بیماری به مثابه استعاره

ژوئیه 2, 2010 § 27 دیدگاه

یادم باشد یک بار مفصل درباره “استعاره” صحبت کنیم. اگر فکر می‌کنید دارید درباره یک آرایه‌ ادبی کتاب فارسی و آیین‌نگارش دبیرستان صحبت می‌کنیم، سخت در اشتباهید. استعاره یکی از مکانیزم‌های باستانی تولید معنا‌ست. یکی از مهم‌ترین تکه‌های همان چیزی‌ست که فیزیک‌دانها به اسم نظریه همه‌چیز سالهاست دنبالش می‌گردند. اگر سالهاسال بعد دیدید فیزیک‌دانی دارد درباره اهمیت استعاره در ساختار ذره‌ای جهان صحبت می‌کنید یاد اینجا بیفتید.

قصه استعاره مفصل و طولانی‌ست. هم می‌شود از این گفت که در کنار “مَجاز” یکی از دو پایه اصلی قوانین جادو است. مجسمه مومی که سوزن می‌خورد استعاره‌ای از خصم دیرین. موی کسی که آتش می‌گیرد مَجازی از خود او. همین‌چنین است ساختار تولید رویا. اریک فروم در کتاب زبان‌ از یاد رفته سعی می‌کند همین را توضیح بدهد. این که تنها با درک شیوه‌های استعاره‌‌سازی ذهن است که می‌توانیم رویاها را تحلیل کنیم. قانون کارما می‌گوید آنچه بر ما رخ می‌دهد ( استعاره از) همان است که برجهان رخ داده‌ایم. اغلب مذاهب چنین اشاره‌ای دارند. ایده بورخسی هست که ردش را در بسیاری از احادیث هم می‌توان گرفت؛ این جهان در قیاس با جهان بعد مرگ رویاست. که وقتی بمیریم بیدار می‌شویم. که دنیای ما استعاره‌ای از جهان بعد مرگ است. می‌بینید! استعاره مهم‌تر از چیزی‌ست که به نظر می‌رسد.

اختلالات روان‌تنی به آن دسته از بیماری‌ها می‌گویند که عوامل روانی در تشدید (یا بروز) شان موثر است. یک معنای خیلی دم‌دستی دارد که همه پزشکان عمومی هم بلدند. این که زخم اثنی‌عشر مال آدم‌های زودجوش و عصبی‌ست مثلن. استرس می‌تواند اسید معده را تشدید و در نتیجه اوضاع این زخم‌ها را وخیم‌تر کند. یا این که بیماری‌های ستون فقرات مال آدم‌هایی‌ست که در تطبیق با محیط مشکل دارند. چون معذب‌اند مدت زیادی بی‌حرکت می‌مانند و به همین دلیل مشکلات پشت و گردن می‌گیرند. این معنای مبتذل،‌ کشف این عوامل نیاز به تبحر خاصی ندارد. رابطه بین بیماری و خلقیات آنقدر منطقی، پیش‌پاافتاده و فیزیکی‌ست که کشف‌اش نکته تکان‌دهنده‌ای در درمان بیماری نمی‌تواند باشد. به هر حال قرار نیست درباره این حرف بزنیم.

روان‌کاوان اما معنای دیگری هم برای اختلالات روان‌تنی دارند. مشخصا خود یونگ مفصل درباره‌اش نوشته. در این نگاه بیماری و همه تکه‌های تشکیل دهنده‌اش‌ ( اسید معده، ساییدگی مهره کمر، ….) کلن معلول شرایط  روانی است. آسم دارید. ربطش به روانتان صرفا این نیست که عصبی هستید بنابراین یک عصبی تحریک می‌شود بنابراین یک آنزیمی آزاد می‌شود و …. آسم دارید چون در موقعیتی هستید که “ نمی‌توانید نفس بکشید”. سوهاضمه دارید چون نمی‌توانید مسائل را “هضم” کنید. خب ، حالا برق چشم‌هایتان را می‌بینم. یونگ موارد بسیاری از بیماران جسمی را نام برده که با برطرف شدن مشکل روانی، بیماری‌شان ناپدید شده است. آدم‌هایی که جایی برای” نفس‌کش” پیدا کرده‌اند و آسم‌شان رفته، یا راهی برای “کنار آمدن” با واقعیت که سو هاضمه‌شان درمان شده. متاسفانه این معنای بیماری‌روان‌تنی – مثل خیلی دیگر از یافته‌های روان‌کاوی- هیچ‌وقت به پزشکی کلاسیک راه نیافت و دنیای علم با نگرانی و وسواس در را بروی چیزهایی که هنوز در علم معقول رایج نمی‌گنجند بست.

ضرب‌المثل‌ها و جمله‌قصارها و اساسا همه استعاره‌هایی که ما از کودکی یاد گرفتیم می‌توانند منبع غنی تولید بیماری‌ها روان‌تنی باشند. مکانیزم شکل‌گیری یک بیماری روان‌تنی همان مکانیزم تولید رویا‌ست. تنظیمی به هم ریخته و یک دستگاه خودتنظیم داخلی شروع می‌کند به نمایش این مشکل. آن را می‌آورد جلوی چشم. به شکل روزمره رویا از میان همین موج‌های ناهماهنگ تولید می‌شود. و تحت شرایطی ( اگر مشکل وخیم‌تر باشد یا شما انکارش کنید؟) آن را تبدیل به مشکل جسمی می‌کند. اینجاهاست که استعاره وارد کار می‌شود. استعاره‌سازی زبان روان است.

من سابقه هیچ‌گونه بیماری پوستی مزمن و غیرعادی نداشته‌ام. تا چند ماه پیش که یکهو خارش‌های دستم شروع شد. کف دستم تاول زد و شروع کرد به خاریدن. یک دو هفته ماجرا را جدی نگرفتم. خوب نشد و بدتر شد. رفتم دکتر و یک دوجین دارو و کرم نوشت. موقع برگشتن از مطب بود که شروع کردم به خیال‌پردازی درباره این بیماری ناگهانی. اگر فرض کنیم این بیماری‌روان‌تنی است چی می‌تواند باشد؟ خرافه قدیمی که درباره کف دست بلد بودم این بود: “دستی که می‌خارد پول می‌خواهد!” ماجرا کمی جدی‌تر شد. من یکماهی بود که بیکار بودم. طلب‌هایم را نقد نکرده بودم. مذاکره کردن برای کار بعدی را پشت گوش انداخته بودم و خودم را زده بودم به بی‌خیالی. اما انگار ذهن من بی‌خیال ننشسته. نگران بوده. و این نگرانی که من انکارش می‌کردم را تبدیل به یک استعاره جسمی کرده. فورا گوشی را برداشتم و چند طلب قدیمی را پیگیری کردم. بابت یکی دو پیشنهادی هم که بود، قرار گذاشتم. حدس بزنید در کمتر از یکساعت چه اتفاقی افتاد. خارش‌ها فرو نشست. من هیچ کدام از داروها را هنوز مصرف نکرده بودم و دلم بابت پول ویزیت می‌سوخت!

سر رشته‌ای از پزشکی ندارم و هیچ مستند علمی نمی‌توانم بیاورم. دارم دعوتتان می‌کنم به خیال‌پردازی. خیال‌پردازی درباره بیماری‌های مزمن یا ناغافل. آیا کمر دردتان بابت این نیست که “ کار سنگینی” را دست گرفته‌اید؟ آيا گردن‌درد مزمن‌تان بخاطر این نیست که گردن تاب سنگینی” سر “تان را ندارد؟ بیایید دامنه خیال‌پردازی را به اندازه بیماری‌های قدیمی بشر گسترش دهیم. ضعف چشم نصیب کسانی نیست که با “دیدن واقعیت” مشکل دارند؟

هیچ نمی‌دانم. شاید روزی بفهمیم این همه آنزیم و فرمون و هورمون خودشان معلول‌اند. عمله‌ بازی‌های ذهن مایند. که همه این روابط علی فیزیکی گرچه درست است اما عامل اصلی گمشده چیزی است غیر از اینها. همانی‌ست که خواب‌هامان را می‌سازد. همان که دنیامان را می‌سازد.

شاید آن روز  نویسندگان ، پزشکان ما شوند. کسانی که استعاره را خوب بشناسند. آنها خواهند فهمید ما چه‌مان است. درمان دست آنهاست. همچنان که در آغاز کلمه بود.

§ 27 پاسخ برای بیماری به مثابه استعاره

  • Helen می‌گوید:

    wooow
    مثل همیشه قوف‏العاده جالب!

    الآن که سعی می کنم مصداق هاشو پیدا کنم،… فکر کنم بیشتر در مورد بیماری هایی صادق باشه که یه دفعه پیداشون می شه، نه بیماری های ارثی و خانوادگی یا بیماری هایی که علت شون خیلی مشخص هست.

    البته کی می دونه؟! شاید مثلا کل خاندان ما، به طور ارثی با دیدن واقعیت مشکل داریم! 🙂

  • ali می‌گوید:

    نه نه من تا علم بهم اثبات نکنه قبول نمی کنم . اینها چیه ؟ حتما یک عامل فرگشتی داره خارش دست ! از شما بعید بود سروش . جیمز رندی یک میلیون دلار بابت این بهت می ده . و غیره و غیره و غیره …

    lol

    ممنون از تو که هر از چندی سر حالمون میاری سروش . کلا من با متفاوت دیدن پدیده ها خیلی موافقم . علم امروز هم حاصل همین دید تازه بوده . کی می دونه ؟

    پ.ن : بدجور به مولانا گیر دادی ! حالا درسته می خوای یه شخصیت تازه ای از اون رو نشون بدی اما فکر کنم اینجوری پیش بری کلا یک به یه آدم جدید برسی که هیچ ربطی به رومی نداره !

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      پ ن : دقیقن می خواهم همین را بگویم. مولانایی که بوده ربطی به مولانای رسمی قالبی که نشانمان دادند ندارد. من اینها را از خودم درنمی‌آورم. «سندش موجوده» 😉

  • پرده پرنگار می‌گوید:

    سوزان سونتاگ یه چیزایی در باره بیماری به مثابه استعاره و مخصوصا ایدز به مثابه استعاره نوشته ، منم که واسه کاری باید در باره اش مینوشتم چیزایی ازش خوندم.

    مقاله اش کاملا قانع کننده است اما روی میگرن کوفتی من که کارگرapllicable نیست.

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      اول سخت مشتاق نسخه کاملش هستم. نداریش که نه؟
      دوم این که میگرن…خب انتظار داری چطور درکش کنی اگر تن به روان کاوی ندهی؟ 😉

  • نسيم می‌گوید:

    خوب واقعا تامل برانگيز بود. يك سندرم روده مزمن فكر كنم سوژه خوبي باشه براي واكاوي. امتحان كنم ببينم به نتيجه مي رسم!!!!

  • ** شمس تبریزی ** می‌گوید:

    ببخشید آقای روحبخش اما تصویری که شما از شمس ارائه دادید هم بی شباهت به کاریکاتور نیست. نمی دونم چطوری میشه شیر ریخته شده رو دوباره به کوزه برگردوند ولی این داستان شمس و اوحد الدین مطمئنا راه گشاست:
    « نقل است که خدمت شیخ اوحد الدین کرمانی را آن جایگاه دریافت. شمس تبریزی پرسید که در چیستی؟ گفت ماه را در آب طشت میبینم ، گفت که اگر در گردن دمل نداری چرا بر آسمانش نمی بینی؟ اکنون طبیبی به کف کن تا تو را معالجه کند تا در هر چه نظر کنی در او منظور حقیقی را ببینی»

    آنچه حق است اقرب از حبل الورید
    تو فکنده تیر فکرت را بعید
    ای کمان و تیرها برساخته
    صید نزدیک و تو دور انداخته

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      شمس تبریزی عزیز
      تصویری من از شمس تبریزی ارائه نکردم که خودش آل ریدی نکرده باشد. من فقط تکه هایی از مقالات را نقل کرده‌ام بی دخل و تصرف و اتفاقن تکه هایی را نقل کردم که ربط زیادی به قبل و بعدش ندارد.
      با این حال هنوز نمی‌فهمم که کجای این نقل قول ها تناقضی می بینید با ماجرای اوحد الدین. نه تنها بر اساس این روایت که براساس مستندات دیگری شمس ( و مولانا) منتقد سرسخت شاهد‌بازی ( بخوانید بچه‌بازی) صوفیه بوده. در هیچ کدام از نقل قول‌هایی هم که آورده‌ام چنین اشاره‌ای نکرده است.

  • ** شمس تبریزی ** می‌گوید:

    و در ضمن من یکی از پست های هلن جان رو قبلا جای دیگه خونده بودم! توی روز روشن؟!

  • Helen می‌گوید:

    پست آخرم رو تبدیل به یه بازی کردم و شما رو هم دعوت کردم. البته نمی دونم شما اهل بازی وبلاگی هستید یا نه. در هر صورت…
    (:

  • پرده پرنگار می‌گوید:

    1- کاملش رو نه اما توی

    – encyclopedia of literary critics and criticism

    – a dictionary of cultural and critical theory

    در باره اش خوندم ِ جفت کتاب ها رو هم دارم…

    2- تن به روان کاو نمیدم/ چرا نمیدی / کاری که روانکاو میکنه؛ انگولک به این کاو ، به اون کاو ، به پایین، به بالا(م) میکنه …

  • ع می‌گوید:

    ببخشید یک سوال خصوصی؟ شما مدارک تحصیلیتان چیست؟ چون دایم به مباحث فیزیک و ریاضی اشاره می کنید؛ آیا تحصیلاتی در این زمینه دارید یا صرفا فقط داستان هایی را در این مورد شنیده اید؟

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      مدرک تحصیلی من لیسانس فیلم‌سازی‌ست. به ریاضی که ارجاع نداده‌ام هیچ‌وقت اما فیزیک جز حوزه علایق‌ام بوده همیشه و از دوران دبیرستان کمابیش پی‌گیر مباحث فیزیک معاصر بوده‌ام. نه آکادمیک اما بیش‌ از داستانهایی که شنیده باشم.

  • شمس تبریزی! می‌گوید:

    آقای روحبخش شما قلم شیوایی دارید و من مشکل دارم که منظورم رو به شما برسونم پس یک مثال می زنم: توی مقدمه کتاب لاکان درباره هیچکاک اومده. او می گوید هیچکاک خودش را به لحاظ ایدئولوژیک از آنچه در هالیوود مصداق داشته جدا کرده. خودش قائم به ذات است و در واقع زیبایی شناسی هیچکاک رو بر اساس هیچکاک تعریف می کند.هنوز نمی دونم منظورم رسید یا نه؟

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      خیر متاسفانه. شما می‌گویید تصویری که این چند نقل قول شمس از او ارائه می‌کند باژگونه است. من نمی‌فهمم چرا؟

  • شمس تبریزی! می‌گوید:

    آه آقای روحبخش به خاطر خدا… من نمی تونم پا به پای شما بیام.
    بابا جان ! منظورم اینه که شمس رو به خاطر شمس بودنش و مولانا رو به خاطر مولانا بودنش دوست داشته باشیم. نه مثل بعضی ها قدیس شون کنیم و نه مثل احمد شاملو نفی شون کنیم.
    در ضمن من نمی دونستم که اوحد الدین شاهد باز( بخوانم پسر باز درست تر نیست؟) بوده من گمان کردم که شمس اون جواب رو به طور کلی درباره رابطه جنسی زمینی گفته بود.
    مسئله کامنت هایی است که برای شما گذاشته می شه و بازخورد متن تون است… انگار همه از این دو شخصیت منزجر شدند … شما قصدتون اینه؟ اگر جوابتون مثبته بگین چرا لطفا.

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      قصد من این است دقیقن که همان تصویر قدیس بی بو و بی‌خاصیتی که ساخته شده از این بزرگ‌مردان بشکنم. با ارجاع به خودشان.
      روایتی هم که آوردید مشهور است بسیار . دکتر جلال ستاری یک چند فصل کتاب » عشق صوفیانه» را بر پایه همین روایت تقریبن نوشته است. اصلن بر نمی‌آید از نوشته‌های ایشان ( دست‌کم در مقالات شمس و فیه مافیه و مثنوی و غزلیات و مکاتیب تا جایی که من می‌دانم) هیچ مشکلی با عشق زمینی داشته باشند. اما بسیار به صوفیان پسرباز طعنه می‌زنند. نه حتی به پسربازی‌شان. به ریاکاری‌شان. به این که به اسم صوفی‌گری چنین می‌کنند.

  • ناشناس می‌گوید:

    من تازه با سایت شما آشنا شده ام و یکی دومقاله را خوانده ام . به گمان من بیش از بسیار آموزنده و جالب است .

  • خشایار می‌گوید:

    فوق العاده است

  • ** شمس تبریزی ** می‌گوید:

    مولانا را با تمام وجودم حس کردم. او را دوست دارم به خاطر لذتی وصف نشدنی و عشقی که در تک تک کلمات اش به جای گذاشت.
    با او معنی عشق را فهمیدم:
    عقل سرتیز است اما پای سست ** زان که دل ویران شده است و تن درست
    آتشی از عشق در جان برفروز ** سر به سر فکر و عبادت را بسوز
    چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز؟ ** سوز خواهم سوز، با آن سوز ساز
    دوست دارد یار این آشفتگی ** کوشش بیهوده به از خفتگی
    هر چه غیر از شورش و بیگانگی است ** اندرین ره روی در بیگانگی است
    هر که را جامه ز عشقی چاک شد ** او ز حرص و عیب کلی پاک شد

    مولانا آنقدرعاشق شد که نوشت: من ، گنگ خواب دیده و عالم تمام کر ** من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

    او بود که مفهوم بیخود شدن را یاد داد:
    گفت لیلا را خلیفه کان توی ** کز تو شد مجنون پریشان و غوی؟
    از دگر خوبان تو افزون نیستی ** گفت خامش چون تو مجنون نیستی
    با خودی تو لیک مجنون بیخود است ** در طریق عشق بیداری بد است

    داستان نحوی و کشتیبان ، او بود که به ما نحو محو آموخت:

    باد کشتی را به گردابی فکند ** گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
    هیچ دانی آشنا کردن بگو ** گفت نی از من تو سباحی مجو
    گفت کل عمرت ای نحوی فناست ** زانکه کشتی غرق در گرداب هاست
    مرد نحوی را از آن در دوختیم ** تا شما را نحو محو آموختیم
    محو می باید نه نحو اینجا بدان ** گر تو محوی بی خطر در آب ران

    چه کسی مثل او می توانست دستم را بگیرد و از دگم های فکری دورم کند آن زمان که نوشت:

    آنچ حق است اقرب از حبل الورید ** تو فکندی تیر فکرت را بعید
    فلسفی خود را ز اندیشه بکشت ** گو بدو کو را سوی گنج است پشت
    گو بدو چندان که افزون می دود ** از مراد دل جداتر می شود
    جاهدوا فینا بگفت آن شهریار ** جاهدو عنا نگفت ای بی قرار

    در حالی که از همه جا رانده شده بودم مولانا بود که به من یاد داد کلاغ صفتی را از خودم دور کنم و عقاب باشم:

    صد هزاران دام و دانه است ای خدا ** ما چو مرغان حریص بی نوا
    دم به دم پا بسته ی دام نویم ** هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
    می رهانی هر دمی ما را و باز ** سوی دامی می رویم ای بی نیاز
    گر هزاران دام باشد در قدم ** چون تو با مایی نباشد هیچ غم
    کاغ کاغ و نعره زاغ سیاه ** دائما باشد به دنیا عمر خواه
    عمر خوش در قرب جان پروردن است ** عمر زاغ از بهر سرگین خوردن است

    مولانا بود که به عقل نهیب زد و دیوانگی را ترجیح داد:

    زین خرد جاهل همی باید شدن ** دست در دیوانگی باید زدن
    آزمودم عقل دور اندیش را ** بعد ازین دیوانه سازم خویش را
    اوست دیوانه که دیوانه نشد ** این عسس را دید و در خانه نشد

    آقای روحبخش با تمام وجودم سعی کردم که در خانه شما از مولانا دفاع کنم اگرچه که می دانم او بی نیاز از دفاع است. می دونم که امشب شما دلتنگ هستید اما آقای روحبخش حالا که این ها را می نویسم نمی تونم جلوی اشک هام رو بگیرم.

    فقط در این آخرین کامنت برای همه مون یه دعا به زبان مولانا می کنم:

    قطره دانش که بخشیدی زپیش *** متصل گردان به دریاهای خویش

    (به خاطر کتابی که معرفی کردید یه دنیا ممنون)

  • nima می‌گوید:

    چند وقت بود كه داشتم به علت احتمالي خوب شدن سردردهام فكر مي كردم. احتمالا تا يك سال پيش سرم زيادي روي تنم سنگيني مي كرد يك مقدار خودم رو از شر دغدغه ها خلاص كردم و الان چند ماه ميشه كه خوبم.

  • فرزاد.خ می‌گوید:

    بسی جالبناک است. در این مورد موراکامی یه جمله جالب داره. همه چیز استعاره است.
    ولی با توجه به رشته ام که پزشکیه و اون نیمچه معلوماتی ک دارم می تونم بگم این که وضعیت بدن استعاره ای از وضعیت روانه یه کم بیش از حد پوزیتیویستیه. وضع یه کم شلم شورباتر از این حرفاست یا شاید بگم تصادفی تر. چون عوامل بر هم کنش گاهی اوقات اون قده زیاد می شن که دقیق نمی شه از هم تفکیکش کرد. پرچت یه جمله ی جالب در مورد دیسک ورلد داستاناش داره می گه احتمالاً این دنیا زمانی ساخته شده که ایزد بزرگ به خواب رفته بوده چون هیچیش با هیچیش جور نیست.
    انگار بلاخره این فیلا دست از سر شما برداشتن. به امید انقراض این فیلای نسل جدید. موفق باشید

  • درخت ابدی می‌گوید:

    خیلی موضوع جالبیه. نورتروپ فرای هم در «تخیل فرهیخته» طی یه فصل به انگیزه ی استعاره پرداخته.

این چیست؟

شما در حال خواندن بیماری به مثابه استعاره در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: