نسل بنجامین باتن

مه 4, 2010 § 42 دیدگاه

 

 

15 سال پیش که تین‌ایجر بودم اگر با زنجیر چرخ هم مرا می‌زدید حاضر نبودم با چنین تیپی بیرون بگردم. این ولی تیپ محبوب این روزهایم است.چه اتفاقی افتاده؟

 

 

 

 

 

 

 

1  یک حساب سر انگشتی می‌کنم. زمان دوره‌های خانوادگی مشهد ، پدرم – و اغلب مردان فامیل- باید همسن‌و سال الانم بوده باشند.همه بین 30 تا 35 سال سنشان بوده. یادم هست آنها خیلی جدی و سبیلو و مرد بودند. آنها درباره سیب‌زمینی و مسائل خاورمیانه صحبت می‌کردند. اغلبشان یکی دو تا بچه مدرسه‌ای داشتند. بعد به خودمان نگاه می‌کنم. با مسعود و مهدی و یوسف و بچه‌ها که جمع می‌شویم. پانتومیم بازی می‌کنیم. چرند می‌گوییم و کله غایبان را بار می‌گذاریم. برخلاف نسل قبلی اغلبمان سبیل نداریم. جدی هم نیستیم. بیشتر از این که –مثل پدرانمان- شبیه دکتر ارنست باشیم، به هومر سیمپسون شبیه‌تریم.

2 وقتی دبیرستان بودم بیشتر دوستانم ده سالی ازم بزرگتر بودند. با این حال از وقتی فاصله مکانی فرصت دیدارهایمان را به سالی یکبار کاهش داده تصوری که از سن و سالشان دارم همچنان مال همان‌سالهاست. وقتی یادم می‌افتد مثلن حامد الان 40 ساله است و پسرش دارد می‌رود مدرسه شگفت‌زده می‌شوم. تا اینجای ماجرای عجیب نیست. بازی‌های ذهن است که زمان را فریز می‌کند. ماجرای جایی عجیب شد که این‌بار حامد اعتراف کرد خودش هم تصویری که از خودش در ذهن دارد حول و حوش 30 سال دارد. موهایش هنوز نریخته و چست و چابک است. گفت که گاهی وقتی جلوی آینده خودش را می‌بیند اول کمی غافلگیر می‌شود. گفت به شکل عجیبی در حال تجربه خورده خورده عوارض جسمی میانسالی‌ست، در حالیکه هنوز پشت ویترین  گیم‌فروشی‌ها مکث می‌کند. حدس می‌زنم پدران ما برای درد زانو و تنگی‌نفس آماده‌تر بوده‌اند. آنها به قدر کافی سبیل داشته‌اند و درباره سیاست و قیمت سیب‌زمینی صحبت کرده‌اند. آنها بچه بزرگ کرده‌اند و وقتی 40 سالشان شد، 40 سالشان شده بود.

3 با یکی دو تا دیگر از همان تیم صحیت کردم. همه‌شان معتقد بودند هیچ شباهتی به سن‌ و سال مشابه پدرشان نداشته‌اند. گفتند احساسشان دست‌کم ده سالی عقب‌تر از سن تقویمی‌شان است.

4 وقتی ما نوجوان بودیم دوران سازندگی بود. طبق عادات قدیمی باید می‌ساختیم. باید به کم می‌ساختیم. تلویزیون عکس گمشده‌ها را نشان می‌داد و ما باید بلد می‌شدیم سر ظهر که همه خواب بودند، چطور با خم کردن زانوهامان زیر ملافه برای خودمان خانه سرخپوستی بسازیم و تفریح کنیم. چیزی اگر می‌خواستیم باید آنقدر قیافه‌مان را شیه گربه شرک می‌کردیم و دماغمان را به شیشه اسباب‌بازی فروشی می‌چسباندیم که پدرومادرمان در خرج ماه جایی برای این خرید نامنتظر تدارک ببینند. باید یاد می‌گیرفتیم بزرگسال باشیم و مسائل را درک کنیم.تعداد زیادی از این بچه‌ها حتی وقتی کم‌کم شکلات هابی و موز دول وارد مغازه‌ها شد، عادتشان را به خودداری و قناعت و مراقبت و بزرگسال بودن از دست ندادند. آنها به جای نوجوانی کردن شجریان گوش کردند. آنها به جای جوانی کردن مناقب‌العارفین خواندند. گفتن ندارد که خوشبختانه هم بیداد معرکه است هم کتاب افلاکی. نکته اینجاست که پسر 16 ساله باید به موهایش اهمیت بدهد، باید شیطنت کند، باید مهمانی برود، باید در خیابان بچرخد و بخندد. جامعه دهه 60 و 70 ایران فکر می‌کرد می‌شود این مراحل را جامپ کرد. فکر کرد با نشان دادن جوان‌های مخترع عینکی منزوی در تلویزیون دارد الگو‌سازی و مهندسی اجتماعی می‌کند. اشتباه می‌کرد. هیج جا نمی‌شود جامپ کرد.

5 معروف است که ژان لوک‌ گدار گفته یک فیلم باید اول و آخر و وسط داشته باشد منتها نه دقیقن به همین ترتیب. تارانتینو سالها بعد این ایده را در پالپ فیکشن عملی کرد. حالا حس و حال تین‌ایجری ماها بیشتر از این که به تفاوت ماهوی لایف‌استایل نسل‌ها ربط داشته باشد گمانم به جمله گدار مربوط است. آدمیزاد باید کودکی و نوجوانی و جوانی و میانسالی داشته باشد، حتی اگر نه به این ترتیب. از آنجایی که نوجوانی دیگر بر نمی‌گردد و بسیاری از خوشی‌های از دست رفته آن دوران غیرقابل تجربه شده، نشانه‌های جوانی بی‌جوانی ما دارد جور دیگری خودش را نشان می‌دهد. معلوم نیست از ما چی بسازد. از این نظر که تجربه عقلی و درکمان از زندگی پیچیده‌تر از نوجوانانی‌ست که شبیه‌شان لباس می‌پوشیم.با این حال شعله آذری در دلمان هست ، جنونی در سرمان هست و بی‌خیالی در لحنمان که تاره گیرش آورده‌ایم. نمی‌دانیم این ترکیب غیرعادی به چه نتیجه‌ای خواهد رسید. زمانه از ما نسل بنجامین باتن ساخته.

6 اگر تا 20 سال دیگر زنده بمانیم، شاید بفهمیم باید بخاطر بی‌فکری‌هامان درباره بیمه و بازنشستگی مغبون باشیم یا از مصاحبت جوانان جاودانه خرسند.

.

.

7 حدس می‌زنم خیلی هم بد نباشد. می‌فرماید:  وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام..

§ 42 پاسخ برای نسل بنجامین باتن

  • سروش ربانی می‌گوید:

    خوب بود

  • فرزاد می‌گوید:

    دوست دارم باتو تبادل لینک داشته باشم
    نظرت چیست؟

  • پوریا می‌گوید:

    آخ آخ سروش جان با اینکه من یه 5~6 سالی از شما کوچک ترم ولی تمام این چیزهایی که گفتی رو تجربه کردم و اون پاراگرف 4 و 5 خیلی ناراحتم کرد چون یادم افتاد که چه کارایی می تونستم بکنم و نکردم.
    یاد عروسی پسردائیم افتادم که میدیدم این بچه های متولد 68 تا 71 با هم چه حالی می کردند و من مثه بابابزرگا نگاشون می کردم که یعنی این جلف بازی ها چیه در میارین، ولی الان فهمیدم که این منم که به وقتش از این کارا نکردم و برای همینه مه برام عجیبه !

  • ایده می‌گوید:

    کودکی و نوجوانی ما چگونه گذشت

  • asiyeh می‌گوید:

    کودکی من اما با پسر کوهستان گذشت

  • حسین مختاری می‌گوید:

    با سلام و عرض خسته نباشید.بنده مدیریت وبلاگ خبری و فرهنگی فیلم فارسی هستم.وبلاگ بنده در حال فعالیت در زمینه سینمای ایران و بازیگران سینمای ایران به صورت کاملا اختصاصی می باشد.در صورت تمایل به تبادل لینک و ارتباط با هم وبلاگ بنده را با نام فیلم فارسی و آدرس http://filmfarsi.blogfa.com لینک نمایید و به من ایمیل بزنید و یا نظر بدهید تا وبلاگ شما را با چه نامی لینک کنم.منتظر پاسخ شما هستم.

  • yell می‌گوید:

    روز من اینجوری شروع می شه:
    زمان:2 بعد از ظهر
    مکان:داخلی-منزل-اهواز
    به زور چشماشو باز می کنه؛دستشو زیر بالش می بره به امید چند MISS CALL به صفحه خالی گوشی نگاه می کنه؛لب تخت می شینه ستاره ها می چرخن،پا می شه گیج می خوره به آشپزخونه که می رسه زورکی لبخند می زنه
    -سلام
    یه سلام اخمناک می شنوه
    تمام مراسم ناهار و جمع گرم خانواده و حرفهای شیرین روزمره رو به عنوان فرزند می شنوه؛گوش می ده بحث نمی کنه؛گوشت بر می داره نمی گه که حالش بهم می خوره!تشکر می کنه پا می شه گیج می خوره روی تخت ولو می شه—-HOME SWEET HOME
    -بازم می خوای بخوابی؟؟
    -نههههههههههههه!
    ساعت چنده؟4؟5؟6؟
    کلاس داره
    -چایی نمی خوری؟
    -نه
    -هندونه؟
    -نه مرسی
    -هیچی نمی خوری و می ری؟یه لیوان شیر
    -نه مامان,خدافظ
    -انقدر نخور تا بمیری!
    تا دانشگاه خاطره دود می کنه؛آهنگ و زباد می کته و به جای دانشگاه سر از کافه 7 در میاره
    -یه زیر سیگاری یه ترک یه تارت نسکافه
    -انقدر می خوره تا بمیره
    تا کی می مونه7؟8؟9؟
    -شام می خوری؟
    -یه کم دیگه
    POWER رو می زنه؛سعی می کنه کف اتاقش راه بره همه برنامه ها باز می شن
    YAHOO
    ICQ
    IAM
    G-TALK
    YOUR FREEDOM
    TABNAK
    FACEBOOK
    همه جا همه خبری هست
    -گرم کنم شامت رو؟
    -نه سیرم
    -داری خودت و می کشی؟
    -مامان,درو می بندی؟
    ساعت چئده؟
    11؟12؟1؟2؟
    -نمی خوابی؟
    -نه بابا-جزوه اقتصاد سنجی و نشون می ده-
    -بخواب
    چقدر طول می کشه تا صبح؟کم
    همیشه تایم عاشقی و آرامش کوتاهه
    صدای گنجیشک ها که بلند می شه کفشاشو می پوشه آروم در و می بنده و نا دم کارون راه می ره
    نفس عمیق می کش
    بوی خاک؛فاضلاب؛دمی هوا و 100 تا حس عجیب می ریزه تو بدنش
    به کارون گلی نگاه می کنه و دلش اشکی می شه
    پشت به خورشید راه می ره
    درو آروم می بنده
    HOME SWEET HOME
    کولر و هوم یکنواخت خواب دلپذیر تا 2 بعد از ظهر

  • rs232 می‌گوید:

    متن زیبایی بود دوست عزیز.
    با سپاس از شما

  • درخت ابدی می‌گوید:

    من بیشتر از خودمون نگران بچه های نسل جدیدم که پدر-مادرها دارن زندگی شون رو به باد می دن. نه موسیقی دارن، نه سینما، نه زندگی. کل کارشون شده کلاس های جورواجور رفتن. موندم که چی ازشون در میاد: همون تیترت.
    عکس خیلی خوبیه.

  • anonymous می‌گوید:

    آلبرکامو مي گويد انسانها دودسته اند دسته ي اول نوجواناني اند که تا آخر عمر نوجوان مي مانند و دسته ي دوم آنهاييکه از اول عمرشان بزرگسال به دنيا آمده اند و من در آستانه ي نوزده سالگي ايمان آوردم که دسته ي اولم … مساله تهوع اور اينه که هر روز بهم مي گن اين افکارت به خاطرت سنته و بزرگ بشي درست مي شه … نزديک 10 ساله دارم اين حرفو مي شنوم و نمي دونم اين بزرگ شدنه کي مثلا قراره اتفاق بيفته …

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      اون بزرگ شدنی که عجین با سبیل و سیب‌زمینی است شاید هیچ وقت رخ ندهد. سبیل به پیترپن نمی‌آید. ولی خب یک چیزهایی برای همه‌مان عوض می‌‌شود..حتی پیترپن

  • Ãmir Caféchi می‌گوید:

    نوشته ت حرف نداشت سروش جان. همچین اساسی با همه شخصیت ها همذاتپنداری کردم اساسی!
    نوبت ما بشه کی باهامون همذات میپندارد…!؟

  • nazanin می‌گوید:

    آره واقعا…خیلی راس می گی . منهم همیشه به همین فکر می کنم به خصوص وقتی مامان می گه» تو مثلا قراره یه روز بچه داشته باشی»!!!!البته نمی دونم هم این قرارو کی گذاشته؟!لابد مامان با خیالات و آرزوهای خودش.تازه ما تو دوره سی مونیم.حیوونی سعید که چلو رد کرده و چل چله!
    اما من گاهی همه چی رو می ندازم لنگ بی پولی.شاید اگه مامان و بابا وقتی همسن و سال ما بودن یک خونه دراندر دشت شش دنگ به اسمشون نبود و با ماشینی که تو زمان خودش بد نبود این ور و اون ور نمی رفتن و سالی دو سه بار سفر شمالشون رو شاخ نبود مث ما مجبور می شدن بزنن به در بی خیالی و … لق دنیا.
    البته اینا همه چرنده و مساله رو از ته حل کردن و به این نتیجه رسیدن که ما بزرگ نمی شیم چون پول نداریم….
    حالا بی خیال.خوبی؟الی خوبه؟

  • 5180 می‌گوید:

    خوووووب 🙂

  • سودي می‌گوید:

    4 سالم كه بود وقتي مامان مي رفت مهموني از محسناتم مي گف كه خيلي اروم و صبور و خانومم و اگه 4 پايه بذارم زير پام ظرف هم مي شورم.
    20 سالم كه شد مامان مي گف اين دختر هرچي مي خواد بايد بخره.هر جامي خواد بايد بره و هرچيزيو تجربه كنه.عين بچه ها مي مونه.
    من بش مي گم شماها خاطره دارين از بچه گيتون اما من الان دارم خاطرات بچه گيمو مي سازم.

  • پویا می‌گوید:

    همینه که پیرا می رن دخترای جوون بلند می کنن و تو بازار عشق رقابت ایجاد می کنن دیگه 😀

  • pirouz می‌گوید:

    So true and So painful 😦

  • احمد می‌گوید:

    سلام سروش سلام سروش
    اول که جزو خرت و پرتای دست و پاگیر مخم شده بود اینکه بیام بگم خیلی فاز داد گفته بودی داوینچی.
    بعد اینکه اصا شجریان چرا بود؟! اصا چی بود؟! بنجامین باتن عالی اومدی چی بگم. تو اصا آلن دوباتن این متنی. غلام تیپ جدیدتم

  • پویا می‌گوید:

    عاااااااااااااالی!

  • thinkermen می‌گوید:

    درود بر شما ما یک گروه در رشته فلسفه هستیم که برای اطلاع رسانی در حوزه های مختلف فلسفه دست به فعالییت زدیم از شما تقضا میکنیم که با لینک کردن ادرس وبلاگ به ما در این زمینه اطلاع رسانی کمک کنید. با تشکر

  • نيک ناز می‌گوید:

    بنجامین باتن از آخر به اول زندگی کرد…نسل ما از وسط به دو طرف زندگی می کنه، به شکلی کاملا بی شکل و سردرگم!

  • علامت سؤال می‌گوید:

    […] می 12, 2010 در 9:32 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر روزانه, غمگینانه این را هم دوست داشتم! : نسل بنجامین باتن! […]

  • آسمان می‌گوید:

    سلام دوست عزیز
    تو گودر این متن تو را دیدم
    چقدر لذت بردم و چقدر تک تک کلامات ات را لمس کردم
    من خانم ام، اما قسمت های زیادی از 10 سالگی، 15 سالگی، 20 سالگی ام را زندگی نکردم و الان چقدر دنبال این سالها می گردم
    گاهی از این تضاد ام هم خنده می گیرم

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    باز هم می گم که این تی شرت خیلی خوشگل! و اما بعد، من هم همین مدل تین ایجری را ترجیح می دهم. در 35 سالگی کوله پشتی و لباس اسپرت و کفش ورزشی را ترجیح می دهم به لباس های زنانه آنچنانی. دیگر هم عادت کرده ام به اظهار نظرهای آدم ها درباره سن و سالم که عموما به زحمت 26 سال را تشخیص می دهند و من مدام دارم به ریششان می خندم!

  • شیما می‌گوید:

    اگه دهه 60 ای هستین که این چیزها واسه دهه 60ایها کاملاً طبیعیه چون ما کلاً نسل متفاوتی بودیم این رو ببینید :
    http://majidcartoon.com/post-364.aspx

  • […] از عید تصمیم گرفتم موهایم را بلند کنم. بنجامین باتن درون حکم داد که وقت رسیدن به قِر و فِر است.  ولی واقعن توقع […]

  • باد خزان می‌گوید:

    چقدر غم انگیزه…
    حالا می فهمم چرا اینقدر ما دهه 60ای ها متفاوتیم…
    همه یه جور بنجامین باتنیم!
    ولی کسی یه دختر بنجامین باتن رو نمی پسنده!

  • west wind می‌گوید:

    اره..من سی سالمه…مادرم موقع تولد من که بچه سوم خونه ام سی سالش بوده… و پدرم سی و هفت!خواهرم سی ساله که بوده بچه هاش راهنمایی بودن…..ولی من الان سی سالمه
    نمیدونم!نمیدونم!
    یه حزنی داره…یه جور غمگینی داره و افسوس
    سی سالمون هست ولی یادمون نمیاد که چطور گذشته….

  • هلیا می‌گوید:

    سروش من این تیپتو دوست دارم 🙂

  • […] از عید تصمیم گرفتم موهایم را بلند کنم. بنجامین باتن درون حکم داد که وقت رسیدن به قِر و فِر است.  ولی واقعن توقع […]

  • […] از عید تصمیم گرفتم موهایم را بلند کنم. بنجامین باتن درون حکم داد که وقت رسیدن به قِر و فِر است.  ولی واقعن توقع […]

  • لیلیوم سفید می‌گوید:

    اول که فیلم بنجامین باتن رو دیدم فکر کردم اگه زنده گی آدم اینطوری بود چی میشد! اما بعدش متوجه شدم که اصولا زنده گی انسان ها خیلی هم با اونچه در این فیلم نشان داده شد توفیری نداره و تقریبا همه مون این مدلی زنده گی می کنیم!!

  • هایزنبرگ بانو می‌گوید:

    […] این را هم دوست داشتم! : نسل بنجامین باتن! […]

این چیست؟

شما در حال خواندن نسل بنجامین باتن در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: