تکراری‌ها

اکتبر 8, 2010 § 11 دیدگاه

 

چیزهایی هست که موتیف رویاهایم شده. بعضی از آنها را اصلن در دنیای واقعی (؟) ندیده‌ام یا درباره‌اش تخیلی نداشته‌ام.

مجموعه تن‌تن‌ها :

اولین بار چند سال پیش در یکی از کتابفروشی‌های مرموز رویا کشفش کردم. همه تن‌تن‌ها بود به علاوه خیلی‌ داستان‌های دیگرش که اصلن ندیده بودم. در یک مجلد قطور در قطع پالتویی. جلدش شیک و نفیس بود. معجونی سکرآور. همیشه مقداری پول برای خریدش کم دارم. باید ودیعه‌ای بگذارم که کتابفروش برایم نگه دارد. یا قبلن پیش‌خرید شده و همین یک نسخه است. فقط در کتابفروشی فرصت ورق زدنش پیدا می‌شود. یکی دو بار در کتابخانه عمومی پیدایش کردم و نا امید از یافتنش در کتابفروشی‌ها به فکر دزدیدنش افتادم. دیشب باز خوابش را دیدم. در یکی از کافه‌های رویا روی میز بود. کسی بهش توجه نداشت. انگار صاحب نداشت. با این حال از زیر زمین که سبز نشده بود. مال من نبود به هر حال. بی‌صاحابی موقتش فقط فرصت داد باز ورقش بزنم و مست شوم. و در حسرتش بسوزم باز.

تنها مجموعه تن‌تن‌ای که کمی شبیه این است همانهاست که چند سال پیش منتشر شد و اگر اشتباه نکنم در 6 جلد. اینها ولی همه با هم‌اند. بعد چرا قطع پالتویی؟

 

شهر:

تعدادی از رویاهایم در شهری اتفاق می‌افتد که تا کنون ندیده‌ام. شهر یک خیابان اصلی دارد که مثل احمد‌آباد مشهد است. سمت شمالش می‌رود به مجموعه ای از تالارهای مجلل که دولتی است. سمت جنوبش که به نظر تازه ساخت و ساز شده مجموعه‌ای است اتوبان‌های بی‌ربط که میانشان هنوز بافت زهوار دررفته قدیم دیده می‌شود. در جنوب شرقی‌اش سینمایی هست که دوبار در دو رویای متفاوت جلویش با کسی قرار داشتم. غرب شهر را زیاد ندیده‌ام. انگار آن طرفش چیزی نیست. نقطه آغاز جهانی کوپرنیکی است. سمت شرقی ولی بارها محل وقایع رویا بوده ( یکبار خانه کرایه کردم آنجا، چند بار در بازارش گم شدم، یک بار به جشنواره‌ای دعوت بودم…) و جاده اصلی شرق انگار می‌رود سمت چالوس. یا چنین جایی. دیشب برای اولین بار کافه‌هایش را دیدم. در منطقه‌ای از شمال شرقی شهر. مجموعه‌ای از کافه‌های جذاب و یونیک …که البته پس از یک حمله  بی‌رحمانه ظرف چند ساعت خون کف‌شان را پوشاند.

شهر کجاست؟ این جزئیات جغرافیایی از کجا می‌آیند؟ چرا همیشه یک شکلی است؟..

 

مامانی:

مادربزرگم بعد از مرگش آکساسوار صحنه خواب‌هایم است. حرف نمی‌زند. ری‌اکشنی ندارد. فقط هست. حتی مستقیمن موضوع رویا نیست. و در تمام مدت من – و بفیه- به مرگش آگاهیم. براساس یکی از خوابها می‌دانم که توسط یک تکنولوژی پیشرفته بدنش از زوال نجات یافته و البته با اختلالات ذهنی فراوان به دنیای ما بازگشته است. همیشه خنده محوی دارد. کمی حسرت و بغض دارد. انگار می‌خواهد حرف بزند و نمی‌تواند. لباس شیک سیاهی پوشیده و نگاهمان می‌کند.

 

استوا، آلپ یا نمی‌دانم کجا:

بهشت است. یعنی بهشت است. خواب اول به وضوح یادم هست. هنوز با یادآوری‌اش سرمست می‌شوم. ما جمعی بودیم مهمان یک پادشاه آفریقایی. آفریقایی؟ نمی‌دانم شاید خاور دور بود. کشوری استوایی. شاید تایلند بود. یا دشت‌های سبزش یاد آور تصاویر آلپ. ما ساکن هتل بزرگ مجللی بودیم. یک طبقه اما به شدت پهناور. نگهبانان مودب بسیار مراقب ما بودند. که چی می‌خواهیم یا چه حسی داریم. کافی بود لب تر کنیم. غذایمان لذیذ و تکان‌دهنده بود.فیل پخته! شب‌ها آسمان می‌ریخت توی دشت. همه ایستاده می‌خوابیدیم وسط دشت. اگر ابله بودم  تلاش مذبوحانه‌ای می‌کردم برای توصیف آن حس و حال

… بعد چندین بار دیگر خوابش را دیدم. البته نه به وضوح و جذابیت رویای اول.

از کجا آمده؟ یادم نیست حتی عکسی شبیه به آن فضا دیده باشم..

 

 

باز یاد چوانگ‌‌سی می‌افتم. اینها به فکر آدم می‌اندازد شاید در زمان و مکان دیگری، در ساحت دیگری، در رویای دیگری ، یکی دارد می‌نویسد که خواب‌هایی تکراری دارد. خواب یک وبلاگ، خواب برج میلادی که از پنجره اتاقش سرک می‌کشد، خواب گربه‌ همسایه پایینی که رو دو پا می‌ایستد و تکیه می‌دهد به در تا بلاخره یکی کلید بیاندازد و او خودش را پرت کند تو آپارتمان….حتمن تعجب می‌کند که اینها را جایی ندیده…

§ 11 پاسخ برای تکراری‌ها

  • پویا می‌گوید:

    از بهشتت به طرز غریب ولی شدیدی یاد رمان هانس کوچولو میفتم. هانس کوچولوی پادشاه. اصلن یادش نبودم. اصلن یادم نبود چنین کتابی تو زندگیم خوندم. چرا یادم رفته بود؟! آخه این مهمترین رمان دوران دبستانم بود. یه رمان دوجلدی زرد کت و کلفت. که هر فصلشم یه تصویر سازی رنگی داشت. یکیش همین بود.

  • ستاره می‌گوید:

    در حسرت ماجراجویی هستید؟ مثل تن تن؟ فکرهایی که هر از گاه می‌‌آیند و عذرشان را می‌خواهیم و میروند،

    … شاید هم شما بزرگترید نه که کتاب در قطع پالتویی باشه!

    مهمان پادشاه که هستیم، نه؟؟
    جایی که هم وسعت درک آدم بیشتر میشه، هم خود آنجا پرتر،»فراوان»تر و کاملتره.

  • الف.رها می‌گوید:

    اول از همه روز کودک مبارک.
    دوم از همه چوانگ سی کیست.
    سوم از همه بعضی خوابها از ضمیر ناخود آگاه میان. عجیب واقعی به نظر میان

  • الف.رها می‌گوید:

    همه خوابها؟ حتی اونها که ناشی از اتفاقات روزمره هستن؟

  • الف.رها می‌گوید:

    از چوانگ‌سی که نمی‌دانست خواب پروانه دیده یا پروانه‌ایست که خواب چوانگ‌سی می‌بیند
    ووی ووی ، مغزم درد گرفت ،یه همچین حسی رو وقتی داشتم که شنیدم برگ درختان سبز نیست بلکه ما سبز میبینیمشون.

  • ستاره می‌گوید:

    «… شاید در زمان و مکان دیگری، در ساحت دیگری، در رویای دیگری ،… »

    يعني اين دنياهاي موازي اينقد متفاوتن؟ مثلن پنجشنبه شب بهاري كه آدم با دوستش زير نور ماه نشسته يهو ميبينه كه همون موقع دوستش در دنياي موازي داره از يه صبح دوشنبه آفتابي بهش سلام ميده؟؟!! ميشه؟؟

این چیست؟

شما در حال خواندن تکراری‌ها در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: