چیزهایی که بخاطرشان جنگیدم

سپتامبر 17, 2010 § 36 دیدگاه

اعتراف مي‌کنم پيش از اين که بفهمم کار جهان جمله هيچ بر هيچ است بخاطر خيلي‌چيزها جنگيدم. کلک سوار کردم. دروغ گفتم. زخمي شدم. گريه کردم. يک نايلون در يک کارتن زهوار دررفته مرا ياد جنگ‌هاي قديمي انداخت.

آدمک کابوي:

او از ميله اتوبوس آويزان نيست. دستش يک تفنگ بسيار خوشگل داشت که گلوله‌هايش گويا تمام شده بود و او غيورانه داشت با قنداق آن تو سر يک آپاچي مي‌کوبيد.چند دکمه اول پيراهنش کنده شده-در جنگ خب حلوا پخش نمي‌کنند-مي‌شود حدس زد خسته است يا عرق کرده يا به ياد چيز مهمي داشته مي‌جنگيده. در حال دويدن است. توي آن لحظه‌هاي کم آوردن آدم است که ديگر فقط داد مي‌زند و مي‌دود تا جان بدهد. او يکي از آدمک‌هاي مجموعه کابوي‌هايم بود که همه‌شان پرت و پلا شده‌اند و فقط او باقي مانده. اين آدمک‌ها وجه رايج ميان من و برادرم بود زماني که اسباب‌بازي‌هايمان را با هم خريد و فروش مي‌کرديم.  کابوي کمنديه و يک جاسويچي اسکلتي در عوض يک موتور پليس و ماشين حساب. کابوي پيره در ازاي سرخپوست بزرگه. برادرم از من کوچکتر بود. بعد معامله زيرش مي‌زد و هر دو جنس را مي‌خواست. والدين سر مي‌رسيدند و من هم با اين سن‌ام خجالت نمي‌کشيدم؟- 9 سالم بود من البته خجالت نمي‌کشيدم. ترفند‌هام را گسترش دادم. چيزهايي که نمي‌خواستم اما برادرم مي‌خواست به دست مياوردم. چيزهاييش که مي‌خواستم پيشش خوار و بي‌قدر يا ترسناک مي‌کردم. يادم هست هميشه يک تناقضي در اين معاملات بود که هيچ وقت حل نشد. ما در مجموع تعدادي کابوي داشتيم. يک سرخپوست درست حسابي و يک اسب که سرخپوسته سوارش مي‌شد.( خودمان برايش اسبه را از يک مجموعه باغ وحش برايش جور کرديم) من مي‌خواستم اين مجموعه را در کنار هم داشته باشم که بازي‌هايم کامل شود. اما نمي‌شد. اسب در عوض سرخپوست، کابوي در عوض اسب. هيچ وقت اين بازي لعنتي من جور نمي‌شد. اغلب آدم‌ بده‌ام کم بود. يا اسبش. تا اين که با “گرگ‌ها مي‌رقصد” را در سينما قدس مشهد ديدم و رغبتم به براي بازسازي نبرد يانکي‌ها و آپاچي‌ها از بين رفت.حس کردم آدم لازم نيست حتمن دنبال آدم بده بگردد.

فضانورد:

اين را بيژن بهم داد. بيژن زمانيان – که هر جا هست سلامت باشد- سال چهارم دبستان احتمالن. اينها سه تا بودند. يکي‌شان نقره‌اي بود و دوتاشان طلايي. ناگفته پيداست که نقره‌ايه رئيس بود. بردارم اينها را دستم ديد و بهشان دل بست. نبرد ما شروع شد. جنگ خونيني که يک درميان با گريه شبانه يکي از ما آتش‌بس مي‌شد. اول يکي از فضانوردان طلايي را سر يک معامله اجباري از دست دادم. ولي خيالي نبود. چون رئيسشان با من بود. او فضانورد کارکشته‌اي بود و مي‌توانست هزار تا ديگر از اين فضانوردهاي فکلي  طلايي تربيت کند. طلايي دوم نمي‌دانم گم شد يا چي شد. تا مدتها خوابش را ديدم. رئيس تنها ماند. بدون هيچ دستيار جواني. خودش بايد مي‌رفت به کشف جهان‌هايي که تا کنون پاي هيچ انساني به آنها نرسيده است. الان که اين گنجينه را لابه‌لاي خرت و پرت‌هاي ديگر پيدا کردم فهميدم گويي به وعده‌ام عمل کرده‌ام و مثل جانم از اين رئيس تنها حفاظت کرده‌‌ام. او به قدر کافي با رفتن دو شاهد اکتشافاتش ضربه‌ خورده بود. تنهايش نگذاشتم. آدمي که تنهايي به کشف جهان‌هاي تازه مي‌رود بايد يکي را داشته باشد که قدرش را بداند.

پاک‌کن دايناسوري:

اين يکي مال کلکسيون پاک‌کن‌هاي خاله‌ام بود.  نفهميدم چطور يک تي‌رکس سر از پاک‌کن‌هاي عاشقانه و فانتزي او سر در آورده بود اما بي‌برو برگرد عاشقش شدم. هماني بود که مي‌خواستم. دايناسور خشمناک عضلاني که بوي پاک‌کن بدهد. مطمئن نيستم اما فکر مي‌کنم به ازاي  مالکيت آن رفتم برايش از يک لوازم‌التحريري عکس  آميتاباچان را گرفتم که آن روزها براي خودش کار ممنوع و خفني بود. يادم هست که جنگ ترسناکي نبود. ارزشش را داشت. روز اول خودکار برداشتم و دايناسور  را سبز کردم. ( چرا سازندگانش فکر کرده‌اند تي‌رکس مي‌تواند سفيد باشد؟) همچنان که مي‌بينيد رد خودکارم هنوز هم پيداست. همچين خودکارهايي بودند آن خودکارها. حتي آن شبي که پاک‌کنم گم شده بود و بابت اين که روي اشتباهاتم را خط‌خطي کردم روز بعد تنبيه شدم، حاضر نشدم از او به عنوان پاک‌کن استفاده کنم. او سلطان عصر حجر بود و بافت پاک‌کني‌اش فقط بابت اين بود که بوي خوب بدهد و نرم باشد. وگرنه کي ديده يک  تي‌رکس اشتباهات يک بچه دبستاني را پاک کند؟ آدم بايد به روزهاي اوج چيزها احترام بگذارد.

ماشين سبزه:

اين مال دايي‌م بود. براي داشتنش صبوري کردم. فقط صبوري. آن‌قدر که دايي‌م بزرگ‌تر شود. برود سربازي و اينها ديگر به دردش نخورد. خوشبختانه هنوز به درد من مي‌خورد. هيچ‌وقت ماشين‌باز نبوده‌ام. حتي آن سالهايي که بچه‌ها کارت‌هاي ماشين را بازي مي‌کردند من کارت‌هاي فوتبال و حفظ کردن گل زده و خورده را به دانستن قدرت اسب بخار اتومبيل‌ها ترجيح مي‌دادم. اما ماشين سبزه چيز ديگري بود. يونيک بود. درش از بالا باز مي‌شد. قيافه‌اش هم شبيه هيچ ماشين ديگري نبود که ديده بودم. در بازي‌هايم اين ماشين نصيب هر آدمکي مي‌شد ( بطور اتفاقي  هميشه نصيب آنهايي مي‌شد که من بيشتر دوستشان داشتم) برنده بلامنازع بازي بود. براي اين ماشين رانت‌هاي خاصي در نظر گرفته بودم که با ظاهرش هم هماهنگ باشد. از جمله اين که مي‌توانست از سطوح کاملن عمود – ديوار راست- بالا برود. همچنين قابليت حرکت زير آب را داشت – تعجب ندارد که صاحبان خوش‌شانسش هميشه برنده بودند- ظهر‌ها که همه مي‌خوابيدند من با زانويم خيمه مي‌زدم زير ملحفه و بازي با چند آدمک دم دست شروع مي‌شد. زانوي من کوهي بود که بين دشمنان خوني فاصله مي‌انداخت. و من کاملن کنار مي‌ايستادم و اجازه مي‌دادم قانون تنازع بقا کارش را بکند. در حاليکه بقيه ماشين‌ها حداکثر مي‌توانست تا اوايل شيب زانو‌ام را تاب بياورند، ماشين سبزه با قدرت‌هاي عجيبش مي‌توانست تمام سربالايي زانوي من را يک‌نفس برود. خيلي ماشين بودند. شايد چهل‌تا. از تانک گرفته تا ماشين آتش‌نشاني. يک مجموعه بي‌نظير که اگر اشتباه نکنم خواهر پدربزرگم از خارج براي دايي‌ام آورده بود. گذر زمان همه‌شان را تاراند. من هم البته اعتراف مي‌کنم وارث پرفکتي نبودم. در نهايت تنها چيزي که برايم ماند هماني بود که اول برايم اجر و قرب داشت. که فهميده بودم فرق دارد. آدم‌ بايد بتواند چيزهاي يونيک را در نگاه اول تشخيص دهد.

بيست سال گذشته. با خودم مي‌گويم ارزشش را داشت؟: يک کابوي به آخر خط رسيده، يک دايناسور فسقلي سفيد، يک فضانورد تنها و اتومبيلي فرز با قدرت ميلياردها اسب بخار.

چند روز است مي‌خواهم بنويسم و نمي‌دانم از چي. جوري که بي‌دل و دماغ و کلافه شده‌ام. نگاه مي‌کنم به وردکانت که تا حالا شده چهار هزار و خرده‌اي کلمه.

نفس راحتي مي‌کشم…البته که ارزشش را داشت.

§ 36 پاسخ برای چیزهایی که بخاطرشان جنگیدم

  • - می‌گوید:

    آره ارزششو داشت. داشت یادم می رفت که یه زمانی ظهرا همه می خوابیدن و آدم فرصت داشت با خرت و پرتاش بره تو رویا!
    واسه داداش کوچیکم می ترسم…خرت و پرتاش زیادی مجازی شدن…

  • Helen می‌گوید:

    یاد خرت و پرت های خودم افتادم.
    فکر کنم در دور از دسترس ترین گوشه ی کمد سیاهه باشند!

  • مهسا می‌گوید:

    من هنوزم خرت و پرت و عروسک و اینا جمع می کنم.
    مثلا همین دیروز رفتم حسن کچل خریدم برای خودم.رنگ بلوز و شلوارشم چک کردم(یکیشون بلوز شلوار آبی پوشیده بود به نظرم خیلی متین اومد ولی اونکه خریدم بلوزش راه راه صورتی و سبز و بنفشه به نظرم پسر شادتری باشه:)همه این فکرها و منطقها و دلایل انتخاب رو هم زمزمه کردم و … کلا بی خیال نگاه متعجب فروشنده:) تازه اومدم خونه چک کردم که بشه لباساشو درآورد آخه اگه نتونی لباس عروسکتو عوض کنی که عروسک بازی مزه نمی ده اصلا.امروز هم می خواستم ببرمش کوه خوابش می اومد:(
    تازه فردا هم شاید ببرمش سر کار…
    پی نوشت1: من یک دختر 5ساله نیستم:)
    پی نوشت2: Helen عزیز اگه رفتید سراغ کمد سیاهه درباره خرت و پرتهاتون بنویسید:)
    پی نوشت3: حاضرم حسن کچلم رو با فضانوردتون طاق بزنم می بینید که فضانوردتون هم تنها مونده هم لباساش به تنش چسبیده و کلا خیلی هم نو نیست تازه کار من کمی هم به هلی کوپتر و هواپیماو…ربط داره شاید بتونم ببرمش پرواز.شما هم یه قصه جنگجویانه جدید می سازید که توش حسن کچل با کابوی بجنگه به شرطی که حسن کچل من آدم بده نباشه(می بینید که ترفندهای شما رو منم بلدم فکر کنم خیلی های دیگه هم بلد باشن:)خلاصه فکرهاتونو بکنید

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      فضانورد من خیلی هم کار درست است و با هیچ کچلی- جز توکا احتمالن- تاختش نمی زنم

      • مهسا می‌گوید:

        اصلا خودم هم که خوب فکر می کنم می بینم حاضر نیستم حسن کچل کار درستم رو با هیچ فضانوردی عوض کنم:)تازه امروزم براش یه شورلت خریدم …اما فضانورد شما که سفینه نداره
        پی نوشت: و ممنون برای تصحیح کم سوادی من:) تاخت درسته

  • آسمون آبی می‌گوید:

    آه اکنون میفهمم بر من چه گذشته است !
    میخواهم این خود رنجدیده ام را در آغوش بکشم وبگویم که دیگر دوران رنج به بایان رسیده است از این به بعد من همیشه در کنارت خواهم ماند ومسئولیتت را میبذیرم
    دیگر هیچگاه دستانت را در میان جمع رها نخواهم کرد
    دیگر هیچگاه دورتر از تو نخواهم ایستاد که دیگران ندانند که تو با منی
    دیگر همیشه چنان دست در دست توخواهم بود چنان که دیگران بدانند من توام و تو منی!

  • رویا می‌گوید:

    من همیشه یک جعبه گنچ داشتم از کودکی تا الان . الان هم جعبه ای دارم پر از خر و پرتهایی که از اون موقع ها تا حالا از اونها خوشم می اومده . هر کدومشون برام خاطره اند عروسک کوچکم عاطفه، سنگ ریزه های خوش اب و رنگ و … نقاشی های کوچکی که دخترم از من کشیده و برچسب هایی که به زور من هدیه کرده(چون خودش دوستشون نداشت) ، بادبزن 2 رنگ ، توپ پینگ پنگ نارنجی و خودکار سبز عروسکی و یه عالمه چیز دیگه همه شون رو دوست دارم. هنوز هم برای من گنج هستند.
    اونموقع ها هیچ کس نمی دونست توی جعبه گنج من چی هست یادش بخیر مثل جون ازشون مراقبت می کردم.

    یادش بخیر

  • ساسان م.ک. عاصی می‌گوید:

    عالی آقا، محشر، نیش تا بناگوش باز و چشما نم‌زده دارم می‌گم 🙂 :دی نه که فقط بابت زنده‌شدن خاطرات مشابه، نه فقط این… واقعاً دل‌ام می‌خواد بیام به‌خصوص با فضانورد محترمانه دست بدم و به‌ش ادای احترام کنم.

  • WalKer می‌گوید:

    :))
    اين خيلی ‌عالی ‌بود. دمت گرم.

  • گلچهره می‌گوید:

    » یاد باد آن روزگاران یاد باد»
    کوچیک که بودیم عروسک ها مظهر قدرت بودند و ما بازیشون میدادیم حالا ادمهای واقعی مظاهر قدرتند و ما رو بازی میدن. ما همچنان به دنبال ادمهای قوی اما با معیارهایی که تو ذهن خودمون هست میگردیم و مثل بچه گیها الگوهای از پیش تعیین شده کارایی نداره.
    اما اون عالم با همون الگوهای عجیب و غریبش شیرینتر بود.

    راستی «ارج و قرب» درست نیست؟

  • سپیده می‌گوید:

    آره ارزششو داشت…مثل همه چیزایی که منم از بچگی تا حالا جمع کردم…یادش بخیر…چقدر دلم گرفت با خوندن نوشته این بار…خیلی …خیلی…

  • وحید صادقی می‌گوید:

    پیکرتراش
    پیکر تراش

    به محض ورود سردبیر ، به تحریریه ؛ همگی ناخودآگاه خودشان را جمع و جور کردند . از همان در شیشه ای که با غیض ، بازش کرد و به طرف اتاق خودش از میان راهرویی که در انبوه میزها و پارتیشن های کوتاه شیشه ای به زور ایجاد شده بود ، شلنگ انداخت ؛ معلوم بود که اصلا سر کیف نیست !

    «دعوتید به خوانش …»

  • مینا می‌گوید:

    منکه تقریبن همه چیزمیزای قدیمیم گم و گور شدن…حیف.دوست داشتنی و دلتنگ کننده بود این پست,,,

  • الف.رها می‌گوید:

    عروسکای بچگی . . . هی یادش به خیر .
    یه سری خرت و پرت دارم که هر جا میرم با خودم میکشونمشون
    یه چراغ جادو …واقعیه چون آرزوهامو برآورده میکنه. یه گل سر شکسته. یه گربه خپل.
    یادش به خیر . . .

  • الف.رها می‌گوید:

    ظهرهای بچگی. . . هیچ وقت خوابم نمیبرد.حرصم میگرفت
    ارزشش رو داره .حتما
    تازگیا خونه متدربزرگه و مخمل و ایکیوسان میده تی وی
    کارتونای زمان ما و اسباب بازیهای اون دوران یه چیز دیگه بودن.تی رکست خیلی باحاله خیلی

  • ستاره می‌گوید:

    خیلی‌ نوستالجیک بود:دی. یاد گنجینه خودم افتادم، ممنون.

  • درخت ابدی می‌گوید:

    بانمک بود:)
    اسباب بازی های منم بالای کمدن، اگه هنوز باشن.

  • نیروانا می‌گوید:

    نمیدونم چرا هر کاری میکنم باز نمیشه…
    بچه که بودم داداشم برام یه عروسک بزرگ مامانی خریده بود.یادمه اسمش و الیزابت گذاشته بودم اما بیچاره مجبور بود خونه ی این و اون کارکنه چون فقیر بود.
    یه بار که رفتیم مشهد من اونو با خودم برده بودم.عروسک و خوابیده بود توی کالسکه بچه ی خواهرم دم در خونشون…وقتی برای چند ثانیه رفتم توی خونه و اومدم دم در دیدم دو تا دختربچه کالسکه و عروسک رو برداشتن و دارن دور میشن سینمایی ترین لحظه ی زندگیم اتفاق افتاد…دختری بهت زده که داره به دو بچه ای نگاه میکنه که تمام هستی اش رو دارن توی کالسکه می برن.
    هیچوقت این موضوع از خاطرم نمیره.چند روز پیش سر کلاس تئاتر استادم گفت بیایید تراژیک ترین خاطره زندگیتونو بگید من هم همینو تعریف کردم.سرشار از احساس…
    حالا هم تو اینجا منو یاد الیزابت انداختی…الیزابتی با موهای سفید….

  • mimilnan می‌گوید:

    هی پسر، ماشینه رو…

  • مهدا می‌گوید:

    من عاشق اون دایناسورم. یه دونه شبیهشو داشتم و گم کردم.
    عالی بود آقا. 🙂

  • شرمین می‌گوید:

    بعد از مدتها اومدم تو …بعد گنجت رو دیدم ، خوشحالم که فقط خودم دیوونه نیستم که هنوز حاضر نشدم پاک کن هام رو به هیچ بچه ای بدم .
    دیگه تو این دنیا نیست اون بچه ای که حال ما رو بفهمه، ما مثل همون دایناسوره منقرضیم برادر.

  • ترمه می‌گوید:

    سلام من هنوز گنجینه های دوران کودکی ام(نه خرت وپرت!!) رو دارم وقتهایی هم که هیچ کس خونه نیست میرم سراغشون.یادمه هر وقت میرفتیم مسافرت یواشکی با چاقوی صورتی اسباب بازیم سر عروسکامو الکی میبریدم تا وقتی پیششون نیستم احساس تنهایی! نکنن بعد که از مسافرت میومدم دوباره الکی زنده شون میکردم

  • زهرا می‌گوید:

    خیلی دوست داشتنی بود. رفتم 20 سال پیش… 🙂

  • sandra می‌گوید:

    سلام.خیلی زیبا بود.جدا یاد تمام تلاشهای دوران بچگیم افتادم. امیدی که به تلاشمون داشتیم در اینکه میتونیم بدستش بیاریم.به خاطر این قلم زیباتون بهتون تبریک میگم.یه بار همینطوری تو اینترنت در حال سرچری بودم یه مطلب ازتون خوندم خیلی خوشم اومدحالا هروقت میرم اینترنت یه سری به مطالب شما میزنم خداییش قلم گیرایی دارین.با آرزوی موفقیت روزافزون.

  • وایت بورد می‌گوید:

    الان که این اسباب بازی ها را دیدم،داغی بر دلم زده شد و خشمی گران از مامان و بابایم بر جانم نشست که چرا آن دو با بی رحمی تمام همه ماشین ها، آدمک ها، کاسه بشقاب ها،نقاشی ها و حتی باغ وحش پلاستیکی من و برادرکم را ریختند دور.

  • ستاره می‌گوید:

    ياد اين پست افتادم آخه جديدا يه پيترپان به گنجينه ام اضافه شده، خوبه گنجينه ها اضافه بشن، اما نبايد گنجينه هاي قديميتر رو از ياد ببريم- اين شده اشتغال ذهني اين روزهام

  • امیر می‌گوید:

    اون اولیه اسمش آدم جنگی بود. منم یه لشگر از اونا داشتم که همشون گم شدن. یادته پایین تنه از بالاتنه سوا می شد؟بالانته ها همش همین رنگی بود ولی پایین تنه ها رنگای مختلف. یه پایین تنه بود که شلوار دمپاگشاد بود یا مثل قهرمانا در برابر باد بود چی بود…اونو هرکی می پوشید نقش اول می شد. هههیییییییی

این چیست؟

شما در حال خواندن چیزهایی که بخاطرشان جنگیدم در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: