نوشته‌ای که هرگز نوشته نشد

ژوئن 10, 2010 § 22 دیدگاه

‌این جملات را حدس بزنید کی برای کی نوشته؟

همواره ایام و اعوام صاحب اعظم، دستور معظم، حسیب نسیب، مشهور الافاق، افتخار خراسان و عراق، ذوالدولتین، صاحب السعادتین، ولی الایادی و الانعام، ناشر العدل، باسط الفضل، تاج الدوله و الدین، افتخار الاسلام و لامسلمین- ادام الله علوه و خلدولته و اقباله و حقق آماله- در عالی‌ترین مرتبه و مطلوب‌ترین منقبه، مستدام و مستمر باد!

نویسنده را راهنمایی می‌کنم که حضرت مولانا است. او کی را مشهور آفاق و صاحب سعادتین می‌داند؟ تلاش نکنید. چون نام او را در تاریخ به زور پیدا می‌کنید: تاج‌الدین معتز . آیا صاحب کرامات و شطحیات بوده که مولانا این چنین در مقابلش خاکساری می‌کند؟ خیر . او یک خراج‌گیر حکومتی معمولی است که بعدها تکه‌ خاکی را- از امپراطوری پهناور آن زمان – به سلطانی می‌گیرد و مثل یک دوجین پادشاه دیگر این دیار با عده‌ای درگیر می‌شود، علیه عده‌ای توطئه می‌کند، دهن یک عده‌ای را سرویس و به عده‌ دیگری حال می‌دهد، سرانجام هم وسط یکی از بحبوحه‌های حکومتی بیمار می‌شود و می‌میرد. نه خیلی اهل دین و عرفان است نه اساسا چندان خوش‌نام. می‌ماند موضوع نامه. نامه در توصیه سیدشرف‌الدین است که سید اهل حالی‌ست که دستش تنگ است و او را در گوشه‌ای از اریکه خود کاری بدهید. همه آن پاچه‌خواری ابتدای نامه برای این بود؟ بله…دقیقن برای همین بود. و محض اطلاعتان حجم اعظم مکاتیب مولانا پر است از چنین نامه‌هایی. نامه‌هایی که با القاب و سناگویی سخاوتمندانه شروع می‌شود و تهش به توصیه این و آن می‌رسد. هیچ فکر می‌کردید مولانا حاضر به همچین کاری باشد؟

روزی روزگاری که این گرد و خاک‌ها بگذرد و بازار داغ سوتفاهم و بدفهمی سرد شود و رگ‌های گردن به ابعاد طبیعی‌شان برگردند، بیگ‌اسلیپ مطلبی خواهد نوشت در باب اخلاقیات پراکتیکال در امورات پراکتیکال. این که قاطی کردن شان حوزه‌های مختلف چقدر راحت آدمیزاد را به اشتباهات مهلک می‌کشاند. این که چرا حماقت نام دقیق بعضی رشادت‌هاست. این که اسطوره اندیشی در ساحت سیاست و امور روزمره خون‌های بی‌دلیل می‌تواند بریزد و سختی‌های ناغافل نازل کند. این که کاوه آهنگر از حیث اسطوره‌اندیشی در حوزه سیاست فرق چندانی با جوانان حزب نازی ندارد. که اگر راه او درست بود پس چرا تاریخ ایران را به بعد و قبل خودش تقسیم نکرد؟ چرا بعد به خاک افتادن ضحاک عدل  و داد همچنان میراث گمشده این قوم ماند؟

مولانا از قضا کشف باستان‌شناسان نیست. آدمی‌ست که حی و حاضر و در دوران حیاتش اجر و قرب و بزرگی دید. او با همه شوکت و بیا و برو چنین نامه‌هایی می‌نوشته به آمران و حاکمان در توصیه نوازش این و آن. می‌خواسته کارش راه بیفتد. خیلی ساده و روشن می‌دانسته که این چند خط خالی‌بندی او را به نتیجه دلخواه می‌رسانده بی‌آنکه ضرری به جایی بزند. او از قضاوت ماها هم نمی‌‌ترسیده. می‌دانسته اگر همچنان ما نتوانیم دلیل این کارش را درک کنیم همان بهتر که دوستش نداشته باشیم.

روزی باید مطلبی نوشت درباره این که مثل این بازی‌های کامپیوتری که وقتی می‌خواهی دری را باز کنی اول باید چهار تا پیچ و اهرم از گوشه‌های دیگر صفحه بیابی و سر هم کنی، در بسته سرنوشت ما باز نخواهد شد جز وقتی که آن گوشه‌ها تیکه‌ای عقلانت پیدا کنیم. گوشه دیگری فهم تفاوت ساحت امور را ، یک جای دیگر پادزهر جوگیر شدن را که اجل بی‌ترحم قبیله‌ماست. افسوس که امروز آن روز نیست.

اگر عصبانی شده باشید شاید بشود امیدوار بود. به قول روانکاوها عصبانی شدن نشان می‌دهد برجکی زده شده که همیشه سعی می‌کرد پنهان بماند.

این یک مطلب نوشته نشده است. پس به هیچ کدام از کامنت‌ها پاسخ نخواهم داد.

پ ن : بامزه ! پیداست اکثر خوانندگانی که کامنت گذاشتند در پاراگراف دوم مطلب موضعشان را گرفته بودند – و احتمالن باقی را سرسری خوانده‌اند- این را هم باید اضافه‌ کنید به لیست دردسرهای اجدادی‌مان؟

پ ن 2 : بگذارید ادامه کامنت‌ها را حدس بزنیم:

– مولانا شاعر خوبی بوده ولی پاچه‌خواری کار بدی است

– حالاتو فکر کردی مولانا هر کار کرد ما هم باید بکنیم؟ شاید مولانا دلش خواست ( …) را (…) کند. ما هم باید بکنیم؟ ها؟

– پاچه‌خواری از صفات ناپسند است. کسی از پاچه‌خواری به جایی نمی‌رسد. این زندگی ارزشش را ندارد.

– شاید مولانا یک دلیل دیگری داشتی مگر تو در مغزش بودی؟

….

کام آن…این پست درباره پاچه‌خواری نیست. درباره مولانا هم نیست. اگر مولانا این نامه‌ها را نمی‌نوشت و به کسی که چنین چیزهایی می‌نوشته در گوشی هم می‌زد باز جای آن رساله که گفتم خالی بود : اخلاق پراکتیکال در امورات پراکتیکال. همچنان این خون که موج می‌زند اندر جگر ما را بی تعقل به جایی نرسیده و نخواهد رسید. همچنان راه دموکراسی از کتابخانه می‌گذشت  و می‌گذرد و نه خیابان.   همچنان کسی باید بگوید هی جماعت از این روحیات چریکی باید ترسید، نباید بهشان افتخار کرد.  این حال و هوا شما را به یاد تکه‌هایی از تاریخ نمی‌اندازد؟  همچنان این حلقه بسته تکراری قرار است بسته بماند؟ همچنان قرار است وقتی کسی درشت گفت ما بزنیم زیر چانه‌اش؟ – یا نزنیم ولی یک کاری کنیم طرف هی ما را بزند! این یکی مطلقا اخلاق مازوخیستی است و از قضا خیلی ساده یکی از بنیادین‌ترین مشکلات ما را در این مسیر تاریخی روشن می‌کند. دوگانه سادیست/مازوخیست همانی‌ست که در شکل اجتماعی تبدیل می‌شود به قلدرپرستی/ قلدرمابی.( ن ک کتاب اریک فروم : گریز از آزادی)  . این رساله نوشته نشده باید درباره این چیزها باشد. درباره این که تمایل به کتک خوردن و مجازات خود همچنان و همچنان راه فرار دردناک ولی آسان از شکستن حلقه تقدیر است.

§ 22 پاسخ برای نوشته‌ای که هرگز نوشته نشد

  • فرزاد.خ می‌گوید:

    زنده باد حتی اگه این یه مطلب نوشته نشده باشه

  • rs232 می‌گوید:

    به نظر من مطلب جالب و تفکر برانگیزی بود. واقعیت این است که من نوشته شما را بیشتر از دیگر مدح نامه هایی که در باب این شخصیت تاریخی خوانده ام باور دارم.

  • هلندی سرگردان می‌گوید:

    توی کتاب جامعه شناسی خودمانی ِنراقی پر است از اسن مثال های تاریخی!شما چند بار تا به حال کارتان را با تملق پیش بریده اید یا با تملق از شما کارِ چند نفر پیش رفته است؟؟!(البته کهقرار است کامنت ها بی پاسخ بماند!)

  • سندباد می‌گوید:

    قبول دارم و حس می کنم می تونم به چنین کارهایی حق بدم
    فقط یه چیزی می مونه بدون ضایع کردن عقلانیت و سیاست ممدوح موجود در این کارها … نترسیدن از قضاوت دیگران در مورد حضرت مذکور به خاطر وجود فاصله هایی بین عوام که اون دوره تعداد بیشماری بودن و کم سواد و بیسواد و … اصن این نوشته ها به دستشون نمی رسیده که بخوان قضاوت کنن … اما حالا که اینترنت و فلان و فلان هست ، ملت هم که همه سیاستمدار و صاحب نظر …
    اون وخ تعداد قضاوت کننده هام بیشتر شده ، فاصله های اندیشگی کمتر شده ( همه صاحب نظرن به نوعی ) و … خب البته همون سیاست بازی اشاره شده به نظرم اینجا باید پیچیده تر بشه وگرنه اصل قضیه هنوز جای تأیید داره
    ممنون از پست ها و مطالب خوبتون
    پاینده باشید

  • دختر خنزر پنزري می‌گوید:

    «این که اسطوره اندیشی در ساحت سیاست و امور روزمره خون‌های بی‌دلیل می‌تواند بریزد و سختی‌های ناغافل نازل کند.»
    + بقيه‌ي نوشته‌تون
    = 100

  • دختر خنزر پنزري می‌گوید:

    اين نوشته تون من رو ياد نمايشنامه هوارد بارگر انداخت. اونجا يك زن نقاش قرار است صحنه‌ي جنگي را به سفارش دولت نقاشي بكشد و كلي تو نقاشي اش تحسين و تعريف از رشادتت اين و آن. در عوض يك چيزي مي‌كشه اعصاب دولتي ها را قاطي مي كنه و مي اندازنش زندان… بعد از يك مدت دولت تصميم مي گيره تا اين نقاشي رو به ديوار شهر آويزان كند تا معني كارو رو به نفع خودش عوض كنه اين خانوم نقاش رو از زندان آزاد مي كنه. از همه‌ي كشور پا مي شن مي‌ان اين نقاشي رو در دوره‌ي همون دولت نگاه كنند… مي دوني مي خوام چي بگم؟ مي خوام بگم با پاچه خواري يا بي پاچه خواري توتواليتاريسم مي تونه همه چيز رو به نفع خودش برگردونه و آب هم از آب تكون نخوه!!!
    مسئله اين هست كه هنرمند چون آدمي كه مجبور است حمايت بشه پس به هر حال به بايد به قدرت روز متصل بشود… حالا اين ممكنه اتصال به يك قدرت داخلي باشه يا قدرت خارجي…

  • Helen می‌گوید:

    عجب!!!!!
    خیلی جالب بود.
    و عصبانی نشدم.

  • پرده پرنگار می‌گوید:

    کلا دیدن پاهای گلین مجسمه طلایی که عمری از دور تحسین و پرستشش می کردی زیاد خوشایند نیست. مخصوصا اگه طرف اهل عهد عتیق باشه . راستی من هم آپ کردن رو شروع کردم !

  • سودي می‌گوید:

    مدت ها پيش يادم مي آد كه خودت گفتي اگه در دوران مولانا زندگي مي كردي حتي احتمال داشت بكشيش چون خيلي مرادته!!!!!
    چي مي شه گفت وقتي اين قدر مريد مرادي هستي كه حتي مدح هايي رو كه كار راه انداز بوده رو شايد توجيه مي كني و قبول داري؟
    اما واقعيت اينجاس كه اتفاقا من هم اين كارو درس مي دونم.فكر هم نمي كنم اين علاقه شديد تو به مولانا باشه كه مجبورت كرده اين جوري طرفشو بگيري.
    براي يك لحظه كه فكر مي كنم جامعه روزگار اونم يك قاراشميشي بوده مثه الان خيلي راحت از كارش خوشم مي آد و حتي لبخند مي زنم به صورتي كه دندون طلام هم ديده مي شه و برق مي زنه

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    کاملش کن من بی سواد سر در بیارم.

  • شیوا یگانه می‌گوید:

    آقای روحبخش توروخدا بی خیال شو. ( من عصبانی هستم!) … من مشابه این جملات رو ابتدای بوستان سعدی هم خوندم و خیلی جاهای دیگه … آقای روحبخش شما می دونید که تمام ابیات حافظ و سعدی و سمرقندی و فاریابی و عنصری و فرخی و که و که در وصف معشوقه های مرد بوده نه زن.
    می خوام بگم بچه بازی و پسر بازی و پاچه خواری و هزار عادت نکوهیده یا غیر نکوهیده خاص اون دوران بوده و مولانا یکه تاز نبوده. این قضیه جای حرف زیاد داره پس فقط به مولانا گیر ندید خواهشا.
    امضا: وکیل وصی مولانا

  • Aidin می‌گوید:

    بشر امروز در پرستش بتان می زید بتان عرصهء اخلاق بتان گستره سیاست بتان عرصه فلسفه.
    نیچه

  • پویا می‌گوید:

    این که چرا حماقت نام دقیق بعضی رشادت‌هاست. این که اسطوره اندیشی در ساحت سیاست و امور روزمره خون‌های بی‌دلیل می‌تواند بریزد و سختی‌های ناغافل نازل کند.
    آآآففرین! بسی شایسته و بایسته ی لایک اندود شدگی! مرررسی

  • پویا می‌گوید:

    ولی راستی دیدی که امروز همان روز بود؟ نمیدانم تعبیر من است یا خودت هم منظورت همین ماجرای فردا بود ولی خب حتا اگر فقط تعبیر من هم باشد معادلی که برایش پیدا شد نشان میدهد که برای بسیاری از ما امروز همان روز است.

  • مهشاد می‌گوید:

    خیلی به موقع و بجا بود ولی کاش سلاح دستتون خنک تر بود
    واقعن(تنوین نگذاشتم!!!) ما با این سر هم بندی های مولانا باید در موردش قضاوت کنیم؟؟
    استاد ادبیاتی داشتم که از اول تا اخر هر جلسه فاتحه یکی از شعرا رو میخوند و اونقدر ادامه داد تا به شعرای معاصر رسید و اونوقت بود که صدای همه بلند شد چون حداقل با خودشون و فضاشون بیشتر آشنا بودیم و قضاوت برامون آسونتر بود.
    شاید باید مولانا رو از گورشان بکشیم بیرون و یخه!ی مبارکشان را گرفته و به زور چک و لقد! اعترافنامه و ندامت نامه ای عظیم ازشان بخواهیم که آقا جان یعنی چه که این ملتو سرکار گذاشتی و اینوری اونوری از خودت در میکنی؟!!! ها ؟؟!!!

  • dead می‌گوید:

    why should anyone gives a fuck about what future thinks about him/her? I don’t know

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    من فارغ از سیاست و پاچه خواری و ریختن خون های بی دلیل و اسطوره سازی به این مساله نگاه می کنم: اینکه مولانا اسطوره یا معصوم نبوده. آدمی بوده مثل همه آدم های دیگه و مسلما با وجود تمام کمالاتش، همه نقص های بشر فانی رو در خود داشته. پس برای پاچه خواری یا هر کار دیگه ای محکومش نمی کنم و عصبانی هم نمیشم اگر کسی این نوع تعمق ها رو در نامه هاش انجام بده، خواب بزرگ جان!

  • سندباد می‌گوید:

    از بخش حدس زدن کامنت ها خیلی خوشم اومد
    آدم هرچی قضیه رو ادامه میده احساس می کنه تقدیر این نوشته ، همون هرگز نوشته نشدنه
    کلا پست جالبی یه
    از اون مطالبی که آدمتوی زندگی ش هر از گاهی باید یادآوری کنه به خودش و زندگی شو با اون بسنجه و تحلیل کنه

  • دختر خنزرپنزري می‌گوید:

    براي پستي كه اصلا نوشته نشده چرا انقدر پ.ن. مي ذاري؟چرا انقدر يادآوري ميكني كه روشنفكري يه چيزه ذاتي و غير قابل اكتسابه؟ واقعا برام سئوال پيش اومده. خواب بزرگ عزيز؟

    من نمي دونم چرا بايد فكر كني كه ديگران نفهميدند كه پستت درباره ي پاچه خواري نبوده؟ به نظرم بيشتر اوقات بايد قبول كرد كه بعضي قسمت نوشته‏ها بيشتر توي ذهن اثر مي گذارن خب براي اون قسمتي كامنت گذاشتند كه بيشتر توي ذهنشون مونده! شايدم ابهام داره و بايد واضح‏تر متن ننوشته‏تونو بنويسي! به اين چرا فكر نمي كني؟

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      از آنجا که اشاره شما به پی نوشت هاست پس می‌شود قاعده شخصی را شکست:

      چرا حرف تو دهن آدم می‌گذارید؟ از کجای حرف من برآمد که روشنفکری ذاتی و غیر قابل اکتساب است؟ این که نوشتم راه دموکراسی از کتابخانه می‌گذرد معنی‌اش این است که روشنفکرها از شکم مادر انتلکتوئل زاده می‌شوند؟ دیگر واضح‌تر از این می‌شود گفت؟ دقیقن دارم برعکسش را می‌گویم.

      دختر خنزرپنزری جان. قبول می‌کنم که اشاره اینجا ناکافی بود. شرایط نوشتن متن کاملش نیست. پس نمی‌توانم انتظار داشته باشم همه ضمیرخوانی کنند. ولی گمان می‌کردم در خانه‌ای که کس هست این یک کنایه در حد خودش کفایت می‌کرد.راستش از این همه بدفهمی مطلب سورپرایز شدم.

      این که کسی یک تکه مطلب بیشتر تو ذهنش می‌ماند و فقط برای همان کامنت می‌گذارد همان چیزی است که من گفتم. که بعد دو پاراگراف عملن به موضع‌گیری رسیده و صبر نمی‌کند تا ببیند حرف حساب و نتیجه قرار است چه باشد. یا دست کم با سابقه‌ای که شاید از این جا داشته باشد به این راحتی حکم می‌دهد که من گرفتار کیش شخصیت‌‌ام و حرفم این است که «آی مردم مولانا پاچه‌خواری کرد شما هم بکنید و حالش را ببرید.» پناه بر خدا!

      بله…متن را نمی شود الان نوشت. ولی از حواشی‌اش می‌شود نوشت. این حواشی خودشان متن دیگری‌اند.

  • Helen می‌گوید:

    «همچنان راه دموکراسی از کتابخانه می‌گذشت و می‌گذرد و نه خیابان.» به به! به به! آفرین. لذت بردم از این جمله.

    ولی آخرش نفهمیدم این قضیه ی مولانا چی شد؟!!! چرا می پیچونید آخه؟ یه نتیجه ای چیزی بگیرید دیگه!

    من که چیز زیادی دستگیرم نشد. فقط برام جالب بود؛ و این موضوع چیزی از قشنگی شعرهای مولانا کم نمی کنه. اصلاً به من چه که نامه نوشته و به کی و واسه چی و اینا! پاچه خواری کردن و نکردن من هم به خودم مربوطه نه به این که مولانا این کار رو کرده یا نه.
    شعر را بخون لذتشو ببر. این تنها نتیجه ای بود که گرفتم.
    و خیلی مایلم بدونم اون چیزی که می گید شرایط نوشتنش نیست و اینا چیه.

    در هر حال، شما مختارید که ما رو تو کف بذارید یا نذارید.
    در هر حال، ممنون که مطالبی رو عنوان می کنید که نظیرشو کمتر دیدیم.

    • Helen می‌گوید:

      ادامه:
      یه بار دیگه مطلب رو خوندم.
      نقطه ی مشترک ماجرای نامه ی مولانا، با آنچه در پ.ن، بعد از come on گفتید رو چندان درک نمی کنم.

این چیست؟

شما در حال خواندن نوشته‌ای که هرگز نوشته نشد در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: