خب، حالا چه کار می‌کنی؟

آوریل 28, 2010 § 40 دیدگاه

برای آن دوستانی که می‌پرسند: خب، حالا چه کار می‌کنی؟

1 حدود ظهر از خواب بیدار می‌شوم، بسته به روزش در هفته می‌روم کلاس زبان، یا پیش روانکاو، یا  ورزش. اگر بیرون کاری نداشته باشم، می‌نشینم پای کامپیوتر اول تاکتیک‌های رزمی که پیش از خواب بهشان فکر کرده بودم اجرا می‌کنم و  یک حال اساسی از پیرمردها می‌گیرم. بعد همزمان سه تا نرم‌افزار را باز می‌کنم: فایرفاکس، جی‌تاک و لایورایتر. کمی در وب می‌چرخم و گودر را تندخوانی می‌کنم و خبرها را مارک‌آل‌رید. بعد شروع می‌کنم به نوشتن. همزمان از چت‌های کوچک با رفقایی که آنلاین می‌شوند لذت می‌برم. در وب می‌چرخم و سراغ چیزهایی را می‌گیرم. اطلاعاتم را به روز می‌کنم در حوزه‌هایی. این کارها سرجمع تا شب ادامه پیدا می‌کند. لیدی که می‌آید کمی می‌گپیم و پیش از شام باز با اوراد پیرمردهای ناکس دست و پنجه نرم می‌کنم. کمی زبان می‌خوانم. بعد فرندز و کورن‌فلکس توت‌فرنگی و شیر آغاز می‌شود و تا پاسی از شب ادامه دارد.برای مراعات همسایه تازه روبرویی که اعصاب ندارد، مجبوریم گاهی از دست این بچه‌ها بالش، دیوار یا میز را گاز بگیریم. این برنامه تا 3 صبح ادامه دارد. بعدش اگر از رو نرفته بودیم (که معمولن نمی‌رویم) شب را کتاب خواندن، گودرچرخی، پیرمردکشی و گپ زدن تا 5 صبح می‌کشانیم. بعد گوشی‌هامان را سایلنت می‌کنیم. پرده‌ها را کیپ می‌کشیم و می‌خوابیم.

2 می‌فرماید : ای خدا این وصل را هجران مکن “ بگویم اگر تصوری از بهشت دارم، از برنامه روزانه بهشت قطعن چنین چیزی‌ست. با تغیرات کوچکی. ولی وقت آزاد، اینترنت، نوشتن و فرندز دیدن و غروب ساعت 8-9 شب حتمن درش لحاظ شده.

3  اما آن گوشه‌ها چند نفر دارند ابرو بالا می‌اندازند که: “نع! این قبول نیست! منظور ما از اون لحاظ بود!” منظور آنها این است که الان به چه شغلی مشغولم و پول از کجا گیر میاورم. در مورد کار دوم که همه این سالها گرافیک بوده همچنان سر جایش هست و از صدقه سر آگاتا کریستی که 86 تا رمان دارد، همچنان طرح جلدهای مجموعه کارآگاه انتشارات هرمس را من می‌زنم. اما در مورد کار اصلی. راستش از من گذشته که به کنگره‌های فلزی مبل‌های زشت اتاق انتظار چنگ بزنم. از طرفی هیچ وقت در زندگی‌ام پلانی نداشته‌ام که حالا برایش داشته باشم. خودم کنجکاوم ببینم چه اتفاقی می‌افتد و خوشحالم که براساس همین لایف‌استایل تا الانش راضی بوده‌ام واز قضا هر وقت خواستم تغیرش دهم به در بسته خورده‌ام. بنابراین حالا به قدری پس‌انداز دارم که نگران اجاره خانه و پول اینترنتم نباشم. من هم مثل همه دوستانی که ازم می‌پرسند، کنجکاو نشسته‌ام در این بهشت کوچک موقت تا پیش‌نهادها را مزمزه کنم. ناز کنم، هیجان‌زده شوم و ادامه سر کار رفتنم را باز جوری شروع کنم که دوست دارم.این‌بار دلم گرم است که تیم دارم و تجربه کار کردن با بچه‌هایی را پشت سر گذاشته‌ام که می‌شود روی تک‌تکشان حساب کرد.

4 دوستان البته سئوال ضمیمه دیگری هم دارند که این است: “ چرا از چلچراغ آمدی بیرون؟” این یکی را بگذارید پیش خودم بماند. از دلایلم می‌توانم با اشاره و فکت و جزئیات دفاع کنم اما در شرایط اجتماعی حاضر، توضیح این دلایل جز سوتفاهم چیزی نمی‌زاید و من حال هم زدن این پاتیل را ندارم.

5  خب، حالا شما چه کار می‌کنید؟

§ 40 پاسخ برای خب، حالا چه کار می‌کنی؟

  • ناشناس می‌گوید:

    سلام اقای روحبخش که با رفتنتون 40چراغ رو…39چراغ کردید!
    من چکار میکنم؟صبح تا 12/30 مدرسه، که بازده علمیش کمتر از 1 ساعت اموزش است که نیم ساعتشم به خاطر زنگ تفریحه،بعد که میرسم خونه بین یه دوراهی همیشگی میمونم که درسمو بخونم(الانشم امتحان شیمی دارم برا فردا!) یا برم سراغ علایقم که در نهایت هم هردوشو به زور انجام میدم.واقا جالبه برام که شما هم بازیباز هستید و برا شما که اند کمیک هستید بازی بتمن:تیمارستان ارخام رو پیشنهاد میکنم.البته اگه تا بحال بازیش نکرده باشید.فوقالعادس.بقیه ی وقتمو هم مشغول به کارهای مورد علاقمم.
    منظورتون از»خب،حالا شما پکار میکنید؟»این بود دیگه،نه؟!

  • م می‌گوید:

    سلام اقای روحبخش که با رفتنتون 40چراغ رو…39چراغ کردید!
    من چکار میکنم؟صبح تا 12/30 مدرسه، که بازده علمیش کمتر از 1 ساعت اموزش است که نیم ساعتشم به خاطر زنگ تفریحه،بعد که میرسم خونه بین یه دوراهی همیشگی میمونم که درسمو بخونم(الانشم امتحان شیمی دارم برا فردا!) یا برم سراغ علایقم که در نهایت هم هردوشو به زور انجام میدم.واقا جالبه برام که شما هم بازیباز هستید و برا شما که اند کمیک هستید بازی بتمن:تیمارستان ارخام رو پیشنهاد میکنم.البته اگه تا بحال بازیش نکرده باشید.فوقالعادس.بقیه ی وقتمو هم مشغول به کارهای مورد علاقمم.
    منظورتون از»خب،حالا شما پکار میکنید؟»این بود دیگه،نه؟!

  • asiyeh می‌گوید:

    من ؟
    دعا به جون شما …
    تو این دوره زمانه دانشجو مملکت چی مار داره بکنه جز رفت و امد به یونی و یک ارزن چیز یاد نگرفتن
    الخ

  • محسن می‌گوید:

    من ایستاده‌ام ته راهرو و هر از چند گاهی سرک می‌کشم ببینم پیرمرد به خواب می‌رود یا نه. تا این لحظه حتی پشه‌ها هم زنده از عرض راهرو نگذشته‌اند. با این حساب دستم به درِ هیچ کدام از اتاق‌ها نخواهد رسید. در پله فرار پشت سرم هم قفل است. یادم نیست کی قفلش کردم اما یادم هست که کلیدش را از بد روزگار در کشوی میز مطالعه‌ای در همان اتاق پیرمرد گذاشته‌ام. البته شک ندارم که پیرمرد این را می‌داند و حتما تا حالا اگر نبلعیده باشدش، جایش را عوض کرده.

  • آقا گرگه می‌گوید:

    فقط و فقط رويا مي بافم . 20 سالگي هم داره تموم ميشه و من نتونستم به زندگي ايده الم برسم . حالا فكر نكينين كه چيزهاي خيلي زيادي ميخوام ولي همون اندك هم از ما دريغ شده .

  • سروش ربانی می‌گوید:

    وقتی قسمت اول رو خوندم داشتم فکر میکردم به اینکه : 1 ) از کجا پول میاره پس ؟ 2 ) عجب حالی میکنه
    به هر حال خوش باشی…واسه منم شدیدا سواله که چرا از 40چراغ اومدی بیرون !

  • دایی جان ناپلئون می‌گوید:

    داش سروش پیرمرد ها رو ول کن بیا بریم تو کار تراوین…
    این دیگه جدا اخرشه،ما رو که معتاده خودش کرده شما هم بیا بد نیست.

  • ن.د می‌گوید:

    دعا به جون شما که تند تند مینویسی(:

  • anonymous می‌گوید:

    «برنامه روزانه بهشت قطعن چنین چیزی‌ست…»

    قطعن … کاش همه از این سعادتا داشتن که زندگیشون اینقدر پر از «خودشون » بود …

  • حامد وحیدی می‌گوید:

    پرسیده بودی ما چی کار می کنیم. بقیه رو نمی دونم اما من که از وقتی این پست آخرت رو خوندم کارم شده حسرت به حالت!
    تو خوشبخت ترین مرد اگه نگم دنیا حداقل خاورمیانه هستی.
    من می خوام تورو الگوی خودم قرار بدم. فکرشم کردم چه جوری.
    می خوام واسه شروع از 40 چراغ بیام بیرون و برم سراغ فرندزو کورن فلکس توت فرنگی و شیر. البته احتمالا به دلیل فقیر بودنم باید به آشپزباشی و تخمه آفتاب گردون بسنده کنم.

  • […] This post was mentioned on Twitter by hot_blog. hot_blog said: خواب بزرگ: خب، حالا چه کار می‌کنی؟ http://bit.ly/acT4T3 […]

  • شیوا یگانه می‌گوید:

    آقا شما خیلی بدآموزی داری. امیدوارم آقای میرمیرانی زیاد با شما نپره!

  • گوریل فهیم می‌گوید:

    ما هم ولی عصر را بالا و پایین می کنیم و چشم چرانی می کنیم و آدامس اوربیت می جویم

  • پوریا می‌گوید:

    آقا خوش به حاله شما
    6:30 بیدار می شم تا 7:15 دوش و صبحانه. 7:20 که می زنم بیرون تا 8 تو ترافیکم (راه 10 دقیقه ای!) از 8 شروع میشه تا 6-7 عصر (تو زمستون ها شبه) بعدشم تو همون ترافیک لعنتی برمی گردم، 8 تا8:30 خونه ام. شام رو که می زنم خوابم می گیره، پس می خوابم 12-1 شب پامیشم مسواک می زنم دوباره می خوابم تا 6:30 و این قصه ادامه داره !!؟

  • Nabi می‌گوید:

    زنــــــــده بـــــــاد رســــــت
    با سلام
    آقا سروش بنده چندین مرتبه در همین 8 سال سابقه کار حرفه ای به عنوان یه مهندس این کارو کردم و همیشه نتیجه فوق العاده وغیر قابل تصور بود. فکر میکنم اگه یه وقتی صرف کنیم تا نردبون درست رو انتخاب کنیم که مارو به هدف برسونه بهتر از اینه که هی از نردبونی که روش هستیم فقط بریم بالا. من یه بار بعد از 3.5 سال کار فشرده 9 ماه رفتم رست که در اون مدت موفق شدم تصمیمات خیلی خیلی اساسی برای زندگیم بگیرم و کمی بفهمم کجا قرار دارم و چه میکنم و میخام چکارا بکنم. بعد از اون بسیار با انگیزه رفتم و در یه شرایط جدید و با یه سری آدم جدید و خیلی نایس شروع بکار کردم از جمع کاری جدیدم بسیار راضی بودم ضمنا درآمدم هم 3 برابر شده بود و همه چی عالی شد.حالا دیگه از شرایط کاری راضی بودم ولی از همه چی نه. دوباره پس از 2 سال کار فشرده 6 ماه کامل رفتم رست در این مدت خیلی از کارهایی که برای خودم باید انجام میدادم را انجام و نتیجه بسیار حیرت انگیزی داشت و تونستم مشکل همیشگی زبان انگلیسیم رو ردیف کنم و وزن هم 20 کیلو اومدم پائین.در این مدت پیشنهاد های کاری زیادی رو بررسی کردم ولی عجله ای در پاسخ دادن نداشتم . برای رست ام یه زمان پایانی تعیین کرده بودم و قبل از اون حاضر نبودم برم سر کار اونم مصادف با یه هفته بعد از امتحان زبانم بود.در این مدت فهمیدم در شرایطی که ما عادت کردیم همش کار کنیم کار نکردن چقدر سخته و رو خیلی چیزای ما تاثیر میذاره در دوران بیکاری خود به خود یاد میگری رو چیزای دیگه مخصوصا خودت بیشتر حساب کنی تا صرفا روی کار.از پایان آخرین رست من 9 ماه میگذره و همینطور که میدانی مشغول کار با همان شرکت قبلی هستم. فعلا همهچی در کارم در بهترین حالت ممکن است…….بارها فکر میکردم خدایا اگر من هنوز در وضعیت قبل از این دو رست فبلی بودم چقدر فاجعه میشد و این رست ها نقش تعیین کننده ای در آینده من داشته ……..فکر میکنم این قبیل رست ها باعث شده که حاضر نیستم در زندگی حتی یک روز زمان به عقب برگردد( تا شاید نردبون درست رو انتخاب کنم)
    پس آقا سروش …… حالشو ببر….و….زنـــده بـــاد رست

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      پیش‌ترها سر کار نرفتن تنها به دلیل قطع شدن درآمد سخت بود، اما در زندگی مدرن که فرهنگ روزمره اهمیت غیرعادی به کار کردن می‌دهد و آن را مترادف هویت فردی می‌داند، شاید که با کمی پس‌انداز و اندکی صرفه‌جویی بتوان دوران رستی را فراهم کرد، اما گویی اجتماع هر نوع رستی را برای مورچه‌های کارگر غیر قابل بخشش می‌داند و تنها از کار افتادگان مجاز به استراحت‌اند. در این شرایط تنها با درک و تحلیل این بار اضافی که بروی «کار» سوار شده می‌توان کمی از شرش خلاص شد. همه تو را با «کار» ات می‌شناسند، همه وقتی می‌گویند این روزها چه کار می‌کنی، منظورشان دقیقن این است که از کجا پول در می‌آوری و 8 ساعت کاری‌ات را چه طور پر می‌کنی.در این شرایط رست داشتن کمی بی‌خیالی لازم دارد. این البته ربطی به جهان سوم بودن ندارد و مسئله جهانی فرهنگ مدرن و ارزش اضافه کار است.:) پس خوشا رست داران

  • شیوا یگانه می‌گوید:

    آقای روحبخش در ادامه حرفای خودتون که خیلی جالب بود(اساسا شما موجود جالبی هستی) خواستم یه داستان از پائولو کوئیلو بذارم که فکر می کنم کامل کننده حرف های شما باشه:
    داستان جایگاهی کوچک و گاو

    فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد تمامی چیزهایی که در مقابل ما قرار دارند .به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند.
    در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود.معذالک ظاهری بسیار حقیرانه داشت.
    شاگرد گفت :
    – این مکان را ببینید.شما حق داشتید.من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ،در بهشت بسر می بردند،اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.
    استاد گفت:
    – من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد،کافی نمی باشد.
    بایستی دلایل را بررسی کرد.پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشو یم.
    سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند.یک زوج زن و شوهر و تعداد 3 فرزند ،با لباسهای پاره و کثیف.
    استاد خطاب به پدر خانواده می گوید:
    -شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید،در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟
    و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد:
    -دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ،چند لیتر شیر به ما می دهد.یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم.با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم.و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.
    استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد.در میان راه،رو به شاگرد کرد وگفت:
    – آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن.
    – اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.
    و فیلسوف نیز ساکت ماند …آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد،همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و ان گاو نیز در آن حادثه مرد.
    این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها ،زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود،تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضای بخشش و و به ایشان کمک مالی نماید.
    اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود. با درختانی شکوفه کرده،ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند.با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،مایوس و ناامید گردید.لذا در را هل دادووارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت.
    سوال کرد:
    -آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟
    جوابی که دریافت کرد،این بود:
    -آنها همچنان صاحب این مکان هستند.
    وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد.صاحب خانه اورا شناخت واز احوالات استاد فیلسوفش پرسید.اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان .زندگی به آن خوبی شده اند.
    آن مرد گفت:
    -ما دارای یک گاو بودیم،اما وی از صخره پرت شد و مرد.در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم.گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم ، و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم.به این ترتیب یکسال سخت گذشت،اما وقتی خرمن محصولات رسید،من در حال فروش و صدور حبوبات ،پنبه و سبزیجات معطر بودم .هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که :چه خوب شد آن گاو مرد.

  • پدرام می‌گوید:

    ممنون از لطفت سروش عزیز.

  • سودي می‌گوید:

    هميشه فكر مي كردم روشنفكر هايي مثل حميد هامون اين جوري ها توي دهه 80 و 90 زندگي مي كنند و…
    اين روزها ياد گرفته ام كه چه جوري زندگي كنم كه حالا حالا ها موهايم سفيد نشود.صب ها 11 به بعد بيدار مي شوم و به اميد ناهار دانشگاه هدفن به گوش اميرآباد را مي روم بالا.اگر رزروي باشد كه همان كفتي را مي خوريم كه…اگر نه كه دانشگاه مدرس ناهار خوبي دارد انجا پلاس مي شويم با بچه و كلي به هم مي ريزيمش.بعدش كتابخانه يوني ست و درخت توت پشت پنجره و ميز انحصاري من و توت هايي كه هنوز تردند و نوستالژي 30/5 به بعد بچه ها مسيج مي دهند ته پارك پانتوميم و هندونه و …به راهه 4-5 نفريم كه مي نشينم به خوردن و بازي و حرف و ساز زدن و خواندن و …تا 8 و 8 همه با هم راه مي افتيم طرف انقلاب كه هر كسي برود سي خودش.
    بعدش هم توي خونه مجردي كارم به فيلم وساز ناكوك و رسيدن به اين 4 تا فنچ جانم فداشون و اينترنت گاها… مي گذرد.من بهشت كوچكم را دوست دارم حتي اگر تويش مجبور باشم جمعه ها كلي لباس بشورم و خونه مو مرتب كنم و…

  • سودي می‌گوید:

    وقتي آخر پستت خوندم از چل بيرون اومدي ياد خاطراتم با مجله افتادم و اين كه چقدر مسير زندگيمو عوض كرد و مي تونست عوض تر هم بكنه…
    كه چلي كه ما خونديم دوران افسانه اي ش بود كه هنوزم هواي نوشتن توي كله ام ست و يك روزي يك جايي مي نويسم و عقده هايم را خالي مي كنم و …
    هرجا كه هستي خوب باشي كه خوش حالم كه خوبي آقاي روح…:)

  • ره‌گذر می‌گوید:

    سلام

    سؤالی برای‌ام پیش‌ آمده و آن این‌که:
    با این‌گونه صورت‌بندی‌کردنِ برنامه‌ی روزانه‌ی‌تان، پس شما کی وقت می‌کنید نمـازتان را بخوانید؟!

  • حمید می‌گوید:

    مثل هر بهار دیگری ایمان دارم که امسال همان سالی است که بهشتم مرا در بر خواهد گرفت…
    اما نمی دانم امسال هم رفقای قدیمی دوباره مرا از این حادثه محروم خواهند کرد؟ دوباره مجابم می کنند که همین جا که هستی بهشتی است برای خودش؟
    و من با این که می دانم این طور نیست، می گویم: شما درست می گویید…
    تنها نام یکی از این رفقا ترس است…باقی همه نوچه های اویند…

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    خوبه. اما یه سوال: از تکراری شدن این بهشت نمی ترسی؟

  • عليرضا می‌گوید:

    فك كنم اگه فرندز نبود بهشتِ كوچيكت يه چيزي كم داشت! عجب چيزِ محشريه جداً! (مدل وينسنت وگا)

  • مهرنوش محتشمي می‌گوید:

    ز صدقه سر آگاتا کریستی که 86 تا رمان دارد، همچنان طرح جلدهای مجموعه کارآگاه انتشارات هرمس را من می‌زنم!
    🙂 این تعریف شغلی برایم بسیار جالب بود !
    در بهشت کوچکتان به شما خوش بگذرد!

  • ترنم می‌گوید:

    آقای روحبخش برای این که قلم آدم پخته بشه،سوای این که احتمالا خواهید گفت زیاد بخون ، چی کار باید بکنیم؟ حتما باید کلاس برم؟

  • میم می‌گوید:

    خب الان دارم واژه می بافم آقای خواب بزرگ 🙂

  • درخت ابدی می‌گوید:

    5. فقط همین رو دلم می خواد بگم: چرا فکر می کنی روزنامه نگار یا کاسبه یا بی کار؟
    درسته اوضاع خرابه، اما بینِ خودفروشی و پشتگرمی عوالم دیگه ای هم هست. به مهارت های دیگه فکر کردی؟

  • درخت ابدی می‌گوید:

    این خیلی خوبه که وقتی اکثرا از زندگی شون ناراضی ان، آدم به شیوه ی خودش زندگی کنه و حالش رو ببره.

  • رها می‌گوید:

    به تازگی وبلاگتان را کشف (!) کرده ام و به خاطر این کشفم به خودم می بالم.
    من هم به تازگی کارم را رها کرده ام. چیزی که دیگران بخاطرش در خفا ملامتم می کنند، بخصوص با وضع فعلی بازارکار! اما واقعا تحملش برایم عذاب آور بود! جدای از اینکه از شغلم ناراضی بودم، به شدت یه استراحت نیاز داشتم. راستش بیشتر از رفتار دیگران ناراحتم تا تنگدستی! الان هم به فول آن دوستمان دارم فکر میکنم که نردبان درست را انتخاب کنم.

    یک قطعه از شعری از پابلو نرودا با ترجمه احمد شاملو :


    تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
    اگر از شور و حرارت،
    از احساسات سركش،
    و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
    و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
    دوری كنی . .. .،

    تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
    اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
    اگر ورای روياها نروی،
    اگر به خودت اجازه ندهی
    كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
    ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

    امروز زندگی را آغاز كن!
    امروز مخاطره كن!
    امروز كاری كن!
    نگذار كه به آرامی بميری!
    شادی را فراموش نكن

این چیست؟

شما در حال خواندن خب، حالا چه کار می‌کنی؟ در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: