بوی گند مهر

سپتامبر 30, 2010 § 47 دیدگاه

 

1 در صفی منتظریم. خانم میانسالی کنار من است با پسر 9-10 ساله‌اش. بچه‌هه دارد درباره اول مهر غر می‌زند. بعد یکهو رو می‌کند به مادرش و ختم کلام را می‌گوید: اصلن شما راحتین که مدرسه نمی‌رین…شما اصلن چه مشکلی دارین؟ مادر از شدت تعجب خنده‌اش می‌گیرد. معلوم است کارمند است. شکسته شده و درگیر مشکلات زندگی بوده. یک وا ی غلیظ می‌گوید.

2 آرام برمی‌گردم به مادره مي‌گویم من هم همسن پسر شما بودم همین فکر را می‌کردم. بعد وقتی بزرگ شدم فهمیدم چقدر درست فکر می‌کردم! حالا مادره دارد شاخ درمی‌‌‌‌‌آورد. جدیت مرا می‌بیند و چشم‌هایش درشت می‌شود از تعجب.

3 بله. خوب یادم هست که عین این جمله را به مادرم گفتم. الان که بادهای پاییزی می‌آید و بچه‌های یونیفرم پوش را در خیابان می‌بینم ته دلم می‌خندم که آخیش راحت شدیم.

4 بزرگسالی پر دردسری داشته‌ام و همه لحظات مدرسه زهرمار نبود. با این حال همه این دردسرهای این چندساله را با یک روز دیگر پشت نیمکت تاخت نخواهم زد. با آن بعداز ظهرهای دلگیر چرند که بعد مدرسه حتی اگر یک نفس می‌دویدیم و خودمان را در اولین اتوبوس می‌چپاندیم هم به اول چوبین نمی‌رسیدیم. با آن جمعه شب‌هایی که فردایش عربی یا جغرافی داشتیم. با آن کیس‌های سایکو که در یک گردهم آیی عجیب- به عنوان ناظم- در مدارس شهر گرد هم آمده بودند. با خانم خوش‌دست که ضرب دست‌اش اصلن خوش نبود و خودکار لای انگشت آدم می‌گذاشت و گفت از درس روباه و کلاغ 36 بار بنویسیم و من بار 21 ام بود که روی دفتر مشق خوابم برد. با بچه کلاس‌بالایی‌ها که وعده‌های ترسناکِ بعد کلاس واستا به آدم می‌دادند. با سر صف‌ ایستادن‌های ناجوانمردانه برفی و شنیدن خزئبلات تکراری مدیران. با استرس شیفت عصر بودن وقتی از ساعت 11 صبح چشمت به ساعت است و در دلت رخت می‌شویند. با توالت‌های بوگندو که باید تا زیر چشم در یقه‌مان فرو می‌رفتیم تا آن یک دو دقیقه از از حال نرویم….

5 طی این سالها دست رویا پس کله‌ام را بارها گرفته و در کابوس‌های شبانه باز پشت نیمکت‌های سه نفره نشانده. وقتهایی که باید می‌فهمیدم هنوز چیزهایی را پاس نکرده‌ام. دوباره مجبورم به یاد گرفتن..

6 هنوز هر وقت به سختی و گرفتاری برمی‌خورم یقه خودم را می‌گیرم که آخه تو چه مرگته! مدرسه که مجبور نیستی بروی! و خدا می‌داند که جواب می‌دهد و بعدش بابت نعمت مدرسه نرفتن شاکر می‌شوم.

7 بچه‌هه شنیده ما پچ پچی کردیم از مادرش می‌پرسد که آقاهه چی‌گفت؟مادر توضیح می‌دهد که می‌گن وقتی همسن تو بودن همینجوری فکر می‌کردن. بعدن فهمیدن که چقدر اشتباه می‌کردن!

8 زکی! جلوی چشم خودم دروغ می‌گوید و کاریش نمی‌توانم بکنم. …نوبتم شده.

.

 

 

همچنین : … و مهدکودک برای همه

§ 47 پاسخ برای بوی گند مهر

  • کیانا می‌گوید:

    یه جورایی انگار زندگی منو گفتی

  • الف.رها می‌گوید:

    نمیدونم چی بگم والاه. شاید یه جورایی حق با شماباشه. اما من خودم داشتم چند روز پیش فکر میکردم که باز دوران دبیرستان بهتر بود. تمام فکرمون درس خوندن بود نه مسئولیتی نه فکری
    اما حالا چی،فکر درس ،پایان نامه،کار ،عشقی که در معرض خطر دزدیده شدنه. همه چی فکر میشه و خیال و دلیلی برای بی خوابی شبونه و پر خوابی روزانه. باز تو مدرسه هر چی بود زندگی یه نظمی داشت .هر چند نظمش مذخرف بود. با ناظمهای دیو سیرت .با معلمهای خسته.مدیر خجسته. همکلاسی های همیشه عاشق و شکست خوده در عشق. یادم میاد که چه نقشه ها میکشیدم واسه پوشیدن مانتو چاکدار. توی صف به چاک مانتوهامون سنجاق میزدیم که معلوم نشه. اونیفرم هایی با رنگ وحشتناک. مشق هایی که صد بار از ادیسون نوشتیم و کبوتری به نام طوقی. تاریخ معاصرحال بههم زن.ولی هر چی بود فکر نداشتیم. راحت بودیم. تنها فکرمون نمره مزخرف بیست تو یه درس مزخرف تر بود. حیف افسوس هایی که به خاطر 19.75 شدن میخوردیم. یعنی واقعا اون موقع ها نمیفهمیدم 0.25 اصلا مهم نیست. . . شایدم اون موقع مهم بوده. . .

  • مسعود می‌گوید:

    کوچه پشتی خونه ی ما مدرسه است، صبح ها صداشون که میاد هی به خودم میگم توی همین لحظه چقدر خوش بختم که دیگه مجبور نیستم محیط نفرت انگیزی مثل مدرسه رو تحمل کنم.

  • Helen می‌گوید:

    فکرش رو می کنم که مادره همون حرف شما رو به پسرش می گفت. حالا جالبه که بخوام تصور کنم چه توضیحی می شه داد به بچه ای که باید 10-15 سال آینده رو زیر دست این لَله ی بی خاصیت باشه.
    عزیزم، ول معطلی، ولی خب بهتر از هیچیه. عزیزم، چشم به هم بزنی تموم می شه. خو عزیزم! مدرسه نری چی کار کنی؟!

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      آره شاید اگر من هم جاش بودم دروغ می‌گفتم یا
      یا بچه ام را نمی‌فرستادم مدرسه خودم بهش درس می‌دادم یا
      … یا اصلن بچه نمی‌آوردم

  • شیرفروش محل می‌گوید:

    برای منم سوال شده این موضوع ، اخه اون دوران چی داشته که همه حسودیشون میشه ؟

  • گلچهره می‌گوید:

    نمیدونید منم چه دلم خنکه از اینکه مدرسه تموم شد.مخصوصا دبیرستان.
    با این پست 200درصد 😉 موافقم حتی یک لحظه هم حاضر نیستم برگردم و حساب دیفرانسیل و شیمی و فیزیک بگذرونم

  • علی رضا می‌گوید:

    من متولد شصت و پنجم
    وضع ظاهری ازین چیزایی که تعریف کردی بهتر بود اون موقع که من مدرسه میرفتم
    نیمکتامونم اون اولا سه نفره بود بود دیگه دو نفره شد
    (البته کل پنجم دبستان نمیدونم چه سری بود که آب توالتا جوش جوش بود و ما هم اصلا به ذهنمون خطور نمیکرد بریم مشکل رو مطرح کنیم! :)) )
    و لی باز هم کیس های سایکویی کم نبودن
    اگرچه ظاهر قضیه بهتر بود ولی باطنش شبیه همین چیزیه که میگی
    خیلی بده
    الان بد تر از وضع اقتصاد و امنیت و سیاسیت و … وضع مدرسه و بچه هاست !

    – من فوتبالم چطوره؟
    = چمیدونم بابا..
    – نه، جدی بگو.. مهمه برام.
    = بابا نمیدونم. گیر دادیا.
    – خب حالا میمیری یه نظر بدی؟!
    = بد تر از اخلاق بدت فوتبال بدته!

    (البته آدم بعضی وقتا ساده لوحانه فکر میکنه این که اون موقع صورت قضیه یه چیز کاملا مشخصی بود باعث میشد که آدم خیلی راحت تر و سر راست تر زندگی کنه ولی بعد از مدرسه صورت مسئله چیز چندان روشنی نیست و باعث میشه آدم بعضی وقتا دلش برای حس و حال اون موقعش تنگ بشه(البته به شرطی احساس نکنه موقع مدرسه کلا سرِ کار بوده و یکی دو تا آدم از اون موقع براش مونده باشه))

  • میلادوز می‌گوید:

    از مدرسه اومدم بیرون تمام امیدم ب دانشگا بود ک اینجا راحتم از اینهمه سالهای پوچی
    وارد دانشگا شدم از این ترم یه برگه چاپ کردن: ژل زدن به مو.زنجیر تو گردن.مو تا بالای یقه گردن و هزارتا چرتت و پرت دیگه
    همین شد که اولین روز دانشگامو بجای کلاس رفتم حراست ولی دیگه مث دوران مدرسه نبود…قول ندادم ک بچه ی خوبی باشم…

  • مرتضا می‌گوید:

    خوب شرمم شد برای این نوشتهٔ خوب تنها یک لایک بزنم و تمام…

    ممنون، خیلی ممنون.

  • آسمان می‌گوید:

    سلام
    من هم اصلن دلم نمی خواد به اون زمان برگردم
    اما اون موقع خیلی دوست داشتم مدرسه زودتر باز بشه
    می دونی چرا؟؟
    یه رازی بگم بین خودمون بمون
    من به یه مریضی دچار بودم به اسم «درس خوندن»
    اگه نمی خوندم یه چیزی تو زندگی ام کم بودانگار
    خوب اعتراف می کنم که هنوز هم هست و هنوز هم دارم درس می خونم
    غیر از اون که اول مهر یعنی:
    دیدن کلی دوست قدیمی بعد 3 ماه
    دیدن معلم سال قبل
    پاییز با هوای خنک و رنگ های گرم

  • صادق صادقی می‌گوید:

    این چیزهایی که نوشتید جنبه‌ی بدآموزی داره! فکر کنم بهتره به جرم تشویش اذهان دستگیرتون کنند! اما خودمانی بگم که نه‌تنها همش درسته بلکه بنظرم خیلی کمتر از واقعیات نوشتید وشاید اوضاع مدرسه‌های شما بهتر از مال ما بوده. این سرودهای همشاگردی سلام و این ادا و اصول‌ها و قرتی بازی‌های تبلیغاتی که در تلویزیون از قول بچه مدرسه‌ای ها نشون می‌دهند گاهی آدم رو به‌شک میاندازه که اگر این‌ها اینجور که نشون میدهند واقعی باشه، یا ما چیزی نمی‌فهمیم یا بچه مدرسه‌ای‌های فعلی(البته توی تلویزیون).

  • امیر می‌گوید:

    واقعا راست میگی…منم هنوز استرسهای دوران مدرسه توی وجودم هست. خیلی پیش اومده که خواب دیدم امتحان دارم یا مدرسه ام دیر شده…واقعا سیستم آموزشی ما مخصوصا توی دورای ابتدایی نه تنها سازنده نبود بلکه شخصیت ما رو هم تخریب میکرد

  • رها می‌گوید:

    منم از فصل پاییز خوشم میاداما هیچ وقت عاشق مدرسه نبودم وقتی نوشته هاتونو خوندم حس همزاد پنداری نسبت به اونا داشتم قبلا هم اومده بودم تو بلاگتون اما احساس کردم هیچ حرفی ندارم که بزنم
    به بلاگ منم اگرسریبزنید واقعا خوشحال می شم که اونم بیربط بهموضوع شما نیست
    موفق باشید

  • شرمین می‌گوید:

    خدا عمرت بده ، ساعت های طولانی درسهای کوفتی بدون اجازه دستشویی رو نگفتی!

  • شايان می‌گوید:

    با آن كه من هميشه در مدرسه و دانشگاه موفق بوده ام، هنوز در سي و پنج سالگي بدترين كابوس هاي شبانه ام مربوط به مدرسه است. مثلا اواخر وقت يك امتحان خيلي مهم است و در حضور معلم و هم كلاسي هايي بي تفاوت و در عين حال بدجنس، برگه ي من سفيد سفيد است. يا خودكار ندارم، يا اشتباهي درس ديگري را خوانده ام، يا تمام وقت امتحان، توي خواب، خوابم برده بوده. توي خوابهايم فضاي مدرسه بدجوري تيره و غم انگيز و گاهي ناآشناست. و مي دانم اين كابوس مشترك خيلي هامان است.

  • حورا می‌گوید:

    من یه چیزی بگم گه جدی جدی بوی گند مهر رو استشمام کنید؟

    دبستانی که بودم هر صبح باید می ایستادیم‌ آیة الکرسی و یه سوره از قرآن و چند تا دعا برای ظهور منجی و شصتاد هزار تا صلوات می فرستادیم. منم خیلی ریزه میزه و نحیف و حیوونکی بودم، نمی تونستم صبح اول وقت ناشتا اون همه مدت بیاستم. خلاصه حالت تهوع می گرفتم و همون جا سر صف استفراغ می کردم. تقریبا هفته ای چند بار! ناظم اخمالوی بی رحم و هیچ کدوم از اون معلم و شاگردهای بی شعور یه بار نمی امدند کمک… اصلا اجازه نمی دادند آدم بره بگیره بشینه اگر انقدر حالش بده…..
    حالا که دانشگاه هم شروع شده، هر چی بدی هم اگر داشته باشه، دست کم مجبور نیستیم انقدر سر صف بایستیم تا بالا بیاریم

    برای همین در کل با «بوی گند مهر» موافقم!!!!!

  • من اما شروع سال تحصیلی رو دوست دارم.هر چند سال های تحصیلی قبلی رو زیاد دوست ندارم.
    دو چیز که حق دارید جواب ندهید:
    1.چرا دیگه توی چلچراغ نمی نویسید؟(هر چند دیگه خودم چلچراغ رو نمی خونم.چند شماره یه بار میخرم و یه نگاه سرسری می کنم بهش.)
    2.حسین یعقوبی کجاست؟
    3.علیرضا میراسدالله چطور؟
    4.بزرگمهر شرف الدین؟
    5.آرش خوشخو؟
    6.من از شرمین نادری بدم میاد.
    7.من از شما بدم نمیاد.
    8.روانکاوی جواب میده؟!منظورم اینه که جواب داد؟!فکر نمی کنم این طور باشه!
    9.نه.
    10.توی وبلاگ شما بود که نوشته بودید در وبلاگ نویسی آدم هایی را می بینید که چند سال قبل شمایند؟!(حوصله ی advanced search رو ندارم)….من فکر می کنم بخشی از شخصیت شما و من یه طورایی این طوریه!(حالا کدوم جلوتره نمی دونم!)
    11.نوشته بودم دو چیز!باقیش همین طور اومد!
    12.مطالب اخیر وبلاگم رو بخونید….مخصوصا شماره 20 رو که قبلا توی این وبلاگ که مطلبی راجع به روانکاوی داشت گفته بودم راجع بهش!

  • سپیده می‌گوید:

    دروغ چرا … یه بار به پسر خاله ام که کلاس دومه و هر بار از مدرسه رفتن شکایت می کنه گفتم اگه نره هیچ اتفاقی نمی افته …بهش گفتم من که درس خوندم تو رشته مورد علاقم و مثلا تو دانشگاه سراسری لیسانس گرفتم و دنبال فوقش هستم به هیچ جا نرسیدم…گفتم اگه نره هیچی رو از دست نمی ده …هیچیم به دست نمیاره…گفتم گشتم نبود نگرد نیست…فرداش رفته بود به معلمش گفته بود خانم دختر خاله ما کلی درس خونده ولی هیچ جا رو نگرفته…اگه نمی شه هیچ جا رو گرفت پس چرا باید صبح از خواب بیدار شم بیام مدرسه…خلاصه رفته بود کلاسشونو بهم ریخته بود…هم من مجبور شدم برم مدرسه اش هم مامان باباش…بهم گفتن حرفام واسه پسر خالم بد آموزی داره.منم از اون روز به بعد بی خیال شدم.

  • مهرنوش محتشمي می‌گوید:

    منم خوشحالم که بالاخره اون روزا تموم شد ..هنوزم خواب یعنی کابوس باقی موندن واحدهای درسی و یا دیر رسیدن سر امتحانو دارم ..و بالاخره تموم شد 🙂

  • فرزاد می‌گوید:

    هنوز هم بعد از این همه سال ، به اجبار باید موهایم را کوتاه کنم …

  • سلام
    باور کنین من هنوز هم خواب مدرسه و امتحان نداده و شب امتحان میبینم.در واقع کابوسش رو می بینم.بدترین دوران زندگی من دوران مدرسه م بوده.از بس که با آدمای احمق طرف بودیم.همه ی کتکایی که خوردن به کنار یکیش هیچ وقت یادم نمیره.به مدت 5 دقیقه کتک می خوردم بدون اینکه بدونم.بعد که تونستم گریه م رو قورت بدم و پرسیدم چرا متوجه شدم که پاره خط AC رو گفتم: CA.بعدنا که یه ذره سرم شد رفتم و به معلممون گفتم: ببین فرقی نداره AC با CA.

  • اینم بگم که یه وقت نگین اومد و نظر نداد!!!
    یه پسر عمه دارم که کلاس پنجمه.خیلی شیطونه و همین جوریش فراریه از مدرسه.روز اول که رفته معلم بسیار فهمیده شون یه دایره روی تخته کشیده و همه رو مجبور کرده که 1 ساعت به اون نگاه کنن تا بتونن تمرکز کنن.
    بعد از تحقیقات به عمل اومده متوجه شدم که مدیرشون از معلمه فهمیده تره و به عنوان یه استاد دانشگاه از معلما خواستن که همه با صدای آهسته با هم حرف بزنن و دانش آموزا رو هم وادار کنن که شلوغ نکنن و یواش یواش با هم حرف بزنن.

  • درخت ابدی می‌گوید:

    12 سال مدرسه رفتن هم یه چیزی مث 2 سال خدمته. باید گذروند تا معلوم شه چه مزخرفی بوده.

  • شرمین نادری می‌گوید:

    من که از جواب های شما لذت بردم!

  • پدرام می‌گوید:

    «جمعه شب‌هایی که فردایش عربی یا جغرافی داشتیم»
    این جمله رو که خوندم یاد اونموقعها افتادم. تشنج گرفتم! مثل مکس جری هوروویتز توی مری و مکس رفتم گوشه دیوار روی صندلی واستادم هی عقب و جلو رفتم!!
    واقعا دوران افتضاحی بود!!

  • نانی می‌گوید:

    وای واقعآ موافقم و بدترین قسمتش هم همین بود که میگفتن دلت واسه اون روزا تنگ میشه و حالا که تموم شد و دلمون تنگ نشد باید جواب پس بدن واسه دروغشون. یعنی به پدر و مادرای ما واقعآ خوش میگذشته؟!

    منم هر بچه مدرسه ای میبینم ته دلم واسشون میسوزه.

  • srsh می‌گوید:

    یاد اون آهنگ پینک فلوید افتادم «بریک این د وال»
    تنها چیزیش که خوب بود آسونتر بودن درسها بود بقیه اش گند بود. اینکه مدام یا تو دفتر بودم یا مامانمو می خواستن یا بابام میامد وساطت یا از کلاس می کشیدنم بیرون! انگار با یه قاتل جانی طرفن
    کیس‌های سایکو بهترین لقب بود!
    راستی استرس شب چهارده فروردین رو هم اضافه کن با یه پیک کاملا سفید حل نشده
    جز رفاقتای بی شمارم دلم برای چیز دیگه ای تنگ نمیشه

  • س می‌گوید:

    چقدر روزای زمستونی دعا می کردم مدرسه تعطیل بشه. چقدر از مدیر دبیرستانمون متنفرم هنوز. جقدر سر و وضعمون رو چک می کردن، کیف هامونو می گشتن، موهامونو زیر مقنعه هم چک می کردن که رنگ نکرده باشیم. چقدر پنجشنبه ها زیارت عاشورا خوندیم. چقدر نماز اجباری خوندیم. و چقدر زنگ های آخر مثه زندانیا دم در جا می گرفتیم که زودتر فرار کنیم. 12 سال مانتو شلوارهای بدرنگ و بد قواره پوشیدیم با مقنعه های چونه داره زشت.هیچوقت دلم نمیخواد برگردم مدرسه. خدا رو شکر که تموم شد

  • bahar می‌گوید:

    buye gande mehr.harsal avale mehr yeki az behtarin ruzaye zendegim bud.yadame shabesh aslan khabam nemiraft.ama emsal ba tamame vojud in buye gando hes kardam.vaghti pishdaneshgahit az avale tabestun shoru beshe dige avale mehr barat mani nadare.makhsusan vaghti serviset dir toro be madre3 beresune va bayad az 7khane rostam rad beshi ta ye bargei ke ba tof emzash kardan ro be moalemet bedi & 2 saat ham be oun hali koni ke taghsire servis bude!!taze avale mehr avale badbakhtimun bud.konkure lanati ke malum nist baghiye chetori ghabul mishan.sahmiye dashte bashi khiyalet rahate ke dige nemikhad dars bekhuni ghabuli ama hala bayad hameye javunito bezari kenar hala shayad ghabulshi ya na.

  • نشميل می‌گوید:

    من كاملا موافقم.واقعا روزهاي بدي بودند الآن وقتي صداي هياهوي بچه مدرسه اي ها رو مي شنوم كه تو سوز وسرما بايد بروند مدرسه از خوشي اينكه من راحتم تو دلم قند آب مي شود

  • ناشناس می‌گوید:

    يه مستخدم مدرسه داشتيم دبستان فاميلش ببري بود، لاغر، تكيده، پوست تيره،يه چشمش آسيب ديده بود و بسته بود، وقتي ميخنديد هم اثري از شادي تو صورتش نبود، كارملِّا ميفروخت، بهترين طعم دنيا ….. يه زن جووني هم بود، با پوست سفيد سفيد اروپايي، چشماي عسلي، از راهنمايي تا ديپلم ما كه طي شد براي خودش پيرزني شده بود، با سه تا بچه سفيد سفيد و يه شوور عقب مونده

این چیست؟

شما در حال خواندن بوی گند مهر در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: