چه شد که اینطوری شد و قرار است چه بشود حالا؟

اوت 26, 2010 § 44 دیدگاه

 

1 حال‌ام ؟

زنده‌ام. حتی بهترم و ممنونم بابت همه لطف‌‌تان

2 چی شد که یکهو نشستم؟

میان کامنت‌های پست قبل که تعدادی از گفته بودند از جلسات روان‌کاوی‌ام پاک ناامید شده‌اند ، کامنتی هوشمندانه بود که اظهار خوشحالی کرده بود از این که جلسات دارد جواب می‌دهد. راستش در این چند ماهی که جلسات آغاز شده ، دکتر کمابیش اعتقاد داشت من در حال مقاومت‌ام و منتظر این لحظه بود. و من مدام قسم و آیه می‌خوردم که مقاومت نمی‌کنم و اصلن تایپ من اینطوری نیست که بخواهم بشکنم. روز یکشنبه که خوش و خرم از جلسه برگشتم آرام آرام صدای تیلیک تیلیک ترک ناپیدا آمد و در عرض چند ساعت بعد به بدبخت‌ترین حالی که می‌توانستم تصور کنم افتادم. بله. جلسات نتیجه داد و من گیم اوور شدم. رسیدم به ته خط….

3 اصل ماجرا چیست ؟

این سروش روحبخشی که الان هست ذره ذره از 18 سالگی درست شد. تا زمانی که مشهد بود خودش را دوست نداشت. پرسونای خجالتی خفه‌خون گرفته دائمی‌اش را دوست نداشت. وقتی از خانه پدری دور شد فرصتی دست داد ، در مقابل آدم‌هایی که او را نمی‌توانستند به زور وارد قالب قبلی کنند، شروع کرد به ساختن خودش. ساختن پرسونایش. ذره ذره. با چیزهایی که یاد داشت و یاد گرفت. بعد ساختن و پرداختن و چکش‌کاری‌های نهایی محصولی از آب درآمد که برای دور و بری‌هایش – آن موقع‌ها خودش هم- جذاب بود. در هاله‌ای از راز و افسانه و جادو. به همین دلیل هم بود که دوستان کمی داشت. همه دوستانش کمابیش همین‌شکلی بودند. خدایان پانتئون که می‌نشستند دور هم و دنیا به اسفلشان هم نبود.

این پرسونای تازه ظاهرن پرفکت که همیشه برای درماندگان و راندگان و واماندگان و به آخر خط رسیدگان خرگوشی داشت که از شب‌کلاهی بیرون بیاورد اما یک اشکال اساسی داشت. آدم نبود. معلم بود، دوست دست‌نیافتنی بود، شیخنا بود، نویسنده محبوب بود ولی آدم نبود. من هیچ وقت متوجه باگ این پرسونای تازه نشدم. می‌دانستم که جایی از کار می‌لنگد اما نمی‌فهمیدم کجا.

طی جلسات آرام آرام معلوم شد این پرسونایی که ده سال برای ساختنش زمان رفت مشکل ساختاری دارد. پایش روی زمین نیست. جادوگری البته که مورد احترام همه است اما داخل بازی آدم‌های قبیله نیست. همه فکر می‌کنند “شان”‌اش بالاتر از آن است که وارد بازی شود.بازی شغلی، بازی پیشرفت، بازی عاشقانه، و همه چیزهایی که آدمیزاد بهشان زنده است. همه خوشی‌های یونیک و بدبختی‌های تحمل‌ناپذیرشان ( خصوصن دومی را) به خیمه جادوگر می‌آورند. او از این که در این مقام است که می‌تواند ته ته آدم‌ها را ببیند و آرام کند شاد می‌شود. بعد مراجع حالش “عادی” می‌‌شود و برمی‌گردد به زندگی “ عادی‌”‌اش . در حالیکه جادوگر تنها می‌ماند. در حالیکه وقتی دست به غذا می‌زند تبدیل به طلا می‌شود و از حلقش پایین نمی‌رود. او می‌ماند با دنیای غریبش که گرچه جذاب است اما چیزهای لازم معمولی را بهش نمی‌دهد. باگ این پرسونای تازه همین بود.

4  چطور وبلاگ بلای جان نویسنده‌اش شد؟

وبلاگ‌نویسی خیلی چیزها به آدم می‌دهد. یا دست کم توقع داشتن خیلی چیزها را به آدم می‌دهد. چیزهایی که وقتی مشتت را باز می‌کنی و می‌بینی نیستند و همه از جنس خیال و مَجاز‌اند سخت دلخور می‌شوی. خواب بزرگ برایم کلی دوست نادیده آورد. دوست‌هایی که اما وقتی کمی نزدیک‌تر می‌شوی بهشان می‌بینی تو را تنهادر خیمه جادوگریت  می‌پسندند. نه دوست. نه معاشر. نه آدم عادی. مشکل قدیمی با تغیر فرم تکرار می‌شود. تو دون شان‌ات است که فلان و دون شان‌ات که بهمان. تو آدم قبیله نیستی. تو باید همان غریبه مرموز دوست‌داشتنی بمانی. و غریبه‌های مرموز دوست‌داشتنی دستشان از همه مزایای بشری کوتاه است. اگر پیش از این فقط چهار نفر دور و بر نقشی را به تو تحمیل می‌کردند حالا با عده وسیعی طرفی که خودت خواستی تو را اینطوری بپذیرند.

5 چه کار می‌توانم بکنم؟ چه کار می‌توانید بکنید؟ 

دیروز با دوستی قدیمی صحبت کردم که گمان می‌کردم این مشکل را باید داشته باشد. حدس‌ام درست بود و داشت. راه‌حل‌هایی هم داد. اما نه برای عوض شدن. برای تحمل کردن. برای تاب آوردن غم جادوگر بودن.برایم از همه زمان‌های رنج‌آوری گفت که برای فرار از “شیخنا” شدن کولی‌وار از غربتی به غربت دیگر رفته. و سرانجام نتوانسته. سرانجام هر جا مدتی مقیم شده قصه همان می‌شده که می‌شده. شاید راه حل‌های او تنها راه ممکن باشد. ولی می‌خواهم امیدم را از دست ندهم. می‌خواهم دوباره تلاش کنم. او تعریف کرد که با تبر افتاده به جان بت خودش و آنچه مانده جادوگری بوده در هم شکسته که آدمیزاد هم نشده. بگذار سعی کنم تجربه او را کامل کنم. اول خواستم اینجا را تعطیل کنم برای همیشه. بعد دیدم همان حکایت تبر زدن است. حالا من سوهان برداشته‌ام. سنباده برداشته‌ام. باید بتوانم اشتباهات گذشته را جبران کنم.

شاید توانستم وارد جمع قبیله شوم. شاید دیگر حسرت خوشی‌هاشان مرا نمیراند.

§ 44 پاسخ برای چه شد که اینطوری شد و قرار است چه بشود حالا؟

  • ناشناس می‌گوید:

    آقا من می خواستم بگم خیلی می فهممت. بعد دیدم چقد همه اینجا از این حرفا می زنند . یعنی همه ی ما شبیه توییم ؟ یعنی پس همه ما شبیه همیم ؟؟ مگه می شه ؟

  • شیدا نامی می‌گوید:

    حلاجی کردن خودم رو دوست دارم
    می دونی کلی اذیت می شی و تندیس های خیالی ات می شکنه
    و فرو میریزی
    اما
    کم کم
    می بینی چقدر سبک شدی
    و شدی یه آدم رها با همه خواسته هاش
    🙂

  • پدرام می‌گوید:

    من الان در بند اول شماره 3 هستم. دقیقاً همینطور است که شما می‌گویید. با این تفاوت که من دوستان زیادی دارم که هیچکدامشان این شکلی نیستند. هنوز به باگش نرسیده‌ام؛ وقتی رسیدم دوباره می‌آیم اینجا و می‌نویسم: «دقیقاً همینطور است که شما می‌گویید!»

  • اميرحسین می‌گوید:

    مطمئنم که اين دوران اگرچه با سختی ولی سرانجام سپری ميشه. به اميد روزهای بهتر !

  • کیقباد می‌گوید:

    این ناراحتی ، مریضی ، مشکل یا هر چه که هست -اگر بشود اسمش را مریضی گذاشت – سخت است ! سخت تر از خیلی چیزها . درمان سخت و دشواری دارد – اگر بشود اسمش را درمان گذاشت – درمانی که خیلی طولانی است . پزشک و روانشناس و روانکاو البته که موثر است و میتواند کمک کند اما بیشترین کمک را خود فرد بخودش میتواند بکند که اگر نکند هیچ کاری از دست هیچ کس بر نمی آید .
    یکی از عواملی که اینجا مثل تیغ دو دم عمل میکند ، بالا رفتن سن است . گاهی مثلا چهل سالگی میتواند قضیه را پایان بدهد و گاهی هم ممکن است کار را بدتر بکند . حتی ممکن است این بالا رفتن سن مانع از درمان هم بشود . اما در بیشتر موارد اگر فرد خودش هوای خودش را د اشته باشد رسیدن به این سنین میتواند راه گشا باشد .
    بخاطر کوزه بسر ها هم درمان خوبی است !

  • سحر می‌گوید:

    منم این پرسونای خجالتی خفه‌خون گرفته دائمی‌ام را دوست ندارم ولی هر قالبی که ار نو می ریزم از قبلی بدتر می شه.هنوز مشکلمو نفهمیدم ولی از پا نمی شینم.

  • Helen می‌گوید:

    2- لایک به اون کامنت هوشمندانه.
    3- سوهان و سمباده ام کو؟
    1- قالب قبلی بهتر نبود؟

  • رامین می‌گوید:

    بورو بستنی بخور بستنی آدم و شاد میکنه.خنک میکنه

  • مهسا می‌گوید:

    من یه سوال دارم: شما هرگز سعی کردید وارد قبیله بشید. از خودتون، خود روشنفکرتون، خود فرهیخته تون و … خارج بشید؟
    سعی کردید برای حل مشکل افراد قبیله به جای کلی منطق و مثال و … فقط بگید: زندگی می گوید اما باز باید زیست؟
    هرگز سعی کردید احساساتتون رو ابراز کنید؟(مثل یه آدم عادی به قول خودتون)؟
    خب اگه سعی نکردید فکر نمی کنید پرسوناتون دست نیافتنی شده چون شما از دسترس خارجش کردید؟
    فکر می کنم زیادی صریح بود، اگه اینطوره ببخشید

  • کتایون می‌گوید:

    سلام. اتفاقی از بین نوشته های همخوان شده گودر به اینجا رسیدم. مطلب برایم جالب بود.
    می دونی مهم ترین چیز در ایجاد تغییری که انتظارش رو داری چیه؟ اینه که خودت بخوای. تا وقتی حس کنی که اون بالایی و آدمای دیگه ترو از خودشون برتر می دونن همونجا که هستی می مونی. راسش واقعیات اینه که تو با خودت در تناقضی. هم این حالت رو دوست داری و هم از دور بودن از قبیله ناراحتی. اول از همه این مشکل رو با خودت حل کن. با خودت صادق باش و ببین واقعا چی می خوای

  • فاطمه می‌گوید:

    1.فوق العاده بود.
    2.منم مدتيه دارم زنده گي ميكنم با طعم سيتالوپرام.حرفاتو با برداشتها و ديتا هاي خودم درك ميكنم
    تجربه ي شخصي من كه اين تيليك تيليك واسه اش حدودن بهمن 87 يعني يه سال و نيم اتفاق افتاد بعد كلي تراپي و دارو شما بگير از روزي 7 تا شروع كني برسي به روزي يكي كه خوب در نيتجه از خودم راضيم اينه كه بايد بيايي پايين از مقام شامخ
    منظور اينه كه دقيقن بايد به سطحي برسي كه همه چي رو بذاري كنار همه ي ايده اليسمتو و بري دنبال يه ادم زميني كه پاش رو زمين باشه.كه لازم نيست لزومن خوب بنويسه،خوب فيلم نقد كنه،با فلان سونات و فلان سمفوني حال كنه،فلان تاتر براش از نون شب واجب تر باشه ديدنش،اصلن لازم نيست،فقط كافيه اغوشش گرم باشه و تو رو در هر شرايطي،هر قدر به هم ريخته،هر قدر ضعيف،هر قدر گه بپذيره،اين ادما در دسترسن سروش.بايد دور و برتو دقيق تر نيگا كني

  • ریحانه می‌گوید:

    از کجا فهمیدید اینی که با ان زندگی می کنید پرسونای واقعیتان نیست و فقط یک قالب خراب و ناموزون است..؟

  • ؟! می‌گوید:

    چرا اینقدر آینده خودم تو این پست برام مشهود بود نمیدونم !

  • آذين بكتاش می‌گوید:

    تيشه به ريشه خودت…رقصي چنان ميانه ي ميدان…

  • پرسونای خجالتی خفه‌خون گرفته دائمی‌اش را دوست نداشت.
    من نیز هم.
    ….
    در کل انسان موجود پیچیده ایست.

  • مهسا می‌گوید:

    اعتراف شجاعانه ای بود:)
    اما دلایلتون رو درک نکردم…
    1.بلد نبودید؟در حالی که اطرافتون پر از نمونه و مثال بود؟
    هیچ وقت سعی کردید به جای دانسته هاتون به قلبتون رجوع کنید؟ به غرایزتون اعتماد کنید؟
    2.پس از عوارض عادی بودن ترسیدید؟فکر کردید ممکنه به یک آدم کاملا عادی تبدیل بشید با دغدغه های معمولی؟یا فکر کردید ممکنه آسیب ببینید؟ یا آسیب بزنید؟
    یا منافاتی بود بین شیخنا بودن و عادی بودن؟یعنی هیچ بزرگی نباید گاهی کودکی کنه؟یا حتی اشتباه؟
    تا جایی که من «عادی» می دونم، آدمهای عادی این عوارض رو می پذیرند.خطر می کنند.می دونند یا لااقل احتمال می دهند که با هر تجربه ای از هر نوع،ممکنه دچار عوارضی بشن که گاهی جبران پذیر نیست:
    ممکنه طرد بشن، دلشون بشکنه، ممکنه اشک بریزند، ممکنه مجبور بشن بجنگند در حالی که می دونند می بازند،…
    می دونند با هر اشتباهی ممکنه دیگه اون آدم قبلی نباشند،
    اما زندگی رو در آغوش می کشند…مثل شما دست به سرش نمی کشند
    حالا این عادی بودن خوبه یا نه؟حماقته یا هر چی من درباره ش قضاوتی نمی کنم

  • درخت ابدی می‌گوید:

    همین که بلاگت رو منفجر نکردی خودش جای امیدواری داره.

  • آیدین می‌گوید:

    تازه سروش کار از این بدتر می تونه بشه، وقتی شخصیت شکل گرفت در چند سال اول با یه المان خاصی حالا اگه با تبرم به جونش بیفتی بازم یه جا یه چیزی بالا میزنه تا حالا فکر کردی چرا جلال آل احمد بعد از کمونیست شدن مسلمون شد؟چرا مسیحی نشد؟این عذاب وجدان نیست؟حالا اگه از ایناهم رد شی بیشتر اطرافیانت و کمی خودت با خودت درگیری که این بالاخره کیه پس؟ولی با این همه این بسیار عالیه کهبتونیم خودمونو از نو در حد توان بسازیم

  • شیوا می‌گوید:

    اتفاقا مزیت معروف بودن اینه که وقتی داری دیگران رو با پرت و پلاهای من در آوردی کسل می کنی اونا فکر می کنن که مشکل از خودشان است! و مزیت دیگر آن که همه همیشه تمام حرفاتون رو تصدیق می کنند…

  • اسمون ابی می‌گوید:

    سلام
    اینقدر برهنه کردن روحت جلوی چشمانی که به عنوان یک الگو به تو نگاه میکردند خیلی جسارت میخواست
    و اینکار نشانه برون رفت از بحرانه
    جادوگری هدایای زیادی هم برای رشد روحت داشته حتمن
    این هم مثل سایر مراحل زندگیت با تمام فراز و نشیبش برات رشد به ارمغان میاره
    ولی سفر یافتن قهرمان وجودت همچنان ادامه داره
    از شفافیت و صداقتت لذت بردم

  • ستاره می‌گوید:

    آقا حظظظظظظ کردم از این تفسیر.

    همین که برین توی بازی‌ میبنین نصف این دردسرها مال کنار نشستن بوده،

    مال همون هراسها، که مثل تار آروم آروم تنیده شده دور آدم،

    که حالا ذوب شده ریخته بیرون،

    تبریک واسه پوسته اندازی،

    منتظر بعدشیم،

    خوش بگذره

    یه پزشک

  • ایمان می‌گوید:

    آقای خواب بزرگ، اول سلام

    امیدوارم که زودتر پوست بندازین و شجاعت پیدا کنید خواسته هاتون رو بشناسید و اونها رو دنبال کنید. فقط خواستم با این کامنت به خودم یاداوری کنم این خواسته ها اون چیزی هست که «شخص شما» بهش احتیاج داره؛ میتونه خوندن کتاب سلینجر باشه یا لیس زدن بستنی یا رقصیدن با دوست دخترت. اینها از این لحاظ که شما خواهانش هستید همه در یک سطح هستند به این معنا هیچ «تمایل صادقانه» و بیطرفانه ای روشنفکرانه یا عام نیست. این نام گذاری در فضای شخصی‌ یک جور بازی با کلمات؛ انسانیتر هست برای همه نیاژهامون احترام یکسانی قائل بشیم.

    من یک بار پوست انداختم ؛)

  • سودي می‌گوید:

    همه چي ارومه من چقد خوشحالم…
    تو اهل قبيله اي…جادوگر نيستي از من بپرس
    جدا براي من كه هرگز اين نبوده،هميشه آدمي بوده اي قاطي خود ما…
    واسه ما كهدكتر جواب نداد خوبه كه واسه تو جواب داد البته من صبر تورو به خرج ندادم هرگز

  • رویا می‌گوید:

    سروش عزیز سلام
    از خوندن نظراتت بسیار خوشحال شدم. و خوشحال ترم میکنی که همچنان از نظراتت بهره مند باشم.
    راستی در میان وبگردی هایم به مطلبی برخوردم از فروغ فرخزاد در قالب نامه ای به ابراهیم گلستان قسمتی از اون رو برات می نویسم. خالی از لطف نیست که بدونی افراد زیادی بودن ، هستند و مسلما خواهندبودکه با سوهان و تبر آشنا شدند و آشنا می شوندو …
    بگذریم،اما کاش همه ما می دونستیم که اول به خودمان سوهان بکشیم بعد به دیگران تبر بزنیم. به امید اون روز

    از میان نامه‌های فروغ به ابراهیم گلستان

    خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دو تا چین بزرگ در پوستم نشسته است. خوشحالم که دیگر خیال‌باف و رویائی نیستم. دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود. هر چند که سی و دو ساله شدن یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر‌گذاشتن و به پایان رساندن. اما در عوض خودم را پیدا کردم…
    … ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده‌ام. به محض این که به خانه برمی‌گردم و با خودم تنها می‌شوم یک مرتبه حس می‌کنم که تمام روزم به سرگردانی و گم شدگی در میان انبوهی از چیزهائی که از من نیست و باقی نمی‌ماند گذشته است…
    … تا به خودِ آزاد و راحت و جدا از همه‌ی خودهای اسیر کننده‌ی دیگران نرسی به هیچ چیز نخواهی رسید. تا خودت را دربست وتمام و کمال در اختیار آن نیروئی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان می‌گیرد نگذاری موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی…
    هنر قوی‌ترین عشق‌ هاست و وقتی می‌گذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن شود…

  • پریزاد می‌گوید:

    سلام خوبه که حالت خوبه،از این بهتر نمی شه که خواب بزرگمون حالش بهتر تر شده از اون حالی که خودش فکرشو می کرده.
    آره حالا وقته تبرزدنته .برو جلو.تو باید خودت رو باور داشته باشی.مطمئنم که می تونی .بدون همه این روزهای بد افسردگی،تموم شدنیست اگه تو بخوای.این رو هم بدون که بازم خیلی خوبه که کسانی هستند تو رو در خیمه جادوگریت می پسندند.
    جادوگر تویی؟آره جادوگر .نباشی هم بدون که تو با نوشته هات جادو می کنی***
    غریبه مرموز دوست داشتنی ،الهی این دوستایی که پیشت باید باشند و نیستند برات بمیرن که تو رسیدی به ته خط…
    جادوگر مهربانم،توی شبهای قدر دعا کن واسه خودت و من..ایشالله که بعد از این شبا و روزها شاهد یک جادوگر سرحال و شاد و بی نیاز از سیتالوپرام های عالم باشم…
    کسی که وقتی به کتابفروشی می رود و کتاب راههایی برای درمان افسردگی می بیند و می خواهد برای خواب بزرگ بخرد…اما پولهایش کم است و او دور است و آدرسش را ندارد..خنده دار نیست.گاهی به یاد تو بودن..آدمهایی که تو می گویی فقط تو را در خیمه جادوگریت می پسندند…پریزاد..شاید اشتباه می کنی…

  • سلام خوبه که حالت خوبه،از این بهتر نمی شه که خواب بزرگمون حالش بهتر تر شده از اون حالی که خودش فکرشو می کرده.
    آره حالا وقته تبرزدنته .برو جلو.تو باید خودت رو باور داشته باشی.مطمئنم که می تونی .بدون همه این روزهای بد افسردگی،تموم شدنیست اگه تو بخوای.این رو هم بدون که بازم خیلی خوبه که کسانی هستند تو رو در خیمه جادوگریت می پسندند.
    جادوگر تویی؟آره جادوگر .نباشی هم بدون که تو با نوشته هات جادو می کنی***
    غریبه مرموز دوست داشتنی ،الهی این دوستایی که پیشت باید باشند و نیستند برات بمیرن که تو رسیدی به ته خط…
    جادوگر مهربانم،توی شبهای قدر دعا کن واسه خودت و من..ایشالله که بعد از این شبا و روزها شاهد یک جادوگر سرحال و شاد و بی نیاز از سیتالوپرام های عالم باشم…
    کسی که وقتی به کتابفروشی می رود و کتاب راههایی برای درمان افسردگی می بیند و می خواهد برای خواب بزرگ بخرد…اما پولهایش کم است و او دور است و آدرسش را ندارد..خنده دار نیست.گاهی به یاد تو بودن..آدمهایی که تو می گویی فقط تو را در خیمه جادوگریت می پسندند…پریزاد..شاید اشتباه می کنی…

  • مهسا می‌گوید:

    از نمونه به دنبال مراد می گردید؟یک شیخ جدید؟یا بهتر؟
    هرگز نشده از یک خصوصیت یکی از اطرافیانتون(مهربانیش، شکل همدردیش، نگاهش به آدمها یا مشکلاتش، روش ابراز محبتش یا دلخوریش)خوشتون بیاد؟
    1سوال دیگه: شما به کلیت آدمها نگاه می کنید؟معتقدید یا خوبن یا بد؟به این اعتقاد دارید که هر انسانی در دل آدم محبتی ایجاد می کنه که منحصر به فرده؟و می تونه تاثیری بذاره که اون هم منحصر به فرده؟
    منظور من از عادی بودن لمپنیزم نبود…فکر می کنم منظور شما هم این نبود، درسته؟
    خب اگه از سوالهای پشت سر هم من خسته شدید یک راه بسیار ساده وجود داره: بهشون جواب ندید:)

  • مهسا می‌گوید:

    آخه گفتید:
    «متاسفانه نمونه اي نبود كه مورد علاقه من باشه..متاسفانه»
    چرا نمونه خودتون رو به شکل تلفیقی از چیزهایی که از آدم های عادی اطرافتون دوست دارید، نمی سازید؟منظورم تقلید محض یا خشک نیست. شبیه شدنه به چیزی که دوستش دارید و روحتون رو به آرامش می رسونه، حتی اگه بعضی ها خیلی نپسندش، حتی اگه به نظر دیگران خیلی معقول، مبادی آداب و … نباشه، حتی اگه به نظر احمقانه برسه
    البته شاید اون موقع یک شیخ پرستیدنی نباشید اما یک آدم عادی(و برای خیلی ها مسلما دوست داشتنی)خواهید بود
    و ممنون که جواب می دید:)

  • مهسا می‌گوید:

    تا جایی که من می دونم(لااقل درباره خودم) تغییر کردن اونقدر یکباره نبوده که ثباتم رو ازم بگیره و راستش گاهی اگه ثبات هم نداشتم در برخوردهام، خیلی به خودم سخت نگرفتم
    (شاید چون یک آدم عادی ام)و اطرافیانم هم سعی کردند گاهی متناقض بودن من رو با خودم و با خودشون بپذیرند.می خوام بگم شاید بدون نخ تسبیح ذهنتون به اندازه کافی منسجم نباشه اما اگه مثلا با خودتون 1 ویژگی رو تمرین کنید(و نه پرسونای کلی دلخواهتون رو با همه خصوصیاتش)بعد از چند وقت می بینید جزیی از وجودتون شده. شاید اولش نسبت به اون رفتار خاص غریبه باشید یا از خودتون بپرسید این منم یعنی؟
    اما کم کم باورش می کنید و خودتون که باور کردید بقیه هم باور می کنند احتمالا…
    پاسخ قبلی رو که گذاشتم، حس کردم کلیشه شد یا شعار شاید(و شده کمی)خوشحالم که به مفهومش بیشتر از جملاتش توجه کردید
    خب فکر می کنم بحثمون به جای بدی نرسید، لااقل ابهامات من برطرف شد و سوال جدیدی ندارم بپرسم :))
    ممنون و امیدوارم با سوهان به نتیجه های خوبی برسید دوست من
    (دقت کنید که جادوگر و … خطابتون نکردم)
    موفق باشید

  • گنگ خوابديده می‌گوید:

    سلام
    خب البته كه شما منتظر و يا لنگ پيشنهاد من نيستيد
    ولي دو پيشنهاد ساده دارم
    يك:دوستي هاي اينجا را چندان جدي نگيريد
    حتم دارم كه در صورت رو در رو شدن با تعداد كثيري از دوستان اينترنتي مي بينيد به جد ان چيزي كه مي نمايانند نيستند،از بين ٢٥٠ نفر دوست دو سالانه اي كه در ياهو ٣٦٠ داشتم
    فقط دو تن دوست صميمي ام شدند
    و دوم اينكه : شايد بهتر اين باشد كه خودتان را در دامان دانايي و تجربه روانكاو رها كنيد و اجازه بدهيد به كمك زمان مشكلتان را حل كند
    شك دارم كه روانكاو و فرد زيرك تري اينجا باشد كه راهكارهاي بهتري بدهد

    • مهسا می‌گوید:

      گنگ خوابدیده عزیز:
      در مورد پیشنهاد اولتون باید اعتراف کنم به نظرم تا حد زیادی حق با شماست. البته فکر می کنم منظورتون از «اعتماد» تکیه کردن یا حساب کردن بوده باشه.چون شما در محیط وبلاگ معمولا رابطه صمیمی ای با دوستانتون برقرار نمی کنید(برعکس chat که ممکنه تعاریف متفاوتی داشته باشه و اهداف متفاوتی رو دنبال کنه). به عبارت دیگه شما قرار نیست دوست مجازیتون در این محیط رو به شام دعوت کنید که نیازی به اعتماد کردن یا اعتماد سازی داشته باشید. از اونجا که همه ما دغدغه های حقیقی زیادی داریم، ممکنه فقط در برهه خاصی بتونیم برای دوستان مجازیمون وقت بذاریم بنابراین شاید همیشه نتونیم دوستان قابل اتکایی باشیم. خب فکر می کنم دوستی در این محیط باید دوباره تعریف بشه. نویسنده یه وبلاگ می تونه این انتظار رو داشته باشه که خوانندگانش نسبت به احساسات و عقایدش بی تفاوت نباشند و لااقل یک نفر وجود داشته باشه که وقتی نیاز داره مثلا باهاش همدردی کنه. این یک نفر می تونه لزوما ثابت نباشه اما نشان دهنده اینه که حداقل برای یک نفر حس بلاگ شما مهمه و شما در خلا حرف نمی زنید(صداتون شنیده می شه).این یک نفر(که گفتم لزوما ثابت نیست)دوسته.بنابراین شاید شما(به عنوان نویسنده بلاگ) نتونید انتظار داشته باشید که همیشه از خانم x یا آقای y نظر، پیشنهاد و یا همدردی ای داشته باشید اما می تونید انتظار داشته باشید خانم x یا آقای y ای وجود داشته باشه.
      در مورد پیشنهاد دومتون، کسی نمی خواد و نمی تونه جای روانکاو(یا متخصص در هر زمینه ای) رو بگیره. من(با تجربه کوتاه چند ماه وبلاگ نویسی)حس می کنم نوشتن درباره احساسات، عقاید و یا حتی چیزهایی که درباره خودمون کشف کردیم در محیط وبلاگ می تونه چند تا دلیل داشته باشه:
      1.اینجا حرفهایی رو می زنیم که (به هر دلیلی) قادر نیستیم راحت یا هر وقت خواستیم اونها را با دوست صمیمی مون، خواهرمون، همسرمون و …در میون بذاریم. یک محیط مجازی یا نیمه مجازی باعث می شه بتونیم خودمون رو هر وقت خواستیم و هر جور مایل بودیم بیان کنیم بدون اینکه به این فکر کنیم که ممکنه صورتکی که اغلب در زندگی اجتماعیمون به چهره می زنیم خدشه دار بشه.فکر می کنم بهتره یه مثال بزنم : شما ناراحتید (به هر دلیلی) اما نمی تونید یا نمی خواهید اطرافیانتون، ناراحتیتون رو حس کنند. پس باید در محیط خانواده تون آروم باشین، بین دوستانتون شاد و در محیط کارتون پر انرژی. به این ترتیب همه چی سر جاشه، انتظاراتی که از شما می رفته وجود داره و … فقط چیزی مثل خوره شما رو از درون می خوره و نابود می کنه (به قول صادق هدایت) و شما احتمالا یه جا کم میارید. فقط به این دلیل که خودتون رو ابراز نکردید.حالا این محیط مجازی به شما این امکان رو می ده که حرف بزنید، برای خودتون دل بسوزونید و …گنگ خوابدیده عزیز، شما جایی از حرفهاتون از این گفتید که آدمها در محیط مجازی شبیه خود واقعیشون نیستند. بله موافقم.آدمها در این محیط چیزی رو که دوست دارند باشند (و به هزار و یک دلیل اجتماعی، فرهنگی و … اغلب نیستند) به نمایش می گذارند و این تا جایی که به فریب دادن دیگران نرسه اتفاقا خیلی هم خوبه چون تمرینه برای تبدیل شدن به آنچه آرزوش رو داریم. به خصوص درباره وبلاگ نویسی و پاسخ دادن به نوشته های یک وبلاگ چون شما در مقام نویسنده یا خواننده این فرصت رو دارید که به آنچه تا به حال بی توجه از کنارش رد می شدید فکر کنید، دقیق تر یا از زاویه دید جدیدی به اون نگاه کنید و این لااقل به نظر من سازنده است حتی اگه پاسخ شما بر رفتار اجتماعی غالبتون منطبق نباشه.
      2.دلیل دومی که فکر می کنم می تونه یک نفر رو وادار به نوشتن کنه اینه که حدس بزنه افراد دیگه ای هم به این معضل برخورده اند و مشکل می تونه مشکل یک نسل باشه یا حتی بدتر مشکل فرانسلی باشه و… منتهی کسی جرات حرف زدن درباره اش رو نداره یا نویسنده می خواد از زاویه دید خودش به مسئله نگاه کنه.پاسخ به یک پست هم به معنی ارائه راهکار نیست بلکه به معنیه بیان تجربیات مشترک در یک زمینه است (که همدردی محسوب می شه) یا به معنیه بیان زاویه دید دیگه ای از اون زمینه است (که می تونه به بحث برسه)
      بنابراین به نظرم بیان یک مشکل و یا نظر دادن در موردش می تونه به مثابه درددل کردن شما با دوستتون باشه که ممکنه مفید هم نباشه یا حتی به جای خوبی هم نرسه اما به شما کمک می کنه که اصل مسئله رو بهتر و بازتر ببینید و حس کنید.
      پاسخ شما من رو وادار کرد به همه این نوشته ها فکر کنم از این بابت ممنونم و موفق باشید.
      پی نوشت: موقع نوشتن این پاسخ این جمله شما «دوستي هاي اينجا را چندان جدي نگيريد» به صورت «به دوستان اینجا چندان اعتماد نکنید» در خاطرم بود اما چون این اشتباه به کلیت چیزی که نوشتم لطمه نمی زد، تغییری در نوشته ندادم.

  • ناشناس می‌گوید:

    جادوگر عزیز می شه اقدام برای آدم شدنتون را یه ذره به تعویق بیاندازید؟؟؟؟؟؟؟؟ من تازه با وبلاگ جادویی شما آشنا شدم

  • افدستا می‌گوید:

    می خوای تو قبیله، جادوگر نباشی، عامی باشی؟ نمیشه.
    باید بری تو قبیله ی جادوگرها…

این چیست؟

شما در حال خواندن چه شد که اینطوری شد و قرار است چه بشود حالا؟ در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: