تاکسی بازی

سپتامبر 22, 2010 § 9 دیدگاه

 

1 اوایل حرفهای راننده تاکسی‌ها را جدی می‌گرفتم. غرغرهایشان، قصه‌های شگفت‌انگیز‌شان و فانتزی‌های ممنوعه‌شان را. بعد  که فهمیدم تبدیل کانون بازنشستگان ارتش به جمعیت شوفر تاکسی‌ها  یا ماجرای دلبرکان سخاوت‌مند اوردوز کرده آخر شب ،حاصل تخیل عده‌ای راننده خسته است که باید یک طوری روزهایشان را سرگرم باشند، من هم شروع کردم.

2 من هم الان قصه‌های خودم را دارم. اسمش را دروغ‌گویی نمی‌گذارم. یک جور جلا دادن بی‌ضرر تخیل است.

3 سن‌ام متغیر است. بین 25 تا 32 سال. گاهی جوان عزب بی‌خیالی هستم که از بابای پولدارش بریده و دنبال کار می‌گردد. گاهی فروشنده لوازم خانگی‌ام که درگیر سور و سات عروسی‌است. چند باری از این آدم‌های نچسب مرموز شدم که سئوال را با سئوال جواب می‌دهند. یک‌بار کلافه‌ام و همپای راننده از قیمت سیب‌زمینی می‌نالم. بار دیگر عارف مسلک‌ام و می‌دانم این دو روز دنیا ارزش حرص خوردن ندارد. اعتراف می‌کنم حتی یک بار – که از قضا سر و وضع‌ام اجازه می‌داد-رفتم در جلد یک پسر متعصب که به نظرش باید همه این جوانک‌های مزلف را از ناسوت آویخت.

4 جدا از این بازی کوچک که هر دو طرف ماجرا درگیرش می‌شوند. مذبذب بودن شوفرها هم برایم جالب است. من اگر سرحال باشم و نقشی را قبول کرده باشم تا آخر مسیر پایش هستم. نقشم تعین می‌کند که باید سر کرایه چانه بزنم یا دست‌و دل‌‌باز و شیک باشم. ولی راننده‌ها اینجوری نیستند. آنها رنگ عوض می‌کنند. به ندرت کسی را دیدم که سر حرفهایش بایستد. در فاصله دو تا چهار‌راه به راحتی می‌شود از یک سنتی اولدفشن تبدیلشان کرد به یک لیبیرال اپن‌مایند. در حق دادن سخاوت‌مندند. می‌شود قانع‌شان کرد که هیتلر هم آدم خوبی بوده. می‌‌شود بهشان قبولاند که دو خرداد فاجعه‌ای بوده که باید از تکرارش جلوگیری کرد. گاهی این سهل‌انگاری‌شان در جهان‌بینی را می‌گذارم پای این که  هیچ کدام از این تیپ‌هایی که بهش فرو می‌روند را خودشان باور ندارند و  کلن می‌خواهند وقت بکشند. گاهی اما…

5 گاهی اما می‌ترسم. ازشان می‌ترسم. قبول دارم که تبدیل کردن اتحادیه تاکسیرانی به جمعیت آماری ایران – حتی تهران- بااصول روش تحقیق نمی‌خواند. اما نمی‌توانم جلوی ترسم را بگیرم از راکبان این سمند‌های سبز و زرد. این پیکان‌های نارنجی و سفید.  ترسم از این همه آدم که در فاصله میدان ولی‌عصر تا پارک لاله می‌شود جهان‌بینی‌‌شان را عوض کرد.

§ 9 پاسخ برای تاکسی بازی

  • یک دختر خوب می‌گوید:

    تاکسی و جهان بینی

  • نیروانا می‌گوید:

    ولی من همه اش خودمم…الان تقریبا اکثر راننده تاکسی ها رشته ی تحصیل وضعیت تاهل و خیلی چیزهای دیگه ی منو میدونن…بعضی هاشون خنگن و بیاد نمیارن که من قبلا اطلاعات دادم و وقتی سوار تاکسی شون میشم دوباره می پرسن!!!!

  • Helen می‌گوید:

    اطلاعات جور واجور دادن جالبه، تا حالا به فکرم نرسیده بود، هر چند هیچوقت با راننده تاکسی ها وارد صحبت نمی شم.
    درباره ی 5: هوووم راکبان مرکب تن که از قدمی به قدم دیگر جهان بینی شان…

  • گلچهره می‌گوید:

    من سر کرایه ناحق اصولن چانه زنی میکنم وقتی هم زورم بهشون میچربه احساس فتح بزرگی بهم دست میده.بماند که بعضا به اون تاکسی پیکان های نارنجی که راننده های خیلی پیر دارن شاید اضافه هم بدم.
    اما خیلی برام پیش اومده که باهاشون هم کلام شدم دست آخر خواستن کرایه رو بیشتر بگیرن بنابراین معمولا اگر پول خرد به اندازه کرایه شون نداشته باشم یا ازین مسیرهایی رو سوار بشم که مجهول الکرایه هستن به هیچ وجهی هم کلام نمیشم .در کل راننده تاکسی ها جماعت روداری هستن. جهان بینی شون محدود به بنزین و کرایه و مسافره و حول همین مسایل

  • سپیده می‌گوید:

    خوب من فکر می کنم اگه قرار بود از صبح تا شب دنده صد تا یه غاز عوض کنمو ترافیکو به جون بخرمو هوای آلوده و گرما و سرما رو…جهان بینیم بهتر از این نمیشد…شاید حق دارن بنده های خدا…ولی من معمولا با هاشون زیاد هم کلام نمیشم…آخه اگه یه کلام بگی دیگه ول کن نیستن که.

  • ستاره می‌گوید:

    راننده تاکسیها سوژه‌های خوبی‌ هستن، برای مشغول شدن تا رسیدن به مقصد. . . .ارزش زیر ذره‌بین گرفتنو دارن حتا وقتی‌ خسته از سر کار داری میری خونه . . . شاید به خاطر ارتباط زیاد با آدمها انگار دنیا دیده اند، و بیشتر از چیزی که از شغلشون انتظار میره آدم شناسند

  • آسمان می‌گوید:

    سلام خواب بزرگ
    من فکر می کنم فقط راننده های تاکسی میدان ولی عصر تا پارک لاله نیستند که جهان بینی محکمی ندارند، جامعه آماری شون خیلی بیشتر از اینهاست. شاید یه جایی نزدیک جمعیت کره زمین.
    چرا رسانه قدرتمنده؟ چرا گاهی فیلم و کتاب خطرناک میشه؟؟؟…

  • علیرضا می‌گوید:

    بازم آره ه ه ه …
    من یه بار تو تاکسی گفتم که گشتی گیرم و همش راجع به کشتی حرف زدیم :)) !!!
    کلا من فکر میکنم که آدما شناختهایی که از همدیگه دارن (گذشته ای که از همدیگه دیدن) را مرتب به همدیگه عرضه میکنن/از هم دیگه انتظار دارن/ به هم دیگه تحمیل میکنن/… بعد تاکسی انگار یه قوطی در بسته ای که خبر از این گذشته ها نیست و آدم میتونه هر کارکتری که از خودش میخواد رو کنه! D:
    این نگرانی که اشاره کردی هم خیلی نگران کنندست حقیقتاً! همین که آدم میگه نکنه یهو ناغافل صدای بلندی بیاد (یا شایدم نیاد) و آرامش کاذب گیتی به هم بریزد.
    نمییدونم …
    شاید قبلنا که محیط زندگی آدما سهم بیشتری از طبیعت (جنگل منگل) داشت ، محیطِ ساده ترِ زندگی آدم رو از ناپایداری و انفجار نمیترسوند.
    م م م م ….
    محیط !
    همونجور که گفتی شوفر تاکسیها جامعه آماری خوبی برای تعمیم دادنِ هزار رنگی ِآدما نیست. یه دلیلش مهمترش اینه که همون طور که شما تو تاکسی علاقه مندی که یه چیز جدیدی رو کنی (و منم خیلی پایه م D:) راننده ی تاکسی که محیطش مدام در حال ریسِت شدنه خیلی بیشتر از من و تو مستعده برای رو کردن ورژنهای جدید خودش و اگه همش حوصله ش سر بره و کلا آدم با عشقی باشه و علاقه به بودن {های مختلف هم} داشته باشه دیگه ببین چه ها که نمیکنه… و اصلا دیگه تو این نقشا گم میشه … دیوانه میشه …
    و خلاصه اینکه راننده تاکسی ها خیلی نمونه آماری مناسبی نیستن. ولی انگار محیط شهرا و اینا آیا مستعد برای همین دیوانگی میشه و …

    چی شد اصن؟!

  • سودي می‌گوید:

    اين بازي دلخواه من هم بود تا آخرين باري كه شايد بيخودي ترسيدم و پا به فرار گذاشتم.آ‹ روزها كه خبرتجمع هاي كارگر انقلاب و دانشگاه تهران به گوشمان مي رسيد يعني آبان و آذر و…يك روز از دانشكده ام توي اميرآباد سوار تاكسي شدم كه خودم را در50 تومني برسانم و آقاي راننده گفت كه هم دانشكده ايمان بوده وپرسيد چندترم خوانده ام و نظرم راجع به حال و احوالات سياسي چيست و سربلوار كشاورز گفت شما اشتباه ميكنيدخانوم مي شه كارت دانشوييتونوببينم؟؟؟؟؟؟؟جوري فرار كردم كه خودم هم نميدانم چه جوري.ازآ‹ موقع با هيچ شخصي راننده اي حتي بحث گراني سيب زميني هم نكرده ام.
    اما تفريح ديگري دارم وقتي توي مترو يا اجبارا اتوبوس كنار خانومي مي نشينم كه دائما از پسرش توي كالج هاي برتر دنيا حرف مي زند و اين كه ميخواهد بيايد ايران زن بگيرد حسابي از پسش برميآيم از دختر ترشيده دنبال شوهر تا طاقچه بالا و شماره اشتباهي و حتي دخر فراري!!!!

این چیست؟

شما در حال خواندن تاکسی بازی در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: