Carpe diem یا زندگی به مثابه شهربازی

مه 31, 2010 § 29 دیدگاه

 1 از فیزیک جدید هیچ چیزش که یاد نگیریم، این یکی را باید همه‌مان یادمان باشد : احتمال این که جهان ما – با همه دبدبه و کبکبه‌اش- اساسن کف کاپوچینوی عاشق دلخسته‌ای باشد اصلن بعید نیست. دانستن این خیلی مهم است.

2 پارسال دو مرگ دردناک را تجربه کردم. اول انسی بعد مامانی

3 انسی- خواهر داود- فقط یکسال از ما بزرگ‌تر بود. همه‌مان در زمان واحدی در حال و هوای کنکور بودیم. دندانپزشکی قبول شد. شاگرد ممتازی بود. ازدواج کرد. با مردی پرفکت و قابل احترام. بچه‌دار شد. برای تخصص خواند. و یک روز ناگهان بدون هیچ اخطار قبلی یا پیش‌زمینه فامیلی سکته مغزی کرد. چند هفته دردناک در کما ….و تمام.

4 مامانی 66 سال داشت. با این حال کسی انتظار مرگش را نداشت. سرحال و سرزنده بود. همین پارسال بخاطر کنسرت شجریان پا شد آمد تهران. برای من به دلایل زیادی مهم‌ترین آدمی بود که در فامیل داشتم. اهل مراعات چربی و قند نبود. قرص‌هایش را می‌خورد. همه چیز هم می‌خورد. بین شهرام‌شپ‌پره و شجریان و مرضیه به سختی می‌توانست انتخاب کند. سینما رفتن هر هفته‌اش به راه بود و بلیت رزرو کرده بود که جشنواره فجر فیلم‌ها را ببیند. مرگش شوکه کننده بود.

5 این دو اتفاق زندگی‌ام را برای همیشه تغیر داد.

6  مرگ بغل گوشمان است.تضمین نداده به هیچ‌کدام تا 70 سالگی دور ور برمان نپلکد.می‌دانم این را بارها شنیده‌اید. من هم شنیده بودم. اما این تجربه شخصی چیز دیگری بود. شاید فرصت عذرخواهی، ابراز عشق یا زنگ تفریحی برای خودتان را دیگر هیچ‌وقت پیدا نکنید. نمی‌شود نگفته‌ای را در دل نگه‌داشت تا روزی روزگاری. نمی‌شود این کارها را کرد. می‌فهمید؟

7 می‌شنوم یک نفر دارد می‌گوید": “ پس چه کار کنیم؟ بی‌پلان و برنامه زندگی کنیم، شاید حالا تا 80 سالگی زنده بمانیم. اگر تا آن موقع نمردیم که همه زندگی‌مان را باخته‌ایم.”

8 هشتاد سالگی فرق زیادی با یکساعت دیگر ندارد. تهش مثل هم است. همیشه ناغافل می‌آید. همیشه کل کار ناکرده روی دست آدم می‌گذارد. اگر تمثیل کاپوچینو اذیتتان می‌کند و فکر می‌کنید دارم درباره پوچی حرف می‌زنم بگذارید جور دیگری بگویم…چون درباره پوچ‌ای حرف نمی‌زنم. دست‌کم آن پوچی که بخواهد با افسردگی و غصه عجین باشد.

9 فکر کن با مدرسه‌تان آمده‌اید اردو. شهربازی. تا ساعت 12 ظهر هم حداکثر وقت دارید. یک وسایلی هست که دوست ندارید. دلتان را آشوب می‌کند. اما خب همه در صف‌اش ایستاده‌اند. شما تا ظهر بیشتر وقت ندارید. پس باید انتخاب کنید. وقتتان را بگذارید روی صف طولانی – وسیله بازی که ممکن است خیلی هم کیف داشته باشد- یا بروید جاهای خلوت‌تر و وسایل بیشتری سوار شوید. شاید اصلن بخواهید از تماشا کردن دیگران لذت ببرید. شاید یک درخت توت کشف کنید گوشه‌ای و بی‌خیال اسباب‌بازی‌ها شوید.شاید با یک حلزون دوست شدید و چند ساعت تماشایش کردید. شاید یک‌نفر از دوستانتان را به هر دلیل زود برگرداندند خانه و تنها ماندید. هزاران راه هست برای تلف کردن و کوفت کردن این فرصت کوچک. همان قدر هم راه است برای لذت بردن ازش. حتی اگر با شهربازی حال نمی‌کنید مگر غیر از این است که سر ظهر اتوبوس همه‌تان را برمی‌گرداند. خب نگران چی هستید؟ بله شاید وقت نشود از همه وسایل سواری بگیرید. ولی باید با این حسرت همان اول کنار بیایید. بیایید ببینیم اگر دنیای ما قرار است همین اردوی چند ساعته باشد ما داریم غصه چه چیزهایی را می‌خوریم:‌انگشت‌مان زخم شده، یکی هلمان داده، صف یک وسیله طولانی است، هوا گرم است…..به هر حال تمام می‌شود. چه دلخور باشی، چه لذت ببری…

10 اینجا را نخوان. برو. بجنب. گوشی تلفن را بردار.یا پنجره را باز کن…تیک تاک …تیک تاک

§ 29 پاسخ برای Carpe diem یا زندگی به مثابه شهربازی

  • یوسف می‌گوید:

    ممنون

  • ايده می‌گوید:

    من هم اخيرا تجربه هايي داشتم كه باعث شدن حسابي درك كنم اين كه مرگ بغل گوش آدمه يعني چي.. و به طرز وحشتناكي تلخ بودن. جالب اينه كه اين پست در حالي كه مي تونست به شدت غم انگيز باشه، اما به شدت روحيه دهنده و شاد و اميدوار كننده بود. با اين حال هميشه دير مي شه به نظرم. چون ما نمي دونيم دير يعني كي. چند ثانيه/ دقيقه/ ساعت/ روز ديگه.. واسه همين هميشه دير مي شه. دير مي رسيم در واقع.

  • سمیرا می‌گوید:

    ایده زندگی به مثابه یه شهر بازی خیلی بهتر از یده زندگی به مثابه یه نمایشه … تو شهر بازی به هر حال قراره خوش بگذره، ضمن اینکه هیجاناتش هم بیشتره (به طور کلی). منم این ایده زندگی به مثابه یه نمایشو دارم اما متاسفانه نه در همه لحظات زندگی فقط گاهی اوقات که زندگی خیلی سخت می شه.
    تا حالا تو دومین نفری بودی که دیدم با مرگ کسی تمام زندگیش به معنای واقعی عوض شده… درد، مرگ، رنج اگه نگم همیشه گاهی اوقات به قول دون خوان «خرده ستمگر»های خوبی! هستن 

  • ستاره می‌گوید:

    من هم تو یه سال اخیر مرگ دو عزیز رو تجربه کردم، یه جوان 17 ساله و یه پیر عزیز ازونایی که وقتی هستن هیچکاری اجازه نمیدن براشون بکنی و انگار فقط میتونی نگاهشون کنی وقتی میرن حسرت همون نگاه ها رو داری که گاهی پر از غم بود، عظمتی بود این عزیز!
    چیزی که این دوتا به من دادن یه حس احساس مسئولیت بود به هدیه زندگی، من دارمش پس در قبالش مسئولم باید خوب زندگی کنم و مرتب با خودم تکرار میکنم «من ازو سرشارم» من از همه اون عزیزایی که از دست دادم سرشارم، انگار دارن تو وجود من ادامه حیات میدن، من از اونا سرشار شدم
    زندگی حیرت انگیزه!

  • دایی جان ناپلئون می‌گوید:

    محلول شدم(در حال،حل شدم!!!)
    واقعا باید یه تجدید نظری بکنم.واقعا ازت ممنونم

  • Helen می‌گوید:

    شما بازم از این پست ها گذاشتین؟؟!!! دمتون گرم!
    خب… چند دقیقه ی بعدیمو خرج خوندن پست بعدی وبلاگتون می کنم! زود آپ کردین!

  • شیوا یگانه می‌گوید:

    آقای روحبخش این پستتون فلسفی بود و در حد فهم من نبود! میشه به جای نظر گذاشتن یه شعری رو که آماده کرده بودم دکلمه کنم رو براتون بخونم ؟

  • anonymous می‌گوید:

    من دلم می خواد اینجا رو بخونم … اینم یه مدلشه دیگه

  • گلچهره می‌گوید:

    خیلی تعبیر جالبی بود اون شهربازی و زندگی و مرگ و…
    به قول خیام:
    تا کی غم آن خورم که دارم یانه
    وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
    پر کن قدح باده که معلومم نیست
    کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

  • سریع الرضا ؟! می‌گوید:

    قصه بیربط:
    یکی نفری بود که اندکی باهاش دوست شده بودم (اینجانب داشنجو میباشم) بعدش طرف خارجه. من اولین بار تو یه سفری ککه در حین تحصیلش اومده بود ایران دیدمش. بعدش که رفت هم ارتباطمان اندکک ادامه پیدا کرد و یه زمینه فراهم بود که اگه میخوام حرکتی انجام بدم انجام بدم ولی این همه فاصله (از ایران تا کانادا) مانعم میشد که تعهدی را در چنین فاصله ای ایجاد کنم و حتی تا لبش رفتم ولی خودم رو افسار کردم و نذاشتم قضیه ادامه پیدا کنه چون به نظرم سالم نمیومد یه همچین ارتباطی و آدم که از پس فرداش خبر نداره و ازین چیزا
    من بخاط صاف و ساده بودنش بود که باهاش دوست و بخاطر این خیلی بیتکلف تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و همین ویژگیش باعث میشه که اونجام با آدمای اطرافش انس بگیره و دوسش داشته باشن و دوباره از همین حرفا

    خلاصه به خودم گفتم که درسش و درسم که تموم شد و اومد یا من رفتم، اون موقع اگه خواستم و شد حرکتمو میزنم!
    و خلاصه خودمو به دست تقدیر دادم که ببینم تا اون موقع چی میشه (الان همون اون موقعس).
    علاقه ای که تو خودم بهش احساس میکردم هم مقادیری کم شد به تدریج. چون خودم هم کمتر از سابق دامن میزدم به قضیه.
    الان همون موقعیه که داره میاد ایران (اونم تو این همه بلبشور) و خبری بهم رسیده که تنها هم نمیاد و با کسی میاد و …
    و من به طرز عجیبی بهم ریختم ! جوری که اصن فکرشو نمیکردم ممکنه یه روزی در این حد مغزم تشعشعات بزنه. بعضی وقتا درست نمیفهم یه کاری رو که کردم واقعن کردم یا فک میکردم که کردم! نه این که مثلا زیر چایی رو خاموش کردم یا نه! مثلا یه روز 4 5 ساعت نشسته بودم یه چیزیو آماده کنم به یکی تحویل بدم، تو راه داشتم هی فک میکردم که اون کاررو کردم یا نکردم! بعد تو کیفمو نگاه کردم دیدم هیچ اثری از کاغذایی که آماده کرده بودم نیست! و دیگه بر گشتم خونه و تا لحظه ای که کاغذا رو ندیدم نفهمیدم که جا گذاشته بودمشون نه این انجام نداده باشمشون !

    و حتی حوصله ندارم و خوشمم نمیاد بشینم این غ/قصه رو برا کسی تعریف کنم..
    هر کی میگه چته میگم از دشمن فرضی شکست عشقی (!) خوردم !
    و انگار پر بیرام نمیگم !

    کلن یه خوبی ای که وبلاگ نوشتن بر من داره همینه (وبلاگ نوشتن دیگران البته) که میتونم راحت توش حرف بزنم .. (امیدوارم این خوبی ای که برای من داره برای بقیه بدی نباشه:D) نمیودنم این کارم چقد به مذاق یه همچین مکان ولنگ و واز عمومی ای چقد خوش میاد! ولی خب گفتم شاید چون یه پست گذاشتی در اجتناب از وبلاگ نویسی حرفه ای این جور شلنگ تخته انداختنای بیربط تو کامنتام خیلی بیربط نباشه!
    ()
    وبلاگت منو یاد همین بلایی که سر خودم اوردم انداخت نشستم به قصه تعریف کردن (یادم ننداخت البته، من فعلن مثکه دارم همه چیو ازین زاویه میبینم) !

    چرا آدم تازه وقتی چیزی رو میخوان ازش بگیرن به صرافت میفته که میخوادش !!!؟

  • سامان می‌گوید:

    Like

  • پوریا می‌گوید:

    عالی
    متشکرم

  • شرمین نادری می‌گوید:

    چند شب پیش یهو خواب دیدم مسیح ظهور کرده . خیلی خواب عجیبی بود ، جدا از اون می دونستم تو بلبشوی ظهور اون و جنگ و اینا هم احتمالا خودم می میرم هم خیلی هایی که دوست دارم .
    می دونی صبح که از خواب پاشدم چی کار کردم؟ همه خونه رو برق انداختم ، جارو زدم ، دیوارا رو شستم ، لباسا رو اتو زدم ، بعدم نشستم تو حیاط کنار درخت هلو و یه نفسی کشیدم و گفتم : لطفا اگه می خوای بکشی بکش .کار دارم می خوام برم .
    واقعا آرزو دارم همه مون، همینجوری شاد و زحمت کشیده و تمیز ، مثل مامانی تو ، زندگی کنیم و بمیریم .

  • راحله می‌گوید:

    چند روز پيش پسر عمه من كه خيلي هم جوون بود به طور وحشتناكي تو دريا غرق شد…
    از اون روز تو گوشم اين صدا رو واقعا مي شنوم… تيك تاك تيك تاك…
    قشنگ بود

  • درخت ابدی می‌گوید:

    این «کارپه دیم» جالب بود.
    معمولا ما مقابل «زندگی به مثابه ی بازی» جبهه می گیریم، در حالی که خیلی دقیقه. تمثیل شهربازی هم خیلی خوبه.

  • […] نوشته‌ای افسوس را از جانتان نخواهد زدود. می‌شنوید؟ تیک‌تاک تیک‌تاک… Posted by خواب بزرگ Filed in از خوشی‌ها و روزها Leave a Comment […]

  • شاهرخ می‌گوید:

    بهتون پیشنهاد میکنم بازی passage اثر Jason Rohrer رو حتماً دانلود کنید و ببینید.نزدیکه خیلی به این مطلب

  • ستاره می‌گوید:

    اين ترس را سالها داشتم، از زماني كه والدينم والدم بودند. خودم كه بزرگتر شد، به ناچار البته، اين ترس كمتر شد، اين ترس كه پاره اي از من بميرد. تا پارسال آره مرگ چيزي بود لاجرم و پذيرفتني، زياد بهش گير نمي دادم، به روي مبارك نمي آوردم، اين جمله از كتاب خاطرات يك مغ پائولو كوئيلو به گمانم بهترين عاديسازي تجربه مرگ بود، كه «.. از مرگ مي هراسند اما مرگهاي بيشماري را كه مرده اند به خاطر ندارند». اما سال گذشته چندين ماه مانده به عيد، مفهوم جديدي را كشف كردم: حس شيرين مرگ، بي اغراق و تعارف، اين، حس شيرين ديدن خواهش بي شكلي بود، مال دوره كوتاهي بين شادماني بي دليل كودكي و تب وتاب هاي نوجوانيم، حس ديدني «كه به يادش بياسودمي»، انگار كه همين براي تمام خواسته ها و خواستنهاي زندگي كافيت باشد

  • […] کل جهان برایم فان است. دست کم بعد آن مرگ‌ها شد. حالا پتانسیل ریشخند کردن زندگی‌ام بالا رفته. چیزی […]

  • ایمان می‌گوید:

    there is an old story-so called pinocio-how a boy turned to a donkey out of drowning all his attention into the wonderland. i have seen people, of course including myself, are tempted to do things in agitation, excusing the death is in-avoidable and is always with us. in the city i live you see people become gradually soft-minded and crazy as a result of following some rough rules about life, close to this example of world being a wonderland. if there would be any regret, it would be for a live person since a careless person does not notice the regret while he is alive and
    after passing by there is no regret for a dead.a

    this writing is not to justify myself or to relieve my mind by sharing opinions. i do not have any these kinds of intentions. i basically just wanted to remind some other things to ourselves, which i am sure you know about as i see you can think delicately, standing in the opposite side of your sayings. it seems to me there is always a fine line between an anxiety acting and a necessary acting, which i see can be easily confused with each other specially in this time of ours that offers us a
    huge variety of things a person can possibly do.a

    good luck and have happy times:) a

  • ... می‌گوید:

    گاهی الکلی الکی جهان بینی آدم را عوض می کنی…مرسی که خوب می نویسی

این چیست؟

شما در حال خواندن Carpe diem یا زندگی به مثابه شهربازی در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: