چه خبر از اون آدمای بی‌نشون؟

مه 19, 2010 § 23 دیدگاه

1 این ستون لینک‌های بغل را خیلی‌ها می‌گویند دستی به سر و رویش بکشم. از قدیمی‌ها بعضی‌هاشان داون شده‌اند، یک عده آدرس عوض کرده‌اند. خلاصه انگار که مال دوران دایناسورهاست بعضی از این لینک‌ها…

2 این دوران دایناسورها که می‌گویم همین چهار پنج سال پیش است. زمانی که همه برای خودشان اکانت بلاگرولینگ داشتند، ایمیل همه‌مان یاهو بود و استفاده از اسنپ‌شات کلاس داشت. آن موقع‌ها هنوز کامنت‌گذاشتن مد بود و هیچ‌کدام کسر شانمان نبود یکی دو خط برای یک دوست نادیده بنویسیم. لینک دادن معنا داشت. آدم از خواندن نوشته‌های یکی ذوق می‌کرد و بهش لینک می‌داد، بعد طی یک فقره ایمیل غافلگیر کننده می‌دید طرف هم از لینک شدنش ابراز خوشحالی کرده….بعله رفقا..همچین دورانی بود.

3 این بغل لینک خیلی‌ها هست که الان جایشان خالی‌ست. یک بدی فیدخوانی این است که آدم تا مدتها نمی‌فهمد کسی نمی‌نویسد. خاطرات زیر کپه‌ها آیتم‌نخوانده ریدر جا می‌مانند و هر از گاهی باید مکث کنی و به یاد بیاوری. خطرات آدمهایی که حتی اسم اغلبشان را هم نمی‌دانستیم.

4 کارپه‌دیم بیشتر در حوزه آی‌تی می‌نوشت. هر از گاهی سرکی به سینما و موسیقی هم یادم هست می‌کشید. مدتی ننوشت. یک‌بار کامنتی برایش گذاشتم و گفت که سرش شلوغ است. الان بعد مدتها دیدم در صفحه‌ای سیاه نوشته که بدلایل نه چندان خوشایند ناچار به تعطیلی وبلاگش شده. از آزموسیس هم خبری نیست. او استاد خاطره‌نگاری‌های بی‌بدیل بود و تعابیرش به عقل جن نمی‌رسید. مدتهاست چیزی ازش نخوانده‌ایم. روزانه‌های باستیل هم بود. گیوتین و دانتون می‌نوشتندش که هیچ وقت باور نکردیم واقعن دو نفر باشند. نویسنده‌‌(های)ش جایی دور از ایران درس می‌خواندند. به شدت کتاب‌خوان و باسواد و طناز بودند و می‌شد جدن به آتیه نوشته‌هاشان امید داشت. آخرین خبری که داشتم گویی شبیه به امرخیر بود و سفر به ینگه دنیا. آخرین نوشته سیزیف موسیقی‌،آب‌،گرم هم مال آگوست 2009 است. نمازخانه کوچک من هم حسابی می‌نوشت.نثر خوب و آبدیده‌ای داشت. الان که لینکش را باز می‌کنم می‌بینم فقط با دعوت‌نامه می‌شود خواندش. ( کسی دعوت‌نامه‌ای که نخواهد ندارد؟) به پشت سر نگاه نکن تا همین اواخر می‌نوشت. کامنت می‌گذاشت و کل‌کل می‌کردیم. الان می‌بینم نوشته این وبلاگ تمام شده است(!) آخر دختر جان آدمیزاد که وبلاگش همین‌طوری تمام نمی‌شود. الان مستر هاید با کی کل بیندازد؟ من این تگزاس هم بود که خودش تعطیل کرد وبلاگش را. البته در آخرین پست مفصل توضیح داده دلایلش را. یا مثلن پرگلک که اصلن دامنه سایتش آزاد شده. البته در اواخر دوران وبلاگ‌نویسی‌اش جو منفی در وبلاگستان علیه نوشته‌های او وجود داشت که برمی‌گشت به نقل درگیری‌های شخصی‌اش. با این حال او از اولین کسانی بود که باب تازه‌ای از زنانه‌نویسی را در فضای مجازی باز کرد. لولیان هم تا کمتر از یکسال پیش بود. خوشبختانه در این مورد بخاطر همکار بودن به نویسنده‌اش می‌شود از سلامتش مطمئن شد. با این حال تعدادی از نوشته‌های پربازخورد دورانی از دوران دایناسورها مال این وبلاگ بود.  ویژگی منحصر به فرد با خودش حرف می‌زند در آن زماناین بود که به هیچ کس لینک نداده بود. آن دوران وقتی به کسی لینک نمی‌دادی محکوم به خوانده نشدن بودی و او با پذیرش همین قانون تلخ نوشته بود که دارد با خودش حرف می‌زند. البته پدرآمرزیده‌ای کشفش کرده بود و لینکش و کم‌کم همه خواندندش. می‌نوشت از سرزمین‌های حاره و سرهنگ و کتابهایش. حالا مدتی‌ست به فرانسه می‌نویسد و ظاهرن تصمیم گرفته که واقعن با خودش حرف بزند.( اصلن خودش است؟) وبلاگ خشم و هیاهو هم به کل پاک شده. عجیب می‌نوشت و ماجراهای وبلاگش در جهانی خودبسنده با چند شخصیت می‌گذشت که اسم‌هاشان را هیچ‌وقت نتوانستم حفظ کنم. اسمش  آهو بود ، کتاب‌خوانده بود و چند سال پیش در نمایشگاه مطبوعات دخترکی خجالتی و کم‌سن‌وسال آمد و خودش را آهوی خشم و هیاهو معرفی کرد. آن مکالمه یکی دو دقیقه دیدار اول و آخرمان بود. بعد کم نوشت. بعد ننوشت. الان مدتی‌ست فهمیدم آرشیوش را هم پاک کرده.

5 خیلی‌های دیگر هم بودند. حافظه‌ام یاری نمی‌کند. ولی خیلی‌های دیگر هم بودند.آن ستون بغل را که کلی از آدرسهاش اکسپایر شده به عمد هنوز نگه داشته‌ام. یادم بماند خیلی‌ها بودند که با خواندن نوشته‌هاشان دورانی داشتیم.آدم‌ها مستحق فراموشی نیستند. نه به این زودی…

6 تنها چیزی که ازشان می‌دانم اسم مستعاری نیمه‌نصفه و خاطره اسکرین‌شات وبلاگ‌شان هست.کجایند؟ چه می‌کنند؟ شاید در وبلاگ دیگری می‌نویسند که نمی‌دانم.سالم‌اند و زندگی‌شان به کام یا نیمه‌کام می‌گذرد؟ اگر هستند و اینجا را می‌خوانند یا کسی خبر از سلامتشان دارد کاش بیاید و خبری بدهد. کاش این را دست‌به دست کنید تا طرف‌هایش را پیدا کند. کاش بفهمیم که همه‌شان خوب و خوش و سردماغ‌اند و تنها علت وبلاگ‌ننویسی‌شان این است که کارهای مهم‌تری دارند. که شاید هم روزی سرشان خلوت شد و برگشتند…

§ 23 پاسخ برای چه خبر از اون آدمای بی‌نشون؟

  • سورئالیست می‌گوید:

    گفتی و خون کردی دلم….

  • سولوژن می‌گوید:

    وبلاگ‌ها به دنیا می‌آیند، بزرگ می‌شوند، سابقه‌دار می‌شوند و آن‌گاه رد کهولت بر تمپلیت‌های‌شان دیده می‌شود و در نهایت می‌میرند. به جای هر وبلاگ مرده، دو وبلاگ تازه به دنیا می‌آیند (مگر این‌که از ابزارهای کنترل جمعیت استفاده شود).

  • سامان می‌گوید:

    من هم خیلی وقت‌ها که اتفاقی یا از روی لیست‌های قدیمی زمان وبلاگ‌نویسیم به وبلاگ‌های تعطیل شده سر می‌زنم همین حس رو دارم. یه جور ارتباط غیرعادی به وسیله‌ی وبلاگ ایجاد شد. خیلی عجیبه که دلمون برای آدمی که گاهی هیچ چیزی درباره‌اش نمی‌دونیم به جز نوشته‌هایی که توی وبلاگش بوده و اون هم احتمالن حتی از وجود ما خبر نداشته تنگ می‌شه. گاهی همین ندیدن و ندونستن اطلاعات بیشتر باعث جذابیت بیشتری می‌شه. نظر من درباره خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها بعد از دیدنشون عوض شد. گاهی مثبت گاهی منفی.
    من حتی گاهی وقتی به وبلاگ‌های قدیمی خودم هم سر می‌زنم دلم برای نویسنده‌ش تنگ می‌شه…

  • ... می‌گوید:

    نمی‌دونم خودش می‌خواد گفته بشه یا نه ولی فکر نمی‌کنم خیلی ناراحت بشه اگه اینجا بگم حال پرگلک خیلی خوبه و داره زندگیش رو زندگی می‌کنه و از این که وبلاگش رو بسته خیلی راضیه و همین کار رو هم یکی از عوامل رضایت و بهبود زندگیش می‌دونه!

  • rs232 می‌گوید:

    چهار پنج سال؟ من فقط چند ماه است که وبلاگ می نویسم و فکر کنم که به آن معتاد شده ام. دنیای عجیبی است و از خودم تعجب می کنم که چرا زودتر به فکر آن نیفتاده بودم.

  • بیمار روانی می‌گوید:

    و چه خوب است که خواب بزرگ همچنان پابرجاست و با خواندن نوشته هایش میشود از حالش هم خبردار شد و مانند بسیاری از وبلاگها مثل وبلاگ قبلی خودم به ملکوت اعلا نپیوسته

  • وحید می‌گوید:

    احتمالا وبلاگ ها هم طبق قانون بقای ماده و انرژی از بین نمی روند. فقط تغییر شکل می دهند. آنها آمده اند حرفهایشان را زده اند و رفته اند. به هر حال ما هنوز یک ماه هم نیست که شده ایم وبلاگ نویس و لابد زیاد کوپن برای اظهار نظر نداریم. مثل همان وبلاگ نویسهای دوران مزوزوییک آمدیم خواندیم از طرز و طورنوشتنتان خوشمان آمد و لینکتان کردیم. خدا را چه دیدی؟ شاید ما وارث بر حق کسانی باشیم که هیچوقت ندیده ایم.

  • شهره می‌گوید:

    دفعه قبل که داشتم نوشته منصور رو اینجا می خوندم چشمم خورد به همین لیست سمت چپ . من یک عالم باش لبخند زدم از دیدن اسم وبلاگ خودم احساس زنده بودنم قلقلک شد. منم یاد کردم از جایی که بودم وبودیم و جایی که هستم و هستیم . خیلی وقتا دلم میخواسته با همین اسم ها یک شعر بلند بنویسم . با یکی یکی شون … ولی چه می شه کرد با جایی که هستم و جایی که هستیم.
    ادامه دارد

  • anonymous می‌گوید:

    شما هم مثل اينکه عادت داريد براي هر کار کوچکي که مي خواهيد انجام دهيد فلسفه اي بسازيد … البته خوبست ها ، خواندشان لذت بخش است .

  • فرزاد.خ می‌گوید:

    همیشه ی خدا رفتن تو وبلاگای متروک برا من ترسناک بوده مخصوصاً اگر صاحباشون مرده باشن نمی دونم نظر شما چیه ولی هر وقت می رم تو این وبلاگا احساس می کنم وارد یه دروازه ای شدم که به جهان مردگان ختم می شه

  • asiyeh می‌گوید:

    یادشان به خیر

  • naeem می‌گوید:

    من حالا حالم خیلی خوبه شما هم هی موج نوستالژیک بفرست ما رو بیشتر دپرس کن! دلم با خاطراتم گرفت. ولی میدونی چیه؟ «به نظر من» وبلاگ نویسی چیز مزخرفیه ولی بد تر اینه که باز هم مینویسم.

  • سهیلرضا می‌گوید:

    یه چند وقتی بود دنبال یه سری وبلاگی میگشتم که از بیخ برام جدید باشن و نمیافتمو خب با یه لیستی از وبلاگا مواجه شدم که بالکل قدیمن
    ولی خب برا من جدیدن احتمالا

    اینم یه پستیه که بدک نیست اگه شما مث من خوندنت گرفته بود و هی از این لینک به اون میکلیکیدی:

    http://7o7.blogfa.com/post-31.aspx

  • مهمانی خصوصی من می‌گوید:

    آره خب خیلی ها رفته اند جای دیگر می نویسند که ناشناس باشند و راحت تر بنویسند. من هم دیگر وبلاگم را آپ نمی کنم. آمده ام این وبلاگ جدید که کسی با اسم من خبر چینی نکند.

  • مهمانی خصوصی من می‌گوید:

    می دونی پنهان کردنی نیست …اساسن برای پنهان کردنم هم نیست. فقط برای این است که کسی نتواند بگویی این را اینطوری نوشته ای یا اینطوری بنویس یا … اینجوری می توانم بگویم تو کلن اشتباه گرفته ای حوصله ات را ندارم …

  • خازییل می‌گوید:

    ااینا رو گفتین و کسی از سوپ اردک یاد نکرد. هِهههه…یییییی

  • درخت ابدی می‌گوید:

    وبلاگ بدون زندگی یه چیزی کم داره. شاید هم اونایی که دیگه ننوشتن رفتن سراغ یه زندگی دیگه: زندگی با خوندن.

  • .Pg می‌گوید:

    خیلی وقت بود تو وبلاگستان دلنوشته نخونده بودم… امضل : یک دایناسور منقرض پینوشت : یه چیزی انگار گم شده توی نگاه منو تو

  • .Pg می‌گوید:

    * امضا

  • pargolak می‌گوید:

    خیلی خیلی اتفاقی با یکی از دوستهای قدیمی وبلاگی بعد از مدت ها حرف میزدم که گفت اینجا از من نوشتی و خواستی از حالم با خبر باشی.
    من خوبم. همونطور که یکی که نمیدونم کی هست از قول من نوشته که حالم خوبه . من هم همین دور و بر زندگی میکنم و گاهگاهی دلتنگ می شوم و گاهگاهی خوشحال. کار میکنم و زندگی و هر آنچه که آدم های نرمال در زندگی روزمره شان انجام می دهند اما انگار چیزی در زندگی ام خالیست. شاید دلم تنگ می شود برای آن سالها و غریبه ام با زنی که این سالها موفق بوده است و حتی خودش هم خاطرات تلخش را از یاد برده است. این روزها شاید زیاد به فکر برگرداندن وبلاگم بوده ام. شاید دلم برای نوشتن تنگ شده باشد. شاید اما دیگر خواهندن روزمرگی های یک زن موفق برای کسی جالب نباشد. ها؟؟؟

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      آشنای نادیده قدیمی
      مگر ماها در سازمان سیا یا ناسا کار می‌کنیم؟ وبلاگ درباره همین ماجراهای کوچک زندگی می‌تواند باشد. راهی برای تحمل‌پذیر کردن زندگی و احیانا لذت بردن ازش. کی گفته فقط ناله کردن طرفدار دارد. من از الان برای خواندن نوشته های یک زن موفق ثبت نام می‌کنم.

این چیست؟

شما در حال خواندن چه خبر از اون آدمای بی‌نشون؟ در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: