ماشینِ نوشتن

اکتبر 17, 2010 § 19 دیدگاه

1 اول ساختارشکنی هری‌، خانم جودی دیویس عصبی و خرد و خمیر از تاکسی پیاده‌می‌شود در خانه وودی آلن را می‌زند و کتاب تازه وودی را پرت می‌کند توی صورتش. شاکی است که چرا از ماجراهای خصوصی‌شان در این کتاب پرده برداشته. وودی الکن سعی می‌کند توضیح بدهد که اسامی را عوض کرده، که نویسنده‌است و کارش همین است ، که …و جودی هفت‌تیر می‌کشد.

2 من هر آن منتظر/نگران روزی هستم که دوستی آشنایی یقه‌ام را بگیرد که تو چرا فلان خاطره را نوشتی؟ یا منظورت از فلان من بودم؟ یا چرا ماجرایمان را تحریف کردی؟ …

3 سال سوم دانشگاه به این نتیجه قطعی رسیده‌ام که دوست دارم نویسنده شوم. یک پوستر از گلشیری فقید زده‌ام بالای سرم که نوشته : دیوار و سقف خانه من همین‌هاست که می‌نویسم. به نظرم ایده معرکه‌ای آمده که دیوار و سقف خانه آدم نوشته‌هایش باشد. خودش بسازدشان و از گزند زلزله و روزگار امان یابد. چای بابونه خریده بودم، ساعت سه شب که همه خواب بودند، زیر نور چراغ مطالعه پیچیده در پتو، چای می‌خوردم و کتاب می‌خواندم. به نظرم خیلی پز نویسنده‌ای داشت. از همان زمان یک جور ماشین بی‌رحم را داشتم درونم می‌پروردم. ماشینی که روز به روز قوی‌تر شد.

4 ماشین نوشتن، یک هیولا/ ماشین نظامی بی‌کله است. هیچ چیز سرش نمی‌شود. مثل تانک زیر می‌گیرد و رد می‌شود و سوختش خاطرات توست. لحظه‌های تو، آدم‌های تو، خوابهای تو. من گذاشتم این ماشین به جایی برسد که الان هست. گذاشتم وجود من را ببلعد. اجازه دادم کارش را بکند. به همان سرسپردگی که جوانان رایش سوم سر و دل به پیشواشان داده بودند من خودم را پیشکش ماشین نوشتن کردم. تنها فرقی که از این حیث بین خودمان می‌بینم این است که پیشوای من ماناتر و محترم‌تر و قوی‌تر است. جعفر مدرس صادقی جایی نوشته: “ادبیات غایت آمال ماست، عالی‌ترین محصول زندگی و مقصود و معبود ماست.”و من به این اعتقاد داشتم. دارم. گذاشتم ماشین نوشتن از من و دنیای من تغذیه کند.

5 در مورد صحت برخی خاطراتم گاهی مرددم. گاهی فرق رویا و زندگی‌ روزمره‌ام ساده از بین می‌رود. به قول دکتر رئالیتی تست را پاس نمی‌کند این نوشته‌ها. بله. اینها را می‌دانم . اینها عوارض جانبی تصمیمی‌ست که گرفتم. می‌گذارم ماشین نوشتن ار هر چیز که می‌بینم و هر که می‌بینم و هر چه می‌شنوم برای خودش خوب‌ها را جدا کند. بدون این که توجهی به احساسات من داشته باشد، می‌گذارم آنها را آن‌جور که تشخیص می‌دهد سلاخی کند، جراحی کند، رنگ بزند، عوض کند. هر چه باشد نبض جاودانگی دست اوست. من این چیزها را نمی‌ فهمم. در خیابان راه می‌روم. یک نگاه قشنگ می‌بینم، بهش سیخونک می‌زنم که هی هی این را بردار یک چیزی بساز! می‌غرد که :بول‌شت! یک میلیون از این نگاه‌ها هست همه‌جا. بعد یک‌هو وسط یک کلام خصوصی یا یک عصبانیت روزمره، صدای زوزه‌اش می‌آید: این مال من است!قبل این که مقاومت کنم یا نظر بدهم از آسمان نازل می‌شود طعمه‌اش را به چنگال می‌کشد و می‌رود. یک لحظه خشم است، یک حس عاشقانه‌است، کمی راز است، یک اسم است، احساس ملال است، هنوز نفهمیدم چی‌ها زیر دندانش مزه می‌کند. بعد من منتظر می‌مانم ببینم چه کار می‌کند. بیچاره و درمانده از این حیث که فرصت نکردم حس شخصی‌ام را خودم مزمزه کنم. انتظار و انتظار. تا صدایش می‌آید که برو پشت کی‌برد.- خدا لعنتم کند که دارم این راز را فاش می‌کنم- من هیچ ایده‌ای ندارم که قرار است چه کار کند.انگشت‌ها جاگیر می‌شوند. اشاره دست راست روی برآمدگی ت و اشاره دست چپ روی ب.قارت قورت، شلپ شولوپ، ماشین نوشتن کارش را شروع می‌کند و انگشتان من مال اوست. همچنان که همه زندگی‌ام.

6 بعد که تمام می‌شود گاهی غرغر می‌کنم: تو حق نداری از این خاطره استفاده کنی،این خیلی خصوصی‌ست یا خیلی ارزشمند اس. خسته است. حوصله بحث ندارد. یادم می‌آورد که قراری داشتیم. یادم می‌آورد که اجازه دادم به همه چیز دسترسی داشته باشد تا جرقه‌ها را به آتش بدل کند. تا این شعله‌ها را با منجنیق دیوانه‌اش این سو و آن سو بپراکندو دلش خوش باشد که زن یا مرد شعله‌وری روزی خودش به ماشین نوشتن بدل خواهد شد.

7 صرف داشتن یک ماشین نوشتن کافی نیست. باید  روغن‌کاری‌اش کنید، باید مواد مصرفی خوب خرجش کنید. باید بگذارید خوب فیلم ببیند، خوب بخواند، خوب در رویاها و زندگی‌تان بچرد.

8 خب، این منم و پیمانی که ده سال پیش سر چهارراهی با شیطان بستم. من زندگی‌ام وقف اوست و او می‌گذارد بنویسم. نمی‌دانم سرم کلاه رفته یا نه. یاد دیوار و سقف خانه گلشیری که می افتم حدس می‌زنم خیلی مغبون نخواهم بود. حالا دوستان و رفقای دور و نزدیک. راز مخوف مرا دانستید. حقیقت این است که ماشین نوشتن، خیلی به اخلاقیات رایج پایبند نیست. برای تغذیه از لحظات من و شما اجازه نمی‌گیرد. فقط ذکر نام نمی‌کند. ورنه به واسطه این برده‌اش – که من باشم- همه‌ چیزی را می‌خواهد شعله‌ور کند.

9 دوستی زنگ می‌زند، ناراحت و کلافه است. ماجرایی برایش پیش آمده – درونم چیزی جابجا می‌شود و خودش را آماده می‌کند، صدای خس‌خس‌ نفس‌های هیولا را می‌شنوم- به صندلی تکیه می‌دهم، سیگاری آتش می‌زنم و می‌گویم : خب،تعریف کن…

§ 19 پاسخ برای ماشینِ نوشتن

  • sandbaad می‌گوید:

    عالیه
    واقعا فقط کسایی که خودشونو وقف می کنن می تونن درتر بنویسن
    گرچه نمی تونم بنویسم _ چون ماشینو روغن کاری نمی کنم به موقع
    اما می فهمم حال آدم در مقابل ماشینه رو
    فکر می کنم می فهمم

  • گلپر می‌گوید:

    یکی از دردهای منم که تازه اولِ راهم همینه.دارم فکر می کنم تسلیمش بشم یا نشم.
    آخه این طور نوشتن جدا از اینکه لذت بخش و هیجان انگیزه خیلی وقتها دست آدمو جلوی همه -به طرز بسیار آشکارایی- رو می کنه…انگار که جلوی همه لخت باشی!!
    از طرف دیگه انگار فرو رفتن توش دست خود آدم نیست.به هر حال آدمو می بلعه تو خودش.

  • بيتا می‌گوید:

    منجقیل؟منظورت منجنيقه؟

  • یک خواهر می‌گوید:

    هیولا مال توست یا تو متعلق به هیولا
    یا شاید هم مصالمت امیز با هم کنار امدید؟

  • آسمون آبی می‌گوید:

    در اندرون من خسته دل . . .

  • درخت ابدی می‌گوید:

    خیلی عالی بود، خواب بزرگ.
    چیزی که آدمو نگران می کنه ماشینی شدن نوشتنه. فرایند تبدیل شدن نوشته به ادبیات اصلا چیز راحتی نیست. بیشتر به همون فوت کوزه گری مربوط می شه که معلوم نیست بگیره یا نه.

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      بله، ماشین نوشتن نمی‌گذارد آدم داخلش را نگاه کند. سن نوح می‌خواهد آدم سر در بیاورد ازش. هر وقت خواب است من یواشکی نگاهی می‌کنم از یک روزنی چیزی. 🙂

  • يک دختر خوب می‌گوید:

    با اين توصيفي که کرديد. فقط دارم تصورتان مي کنم
    نويسنده هاهم عالمي دارند

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      اگر فنی به قضیه نگاه کنیم من نویسنده ام چون بابت نوشتنم پول می گیرم و شغلم است
      ولی اگر جدی به قضیه نگاه کنیم و منظورمان از نویسنده و عالمشان مثلن بارگاس یوسا باشد ، بله عالمی دارند و من هم حسرتش را می‌خورم و آرزوم این است که روزی نویسنده شوم.

      • یک دختر خوب می‌گوید:

        ایهیم. به امید موفقیت در بدست آوری عوالم بارگاس یوسا

        می دونی یه ماجرای پلکانی ست. و هر کدام تلاش می کنیم به پله بالایی برسیم. برای من شما نویسنده اید. برای شما بارگاس یوسا نویسنده است. و … فکر می کنید برای بارگاس یوسا که نویسنده است؟

  • سپیده می‌گوید:

    اولا سلام و بگم از اینکه یه مدت نبودم و چند تا پست رو از دست دادم دارم قلپ قلپ غصه می خورم…و بعد اینکه بگم چقدر از این پست استفاده کردم…با اجازتون چند جمله شو یادداشت کردم تو دفترم وقت هایی که می خوام بنویسم یه نگاه کوچیکی بهشون بندازم…و اینکه نوشتن از بچگی روح منو تسخیر کرد …منم روحمو بهش فروختم شدم فاحشه اش…برای من کلمه ها مثل رقاصه های معابد هندی می مونن …در هر حال خیلی استفاده کردم از این پست …ولی کاش نوشته بودی وقت هایی که نمی شه نوشت…وقت هایی که کلمات با کاغذ هم آغوش نمی شن باید چی کار کرد…وقت هایی که پری از کلمه ولی حتی یکی شون رو هم نمی تونی بنویسی…این منو خیلی رنج می ده …سگ می شم این جور موقع ها .

  • kafkamirza می‌گوید:

    آخ آخ خوب گفتی سروش. مخصوصا بند آخر نوشته. بعد از یه مدت که فیلم خوب می‌بینم، با کتاب خوب می‌خونم یا فیلم می بینم راه میفته اون ماشین بی پدر. نویسنده که نیستم و لی یه موتور گازی دارم واسه خودم که راه بره. خلاصه که اتفاقا امروز یکی داشت یه جریان خصوصی رو تعریف می‌کرد واسم. موتورم خودش واسه خودش هندل زد. تا ببینیم به کجا میرسه.

  • مهسا می‌گوید:

    فکر کنم کتاب «تنهایی پر هیاهو» رو خونده باشید.حس این پستتون من رو یاد اون کتاب انداخت.پس یعنی نوشتن هم مثل سیاست و قدرت و … بی رحمه؟خب من تا حالا تقریبا فقط برای خودم نوشتم شاید خودم رو رنجونده باشم اما دیگران رو نه.راستش تصور آسیب زدن (از هر نوعی)به بقیه از جانب این هیولا رو …دوست ندارم اما به نظر می رسه شما و شاید بقیه نویسنده ها باهاش کنار اومدید حتی یه جورایی دوستش هم دارید آره؟

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      راستش من سعی می کنم که نذارم به کسی آسیب بزنه. امیدم اینه که دور وبری های من دیگه درکم می کنن. ولی در نهایت بله. بی رحمه. گرچه فرق داره بسیار با سیاست و باقی رفقا…ولی قربانی می گیرد. اغلب اوقات این قربانی زندگی شخصی خود نویسنده است

این چیست؟

شما در حال خواندن ماشینِ نوشتن در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: