مقصود

ژوئن 24, 2010 § 4 دیدگاه

بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزکِ خاتون پیغام‌ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنان بودم و دوش بر من چنین گذشت …قصه‌های دراز فرو خواند.

کنیزک به خدمتِ خاتون آمد. گفت “ بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که بیا تا با تو چنان کنم!”

گفت” به این سردی؟”

گفت” او دراز گفت، اما مقصود این بود.”

اصل مقصود است. باقی دردِسر است.

فیه‌مافیه ( مقالات مولانا)

§ 4 پاسخ برای مقصود

این چیست؟

شما در حال خواندن مقصود در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: