای داغش آدمو حال بیاره! 🙂

  • بيتا می‌گوید:

    فقط يه مشكلي پيش مياد.بعد از 6 ماه حال كردن و لذت بردن ديگه كي حال داره تابستونو كار كنه اونم 2 برابر.بعضي جاها بدجور گشاد ميشه.

  • سيد امين می‌گوید:

    با هم در يک تيميم… اما همين که کمي از پاييز ميگذرد باهاش کنار مي آم… سست عنصرم يعني؟

  • نسيم می‌گوید:

    با ايده دوم موافقم . چون از دو هفته پيش دارم يخ مي زنم .تيم راه افتاد بي خبرمون نذار

  • پرده پرنگار می‌گوید:

    من دوست دارم برم زیر اون نور نارنجی لامپ پشمالوی زیر کرسی برقی کتاب بخونم! از بجگی عاشق این کار بودم..

    راستی ببین سروش جان من یه مجله پیدا کرده ام که ازم مقاله میخواد اگه اون آلیس در سرزمین عجایب رو هنوز جایی نسپردی راستاحسنی بگو تا تحویلش بدم به اینا. حیف میشه واسم مهمه رفیق.قبلا قلبا متشکرم

  • اشکان می‌گوید:

    من زمستان را بیشتر از تابستان دوست دارم چون هم می‌توانم در سرمای سرحال‌آور دوست‌داشتنی‌ام باشم هم در تیم کرسی‌های شما! در تابستان آدم این تنوع را نمی‌تواند داشته باشد. در تابستان آدم فوقش با یک لیوانِ خیس و پر از آب یخ یا با زیر باد کولر نشستن حال می‌کند اما آن سرمای خاص زمستانی را نمی‌تواند داشته باشد!

  • محمد حسين می‌گوید:

    راستش فارغ از بحث سرما و گرما، داستان كرسي و شعر و داستان و بحث و قهوه و … در اين دوران يك اتوپيا كامل است. در صورت عضو گيري به مرتضي بگيد ما رو هم خبر كند ما پايه ايم.

  • شرمین نادری می‌گوید:

    قصه های تو با سرو ته ترین قصه های جهانه برادر جان . یه نفر با نوشته هات خیلی حال کرده …می دونی کی که…

  • الف.ب.رها می‌گوید:

    تو تابستون دلم هوس سرمای پاییز داره تو زمستون گرمای بهار. من بهار رو دوس دارم.تو پاییز دلم میگیره. ولی کتاب خوندن زیر کرسی ،آلبالو خشکه خوردن، وچایی یا هات چاکلت خیلی وسوسه کننده است.به شرط اینکه ذهنت آر وم باشه. اصلا اگه دلت خوش باشه تو سرما گرمته ،تو ظل تابستونم خنک خنکی. دل خوش هم یارانه داره؟؟؟

  • حمیده می‌گوید:

    عجبا!
    تیم تشکیل می دید، آلبالو و هات چاکلت و بساط کرسی و لحاف 40تیکه و قهوه و قصه و … به راه، بعد چه جوریه که از زمستون با این همه دلخوشی هاش بدتون میاد؟
    دایره موارد خاص کی به شکایات ما رسیدگی می کنن؟ 🙂

  • درخت ابدی می‌گوید:

    ای دوست، بیا فکر اون شبی باش که آرزو می کنی با من ائتلاف کنی و من با کمال میل می گم باشه:)
    ما عشاق چارفصلیم، رفیق!

  • مونا می‌گوید:

    خدايا يعني واقعاً انسانهايي مثل من هم هستند كه زمستون رو دوست ندارند من تا اين سن هر وقت اين حرف رو زدم همه من را با تعجب نگاه كردند من با اين شبهاي طولاني مشكل دارم با اين خورشيد كه توي اين فصل زود قايم ميشه و با روزهاي برفي كه همه جا گل و لاي است مشكل دارم قبل از اينكه نوشته شما رابخوانم داشتم فكر مي كردم بايد بروم ببينم اين خرسهاي قطبي چه جوري زمستانها مي خوابند بلكه راه حلي پيدا كنم مرسي از متن خوبتون حرف دل من بود

  • ناشناس می‌گوید:

    چه حرفا،تن تن را ساخته اند برای صبحهای برفی زمستان

  • مرضیه می‌گوید:

    میتونی رو من هم واسه تیمتون حساب کنی :))

  • نیروانا( رها) می‌گوید:

    اگه دلم برای هلو آبدار و درشت و نرم تنگ نمی شد هیچوقت دلم نمی خواست تابستون بشه…
    چقدر آدم توی زمستون خوش تیپ تر میشه…آسمون ابری همیشه برام مثل یه منبع شعری بوده…شعرام بیشتر و بیشتر میشه…کافه رفتن توی زمستون خیلی میچسبه…وقتی شیشه پنجره بخار میکنه انگار همان شهرام شب پره در دلمان دراومد از حموم گل رو میخونه…
    کلا ما رو بذار تو دسته ی اول…خیرشو ببینی!

  • آقا تامين فيلمتون با من

  • ناشناس می‌گوید:

    چه حرفا ، تن تن را ساخته اند برای صبح های زود برفی که مدرسه ها رو تعطیل کرده اند

  • بيد مجنون می‌گوید:

    دقيقا عكس نظر شما
    باور نمي كردم كسي تابستان و گرماي خفه كننده اش را دوست داشته باشد
    جز كودكان و نوجوانان كه لاجرم فصل استراحتشان بود
    ولي بزرگ شدن اين طور اثبات كرد كه تعداد زيادي – از جمله خود شما – شيفته تابستان هستند و مجالي براي سر به سر گذاشتن فراهم نبود

    البته من فقط با تابستان سر عناد دارم و باقي را نهايت ممكن اش دوست دارم
    نمي دانم ديشب كه باران مي آمد و كوهها غرق در مه بودند به آن بالاها سري زديد و يا نه
    ولي من به عنوان كسي كه تجربه از نوع شبهاي تابستاني و پاييزي را داشته ام
    وقتي آن مه را بوييدم قياس اين دو را يكسر منتفي مي دانم
    لذت باران و مه و بوي نم و … شب هاي گرم تابستان كجا


    امسال هوايي شدم كرسي بگذارم
    بنا را بر اين گذاشتم كه تخت را جمع كنم و زير كرسي
    كتابخواني و خواب
    نمي دانم تجربه اش را داشتيد و يا نه،ولي به نهايت ممكن اش حال مي دهد،مخصوصا َ خواب اش !

  • بامدادی می‌گوید:

    عالی بود. توی تیم کرسی اگه جا هست اسم منو هم بنویس 🙂

  • سورمه می‌گوید:

    من خیلی سرمایی هستم ولی دلم نمیاد پاییز از خونه بیرون نیام به خاطره برگ درختای چنار که می ریزن روی زمین. من اهواز درس خوندم. اونجا چنار نداره، کلاً درختاش خزون ندارن اکثراً برای همین دل آدم خیلی تنگ میشه برای برگ ریزان و رنگ های زرد و قرمز و نارنجی. در ضمن اگه زمستون نبود زیر کرسی هات جاکلت خوردن و فیلم دیدن انقدر حال نمی داد مطمئناً!

  • میلو می‌گوید:

    چه فکر خوبی! منم میرزا بنویس خوبی هستم، می تونم بیام داستانهاتون رو بنویسم بعداً چاپشون کنید! چون طرفدار زیاد دارید فروش می ره شاید مجبور نباشید تابستونم کار کنید! منم راه می دین تو تیمتون؟

  • سیب می‌گوید:

    من زمستون رو دوست داشتم
    خیلی هم دوست داشتم
    بارون
    که رو سر همه یه جور می ریزه
    برف که همه جا رو یکرنگ می کنه
    ولی بعد از اینکه بچه دار شدم دیگه از زمستون بدم اومد
    راستش فقط هم بخاطر اینکه بچه ام هی سرما میخورد
    همین بخاطر همین دیگه از سرما بدم اومد

  • صووورتی می‌گوید:

    دقیقا!! زمستان فقط آفریده شده است برای پس زمینه. برای همیشه بک گراند بودن. برای پشت پنجره ها قایم شدن و فقط شاید یک » آخی » گفتن.
    اما آفتاب هم، آفریده شده برای مدام چشم تنگ کردن و مثل جوجه های توی تراس، چرت زدن!
    آقای خواب بزرگ، شما ایده ی کرسی را راه بینداز… متقاضی روزانه پشت در صف می کشد و شاید حتی بشود بلیطی ش کرد. خدا را چه دیدید؟!… شاید بشود یک منبع در آمد.

  • فردا دیروز بود می‌گوید:

    جانا سخن از وسط ما میگویی
    تابستان و آفتابش ، همینطور یک تی شرت یا پیراهن میپوشی
    میزنی بیرون یا قدیم ترها که رفقا بزرگ نشده بودند توی کوچه زیر یک درخت ور می زدیم میخندیدیم، یا شبها ی تابستان
    یکم آب میگیری توی حیاط یاحتی بالکن بعد همینطوربو میکنی
    این بوی جادوی خاک و آب را ، ظهر تابسستان یک ناهار توپول
    آب با یخ فراوان، یخ فراوانش باشد نوشابه و دوغ هم قبول است.بعد حتما باید یک پیژامه نخی با خطهای عمودی پایت باشد
    همینطور که مثل خرس غذا خوردی و دم کردی ولو شوی زیر کولر تا یخ کنی و یک ملافه ای پتوی بکشی روی خودت اما دست به کولر نزنی ها، بعد یک فیلم مثل فایت کلاب هم نگاه کنی ، آخ الان که سکته کنم از این همه خوشی . تابستان میشود از خوشی هایش مثنوی هفتاد من نوشت حالا بیا پاییز و زمستان ، ساعت 8 شب انگار گرد مرگ در کوچه و خیابان ریختند ، گربه ها تنها » تازه گربه ها هم تنهاند» ته کوچه صلانه صلانه راه می روند ، نور بی معنی زرد و چرکی یک وره کوچه را روشن کرده و هی هی بیشتر دلت میگیرد ، بعد میای سیگار روشن کنی همان اول که دستت را از جیبت در می آوری یخ می زنی ، همین موقع پایت می رود توی یک چاله آب ، همینطور که همیشه پاهایت یخ هست ،خیس هم می شود نکبت، قبلا هم که سرما خوردی این مفت را هی باید تا بهار بالا بکشی یا با کارخانه دستمال کاغذی قرارداد داشته باشی ، یک بسته آموکسی سیلین هم همیشه تو جیبت جا خوش کرده هرچه هم که چند لا لباس بپوشی سرد است نکبت ، آفتاب هم که باشد آفتاب نیشت انگار نور لامپ کم مصرف است انقدر که سرد است آفتابش. کلا استفراغ است این پاییز و زمستان نکبت . حالا یک جای در تیمتان برای من هم باز کنید لحاف 40 تیکه اش با من ، اما من بالاخره یک روز فصلهای سرد مهاجرت می کنم به جاهای گرم ، یا نیمکره جنوبی یا همین جنوب خودمان ، حوس دیدن برف و درخت پاییزی هم داشتم یک سر میزنیم به تهران یا هرجای زمستانی ، دو روز تفقدی میکنیم به سرما بعد جیم میشویم پیش گرماو آفتاب جیگر خودمان

  • […] تیم کرسی‌ها » خواب بزرگ برنامه دیگرم – که روزی در همین زندگی اجرایش می‌کنم- این است که نیمه‌ تابستانی سال دو برابر کار می‌کنم و نیمه زمستانی سر کار نمی‌روم. در واقع نیمه زمستانی هیچ‌جا نمی‌روم. نقشه‌ ام این است. علم کردن یک کرسی بزرگ مقابل تلویزیون. کرسی که رویش لحاف رنگی‌چل تکه دارد و پای همه دوستانم زیرش جا بشود. تشک‌ام را همانجا می‌اندازم.لپ‌تاپ و اینترنت پر سرعت کنار دستم. تمام سریال‌های بالای نه ستاره- آی‌ام‌دی‌بی- چون کوهی کنارم. یک دوجین کتاب خوب پلیسی سمت دیگر.بساط هات‌چاکلت و اینها پهن و من از تاریخ یکم مهر آنجا مستقر خواهم شد تا 29 اسفند. […]

  • […] تیم کرسی‌ها » خواب بزرگ برنامه دیگرم – که روزی در همین زندگی اجرایش می‌کنم- این است که نیمه‌ تابستانی سال دو برابر کار می‌کنم و نیمه زمستانی سر کار نمی‌روم. در واقع نیمه زمستانی هیچ‌جا نمی‌روم. نقشه‌ ام این است. علم کردن یک کرسی بزرگ مقابل تلویزیون. کرسی که رویش لحاف رنگی‌چل تکه دارد و پای همه دوستانم زیرش جا بشود. تشک‌ام را همانجا می‌اندازم.لپ‌تاپ و اینترنت پر سرعت کنار دستم. تمام سریال‌های بالای نه ستاره- آی‌ام‌دی‌بی- چون کوهی کنارم. یک دوجین کتاب خوب پلیسی سمت دیگر.بساط هات‌چاکلت و اینها پهن و من از تاریخ یکم مهر آنجا مستقر خواهم شد تا 29 اسفند. * بدیهی است (هست؟) که این نقل قول‌ها برای آشنایی و مطالعه‌ی اولیه است و نه فقط این‌جا بلکه هر جا به منبعی لینک یا ارجاع می‌دهم یا نقل قولی می‌کنم «اکیدا» و «قویا» توصیه می‌کنم مطلب اصلی به صورت کامل خوانده شود تا نیت و پیام اصلی گوینده یا نویسنده به درستی منتقل شود. با توجه به فیلتر بودن بامدادی در ایران، لطفا مطالب آن‌را از طریق اشتراک در خوراک آن یا مراجعه به وبلاگ «آینه‌ی بامدادی» پی‌گیری کنید. استفاده از مطالب و عکس‌های منتشر شده در وبلاگ‌ها و فوتوبلاگ‌های من به شرط «نقل قول دقیق»، «ذکر ماخذ» و «ارجاع لینک به اصل پست» بلا مانع است. […]

  • شهریار می‌گوید:

    قشنگ بود

  • میلاد می‌گوید:

    اما… سیگار زمستون قصه ای دگر است…

  • mimilnan می‌گوید:

    هی پسر، یاد اون صبحی افتادم که اتوبوس دم بیرون رفتن از شاهرود خراب شد. یادت هست؟ عجب صبح یخ زده ای بود؟ ما آخرین نفرها بودیم که رفتیم تو اتوبوس جدید و از شانس خوب ما رفتیم توی بوفه، یادت هست چه ضدحالی بود؟ آنجا که تازه چانه هایمان گرم شده بود و آمد و گفت بیایید پایین؟ اَ که هی! سرما فقط همان روز معنا داشت، بقیه ی سرما ها که کاریکاتوری هستند رفیق جان.
    با احترام

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      وای..اون سرما اون سرما..قصه ش را باید یکی مان بنویسد

      • mimilnan می‌گوید:

        بامزه تر از اون سرما، سنجاق شدن تو بود، یادته؟ وقتی یکی از اون سنگین وزنا نشست کنارت و دست به سینه خوابید، دقیقا صندلی پشت راننده بودی تو، من هم ردیفای وسط بودم. از اون جایی که اون بنده ی خدا به یک و نیم صندلی نیاز داشت برا نشستن، دست به سینه خوابیدنش به معنی سنجاق شدن تو بود، یادته اون گردن کلفته چطور سنجاقت کرد؟ گمونم باید کاریکاتورش رو بکشی که خلق خدا متوجه بشن سنجاق شدن یعنی چی. حکایتی بود، آره مثل این که باید نوشته بشه.

  • پرده پرنگار می‌گوید:

    میگن سروش روحبخش رو به علت تبلیغ شرکت هرمی تیم کرسی ها گرفته ان. میگن مؤسسشون هم ایرج میرزا بوده که انگشتای پاش هنوز متواری هستن !

  • سامان می‌گوید:

    آه، متاسفانه من هم پاییز را دوست دارم و بدتر از آن اینکه دوست دارم سرما بخورم…

  • نزهت می‌گوید:

    اتفاقا مهاجران اولیه ایران هیچ موقع پنجرا هاشون رو روبه شمال نمی ساختن چون اعتقاد داشتن شمال رو به جهنم باز میشه(سردترین نما نمای شمالیه البته که میدونین)

  • نازنين می‌گوید:

    معنيه آفتاب تازه تو زمستونه كه مفهوم پيدا ميكنه
    يه ظهر پاييزي زير افتاب يعني لمس واقعي آفتاب

    البته بعد همه اينا سر شب زير كرسي و چاق سلامتي و گپ و گفتگو جاي خود داره يه جا واسه منم باز كن قول ميدم فقط از لحظات آفتابيه زمستون حرف بزنم

  • آقای ز می‌گوید:

    من برای نیمه دوم سال یه پیشنهاد دارم که از زخم بستر بهتره. چطوره شما هم مثل پرنده ها نیمه دوم سال رو مهاجرت کنید به جنوبگان. منظورم خیلی جنوبگانه. مثلا جنوب آفریقای جنوبی، آرژانتین و یا شمال استرالیا. میتونید بساط کتاب و هات چاکلت و این چیزها رو هم با خودتون ببرید. آفتاب همه جا پهنه و از سرما خبری نیست. در واقع آفتاب سوزان تابستان همه پهنه

  • گل می‌گوید:

    این نوشته رو الان در یک صبح گند پائیزی خوندم و احساس کردم خودم نوشتمش.منم اغلب روم نمی شه که به بقیه بگم چقدر گرمای مغزپز ظهر تابستون رو دوست دارم وچقدر از پائیز زیبای رومانتیک بیزارم.

این چیست؟

شما در حال خواندن تیم کرسی‌ها در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: