مامور قانون: میتی‌کومان

اکتبر 2, 2010 § 32 دیدگاه

 

هنوز دو موقعیت هست که هر بار در فیلمی می‌بینم خارخار آرزوی پلیس شدن بیدار می‌شود.

یکی آن جایی‌ست که دم در هستی و وقتی طرف راهت نمی‌دهد بج طلایی‌ات را نشان‌اش می‌دهی و نرم می‌شود. خیلی کیف دارد آدم مثل میتی‌کومان بجی داشته باشد که همه را به تعظیم وا دارد.

دومی هم وقتهایی است که لشگرکشی کرده‌اید به یک خانه با ماسک و ضدگلوله و تجهیزات. با سه شماره در را می‌شکنید. تقسیم می‌شوید. و هر کدام از یک اتاقی می‌گویید : کلیر! این یکی هم باید خیلی حال بدهد. آدم تا دندان مسلح با دوستانش بریزد یک جاهایی که کلیر است. شب هم کلی افه بیاید که روز سختی داشتیم.

گفتم قیافه گرفتن، یاد دو لحظه دیگر افتادم که فکر می‌کنم خوش‌پز است. یکی وقتی نصفه شبی تلفن زنگ می‌خورد، آباژور را روشن می‌کنی، نگاهی به ساعت می‌اندازی و گوشی را برمی‌داری با صدای خش‌دار می‌گویی بله…بعد چند ثانیه می‌گویی: چن دقیقه دیگه اونجام. زنت/ نامزدت/ معشوقه‌ات هم چرخی می‌خورد در ملحفه که انگار عادت کرده. می‌گویی هانی زود برمی‌گردم و می‌روی. بعدیش هم وقتهایی است که آخر شب برمی‌گردی و زن‌ات/معشوقه‌ات/ نامزدت خوابیده. تو ژولی پولی ، غم دو جهان در دلت، بانداژ خونی روی بازو ( که به خیر گذشت) نشان طلایی و هفت‌تیر را می‌گذاری روی عسلی و با کفش می‌خوابی. این لحظات سخت‌ترین آدم‌ها را  هم تسلیم می‌کند.

گفتن ندارد که پلیس‌شدن بخش‌هایی هم دارد که برای سلامتی زیان‌آور است ( مثل گلوله وقتی بهت شلیک کنند و به خیر نگذرد) بنابراین بی‌خیالش شدم و زدم به خط نوشتن.

§ 32 پاسخ برای مامور قانون: میتی‌کومان

  • mazo می‌گوید:

    برای من همیشه این یکی صحنه هم وسوسه انگیز بوده .
    نیروهای کمکی رسیده اند و بیرون انبار، پر شده از ماشین های پلیس و آمبولانس و صدای بی سیم.
    و تو بعد از یک درگیری و تعقیب و گریز طولانی یک قاتلی را که هیکلش سه برابر توست دست بند زده ای و کشان ، کشان پای یکی از ماشین ها می آوری و حتی اگر خودش بخواهد بدون مقاومت سوار ماشین شود ، باز تو دستت را می گذاری روی سرش و هلش می دهی توی ماشین.
    و بعد در حالی که یک خانم پلیس زیبا کنارت ایستاده ، به دور شدن ماشین نگاه می کنید.
    (اگر باعث بدآموزی نشود یک نخ سیگار هم می کشی)

     

  • مریم می‌گوید:

    عالی مینویسید

  • y.mkj می‌گوید:

    منم اون مدلي که جنايتکاره رو از موهاش مي گيرن بعد کله شو مي کوبونن به ديوار( يا به زمين) که به دستتاش دستبند بزننو خيلي دوست مي دارم:))

  • سپیده می‌گوید:

    آخ آخ که من عاشق اینم که پلیس بشم…نه پلیس نه…مامور مخفی با حال تره.بعد بری بین خلاف کارا…وای وای وای…بعد بعد خودتم یکی از اونا بشی …بعد همه نقشه هاشونو نقش بر آب کنی…بعد آخر سر خلاف کارا بفهمن مامور مخفی بودی…وای…بگیرنت …بعد تو از دستشون در بری…با بدبختی…بعد بیان دنبالت…ببخشید زیادی هیجان زده شدم فیلم هندی شد…فکر کن اگه میشد چی می شد…

  • یک خواهر می‌گوید:

    کلن اکثر مشاغل ورژن سینماییشون جذاب ترن.

  • مهسا می‌گوید:

    من پلیس دوست ندارم ترجیح می دم جاسوس باشم. تمیزتره و تاثیرگذارتر و امن تر.
    شما هم معلومه حسابی زدید به خط نوشتن.دیگه حتی وقت نمیشه همه پستهاتون رو بخونم.به هر حال موفق باشید.

  • اميرحسين می‌گوید:

    برای من اون لحظه هايی که ماموران ويژه با اسلحه های چراغ قوه دار وارد اتاق ها يا سوله های تاريک می شن و ستون نور چرغ قوه ها رو می شه همه جا ديد, احساس توامان ترس و لذت داره (نمونه عالی: فيلم هفت). يا وقتايی که POV بيننده از يک دوربين ديد در شبه, تو يه فضای بسته (نمونه عالی: سکانس پايانی سکوت بره ها)

  • درخت ابدی می‌گوید:

    اینا مال فیلم هاس، پسر جان.

  • Helen می‌گوید:

    اونجایی که توی یه تعقیب و گریز به لبه ی پشت بوم می رسه، یه نگاه به ارتفاع از زمین… زیاده… یه نگاه به فاصله با پشت بوم بعدی… زیاده… دورخیز می کنه و می پره.
    اونجایی که پلیسه می فهمه با طی کردن مراحل اداری و قانونی به جایی نمی رسه و خودش به شیوه ی خودش عمل می کنه که حال آدم بدا رو بگیره.
    آخ هوس کردم سرپیکو ببینم.

  • الف.رها می‌گوید:

    من هیچ وقت دوست نداشتم پلیس بشم. ترجیح میدم فضانورد بشم

  • ریحانه می‌گوید:

    برای چی به نظرت مردم دوست دارن بازیگر شن..چون می تونن نقشهای متفاوت و شغلهای متفاوتی رو تجربه کنن در حالی که تو زندگی طبیعی عمر ادمیزاد کشش این رو نداره.انها می تونن دهها دفعه پزشک و خلبان و داروساز و پلیس بشوند و ببیند از کدام خوششاشن می اید

  • صادقی می‌گوید:

    خیلی جالبه. همه خوبیها و هیجانات یه قضیه رو ببین. و آخرش فقط به خاطر یک بدی که البته اونم بد ترین بدی قضیه باشه، بی خیال همه چی شو و برو دنبال یه کار بی درد سر…
    موفق باشید

  • گلچهره می‌گوید:

    از این خالی بندیهای توام با استرس هم خوبه که ده ثانیه مونده بمب منفجر بشه و معشوقه ی آقا پلیسه اون توئه آقاهه نجاتش میده و باشیرجه می پرن بیرون و بلافاصه کل ساختمون منفجر میشه . یا دست و پای همون خانومه رو بستن به صندلی چوبی. بمب ساعتی زیر صندلیش عنقریبه که منفجر بشه بعد لحظه های آخر آقا پلیسه کد رو وارد میکنه و فیس دستگاه می خوابه و خوش و خرم فیلم تموم میشه.یکی دیگه اشم اینکه ساختمون منفجر بشه و همه فکر کنن آقا پلیسه هم ترکیده اما مامور تند و تیز ما یهو از یه جایی سر درمیاره و همه میبینیم که زنده اس و فقط دوتا خراش کوچولو رو گونشه.
    (کلا تمام لوکیشن ها ی من تو ساختمون در حال انفجار بود 😀

  • ستاره می‌گوید:

    من با زتا جونز توی professional موافقم،اما . . . نه . . . دون دیه گو دلاوگا، همون زورو! فقط زورو!

  • moh@mad می‌گوید:

    البته بعضی از فیلم ها نصفه شبی رییس (یک ادم سبیل کلفت زنگ میزنه) میگه بدو بیا کارت دارم
    اگه پلیس می سدی این بیشتر شامل حالت می شد

  • الف.رها می‌گوید:

    راستی یه صحنه دیگه هم هست،این که قاتل در نقش پیش خدمت هتل ظاهر میشه و یهو از زیر میز حمل غذا اسلحه رو در میاره.

  • srsh می‌گوید:

    بستگی داره نقش پلیس رو کی بازی کنه وگرنه نمی دونم چرا اینقدر هوای اون تبهکاره رو دارم! دوست دارم پلیسه نگیردش!

    این صحنه ی از خواب پا شدن رو تو اون سریاله برام تداعی شد که جرج کلونی توش دکتره! واسه دکترا هم از این صحنه ها میذارن تو فیلما:دی

  • گلچهره می‌گوید:

    مرسی از لینک کامل و جامعتون.کیف کردم
    بعد از دیدن فیلم «سالت» باید به افراد مشکوک بگیم کفشاشونم دربیارن 😀

  • اول دبیرستان که بودیم از ما خواستند که (در این فرم های مزخرف شخصیت شناسی) در مورد شغلی که دوست دارید داشته باشید بنویسید….من اما دوست داشتم کارآگاه باشم….با شواهد کم یه چیزی رو کشف کنی خیلی حال میده!
    اما بابام گفت هر چی بیسواد عقده ایه میره اون سمت و اون چیزی که توی فیلمای هالیوودی میبینی خیلی فرق داره با واقعیت!
    خلاصه این که من هم درس رو پیش گرفتم و در کنارش به علایقم ادبیات و فلسفه و گاهی نوشتن.
    گاهی فکر می کنم….ولش کن!

  • در ضمن….خوب نوشته بودید و من همچنان از شرمین خوشم نمیاد….یه دلیلش اینه که که خرافاتیه(یه پرونده گذاشته بودید اون سال ها در این مورد!)…. و من به ماوراء طبیعه به زور بخواماعتقاد پیدا کنم….اون وقت این طور افراد رو که توی قشر به اصطلاح روشن فکر می بینم یه پوزخند بزرگ می زنم.
    در کل:
    heh!

  • راستی از اونجا که یه فیلم باز و سریال باز هستی میگم:
    فیلم گرسنه رو دیدی؟!
    توی کامنت بالایی سالت دیدم…. اسم اصلی اون فیلم Sult هستش.
    گفتم اگه ندیدی ببین!1966 هننیگ کارلسون یا یه همچین چیزی….ها هنینگ کارلسون نقش اولشه!….کتابش هم هست که احمد گلشیری ترجمه کرده….البته اسم اصلیش باید گرسنگی باشه نه گرسنه.تو Imdb هم هشت و خورده ای دیده بود.خلاصه حیف است این فیلم.

این چیست؟

شما در حال خواندن مامور قانون: میتی‌کومان در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: