زندگی دیگران

ژوئن 3, 2010 § 42 دیدگاه

1 بعداز ظهرهای کودکی‌م را دوست ندارم. خانه تاریک بود؛ آباژورها را فقط روشن می‌کردند(چرا؟)؛ دلمان خوش بود به برنامه تلویزیون و تنها بودیم. آن موقع‌ها این دلمردگی به نظرم ناگزیر می‌رسید. فکر می‌کردم همه همین‌طورند. چاره‌ای نیست و باید ساخت. بعدها فهمیدم همه همین‌طور نبودند. فهمیدم این تنهایی طلسم فامیلی‌ست.

2 ما ما بودیم. دیگران دیگران. مرز بین این دو به قدری پر رنگ بود که جهان در آنسوی دیوارهای خانه تاریک به توهم می‌مانست. ما خیلی کول و فهیم و عاقل و کار درست بودیم و باقی دنیا عامی و گیج و پخمه و خطرناک. والدین‌ام هیچ وقت با معاشرت من با دوستانم مخالفت نکردند، اما استرسی که دعوت کردن یک دوست تازه به خانه در فضا می‌پراکند ( چی بپزیرم؟ چه کار کنیم؟ ماها باشیم یا برویم؟ درباره چی حرف بزنیم؟ قبلش چه کار کنیم؟ بعدش چه کار کنیم؟) باعث می‌‌شد من به کل قید خاله‌بازی‌ را بزنم.برای همین دوره‌های فامیلی خانه مامانی را دوست داشتم. چون این مرز برای ساعاتی از بین می‌رفت و بودن با این دیگران به حصر در  پرده‌ها و آباژورهای غصه‌دار می‌ارزید.

3 من هم باید فکر می‌کردم کسی هستم. باید یک جوری سنگینی را تحمل می‌کردم. برای همین وفتی 13 سالم بود و برای اولین بار تقسیم‌بندی روشنفکر و عامی را از پدرم شنیدم کلی کیف کردم. تفاوت من (ما)  و دیگران می‌توانست به مرزمان معنی بدهد و تنهایی‌مان را موجه. دانشگاه که رفتم با کلی آدم حسابی آشنا شدم. دیگران زیادی جزء ما شدند. ناغافل فهمیدم مرز دارد بخار می‌شود. فهمیدم در این جهان وانفسا نه من خر یکه‌ای هستم ، نه بقیه عامی و خطرناک. فهمیدم این مرزبانی کار چرند و خسته‌کننده‌ایست. هر که باید بیاید می‌آید. قضیه به آن پیچیدگی نبود. بعد دیدم سالها گول خورده‌ام. عصرها هنوز دلگیر بودند، اما این‌بار دیگر دلیل موجهی برایشان نداشتم.

4 مشکل فقط مشکل خانواده  کوچک ما نبود. بعدها رد این تنهایی را تا 700 سال گرفتم. از محمدصادق افسر شهربانی که مغرور و مقتدر است تا پدرش یوسف که خانه را ول می‌کند و نامش را تغییر می‌دهد.  آدمهای شجره‌نامه را  تا ریشه شجره تعقیب کردم ، تا کریم‌خان زند. روزی که برای اولین بار ارگ کریم‌خانی را دیدم و لیدر برایمان از راه‌های زیرزمینی و کوچ‌های متوالی کریم‌خان از گوشه‌عمارت به گوشه دیگری می‌گفت، وقتی تعریف کرد که چطور اواخر عمرش به دیگران مشکوک بوده، که چقدر تنها مانده و آدم نزدیکی کنارش نمانده، دیدم این طلسم قدیمی‌تر از آن است که گناهش گردن پدرم باشد. پرده های ضخیم و غروب‌های دلگیر و خانه خالی درد اجدادی‌ست.

5 نوادگان نامشروع وکیل‌ارعایا تنها تنهاماندگان این دیار نیستند. باید باشند کسانی مثل ما. کسانی که از معاشرت می‌ترسند. کسانی که پشت ظاهر مقتدرشان ضیف و نگران و بی‌کس‌اند. کسانی که دوست دارند اما نمی‌توانند.

6 یکی از تفریحاتم چرخیدن در عکس‌های فیس‌بوک‌ایست.دیدن آدمهایی که نمی‌شناسم. خیال‌پردازی درباره‌شان. تصور می‌کنم آن لحظه‌ای که همه رو به دوربین گفته‌اند سیب. که یکی شوخی بی‌نمکی کرده درباره این که بوی عطرش در عکس نمی‌افتد. که یکی منتظر ثانیه آخر مانده تا شاخ بگذارد برای جلویی. بعضی دست هم را گرفته‌اند. عکس‌های ناغافل بعضی نگاه‌های زیرزیرکی را ثبت کرده. آن گوشه‌ها، نگاهی که خودش یک قصه است. شاید به ازدواجی بیانجامد، به طلاقی، به نطفه‌ناغافلی که زود از روی کره خاکی محو خواهد شد. عکس‌ها را نگاه می‌کنم ، چراغ‌ها را روشن می‌کنم، پرده‌ها را کنار می‌زنم و می‌گذارم غریبه‌ها دورم را بگیرند، بخندند، داد بزنند، برقصند، بازی کنند. این طلسم لعنتی را باید جوری بشکنم.

7 دارم با خودم کنار می‌آیم که ما هیچ سرتر از دیگران نبودیم. که تازه آنها توانایی باهم بودن را داشتند و ما نداشتیم. درس و کتاب و سواد و شعر برای دیوار درست کردن و مرزکشی کردن نیست (که اگر باشد به جویی نمی‌ارزد) ما پشت کتابخانه‌مان داشتیم از ترس‌مان محافظت می‌کردیم. پشت غرورمان از بدبختی بی‌کسی‌مان.

8 سخت است دست برداشتن از عادتی که قدمتش دست‌کم 700 سالی می‌شود. وقتی جور دیگری یاد نگرفتی. بلد نشدی خیلی ساده چطور معاشرت کنی. چطور سخت نگیری و اوقات خوشی داشته باشی. خنده‌ام می‌‌گیرد که تازه باید چیزهایی را آزمون و خطا کنم که باید خیلی سال پیش بلد می‌شدم.آن سالها می‌شد براحتی به کسی گفت : “هی میای با من دوست بشی؟”  الان ماجرا کمی پیچیده‌تر شده، غریبه‌های بزرگسال به سلام‌های ناغافل مشکوک‌اند. با آشناهای مجازی تفاوت سنی، طبقه اجتماعی یا جنسیتی داریم که همین‌ها می‌ترساندم.باید سعی کنم راه حلی برایش پیدا کنم.

9 این عکس‌ها را نگاه کنید. به چهره‌هایشان. آنها هم مثل ما بوده‌اند.خندیده‌اند، عاشق شده‌اند، بیمار بوده‌اند، خیانت‌کرده‌اند، اندوهگین شده‌اند. آنها دیگران نیستند. یک توده بی‌شکل خارج جهان ما نیستند. آدم‌اند مثل خود ما.زندگی‌شان همان‌قدر مهم است که زندگی ما. غم و شادی‌شان همان‌قدر جدی که خوشحالی و اندوه ما.

10 به آنها نگاه می‌کنم، یاد اتاق‌تاریک می‌افتم و صدای غمگین تلویزیون. فون‌بوک گوشی‌ام را مرور می‌کنم….

§ 42 پاسخ برای زندگی دیگران

  • مهشاد می‌گوید:

    مورد 6 عین همون کاریه من میکنم!تازه واسه خودم یه بازی هم درست کردم که همون لحظه عکس چشماشون چه جمله ای میگفته!!

  • bahar57 می‌گوید:

    زیبانوشتین……………..
    نوشته هاتون باعث میشه آدم یه خورده دچار تعارض بشه!

  • مهدی می‌گوید:

    فکر می کنم در موقعیتهایی این دیوار کشیدنه اونقدرها هم بد نباشه. واقعا میشه تعداد زیادی آدم درست و حسابی پیدا کرد که بشه اونا رو وارد زندگی کرد و وارد زندگیشون شد!؟

    شایدم شما راست می گید…

  • nazdoone می‌گوید:

    منم مدتیه به مورد شماره هفت پی بردم و بدجور «دچار» شدم

    تازه من نواده وکیل الرعایا هم نیستم

    دیگه بدتر

    اصلا آسون نیست

  • دختر خنزر پنزري می‌گوید:

    بيشتر هراس‌ها و دلواپسي‌هاي ما ريشه‌اش به بچه‌گي مون برمي گرده و تحليل تاريخي‌ اي كه در اين باره نوشتي به نظرم درست بايد باشد البته الان نمي دونم واقعا نواده‌ي اون بابايي كه نوشتي باشيد يا نه. ولي كلا اينطور تصور كن كه طبقه‌ي روشنفكري كه مي‌گي از 700 سال پيش به اين طرف خوشونو سركوب كردند و حالا اين مكانيسم سركوب در فرد فرد اونها ريشه پيدا كرده و حتي مي شه فهميد كه چرا نتونستند داخل آدمهاي ديگه بشن و به بهتر شدن اون ها هم كمك كنند. مضحك و غريبانه است ولي همينطوره!
    اما درباره جامعه مجازي اي كه نوشتي:
    به نظر من كه البته بعضي از نظريه‌ها هم تاييدش مي كنند اينجا براي جبران اون انزواي اجتماعي‌اي هست كه در جهان واقعي وجود داره … اما از يك طرف، خيلي‌ها مثل بعضي‌ها روشنفكر نيستند اما مي‌خوان بنويسند و به طريقه‌خودشون «دوست دارند فكر كنند كه روشنفكرند» و هبيتوس habitus روشنفكرها را ياد بگيرند. خب مي توني بگي ‌social climber و به قول شما اين براي كسي كه خودش رو روشنفكر مي دونه به دليل همون مكانيسم سركوب قابل قبول نيست. به هر حال يه روشنفكر بايد به فكر بهتر شدن جامعه اش باشه. ولي اكثر ماها اينو در فكر مي پذيريم و در عمل…

  • سودي می‌گوید:

    خانواده من هم كم و بيش همين بودند كه گمونم ريشه توي همون قضيه ما خان و خان زاده ايم و يا ما شاه و شاهزاده ايم داشت…
    ورود من به دانشگاه شد يك عالم و دوست و رفيق و آشنا كه الان زير بارش گير كرده ام.نه اين كه از آدمها بدم بياد…نه!اما آدم ها به من نمي خورن.ازين كه نمي دونم توي سرشون چي مي گذره و يا ازين كه مي بينم همه خاله زنك و دايي مردك اند بيزارم…
    همينه كه فكر مي كنم بايد مرز داشت بايد امتحان هاي سخت گذاشت واسه دوستان…واسه رفاقت واسه يه چيزي كه به درد بي درمون اين زندگي بخوره اخه.بقيه فقط همون قدر هستن كه بود و نبودشون به خوش گذروني يك بعد از ظهر توفير كنه

  • Ali می‌گوید:

    آقا دمت گرم
    حرف دل ما رو زدی منم از این ترسا دارم منتها مثل شما دارم فعلا تمرین می کنم عادات مزخرف و الکی هستش احساس مکنم تازه دارم آدم میشم نمی دونم؟

  • احسان زند(11) می‌گوید:

    پس بگو
    یعنی من چون از نوادگان کریم خانم(شاید) اینجوریم
    آخه من یه ذره خرافاتی هم هستم.پارسال که رفته بودم شیراز از سکه های توی حوض ارگ کریم خانی فهمیدم که اونا هم خرافاتی بودن

    یعنی این ژنتیک ماست یا کلا همه اینجورین؟

  • بدیع الزمان می‌گوید:

    منم وقتی که با خودم فک میکنم خیلی وقتا
    در میابم (!) که عیمق ترین دلتنگیم مال دوران بچگیمه:
    اون موقعی که میخواستم با یکی دوست بشم و راحت میرفتم با طرف دوست میشدم. بهشت برین بود خداییش !

    تیکه مورد علاقه و میخکوب کننده:
    «قضیه به آن پیچیدگی نبود. بعد دیدم سالها گول خورده‌ام. عصرها هنوز دلگیر بودند، اما این‌بار دیگر دلیل موجهی برایشان نداشتم.»

    یه سخنرانی ای داشت فرخ نگهدار تو لندن برای بزرگداشت مهندس بازرگان و آقای منتظری اونم همین مسئله دیوار و خودی و غیر خودی از زاوویه ی دیگه ای (که طبیعتن سیاسی تر بود) نگاه کرده بود. اسم سخنرانیش بود : «ناقدان نفرت پراکنی و ستیزه جویی».
    اون نوشته
    http://88zelal.blogspot.com/2010/02/blog- post_13.html
    مثل این نوشته خیلی مرزبردارانه و قشنگ بود.

  • پرده پرنگار می‌گوید:

    چرا کامنت من نمیاد انگا قسمت نیس

  • پرده پرنگار می‌گوید:

    اومد ! اگه هنوز مایلی همدیگه رو ببینیم بدون که منم مدت هاس می خواسته ام باهات دوست بشم

  • پرده پرنگار می‌گوید:

    حداقل آرشیو کمیک هات رو که میتونم پربارتر کنم! اگه خواستی یه میلی چیزی واسم بفرست

  • پرده پرنگار می‌گوید:

    اینم گوشه چهره لوطی ته با میک آپ جوکر. بقیه شم تو همین مایه هاس …

  • انگشتان من می‌گوید:

    چه غمگینه ..قسمتی از درد های عظیم امروز من،دارم نشانه ها که یکی یکی بالا میاد رو دنبال می کنم و می بینم چه مرگمه امروز

  • بامدادی می‌گوید:

    ممنون سروش. عالی بود.

  • […] زندگی دیگران » خواب بزرگ من هم باید فکر می‌کردم کسی هستم. باید یک جوری سنگینی را تحمل می‌کردم. برای همین وفتی 13 سالم بود و برای اولین بار تقسیم‌بندی روشنفکر و عامی را از پدرم شنیدم کلی کیف کردم. تفاوت من (ما)  و دیگران می‌توانست به مرزمان معنی بدهد و تنهایی‌مان را موجه. دانشگاه که رفتم با کلی آدم حسابی آشنا شدم. دیگران زیادی جزء ما شدند. ناغافل فهمیدم مرز دارد بخار می‌شود. فهمیدم در این جهان وانفسا نه من خر یکه‌ای هستم ، نه بقیه عامی و خطرناک. فهمیدم این مرزبانی کار چرند و خسته‌کننده‌ایست. هر که باید بیاید می‌آید. قضیه به آن پیچیدگی نبود. بعد دیدم سالها گول خورده‌ام. عصرها هنوز دلگیر بودند، اما این‌بار دیگر دلیل موجهی برایشان نداشتم. […]

  • چه خوب نوشتی دوست من. به دلم نشست.

  • […] زندگی دیگران » خواب بزرگ من هم باید فکر می‌کردم کسی هستم. باید یک جوری سنگینی را تحمل می‌کردم. برای همین وفتی 13 سالم بود و برای اولین بار تقسیم‌بندی روشنفکر و عامی را از پدرم شنیدم کلی کیف کردم. تفاوت من (ما)  و دیگران می‌توانست به مرزمان معنی بدهد و تنهایی‌مان را موجه. دانشگاه که رفتم با کلی آدم حسابی آشنا شدم. دیگران زیادی جزء ما شدند. ناغافل فهمیدم مرز دارد بخار می‌شود. فهمیدم در این جهان وانفسا نه من خر یکه‌ای هستم ، نه بقیه عامی و خطرناک. فهمیدم این مرزبانی کار چرند و خسته‌کننده‌ایست. هر که باید بیاید می‌آید. قضیه به آن پیچیدگی نبود. بعد دیدم سالها گول خورده‌ام. عصرها هنوز دلگیر بودند، اما این‌بار دیگر دلیل موجهی برایشان نداشتم. […]

  • yell می‌گوید:

    dooste bozorge man 🙂
    aksaran neveshte hat mano be fekr foro mibare
    yade kodakiam miyooftam,asr haye panjshanbe jomeh o 13 be dar ha o 4shanbe sori ha ke ta sal ha to khoone gozaroondam,chera?choon in rooz ha hame ja shologhe,vahshat az gharar gereftan dar jaye shologh,cheshm to cheshm shodan ba adam hayee ke hargez nadidi chiziye ke man bayad be ers miboordam az khanevadamo ba in hal man hanooz be salam haye na ashna labkhand mizanam o dar konje delam az jahaye shologh vaheme daram

  • محمد می‌گوید:

    انگار وظیفه داشتیم ان کسی که هستیم نباشیم.انگار به ما یاد داده بودند که غوره نشده مویز بشویم.
    متاسفانه بد جور با این نوشته همدلی کردم.

  • هدا می‌گوید:

    بعدازظهر های کودکی من خدارو شکر اینجوری نبود !من هیچوقت نگران دعوت دوستانم به خونمون نبودم و البته هیچوقت هم از یه حد ومرزهایی خانوداگی بیرون نمیزدم ! اما تو
    ا ینقد خوب نوشتی که نمیدونم چرا بد جوری باهات همذات پنداری کردم ! یعنی اولش که متن رو خوندم یه اهی کشیدم که … بعد گفتم خوب این چه ربطی به من داشت ؟…
    خوب مینویسی مرسی همکار

  • صادقی می‌گوید:

    من هم تا وقتی مجرد بودم، دغدغه این حرفایی که گفتی نداشتم. اما از وقتی ازدواج کردم انگار همه این حرفایی که زدی توی فامیل شوهرم می بینم و می بینم که اونا چه جوری با تکلف با موضوعات برخوردمی کنند. اما من همیشه دوست دارم راحت و فارغ از همه چیز ساده و دوستانه به موضوع نگاه کنم.
    خیلی زیبا بود. موفق باشی

  • سندباد می‌گوید:

    منم مدتهاس به این قضیه که شکلش کمی متفاوت بوده فکر می کنم …
    و به تأثیراتش که فجیع تر بوده
    و با اینکه می دونم ، نمی تونم

  • مریم می‌گوید:

    از سرویس مدرسه پیاده شوی، دست خط مامان را روی تلویزیون،روی یخچال،چسبیده به آینه ببینی:غذا رو گاز است،گرمش کن.
    بوی برنج کز خورده بپیچد توی خانه،تمام چراغ ها را روشن کنی که از تنهایی نترسی…
    اما گاهی هم از سرویس مدرسه پیاده می شوی،نه جلوی خانه ی خودت،دستخط مامان دیگران را می بینی،بوی خانه ی دیگران را می شنوی،برادر دیگران را یواشکی دوست نگاه می کنی…
    این تصویر را دوست دارم! تصویر روزی که با تعجب به خانواده همسایه نگاه می کردم که چهار نفری خم شده بودند روی یک سینی و حلیم بادمجان می خوردند،پدیده ای به اسم عصرانه…
    از آن روز می خواستم تکه هایی از زندگی دیگران را بکنم . بیاورم به خانه ی خودمان.مثلا؟عصرانه خوردن…

  • مهماني مخصوص من می‌گوید:

    آره حالا خوبه تو الان ديگه از اين پرده ها و ديوارها خلاص شدي. اما متاسفنه هنوز من درگيرشم. ما هنوز با بسياري فرق داريم. اونها از يه جنس ديگه ان ما از جنس ديگه. ائنها عقلشون به كارشون نمي رسه ما خيلي مي رسه و از اين خزعبلات كه فقط به در د موزه مسكو مي خوره. حالا چرا مسكو؟ شايد چون از روسها بدم مي آد!

  • درخت ابدی می‌گوید:

    عالی بود.
    روابط به مرور محک می خورن.
    ناصر فکوهی گفته بود بیگانه هراسی ایرانی ها ریشه در آیین زردشت داره.

  • درخت ابدی می‌گوید:

    در کتاب «تاریخ اندیشه و نظریه های انسان شناسی» (نشر نی) در موردش گفته. دارمش اگه خواستی.

  • دريا می‌گوید:

    جالب بود
    جالبيش بيشتر به اين بود كه هر خانواده يا خانداني (متاسفانه و گاه خوشبختانه) خصوصياتي داره كه نسل به نسل انتقال ميده اونا رو، بي اينكه بفهمه يا بفهمن!

  • نیک یار می‌گوید:

    دروود
    خوشحالم که اتفاقی اینجا اومدم

    یکبار یکی از دوستان جوان شاعر می گفت آدم باید تکلیفش را از همان آغاز مشخص کند که برای مخاطب خاص شعر می گوید یا عام!…. ولی به نظر من خود این خیلی جای پرسش دارد!

    حال شما خیلی ساده در بند 7 در زمینه ای دیگر این مطلب را روشن کرده اید.

    7….»درس و کتاب و سواد و شعر برای دیوار درست کردن و مرزکشی کردن نیست (که اگر باشد به جویی نمی‌ارزد).

    در حقیقت یکی از الزامات وجودی اندیشه ، احساس … و خود هنر » ارتباط» است.

  • سمانه می‌گوید:

    سلام.
    بارها شده توی خیابون کسی رو دیدم . احساس کردم باید باهاش دوست شوم و اگر دوست شوم چه دوستای خوبی برای هم می شیم . ولی بعد …
    هیچ وقت نتونستم تقاضای دوستی از کسی کنم، حتی از کسی که عاشقش شدم .

  • آلبن می‌گوید:

    سلام.
    خیلی حس داشت واسه من.
    ممنون بابت قلم زیبات.
    من همیشه عاشق تنهایی ای بودم که در انتظار یه آدم ناشناس واسه پر کردنشم.
    همیشه دلم میخواست با آدمای ناشناس زندگیم حرف بزنم.البته فقط یه عدشون.اما هیچ وقت نشد…

این چیست؟

شما در حال خواندن زندگی دیگران در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: